Sunday, December 06, 2009

دیروز یکی از دوستای دوره مدرسم ( دنیا) از ونکوور اومده بود من و شادی دوستم هم رفتیم سن دیگو كه ببینیمش! خیلی خوش گذشت بهمون ... اول یکمی دور و بر هتلش چرخیدیم و ناهار خوردیم بعدش تصمیم گرفتیم بریم یک آتللت مال اون طرفا كه من به شادی گفته بودم تا اینجا اومدیم حتما بریم و اونام گفتن میان! و باهم رفتیم.. دنیا با دوستش آمده بود فکر کن چهار تا دختر رفتیم باهم خرید !! میرفتیم تو چهارتا فیتینگ روم و هی لباس میپوشیدیم و نشون هم میدادیم و میخندیدیم و نظر میدادیم ... یکی با باسنش در گیره میگه بزرگه یکی یک جای دیگش! یکی گیر میده که مثلا یک لایه گوشت اومده رو شکمش حالا قربونشون برم همشونم سایز هاشون از ۰ تا ۴ هست ها و من این وسط غول معرکم!! خیلی حال داد خلاصه و همچین سر فرصت و راحت که انگار هیچ کدوم کار دیگه ای هم نداریم! حالا من و شادی كه فاینال داریم این هفته و دنیا و دوستشم واسه یک کنفرانس آمده بودن! ولی خیلی ریونیون باحالی بود و خوش گذشت و من یکمی اعصاب و روانم بهتر شد!ا
من انقدر کار سرم ریخته كه اصلا نمیدونم چی کار کنم دلم میخواد این هفته زودتر به پنج شنبه برسه من برم! هم هیجان زدم واسه ایران رفتن هم نمیدونم یک جوری هستم كه نمیدونم! حالا خودم این احساس های ضد و نقیض و دارم هی باید به مژی هم بگم بابا خوش میگذره حال میده حالا فوقش اگه جفتمون به این جامون رسید با هم فرار میکنیم میریم یک جا غر میزنیم بهم! مطمئنم هر کی اینجا رو میخونه نمیفهمه من چی میگم ولی من از مهمترین مشکلاتی كه دراونجا دارم اینه كه همه از من کلی انتظار دارن ... من باید دل یک عده را به دست بیارم ... باید هزار تا کار در آن واحد کنم! به هزار نفر جواب پس بدم خلاصه کلا یکمی ریتم زندگیم كه تقریبا همه چیم اینجا دست خودمه بهم میخوره! حرف های خاله زنکی كه یکی از اون یکی شاکیه... اون به این سه بار زنگ زده اون جوابشو نداده و یا دیدن آدم هایی که علاقه ای به دیدنشون ندارم...واینا بمونه! به قول دوست جونم میگه وقتی تو میای دو روز اول تو بهتی! بهش گفتم خوب جت لک دارم میگه نه غیر از اون! میگم خوب البته دفعه قبل فرق داشت آخه من از اونجا فرار کردم و تازه برک آپ کرده بودم حالم خراب بود! ولی کلا راست میگه میدونم... میدونم الانم برم یکمی طول میکشه كه با سیستم اونجا عادت کنم! ولی خوب هر چی بگم غیر از دراماهای خانوادگی و دوستام همیشه انقدر با همشون بهم خوش میگذره كه بازم دلم میخواد برم! یک چیز دیگم اینه که من اونقدر دور و برم اینجا به اندازه ایران شلوغ نیست هر از گاهی میتونم تو خودم باشم و دوست دارم دورم ساکت باشه ولی اونجا خوب اصلا نمیشه با خودم تنها باشم و تنهام بزارن و از این شلوغی یهویی و زیاد یهو میبرم و خسته میشم! حالا اگه یک لحظه تنها باشم اطرافیانم فکر میکنن حوصلم داره سر میره و فورا یک فکری واسم میکنن!!! آخی اونم خوب از مهربونی شونه دیگه کاریش نمیشه کرد
بگذریم ...آقای عین هم میاد ایران! البته طفلکی به خاطر فوت دختر برادرش داره میره و کلا خیلی حال و روز خوبی نداشت در ۲-۳ هفته پیش... هر چند وقتی من میرم پیشش همیشه سعی میکنه كه ناراحت نباشه و به روی خودش نمیاره... روز های اولم كه اصلا نمیذاشت من برم پیشش كه مبادا من ناراحت شم و به قول خودش حالم گرفته شه... بالاخره بعد اینکه من هی بهش گفتم مگه صد بار نمیگی ما با هم دوستیم خوب دوستیم واسه این چیزاست و آدم باید همیشه حواسش به دوستاش باشه و این حرفا الان حالش بهتر به نظر میاد ولی مطمئنم ایران رفتن اونم واسه چهلم و دیدن خانواده بعد دو سه سال تو این شرایط خیلی تجربی خوبی نخواهد بود واسش .. بهم قول داده بهم زنگ بزنه ولی احتمالش خالی ضعیف كه این کار کنه با این آقای عینی كه من میشناسم خلاصه اون فردا داره میره... ا
چهرشنبه فاینال منه و من هنوز اندر خم یک کوچه ام! دلم میخواد زودتر این هفته تموم بشه! یک دل شوره عجیبی هم دارم كه همیشه قبل مسافرت به جونم میفته دلم میخواد زودتر این چند روز با همه کار های باقی موندش بگذره و من یک نفس راحتی بکشم!
دلم برای یاسی خیلی تنگ شد خیلی وقته باهاش یک وقت درست حسابی نگذروندم دلم واسه درد و دل باهاش تنگ شده.... یک حال عجیب غریبیم خودم هم نمیدونم چمه ... درگیرم با خودم! و استرس هم دارم
عجب پست قر و قاطی و بی نظمی شد
با اینکه این هفته مثل برق و باد گذشته و این دو سه روزم خوب گذشت ولی نمیدونم چرا مدتی احساس میکنم دلم گرفته و اون حسی دلتنگی سابق میاد و میره و مدتیه دست از سرم بر نمیداره فعلا در حال جنگ با خودم هستم كه از فکرام بیرونت کنم و نیای تو مغزمو مدام به خودم یاد آوری میکنم که من قرار نیست دیگه دلم واسه تو تنگ بشه و همین! جمعه که پیش آقای عین بودم وقتی تو بغلش بودم و فیلم میدیدیم یک دفعه چنان یخ زدم و لرزیدم و اشکام داشت میریخت پایین كه خودم قایم کردم تو بغلش و خودم و سفت گرفته بودم كه اشکام نیاد پایین هر چی میخواست من و از خودش دور کنه و ببینه چم شد سفت چسبیده بودم بهش كه آخرش تسلیم شد و مثل همیشه فقط من را محکم بغل کرد تا آروم شم بعدشم هی گفت خوبی؟ اوکی ای؟ گفتم آره سردم شد گفت گریه کردی.. گفتم نه گریه نکردم.. فقط گفت گود و بازم بغلم کرد و هیچی نگفت گاهی وقتا میگم خوبه دوست پسرم نیست ولی میتونم همه چی و بهش بگم و سین جیم نمیشم با اینکه بعدش یک چیزایی بهم گفت كه من فقط بهش گفتم هیچی نگو دلم نمیخواد این حقایق را الان بشنوم!ا به هر حال

زندگی چیزی نیست كه لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود --- زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است --- رخت ها را بکنیم آب در نزدیکیست
به قول دوستم همیشه میگه فکرشو نکن ...این نیز میگذرد

Sunday, November 29, 2009

این هفته من
دوشنبه: خواب - خواب - خواب - دویدن تو پارک - فیلم - بازم خواب
سه شنبه : تمیز کردن کمدهام - ابرو - خرید - خرید - مجددا ادامه تمیز کردن کمد ها - یک فیلم مزخرف ایرانی!ا
چهار شنبه: ادامه تمیز کردن اتاقم - خرید - کلاب ایرانی - پسر گیر ایرانی - رقص -مارتینی - رقص - دخترای خفن و پسر های خفن ایرانی - ولت پارکینگ تخیلی - قناری بسته -
پنج شنبه : تنکس گیوینگ پارتی - - بوقلمون - فسقل های من - مار پله بازی - کارت بازی - هاید اند سیک!!!! - کیک - ژله - غیبت به مقدار کافی ! لایپو ساکشن!!!! ا
جمعه: آرایشگاه - موهای مشکی - قطع آب - دراما!!! - درس - درس - ننر بازی - جنگ هورمونی!!!- قهر
شنبه : آقای عین - پانرا - دوست های آقای عین! - قهوه - اسکله - چرخ فلک - دویدن واسه نگرفتن جریمه! - کورال - لپ تاپ - فیلم - فیلم
یکشنبه: بسکتبال - استپل سنتر - کلیپر - ارکید - درس - درس - درس
چقدر زود تموم شد
نتیجه گیری هفته ۱ : من خیلی لوسم - نه من لوس نیستم فقط بعضی وقتا لوس میشم تازه اونم واسه اینه كه لوسم کردن!ا
نتیجه گیری هفت ۲ : من حوصله دوست شدن با آدم جدید ندارم! ( از نوع دختر) نمیدونم چرا
امیدواری هفته : ۱۰ روز دیگه کار میکنی بعد ۳ هفته لازم نیست با کسی کلنجار بزنی:)) از این بهتر؟

Saturday, November 14, 2009

چند هفته پیش

مژی میگه آقای عین تو فلان شهر کار میکنه؟ میگم آره.. میگه اوه من نمیدونستم! فکر کنم دیروز تو مغازه دیدمش داشت خرید میکرد بعد هر چی به مغزم فشارآوردم این کیه و اینا نفهمیدم !!! میگه اونم انگار احساس میکرد من آشنام ها ولی نمیدونست کیم!!! هی تو هم دیگه پیچ خوردیم هی با هم از قسمت میوه رفتیم قسمت گوشت بعد غذا بعد،،، میگم اوه قیمه نخرید؟؟؟! میگه دقت نکردم!!!همش با خودم میگفتم آه این چقدر نگاه میکنه! من اینو میشناسم آیا! بعدشم فکر کرده مال یکی از آژانس ها بوده كه واسه خرید بلیط بهش سر زدن!!!!! فکر کن ... بعد میگه آخه خیلی رسمی لباس پوشیده بود!!! اون دفعه كه دیدیمش عین جوونای ۳۰ ساله لباس پوشیده بود حالا عین آدمای پنجاه ساله!!!!میگم آره خیلی رسمی میپوشه سر کار!!! دفعه اولم كه دیدمش هم اینجوری بود زد تو ذوقم!!!!ا

تو راه خونه باهاش حرف میزنم میگم حالا دوست من و میبینی و سلام نمیکنی؟ میگه کدوم دوستت؟ میگم پس فقط همینجوری ملت و دید میزنی ها ؟ میخنده میگه جریان چیه؟ میگم مژی رو ندیدی تو مغازه؟ میگه چی پوشیده بود؟! میگم نمیدونم! میگه همونی نبود كه تاپ خاکستری و جین پوشیده بود هی من و نگاه میکرد!؟؟!! میگم ماشالا اعتماد به نفست من و کشته آقای عین!! میگه همین جوریم من و دنبال کرد!! همون بود؟ میگم آره بیتربیت سلام نکردی بهش!!! میگه خوب نفهمیدم کیه! همش هم دنبال کردیم همو ! میگم خوب حالا قیمه گرفتی؟ میگه نه! قورمه سبزی گرفتم!! بیا اینجا با هم بخوریم!!! الانم زنگ بزن مژی از طرف من معذرت بخواه! میگم باشه حالا فردا بهش میگم... میگه میای اینجا؟! ... نه باید برم خونه حموم جیم بودم میترسم خوابم ببره اونجا!!... میگه خوب میخوای من بیام بریم دور بزنیم؟... میگم آررره بیا!.. ولی مگه گرسنه ات نیست؟... میگم چراخیلی... خوب چی میخوای ؟.... کاشکی ارکیده باز بود ساندویچ میگرفتیم دلم از اون کالباس ایرانی ها میخواد!!!... من درست کنم بیارم برات؟.... آررره میکنی واقعا ؟.... آره کاری نداره .... آخجون مرسی!.... پس تو آماده شدی زنگ بزن من میام!... باشه من تا نیم ساعت حاضرم! ... باشه زنگ بزن! ا
یک ساعت بعد جای همیشگی

وای دارم میمیرم از گرسنگی!... بیا اینم ساندویچت!! !... خودت چی پس؟... من قورمه سبزی خوردم! حالا یکمی از اون یکی ساندویچ میخورم! ... با اشتها گاز میزنم به ساندویچ !!! دقیقا همونجوری درستش کرده كه من گفتم!!! ای ول! با خودم فکر میکنم کاشکی میشد این رابطه جدی بود! یعنی میشد جدیش گرفت! ... میگم بیا یک گاز بزن! میگه بخور حالا... منم دیگه حس دوست داشتنم گل کرده میگم نه گاز بزن! گاز میزنه... میگم ببین چه خوشمزست!!!! میگه بله بله! او ن یکی را هم در میاره.... میگم نمیخوام دیگه سیرم شد! ورزش بودم نمیخوام بخورم ... کوچیک بود بابا!.... نه عالی بود! ... باشه حالا بازم برات خوراکی دارم!! میگم چی... میگه حالا صبر کن! میگم منم نارنگی اوردم بیا !!! خیلی خوشمزست.. در حالیکه تو بغلش ولو ام و دارم ورمیزنم نارنگی میخوریم! صدای خوشگل موجها تو گوشمون هست و وقتی ساکت هستیم سکوت خوبیه! در حال حرف زدنیم و من دارم از زور خستگی میمیرم! ولی به روی خودم نمیارم! همیشه وقتی تو بغلشم موهام و بو..س میکنه شاید میدونه كه من این حرکت و خیلی دوست دارم! بلند میشه و در حالیکه مجبوره غرغر من و بشنوه كه ای نکن پا نشو... دستش و دراز میکنه و از صندلی عقب یک کیسه میاره جلو ، دو تا نون خامه ای هست! نکن این کار و ببین تازه برگشتم خونه اول! اگه بزاری ها.... بابا جان این كه چیزی نیست یک ساندویچ کوچیک خوردی عیب نداره وقتی ورزش میکنی این چیزا رو هر از گاهی بخوری ..آقای عین! ... جانمم اشکال نداره بابا چای هم داشتیم خوب بودا!!!! مرسی...بازم بو.سم میکنه... و بازم بغل گرم و راحتش ، صدای موج دریا و فکر اینکه بودن کنارش چقدر آرام بخش و شایدم لذت بخشه ... اونم بعد یک روز خیلی استرسی... گاهی وقت ها فکر میکنم یعنی اونم اندازه من لذت میبره... ا

.......

هر دو خسته هستیم و خوابالو ... چند دقیقه هست كه کسی حرفی نمیزنه و سکوت برقراره ... میگه بریم؟صبح باید زود پاشی.... به سختی از بغلش بلند میشم تا راه بیفتیم و من و برسونه..پنج دقیقه بعد در خونه هستیم ... مرسی از همه چی ... بازم بوسم میکنه شب بخیر خوب بخوابی. منتظر میشه كه من برم تو و گیت بسته شه! و بعدش میره
...

Thursday, November 12, 2009

میگم فلانی انگار خیلی ترس برش داشته كه سی سالش شد هنوز شوهر نداره میگه آخه نه مدتی هم هست تو رابطه جدی نبوده! میگم خوب حالا مثلا من كه بودم چه گلی به سرم مالیدم؟ البته منم الان ۲ ساله تو رابطه خاصی نیستم میگه خوب بذار تو ام سی سالت بشه!!!! بعد میگه آخی دو ماه دیگه تو ام سی سالت میشه ها!!!! میگم میشه بسه! نمیخوام!
دارند شجره خاندانمان را تصحیح میکنند میبینم كه یک ایده جدید اضافه شده و اینه كه تاریخ تولد افراد را هم میخواهند کنارش بزارن میگم چرا آخه؟ میگن وا حالا مگه تو چند سالته ؟؟؟ اینجا آدم نود و پنج ساله هست! میگم یعنی من را با آدم نود ساله مقایسه میکنین؟؟؟ اون دیگه سنش مهم نیست! بعد میگن شاید یکی خواست واسه پسرش زن پیدا کنه! یا یکی خواست دخترش با پسر یکی آشنا شه! در حالی كه میدونند من به شدت از این عمل بدم میاد میخندند! میگم آخی خدا قلقلک میرزا رو بیامرزه ما هنوز تو اون عهد موندیم!
من امسال با تولدم و سنم بد مشکل دارم نمیخوام

Saturday, October 24, 2009

چند هفته پیش: ا
تلفن زنگ میزنه , من با وجود نویگیتور نزدیک داون تاون تو فریوی گم شدم و اعصاب ندارم!!ا آقای عینه
کجایی نگین؟
گم شدم آقااااای عین! با حالت شدیدا لوس بخونین!ا
ای بابا پس خدا بد نده !ا
وا این كه جواب گم شدم نیست!ا
پس چی باید بگم!؟
باید بگی عزیزم کجایی بیام نجاتت بدم! یا یکی بفرستم نجاتت بده!!! ترجیحا یک پسر خوشتیپ باشه لطفا
آها....اوکی .. میخنده!ا
مگه تو نویگیتر نداری تو؟ چرا گم شدی؟ به حرف اونم گوش نمیدی؟
نه بابا خودشم قاط زده بود انقدر گفت شمال جنوب شرق غرب من قطعش کردم که یک اگزیت آشنا ببینم بیام بیرون
اکی....ا
بهت زنگ میزنم!ا
چند دقیقه بعد
پیدا کردی راهتو؟
بله از کمک کردن شما اتا رسیدم دم کتاب فروشی مدرسه در را رو بستن....دقیقا ساعت پنج بود
اوووه ساری!ا


وای من ندیده بودم الان دیدم بالای یکی از این دیوار های کافی شاپی که هستم یک مجسمه جغده..... من از جغد میترسم!!!!ا آخه این چیه گذاشتن اون بالا!!! ایییییییی
من برم درس بخونم میدترم دارم

Tuesday, October 13, 2009

پاییز خوشگل بلاخره به شهر ما هم رسید.. با مژی رفتیم ناهار تو راه قطرات نم نم میومد از اون مدل ها كه واقعا بارون نیست مثل شبنمه ولی وقتی برگشتیم مجبور شدیم از شدت بارون از پارکینگ تا ساختمون را بدویم! طفلکی مژی كه مریض هم بودش... پاییز خوشگلم به شهر ما خوش اومدی
منتظرم كه این چند دقیقه آخر بگذره !! معمولا این دقیقه های آخر به اندازه یک قرن میگذره!
من از بعد از ظهر خیلی هیجان زده شدم چونکه داییم هم از کانادا میاد ایر.ا.ن! همون موقع که من دارم میرم...اه اینجا ناگفته بودم! خوب حالا میگم!!! امروز با داییم تکست بازی میکردیم بهش گفتم من دارم میرم ایر.ا.ن تو نمیای؟ گفتش کی؟ چرا میام احتمالا ... بهش گفتم ... بهم میگه كه پس میبینمت اونجا.... آخجون ...
دوست جونایی كه تو فیس.. بوک هستن لطفا ایشاره به این قضیه نکنین... مرسی

Sunday, October 11, 2009

دیشب رفتیم کنسرت گروه ش م س . کنسرت خوبی بود.. حالت سنتی داشت و من همش فکر میکردم از ایران سنتور بیارم و به دوست پسر یایا بگم كه من و واقعا به یکی معرفی کنه كه یادم بده( قبلا بهم گفت بود میشناسه یک کسایی رو و بهم معرفی میکنه) خیلی حال میکنم با صدای سنتور و دف! وقتی اول به دوست پسر یایا گفتم میخوام دف یاد بگیرم گفتش دف سنگین هست مگه تو همیشه نمیگفتی كه میخوای سنتور یاد بگیری؟؟ خوب اون و یاد بگیر بعد دف و یادت میدیم! دوست پسر یایا فکر کنم همه این ساز های سنتی و بلده بزنه! اون روز بهم میگفت برام از ایران کوزه بیار!!! گفتم مگه میشه گنده هست کوزه! یایا میگفت گوش نکن بابا من نیاوردم جا نمیشه!!!! گفتم کوچیکش کارت و راه میندازه؟!!! خلاصه بگذریم.... کنسرت جالبی بود و آخرشم وقتی دوباره برگشتن رو سن به خاطر تشویق های زیادی كه ملت کردن یک آهنگ کردی زدن و همه خیلی حال کردن بعضی ها كه داشتن دستمال رو هوا میچرخاندن!!! خیلی باحال بود! از صدای خانومه من خوشم نیومد ولی صدای مرده خیلی خوب بود..شرمنده اسم هاشون را اصلا نمیدونم! . عکس و فیلم گرفتن هم ممنوع بود!ا

این هفته من تو از این مود های بد اخلاقی و به زمین و زمان و خودت گیر بده بودم! نمیدونم چم بود واقعا، جمعه شب با آقای عین حرف میزدم گفتم من دلم فلان چیز و میخواد بعد گفت خوب برو بگیر..گفتم تو هم میای؟ گفت میخوای بیا اینجا با هم بریم؟ منم گفتم باشه رفتم دم خونش و رفتیم اونجا! داشتم پارک میکردم میگه چی کار میکنی برو تو درایو ترو نمیخوایم بریم تو كه! میگم پس چی کار کنیم؟؟ میگه میگیریم میریم یک جا خوب و با صفا! رفتیم تو صف دراز درایو ترو! بهش میگم تو چی میخوای؟ میگه من گرسنم نیست!! میگم پس چرا گفتی میام؟ میگه خوب گفتم با هم بریم یک دوری هم میزنیم دلت وا شه!! رسیدیم جلو طرفی كه اردر میگیره میگه چی میخواین؟ میگم بهش تو بگو اول ... بعد میگه من شماره سه لطفا!( یعنی همبرگر فرایز و درینک) خدا رحم کرده گشنش نبوده!!! منم گفتم من فقط برگر و میخوام! بعد به زنه میگه كه یک بستنی هم لطفا... زنه میگه بستنی نداریم! میگه پس این چیه؟؟ نوشته بستنی! میگه اینا شیک هست ولی با بستنی!!!! میگم خوبه بگیر خوشمزست!! میگه نه بیخیال بستنی میخواستم! بعد گفتیم همین پس دیگه... بعد تا رسیدن به پنجره بعدی میگم خدا رحم کرد گشنت نبودا! ولی خوب کردی فرایز گرفتی منم میخورما!! میگه یک ساعته میگی گرسنته یک برگر فنقلی گرفتی؟! من كه سیرم یک اردر کامل دادم!! تازه بستنیم كه نداشت! میگم عیب نداره تو عیب نداره بخوری!! میخوای بعدش بریم مک دونالد بستنی هم بگیریم؟؟!!!!میگه نه! غذا را بلاخره گرفتیم! میگم من از فرایز هات میخوام! میگم از پپسی هم میخوام! میگم اصلا تو رانندگی کن اگه میخوایم بریم پی اس اچ .. میگم چرا چراغها همش قرمزه!! خلاصه شونصد تا قر زدم كه رسدیم! پارک کردیم و برگر های خوشمزمون را زدیم به معده در کمال آرامش! بعدشم کلی با هم حرف زدیم البته خیلی دیگه بحثمون علمی - کاری - بزینسی شده بود!! بعد در و باز کرده كه یک سیگار بکشه میگه نگین ببین چه کج پارک کردی! میگم وا خوب پارکینگش کج کج مگه نیست!!! میگه نه بابا صافه! بعد میگه عیب نداره جز من و تو این چند نفری كه دارن راه میرن هیچکی نیست! خدایی هم هیچکی نبود! ساکت ساکت فقط صدای ما بود كه حرف میزدم و ابی كه بک گراند میخوند همین! یک ساعت گذشت تصمیم گرفتیم بریم بیچ نزدیک خونمون ولی انقدر سرد بود كه تصمیم گرفتیم اول بریم یک سر خونه آقای عین و پتو بیریم كه بپیچیم دورمون! رفتن خونه همانا و ولو شدن همانا! مشغول فیلم دیدن شدیم و آب جو زدیم و خوابمون برد!!! صبحم آقای عین یک صبحانه اساسی درست کرد و حسابی دوپینگ کردیم و من برگشتم خونه و اونم مشغول کاراش شد!!! تصمیم گرفتیم كه از این به بعد شنبه ها بریم تنیس بازی کنیم! من هی بهش میگم من خیلی بلد نیستم! میگه آره میدونم مثل تخته بازی کردنته كه بلد نیستی همش از من میبری! هاهاها!!! نه ولی واقعا یادم رفته تنیس

بزنم به تخته این هفته هم همش جیم رفتم و کم خوردم! از جهت ورزش و خوردن از خودم راضیم! الان از اون مدلا شدم كه انگار حال میکنم با جیم رفتن! !!!! یک مدلایی كه وقتی نمیرم عذاب وجدان دارم! وزنه هم كه داره باهام همکاری میکنه!!! تازه رسیدم به اونجایی كه اول ها ی تابستون بودم خجالت داره واقعا! ولی خوب عیب نداره بشره دیگه اشتباه میکنه!!! نصفشم تقصیر آقای عین میندازیم عیبی نداره!!ا
هنوز مشقهای این هفته رو نکردم بهتره دیگه شروع کنم ... تو فکرم برم کافی شاپ محبوب هم از خونه در میام هوایی میخورم هم کارام میکنم
امیدوارم همتون هفته خوبی داشته باشین! ا

Tuesday, October 06, 2009

ای وای بعد از دو روز کار کردن رو ی یک چیزی وقتی خواستم اپلودش کنم رو سرور یک ارور مسخره ای داد به همکارم نشون دادم نفهمیدش بعد زنگ زدیم به سیاتل هنوز نتونستن درستش کنن !!! خیلی من امروز سر حال و قبراق بودم اینم روش! خلاصه انقدر حرصم درومده كه از بعد ناهار همش وقت تلف کردم و هیچ کار مفیدی نکردم!!!
انقدر دلم میخواد کارم عوض کنم انقدر دلم میخواد كه فقط خدا میداند!ا
این دو سه روز به علت مشکلات تقویمی خیلی با خودم درگیر بودم! بعد یک فکرایی میومد تو مغزم! خنده دار و البته در شرایط روحی كه بودم گریه دار! انقدر واسه خودم حساب کتاب کردم كه مردم دیگه .... خدا رو شکر انگار به خیر گذشت! آقای عین نبود شانس اورد و گرنه یکی دو بغل گریه افتاده بود!!!!!ا
شنبه شب با یایا و دوست پسرش و مژی و شوهرش رفتیم راش استریت یک بار و رستوران تو دانتون شهر کالور. سیتی باحال بود غذاش ای بدک نبود... طبقه بالاش كه بیشتر حالت بار داره و شانسکی میز گیرمون اومد و چند تامون نشستیم !!!! و درینک خودیم و مسایل همه جا رو حل کردیم خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت! هر از گاهی هم كه یک آهنگ باحالی میذاشت یکیمون یک قری میداد بقیه را مجبور میکرد یک تکونی بخورن! خلاصه خیلی حال داد ! بعدشم دیگه ساعت های حدود دو اینا برگشتیم خونه هامون
آخجون وقت گذشت ۴ شد باید کم کم برم جیم، هر چند اصلا حسش نیست و سرم هم به شدت درد میکنه ولی کاری نمیشه کرد !ا

Friday, October 02, 2009

روزگار من
این روز ها خیلی سرگرم کار و دانشگاه و اینام... این وسطش هم هر از گاهی با آقای عین معاشرتی میکنیم ... دوستیمون خیلی جالبه بدون کوچکترین توقع و انتظار ... یه جوری احساس خوبیه..... بعضی وقتا شنبه ها یا در طول هفته با هم وقت میگذرونیم .... من گاهی از کارایی كه کردم و اتفاقاتی كه افتاده میگم اونم همینطور البته خیلی کمتر از من .... بعضی وقتا كه شنبه ها میرم درس میخونم اونم میادش و کار میکنه یه جوری وجودش خوبه چونکه اون جدی کار میکنه و اصلا وقت تلف نمیکنه منم میفتم به کارام را کردن و بعدش اون میره پیش دوستش بعضی وقتا و منم میرم پیشه یایا اینا یا اینکه مثلا یه سر میریم دریا و بعد هر کی میره دنبال کارش بعضی وقتام نمیره!!!! خلاصه اینجوریه! نمیگم دوست معمولی هستیم! ولی خوب دوست پسرم هم نیست... فعلا برای پر کردن وقت همدیگه و این كه احساس کنی یکی هست خوبه...ا
دیشب رفته بودیم یه پارکی نزدیکای خونه ما آقای عین گیر داده بود كه اینجا بوی پارک نمیده! هی بهش میگم بیا یکم بریم جلوتر بوی علفا شروع میشه !!!!! بعد یه جا رسیدیم زمین بیس بال بود و داشتن آب میدادن میگه آه ببین این بو رو میگفتم!! بیا بشینیم همین جا!! من میگم اینجا خیسه آقای عین!! خلاصه آقا راضی شده رو نمیکت بشینه!!! مامانم کوکو سبزی درست کرده بود واسش آورده بودم انقدر ذوق مرگ شد بود هی گاز میزد میگفت نمیخوای تو؟ خوردی واقعا؟ گفتم آره بخور!ا
بعدش تصمیم گرفتیم بریم دریا گفته بودم كه من از رانندگی تو این جاده نمیدونم چرا میترسم بعضی وقتا خیلی هم تاریکه...اینم گازش و گرفته بود و هی بهش میگم یواش برو تورو خدا عجله نداریم که!! بعد هی سرعتش و کم میکنه میگه تند نمیرم که بابا جان... خلاصه رسیدیم به مکان همیشگیمون و پارک کردیم متاسفانه چونکه پنجشنبه شب بود صدای ماشینا زیاد میومد و خیلی آروم نبود خیلیم سرد بود من كه ژاکت خودم و یک کاپشن اون دور خودم پیچیده بودم موهام هم نیمه خیس بود و خیلی سردم بود....ولی خیلی کیف داد فکر کنم یک ربعی هم خوابم برده بود یهو پریدم فکر کردم خیلی خوابیدیم گفتم كه ای وای مگه نگفتی بعد ۱۲ پلیس میاد؟ ( آخه نوشته بود بعد از ۱۲ نمیشه پارک کرد و آقای عین هم اون اولش گفته بود که پلیس معمولا چراغش و خاموش میکنه که نفهمن اومده بعد یهو چراغ قوه میندازه چونکه خیلی ها میان اینجا عل.ف میکشن! بعدشم خیلی جدی پرسیده بود تا حالا کشیدی؟؟؟ میگم من سیگار نمیکشم! علفم کجا بود و ... باقی گفتگو ها بماند!!!) بعد میگه هنوز دوازده نشده ریلکس بخواب!!! کلا آرامش خودش را خیلی دوست دارم خیلی آرومه و خیلی هم ور نمیزنه!!به قول مژی بزرگه دیگه میخوای واست شلنگ تخته بزنه؟؟؟! بعضی وقتا من فکر میکنم من خیلی دارم حرف میزنم میگم آقای عین‌ سرت رفت؟! اونم همیشه میگه نه بابا بگو! منم ادامه میدم! خلاصه یکم بعد تر یه ماشین اومد جلومون پارک کرد و پیاده شدن یه دختر پسر بودن انگار بار اولشون بود همو میدیدن خلاصه تو کار مخ زدن هم بودن .... بعدشم سر ساعت دوازده پلیس پیداش شد و همچین نورش و انداخت و تو بلندگو میگفت حرکت کن كه باز دوباره از صداش سه متر من پریدم هوا! حرکت کردیم خلاصه... بعد تو راه برگشته بهم میگه تو چته امروز ؟ چرا امروز انقدر جامپی هستی تا یه صدا میاد سه متر میپری ریلکس!ا میگم نمیدونم تند نرو فقط همین!!!ا
ا-- هنوز مشق های این هفته را نکردم کلاس این ترمم بد نیست انگار! فردا بعد از ظهر و پس فردا تمومشون کنم خوبه...ا
ا-- سر کار تیمم عوض شده و قرض داده شدم به یک تیم دیگه خیلی با هاشون حال میکنم البته همچنان منجر خودم ( جدیده رو ) از همه منجر ها بیشتر دوستش دارم بعد از اون قضیه كه بهش گفتم یکی دوبار ازم پرسید كه اوضاع و احوالم چطوره و من بهش گفتم کاشکی زودتر بهت مشکلم و گفته بودم میگفت عیب نداره همین كه این موضوع را به من گفتی من ازت ممنونم!ا
ا-- امروز خیلی با مزه بود با نانی رفتیم طبقه بالا پیش مژی همینجوری كه بالا میرفتیم رییس مژی و دیدیم ، من بهش سلام کردم طفلکی هیچوقت اسم من و یاد نمیگیره!!!منم كه اصلا نمیفهمم كه این چی میگه همیشه باید خیلی دقت کنم كه بفهمم چی میگه اگه در جریان موضوع كه داره بهم میگه نباشم هم كه اصلا ول معطلم! خلاصه رفتیم پیش مژی و میگه ببین دوستاتو واست آوردم!!! چند دقیقه نگذاشته بود كه صدای ریس سابقه من و نانی و شنیدیم! نانی همچین هل شد بود كه تقریبا زیر میز داشت میرفت!!! من مژی هم مرده بودیم از خنده هر چی میگم نانی داره میاد اینجا... کله شو میبینم مژی هم میگه نکن اینجوری نانی الان میاد اینجا!!! خلاصه اومد طرف!!! بعد میگه به به! جلسه تشکیل دادین اینجا! من و مژی و رئیس هم به نانی كه تقریبا رفته بود زیر میز میخندیدیم بعدش کلی سه تایی سر به سر ریس جان گذاشتیم و خلاصه رفت! و ما سه تا دوباره از خنده منفجر شدیم از دست این نانی ترسو!ا
ا-- دو هفته هست مشغول ورزش شدیدم دست و پا واسم نمونده! البته همیشه من اینجا كه مینویسم از هفته بعدش گند میزنم!! ولی فعلا این دو هفته گذشته خوب بوده فقط وقتی میرسم خونه با مرده ها فرقی ندارم اگه نرم بیرون كه غش غش هستم و معمولا جلو تی وی خوابم میبره
پاییز و دوست دارم اون مه غلیظی كه صبح ها تو هوا هست و دوست دارم وقتی نمیدونی داره بارون میاد یا مه! وقتی صبح از سرما یک کاپشن گنده تنته ولی ظهرا از گرما خفه میشی با اینکه هنوز هوا ابریه!ولی این قار قار کلاغها و کله سحر دوست نداااااااارم نمیدونم کدوم شیر پاک خورده ای هست كه واسه اینا پاپ کرن میریزه و هرروز صبح جمیعت کلاغا میان و سمفونی قار قار داریم
ویکند خوبی داشته باشین و هفت پر باری و شروع کنین

Wednesday, September 09, 2009

من هی‌ می‌خوام زود بنویسم هی‌ نمی‌شه اتفاق مهمی هم نمیفته مثلا همینی که من الان نوشتم یه پست کاملا لوس و ننره!ا

ویکند که گذشت با خانواده رفتیم وگاس و کلی‌ با کازین‌ها و برادر‌ها خوش گذشت در این سفر من نه کازینویی دیدم نه بازی‌ کردم نه از هتلی دیدن کردم و نه هیچی‌ همش به پارتی و لهو و لعب گذشت!خوب بود خلاصه

این دو هفته گذشته چند ساعت با سوژه سپری شد ولی‌ زیاد دلنشین نبود! نمیدونم واقعا چی‌ بود جریانش انگار جفتمون جور نمی‌شد من هی‌ فکر می‌کردم خوب خوشش نمیاد از من ولی‌ شواهدش غیر اینو نشون میداد به هر حال من از وقتی‌ رفتم مسافرت بیخیالش شدم! اونم بدش نیومد انگار خلاصه تموم شد!
دوشنبه که برگشتم با یایا کلی‌ صحبت های مهم کردیم و خیلی‌ چسبید، یعنی‌ من و یایا اگه تمام روزم باهم حرف بزنیم بازم جا واسه حرف زدن داریم! یایا کلی‌ از سوژه با توجه به چیزایی که من گفتم حرصش دراومد بود و هی‌ با آدمای‌ خل و چلی که قبلا خودش دیده بود مقایسه میکرد!!! بهش میگم حالا فکر کن که کلاهشم پیش من جا مونده!!! کلی‌ خلاصه غیبت کردیم و خندیدیم!
میگم شما اگه با یه نفر اتفاقی آشنا شین و فورا بفهمین اون یه نفر قبلا با دوست صمیمیتون بوده (یعنی‌ دوست پسر دوست صمیمی شما بوده باشه) و به طرز بدی هم از هم جدا شده باشن و دوستتون خیلی‌ از دست اون طرف اذیت شده باشه در حالیکه اون موقع خیلی‌ دوستش داشته , حاضرین با یک همچین آدمی‌ برین بیرون و رابطه برقرار کنین؟یا ادعا کنبن این فرد تنها به عنوان دوست معمولیتونه ؟ اگه چند نفر بگن چه کار می‌کنن شاید دفعه بعد جریانش و تعریف کنم