Wednesday, December 08, 2010

جایزه بارون شدیم

ای وای موتورم کار نمیکنه امروز این مقاله لعنتی تموم شه بره دنبال کارش! از صبح نرسیدم یک دستی به سر و گوشش بکشم که امشب دیگه کاریش نخوام بکنم! یکمی زیاد شده باید کمش کنم !! نمیدونم حالا از کجاش هم بزنم!!! ای خدا بعد از ظهری یکمی به من تمرکز بده من تموم کنم بره این پی کارش

امروز انگار اینجا روز جایزه بود! صبح این رئیس پروژه ما اومد بهمون جایزه داد اولش گفت از طرف خودمه بعد خودش خندید گفت نه بابا رئیس کل داده به همه منجرها... منجر ما چونکه نیست داده من بدم بهتون!!! حالا چی بود؟؟؟ از این جا سویچی ها که یک نقطه لیزر داره یک نقطه چراغ قوه ... شرمنده کردن به خدا این روسا امسال ها به خدا ما راضی نیستیم! دیگه نیم ساعتی مثل این بچه تخس ها هی ما رو هم لیزر انداختیم هی تست کردیم ببینیم تا کجا طبقه میره از شیشه رد میشه ... شانس آوردیم کور نشدیم به خدا .... نه اشتباه نکنین ما مهد کودکی نیستیم!!! مهندس مملکتم مثلا!

بعد وقت ناهار یک مراسم تمجید دیگه بود که من اصلا حسش نداشتم که برم و نرفتم بعد یکی برام جایزه که داده بودن آورد و بهم داد! گیفت کارت استار باکس بود! من و باش که فکر کردم اقلا ۱۰ دلار دیگه بهمون دادن!!! الان چک کردم همش ۵ دلار بود یعنی من ترکیدم از خنده! به قول مستشا..ر دست گلشون درد نکنه!!! البته این بیچاره ها که خوب گناهی ندارن وقتی بهشون کمپانی پول نمیده از کجا بیارن!ا

خلاصه خواستم فقط اعلام کنم اینجا که ما امروز جایزه بارون شدیم
خواهشا یک نذری نیازی واسه ما کنین که موقع ترفیع و اضافه حقوق یعنی ۳ ماه دیگه وضع بهتر باشه!!!ا

Tuesday, December 07, 2010

خنگو..ل ها ( همون آدم های هواس پرت و میگم!)ا

کسی که فیس بوکش رو میبنده و دی اکتیو میکنه باید بیاد وبلاگ آپ کنه دیگه این حکایت منه!
من نمیدونستم که لانگ بیچ انقدر جاهای با حال داره ... من به غیر از خیابون پاین جای دیگه شو نرفته بودم! یک خیابون بعد از پاین یک جایی بود که پر از رستوران و بار و شاپ های کوچولو کوچولو بود انقدر با مزه بود ... من این شنبه شب با یکی از دوستام اونجا رفتم! اول یک رستورانی میخواستیم بریم که چونکه رزرو نکرده بودیم گفتش ۷۰ دقیقه باید صبر کنین! ما هم گفتیم باشه صبر میکنیم! گفتیم خوب میریم یک قدمی میزنیم بعد همینجوری که میگشتیم از بغل یک رستوران دیگه که اونم با مزه بود رد میشدیم پرسیدیم اینجا چقدر طول میکشه واسه دو نفر؟ گفتش همین الان میتونم بشونم شما رو!! ما هم دو تا آدم گرسنه خوب از خدا خسته رفتیم همونجا! غذامون دیگه تموم شده بود من منتظر دوستم بودم که رفته بود دست شویی بعد یک خانومه بد بخت همینجوری با قدم های محکم و استوار اومد که بره فضای بیرون رستوران ندید که اینجا باز نیست و تمامش شیشه هست با سر و همه هیکلش رفت تو شیشه! خودش که یک متر از شدتش خوردنش به شیشه هه پرت شد عقب دوستش گرفتش ... این شیشه ها هم چنان لرزید که من که همینجور بهت زده بودم که چی شد فکر میکردم الانه که بریزه رو سرم! ما هم میزمون بغل پنجره بود وای خیلی وحشتناک بود! دوستم اومدش و حالا من هم خندم گرفته بود از این اتفاق که افتاده بود و یارو اینجوری رفت تو شیشه هم شوکه شده بودم!!! دیگه رفتیم از اونجا! بیچاره دختره مستم نبود بنده خدا نمیدونم چرا نفهمید اینا شیشه هست و باز نیست!!!ا
جمعه شب با نانی و مژی و شوهران گرامشون رفتیم شارکیز هپی آور که تولده نانی و شوشو شو بعد از ده قرن اجرا کنیم.. البته اونا نمیدونستن که ما براشون تدارک تولد دیدیم! مژی کیک گرفته بود و برنامه این بود که مژی و شوهرش زودتر برسن که کیکو بدان که بعد از شام واسمون بیارن... خلاصه آقا ما شام و خوردیم و کلی خندیدیم و غیبت کردیم و مسخره بازی و این برنامه ها منم که کنار نانی زیر این بخاری ها نشسته بودم پاشدم به شوشوش گفتم بیا بشین اینجا من خفه شدم از گرما!! یعنی شرایط و خلاصه مهیا کردیم که کیک و بیارن... بعد فکر کن چی کار کردن! دختره خنگ کیک و با جعبه در بسته و شمع هاش روش اورده و میگه ببخشیدا ما اینجا تولد بازی نمیکنیم!!! یعنی قیافه من و مژی و باید میدین از زور عصبانیت که چرا اینجوری کرد این؟ خوب چرا از اول نگفت میرفتیم رستوران اون ور خیابون! و قیافه نانی و شوهرش و از تعجب که چی شده الان؟ بعد دختره میگه فندک هم نداریم اینجا !! حالا همه داران تو فضای آزاد که ما هم همونجا بودیم سیگارم میکشند ها !! یعنی من چقدر حرص خوردم خدا میدونه! دیگه نانی و شوهرش هم هی گفتن عیب نداره و ما که سوپرایز شدیم و این حرفا... ولی من تا آخرش همش دقیقه ای چند بار میگفتم، دختری خنگ گند زد ها! حالا یک ویترس دیگه هم بود که کلی باهامون دوست شد و کیک و که دید گفت چه خوشگله و ازمون کلی عکس گرفت و یعنی نمیشد عوض این خنگه این میشد ویترس ما از اول!!! حالا هی میگن نگین بلاند ها خنگن!!! هستن دیگه!! ولی خوب خاطره شد!!!ا

من برم به داد مقاله ام برسم که هنوز ۲ صفحه دیگه باید برسم !ا

روز خوبی داشته باشین

Wednesday, December 01, 2010

یک روز کاری!!!!!!ا

رییسم (همون رییس گوگولی) آمده بهم میگه نگین چقدر سرت شلوغه ؟
منم که یک قاچ پرتقال تو دهنم بود میام آب دهنمو قورت میدم تو گلوم هم گیر میکنه!!! بعد هم من خندم میگیره از این سوال که چقدر مشغولی هم اون ( آخه تو که میدونی هممون بیکاریم !!!! ) و کله ام و تکون میدم که یعنی کاری ندارم به اون صورت
میگه آزادی ها؟
....
انگار برام کار پیدا کرده از این آوارگی در بیایم آخر سالی!!!! ا خدا بخواد سه هفته دیگه مونده تموم شه امسال! امیدوارم بعد سال نو یکمی بهتر بشه

به این چیزای آب که یک طرفش داغه یک طرفش سرده چی میگن؟ همونمون خرابه من از بعد از ظهر فهمیدم ...الان من یک ۲-۳ ساعتیه تو کف چایی هستم ! خوب شد صبح از پایین قهوه گرفتم ها

یک آقاهه اومده سراغ این پسر جلویمو میگیره میگم بهش هستش ولی من نمیدونم کجاست.. به پسره که اون ورم نشسته میگم آ.ر.سن هست آره ؟ با من و من میگم آره ...یارو میگه اوه اوکی و میره! بعد که میره یک نگاه به میزش میندازم خیلی مرتب منظمه ... کنگ بهم میگه آرسن رفته فکر کنم! نمیادش منم نمیدونم کی میدونه کی نمیدونه!!!.. بعد ش دوتا مون میخندیم! خوب کلا ما همیشه به این آرسن بیچاره میخندیم!! تفلکی .... میگم خوب این که دوباره نمیادش عیب نداره ... میگه نه بابا! هی هم میخنده!!!!ا خدا عاقبت این کمپانی و به خیر کنه

Tuesday, November 30, 2010

زندگی چیزی نیست که لب تاقچه ی عادت از یاد من و تو برود

راستش چند روزی هست انقدر یاد قدیم هام! انگار که جریان شنبه خیلی منو یهو به قدیما پرت کرد ... متاسفانه یا خوشبختانه.... خیلی وقته که من دیگه درباره تو نمیگم چیزی ولی دلیل بر این نمیشه که یادم رفته باشدت... همیشه انگار یک جوری تو زندگیم هستی... هر بار اتاقمو از بیخ و بن تمیز میکنم همیشه یک چیزایی پیدا میکنم! بعضی وقتا اون استاف انیمال ها را میریزم تو یک کیسه که بریزمشون دور ( زهی خیال باطل) بعد فوری میگم نه میزارمشون بالا کمد و بعد بازم نه همون رو میز زیر پنجره میمونن !!! اون روزی که میخواستم اون فنقلی و رو بیارم بزارمش باز تو ماشینم! ولی شکر خدا پشیمون شدم! یا وقتی کشو خرت و پرتا رو میریزم بیرون اون گردنبد که خیلی خیلی دوستش دارم و واقعا نمیدونم باهاش چی کار کنم میاد جلوم و یک چند دقیقه فقط نگاش میکنم و گاهی وقتام گردنم میندازمش ، لمسش میکنم میبوسمش مثل خل ها... بعد دوباره میره اون ته ته کمد. بعضی وقتا فکر میکنم بلاگم رو ممیخونی نمیدونم چرا این فکر و میکنم کاشکی میفهمیدم... یک بار که صد در صد مطمئن بودم!!!!! مثل باز خل ها ولی بعد عقلم گفت اون، اون موقع هم که با لپ تاپش اپ میکردی بلاگتو نمیخوند و میگفت نمیخواد کاری کنه که من معزب بشم یا دیگه حرف دلم و ننویسم حالا که الان من که بودن نبودنم واسش فرقی نداره پی زندگی و کار خودشه... یکشنبه که با این دوسته جدیدمون که بهش از این به بعد میگم فراز اینجا و دوستم شادی و دوست پسرش بیرون بودیم وقتی از فراز پرسیدم کجا زندگی میکنی و اون دقیقا همون جایی رو گفت که تو زندگی میکردی یعنی انگار من از اون موقع پرت شدم به اون سالی که کلی باهم گشتیم آخرش همین کامپلکس رو پیدا کردیم... واسه آپارتمانت مبل گرفتیم با هزار بد بختی اون مبل گنده رو از پله ها بالا اوردیم و جفتمون از نفس افتادیم... با کاسکو کارت مامانم واست تی وی گرفتیم ... بعد ون میز گرده با ۴ تا صندلی دورشو گرفتی ... هر هفته تو والمارت و تارگت و آیکیا وسایل آشپزخونه میگرفتیم... اون مدتی که تخت نداشتی!!! تو اون اتاقه ملافه پهن میکردی و کنار هم دراز میکشیم و حرف میزدیم و ... اون دوشک گندهه که باهم رفتیم بخریم بهم گفتی اون ورش بخواب تکون بخور ببینم تکون میخوره یا نه!!! اون اشپزخونش که یکشنبه ها غذا درست میکردی و وقتی من میرسیدم اونجا بوی غذا همه خونه رو برداشته بود و من که در میزدم میپریدم بغلت و فوری میرفتم سر گاز ببینم چه کردی... بعد تو میگفتی چیز میزا رو ببرم تا غذا رو بیاری. بعدش هم کنار هام دراز میکشیدیم و فیلم میدیدم یا میرفتیم خواب بعد ناهار میکردیم!!! ..یا اون روزایی که زودتر از تو از سر کار میومدم و تا صدا پاتو میشنیدم که از پله ها بالا میای خودم و به خواب میزدم که وقتی میای تو تخت خودمو واست لوس کنم ... گاهی وقتام قبلش ظرف هاتو میشستم و دعوام میکردی که چرا شستی!!!! بعضی وقتا انقدر لجم میگیره از بعضی کارام و همچنین بعضی کارات که با خودم میگم همون بهتر که تموم شد و ما هیچوقت مال هم نشدیم بعضی وقتا نه ... مطمئنم هیچکی مثل تو پیدا نمیکنم که انقدر دوستش داشته باشم میدونی گاهی وقتا که یادت میوفتم اگه زود خودمو از هپروت در نیارم پرت میشم به اونجایی که نباید بشم مثل الان .... یادته اون بر که رفته بودیم استخر همونجا که تو میخواستی به من شنا یاد بدی من میگفتم قول بده ولم نکنی ها من میترسم تو هم قول دادی که نه برای چی ولت کنم عزیزم همچین هواست به من بود و دستات دور من بود که یک ذره هم احساس ترس نکردم...
گاهی وقتا خیلی دلم برات تنگ میشه خیلی به حدی که فکر نمیکنم حتا بتونی تصورشو کنی... میبینی چطوری من هنوز با کوچکترین اشاره پرت میشم به اون موقع ها؟ گاهی وقتا آدم تو عظمت و مهربانی و قدرت خدا شک میکنه..
امروز حالم خیلی خوب بود خیلیم سر حال بودم چونکه بیبی دوستمم به دنیا اومده و با خودش یک دنیا زندگی و نشاط اورده.... نمیدونم چی شد که این پست یهو اینجوری شد میخواستم وقایع یکشنبه رو بنویسم که چقدر به هممون خوش گذشت و چقدر خندیدیم اینا که یهو افتادم تو خاکی. و نمیدونم چرا بغض به این بزرگی الان یهو اومده تو گلوم و الانه که اشکم بیاد پایین ...برام جیم خوب میشم تا شب شایدم کلان این پست رو بردارم....حرفام واسه خیلی بده این همه وقت احمقانه هست واسه همین نمیتونم به کسی بگم چه حسی دارم و چرا این حسو هنوز دارم.... ولی احساس میکنم اقلا با نوشتنش یکمی از اون چیزایی که باید میگفتم به یکیو گفتم ....ا

زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازه عشق.
زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.
زندگی‌ جذبه دستی است که می‌چیند.
زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است.
زندگی بعد درخت است به چشم حشره.
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
..........

Monday, November 29, 2010

ای فلانی دو سه خطی بنویس ساده تر رنگی تر در پی قافیه و واژه نباش سوژه امروزی بگذر از دلسوزی

این تعطیلات ما چه زود تموم شد! ولی خیلییییییی خوب بود کلی ریلکس شدیم و دریغ از یک صفحه مقاله که من نوشته باشم! اصلآ یعنی حسسش نبود ها اصلا!

چهارشنبه که ما زود از سر کار دودر کردیم و من تصمیم گرفتم برم یک سر و سامانی به ناخونام بدم! یعنی من دو ساعت و نیم طول کشید که یک مسیر چهل دقیقه ای رو برم.. دیگه داشتم پشیمون میشدم یعنی اگه پای تلفن نبودم با دوستم صد در صد نمیرفتم دیگه...ولی خدا رو شکر بلاخره طلسم شکست و من رضایت دادم ناخونام و درست کنم! آخه شست پام شکسته میخواستم در بیاد!! اینم انگار قصد نداره در بیاد!!!
شب با یاسی قرار بود بریم شب دو نفرمون را اجرا کنیم!! رفتیم کرال.. اونجام که آدم طبق معمول همیشه یک آشنا میبینه این بار یاسی یک سری دوستاشو دید! که البته ما رفتیم واسه خودمون یک جا دیگه نشستیم البته! بعد از این که کمی از خودمون پذیرایی کردیم و اونجام بست دیگه ، رفتیم دبلیو و کلی دیگه خودمون و خجالت دادیم.. انقدر خوشم میاد از این آقا کپلی دم در هنوز ما دو تا رو یادشه! هیچوقت هم آی.دی ما رو چک نمیکنه اولا مال منو چک نمیکرد دیگه الان مدتیه یاسی و هم به جا میاره و ما دو تا عین اینا که اینجا مال خودشونه همچین با افتخار وارد میشیم .... فکر کنم این آقاهه با خودش فکر میکنه ما دو تا مثلا تو دو تا شهر مختلف هستیم که اولا انقدر دیر دیر میایم بعدم از در میریم بیرون هنوزهم یکی داره یک چیزی تعریف میکنه!!! یعنی معلومه صد ساله همو ندیدیم! اصولا هم بسیار کم پیش میاد با گروهی بریم اونجا مگه تولدی چیزی باشه... شکر خدا چند باریم با علی و دوست پسر یایا و قبلا ترش با کسای دیگه اونجا رفتیم که فکرهایی بد بد نکنن اهالی اونجا درباره ما!

پنجشنبه که روز تنکس گیوینگ بود ما خانوادگی رفتیم پالم سپرینگ که یک شهری نزدیک شهر خودمونه با دو ساعت فاصله.. و اصولا معروفه با حوض های آب گرم و آب مدنی و کلا واسه آفتاب گرفتن و ریلکس شدن خوبه.. ما اول رفتیم یکی از کوه های اونجا که با تلکابین میبردت بالا و اون بالا پر از برف بود! کلا برای ما کالیفرنیایی ها که برف ندیده هستیم اصولا خوب خیلی باحاله مامانم اینا کلی کیف کردن و هوا هم به شدت تمیزبود انگار اکسیژن خالص استشمام میکنی ولی سرد بود و سوز و باد میومد، مخصوصا یک مسیر پیاده روی داشت که پایینش که خیلی باز بود من همین جوری میلرزیدم و شاهین عکس میگرفت!!! بچم کلی با این دوربین جدیدش حال کرد خلاصه، مدل زیبا هم که داشت (اهم اهم!!!!!!) خلاصه نصف عکسام یا همه موهام از شدت باد تو صورتمه یا مثل لبو قرمز، ولی خیلی حال داد! بعد همونجا مستر ترکی تنکس گیوینگ رو خوردیم و رفتیم پیش به سوی یک جایی که قرار بود بریم آب گرمش.. ولی وقتی رسیدیم یک بادی گرفت که خدا میدونه بابام گفت من که نمیام مامانم که دنباله رو بابام اصولا اونم گفت سرده .. خلاصه گفتیم اوکی نریم دیگه آخه همه حوض هاشم بیرون بود تو هوای آزاد و خدایی هیچ کیم توش نبود بسکه سرد بود.. این شهر اصلا قرار نیست سرد باشه مگر در ارتفاعات. خلاصه بیخیال اونجا شدیم و رفتیم یک کازینو که نزدیک اونجا بود و یکمی بازی کردیم من و شاهین کلی باختیم! ای وای! طفلک ننه بابا مون نمیدونن دو تا بچه قمار باز تحویل جامعه دادن! مامانم هم که عشق این اسلات ماشین ها تا صبحم بشینه خسته نمیشه ... دیگه با عز و التماس بلندش کردیم و یک کافی شاب تو همون هتل/کازینو رفتیم و ۷ - ۷ و نیم بود برگشتیم و دیگه ۹ و نیم اینا خونه بودیم... خیلی روز خوبی بود و به هممون خوب گذشت

جمعه هم که جمعه سیاه بود! که همه مغازه ها تخفیف دارند و ملت مثل قحطی زده ها میریزن خرید! امسال بعضی مغازه ها از ۱۲ نصفه شب باز بودن! وای من اصلآ نمیتونم حتی تصورش و کنم! مامانم اون روز کار میکرد منوفرستاد براشون از این رو تختی ها که یک چهارم قیمت شده بود بخرم! البته تا قبل ساعت ۱ اینجوری بود!!! من ۱۱ و نیم از خونه اومدم یک ربع ده دقیقه بعد رسیدم مال.. یک ساعت دنبال جا پارک بودم تا رفتم تو نزدیک یک بود... هزار مدل رو تختی بود نمیدونستم کدوم و ما میخوایم ... رفتم مامانم و پیدا کنم دیدم طفلکی یک صف سه کیلومتری جلوش وایستادن نتونست اصلا جواب سلام منو بده! منم برگشتم بالا باز به نتیجه ای نرسیدم! گفتم ولش کن حالا اشتباه میگیری... البته رنگ های خوبیم نمونده بود... خلاصه اومدم قسمت زنانه! و دیگه یکمی به خودم حال دادم! از اونجا که قراره برم اسکی و اسنوبرد یک کاپشن گرم خریدم! امیدوارم که بریم واقعا! این هفته که نشد آخر!ا

بقیشو بعدا مینویسم الان باید برم کم کم آماده شم برم دندون پزشکی... به قله بلوتوس آآآآآاه خدای من چقدر من از دندون پزشکی رفتن متنفرم خدایااااااا

Wednesday, November 24, 2010

میشه از عشق تو مرد و دیگه از دست همه راحت شد... میشه از عشق تو مرد و دیگه از دست تو ام راحت شد.....آره از عشق تو دیوونگیم عالمی داره

این شعر احتمالا ربطی به این پست نداره
برام کلا این پسر ها خیلی جالبند من دیگه کلا نمیتونم درکشون کنم! مثلا این پسر جدیده که گفته بودم انقدر سیگنال های زد و نقیض داد که من کلافه شده بودم دیگه ... نمیفهمیدم منظورش از این حرفاش یا این کاراش چیه تا آخرین بار که گفت کنسرت سنتی دوست داری و اینا ( ویکندش یک کنسرتی بود) ازش پرسیدم که آیا کسی و داره دیت میکنه یا نه... بعد گفتش که با یک نفر تلفنی حرف میزنه هنوزم ندیدیتش!! ولی دوست داره که با من و بقیه دوستام همچنان دوستی شو ادامه بده و من دختر خیلی خوبی هستم و حرف ندارم و از این مزخرفات! خوب من گرفتم دیگه اگه با من منظور خاصی داشت صد در صد این حرفو نمیزد ... حالا با این دوست من حسابی پسر خاله شده!!حالا یک بار بیشتر ندیدتش ها...دوست من دوست پسرم داره! پیغام و پسغام تو فسبوک... خدایش بعضی وقتا حالم از این فیس بوک بد میشه به خدا... اولاش خوب واسه حوصله سر نرفتن خوب بود ولی دیگه زیادی شده ... آدم حالش بد میشه نمیدونم اصلا دیگه حس خوبی ندارم نمیدونم چرا
یا خواهریایا از یکی خوشش آمده بود از دوستای دوست پسره یایا،،، اونم همین طور همش سیگنال های ضد و نقیض میده ... یایا میگه از اون طرفم یک دختری هست که همش باهاش تیک میزنه و یک بار که اینا باهم بیرون بودن یایا پیشنهاد میکنه برن خونه یایا اینا پسره زنگ میزنه اون دخترم بیاد! اونم میاد! از اون ور پسره واسه نیلو سی دی که لازم داشت میاره وقتی میرن بیرون همه حواسش به نیلو هست و این برنامه ها ... مثلا اون شب باهاش تکست میکردن یک جایی که بودیم بیاد گفت اگه نیلو باهاتونه بیاین اینجا! بعد حالا جالبه منطق دوست پسر یایا و البته خود یایا به نیلو میگن آخه میدونی این تازه جدا شده ( مدت دوست دختر پسریش با اون دختره فکر کنم بیشتر از زن و شوهریشون بود ) بعد هم این دوست صمیمی دوست پسره یایا هست حالا اگه بخواد با نیلو دوست بشه حتما باید باهاش جدی باشه وگرنه نمیشه که ... به همین دلیل که نمیشه!!! و این مسخره بازی ها رو داره! ا

بگذریم

این ویکند اینجا تنکس گیوینگ هست و ما از فردا تعطیل خواهیم بود فردا احتمالا با مامان اینا بریم پالم اسپرینگ که
یک هوایی تازه کنن! من کلا خیلی اطلاعتی ازش ندارم که چه باید کرد اونجا اگه کسی میدونه اگه میشه بهم بگه معمولا منبع این اطلااتم مژی هست که اونم فعلا مسافرت هست و امشب برمیگرده

من این زمستون تصمیم دارم که اسنوبردینگ یاد بگیرم! یعنی من که هر سال این تصمیم و میگیرم ولی همیشه یک حرفی توش در میاد ولی امسال دیگه مصمم هستم شدید! ... مژی و شوهرش هم پایه هستن و همیشه منو تو این کارای هیجانی ساپورت میکنن!!! خلاصه از چند هفته قبل میگفتیم این شنبه بریم ببینیم چطوره منم یک سری اطلاعات از یکی از همکارام درباره یکی از کوه های اطراف که یک ساعتی باهامون فاصله هست گرفتم حالا ببینیم میریم این ویکند یا نه ! حتا اگه فقط به قصد برف بازی و برسی محیط بریم هم قدمی بس بزرگه

خدا کنه امروز همه زود برن خونشون بشه زود دودر کرد... رییس بزرگمون رفته دماغشو عمل کرده!!! احتمالا یک پولیب چیزی داشته چونکه اولا آمریکایی مرد کلا این کاره نیست جوونم که نیست... حالا به هر حال رفته دماغ عمل کنه بعد این منشی ما دور تا دور دفترشو شکل دماغ چسبونده!! یعنی یک چیزایی شکل دماغ درست کرده! حالا رئیسموون هم کلا از این جلف بازی زیاد خوشش نمیاد!!!!! ولی این منشی نمیگیره اصلا

فعلا همین دیگه من برم یکمی با همکارام معاشرت کنم که وقت بگذره!

Saturday, November 20, 2010

پنرا - کباب

عصری با آقای عین رفته بودیم پنرا (کافی شاپه)... من خیلی وقت بود نرفته بودم از ترم قبلی تقریبا ... خیلی با مزه بود این پیر مرده که اونجا کار میکنه و به قول معروف باس بوی هست ( اینا که میز ها رو تمیز میکنن بعد از اینکه ملت میرن) برگشته بهم میگه خوش اومدی بیوتیفول!! آقای عین رفته بود دستشوئی نمیدونم چرا یادم رفت بهش بگم این موضوع مهم و وقتی برگشت !! تو این کافی شاپ هر وقتی ما میریم یک پسره هستش که نمیدونم چی کاریم میکنه!! آقای عین میگه وسط هفته ها هم که یکی دو بار اومده, این بوده اینجا! خلاصه معمولا اولین نگاه به اطرافه ما اینه که ببینیم آیا این رفیقمون هست یا نه ! همیشه هم تنهاست! آدم متشخصی هم هست ها نکه فکر کنین ! یک جوریم شبیهه ایرانی ها هست! شاید ارمنی باشه نمیدونم! ولی من همیشه وقتی یک جوری میشینیم این نزدیکمونه معذب میشم و مجبورم یواش حرف بزنم!!!ا خدایش من اصلا امروز درسی نخوندم! من باید یک کتابی بخونم که ازش مقاله آخر ترمم و بنویسم! ولی نکه نمیدونم چی میخوام بنویسم! نمیتونم تمرکز کنم درست! این آقای عینم اصلا چشم غره اینا نرفت که بچه درس بخون! ساکت! من حرف میزدم اونم همکاری میکرد! خلاصه بر عکس همیشه که باهم میرفتیم کار میکردیم این بار اصلا موفقیت آمیز نبود! ا
انقدر اتاقم به هم ریخته هست که باید یک فکر اساسی کنم! نمیدونم چرا آخر هفته که میشه همه لباسایی که من از اول هفته پوشیدم رو این صندلی جمع میشه! بعدشم این چیزایی که این مدت خریدم هنوز تو این کیسه های خرید پایین اتاقم هستن و هنوز به مکانشون منتقل نشدن! ایشالا من فردا یک دستی به سرو روی این باغ وحش بکشم ...ا
امروز من انقدر هوس کباب کرده بودم که خدا میدونه! همچین با یک حالت شاکی رفتم به مامانم میگم دیگه کباب هم درست نمیکنین !!! مامانم بیچاره مثل این مظلوم ها میگه خوب مگه تصمیم نگرفتیم دیگه گوشت نخوریم! مگه تو رژیم نداری! منم با یک حالت شاکی ترمیگم حالا چی داریم ناهار؟ مامانم میگه باقالی پلو ... من : وای مردیم از این غذاهای تکراری ...! بعد مامانم میگه خوب عیبی نداره حالا فردا کباب میکنیم!!!ا حالا من شاید دیگه فردا دلم کباب نخواد!! نونور یعنی من به خدا

Friday, November 19, 2010

اندر احوالات سر کار

برام خیلی جالبه این آدم های سر کار ما ... وقتی یک جایی یک چیز مجانی میدن یهو حمله ور میشن! بعد تازه دور و بری ها رو جمع میکنن باهم میرند حمله !!!حالا مهم هم نیست الان از ناهار اومدن یا تازه صبحانه خوردن ... اصلآ مهم نیست! اگه تا خرخرشونم خورده باشن بازم میرن میچپونن! آدم فکر میکنه خدا نکرده این بیچاره ها از صبح گشنه مونده بودن!ا
امروز بعد از ناهار این پسره که کنارم میشینه اومد با یک بشقاب توش دو سه تا از این بیسکویت شکلاتی ها و با خوشحالی به من گفت بیا برات کوکی آوردم ... من گفتم مرسی من الان غذا خوردم اصلآ جا ندارم حالا یکم وقت دیگه میخورم با چاییم! بعد تعریف کرد که پایین که بوده یک میز بوده پر از غذا و پیتزا و کوکی و سودا و از این چیزا! بعد به یکی دیگه هم گفت ... اونم گفت خوب بریم ببینیم چی دارند بعد با این یکی خانومه که اون ورم میشینه رفتن پایین ... فکر کن ۴ تا بشقاب کوکی آوردن یک عالمه سودا بعد به بقیه میگن بدوین برین غذا هم هست!!!! یعنی من همینجوری مات و مبهوت اینا رو نگاه میکردم!! بیچاره این پسره رفته بود دو تا کوکی فقط آورده بود!!! نمیدونم ولی وضعیت عجیب و خنده دار و تاسف انگیزی بود که اینجوری سه تاشون حرص زدن یهو و باقی رو هم دعوت میکردن که بدوین برین تموم میشه ها !!!! ا

من همش سردمه نمیدونم چرا... یک شال پشمی دورمه و پولیور تنمه و پالتوم هم رو پامه و همینجوریم دارم چای میخورم ولی افاقه نمیکنه اصلآ!ا

پراجکت مدرسه به خیر و خوشی تموم شد حالا فقط یک مقاله نهایی مونده و بس

Thursday, November 18, 2010

مثنوی هفتاد من

چقدر وقت شد باز من ننوشتم! اتفاق هیجان انگیزیم آخه نمیوفته که! دیشب بعد از فکر کنم یک ماهی بود آقای عین و من دیدم در حالیکه اصلا هم جز برنامم نبود... ولی سورپریزخوبی بود!!!ا بهش میگم یک ماهی میشه که همو ندیدم ها! گفت نه بابا یک ماه نیست!!! من هنوز داشتم کارای امروزم و میکردم گفتش نیم ساعت دیگه میام اونجا یک سر بهت میزنم کار نداری؟! گفتم نه بیا ... ۱۰ بود اومد دیگه ... فکر کردم میاد یک چند دقیقه دم در و میره! ولی رفتیم باهم یک چای زدیم و کلی صحبت کردیم
امروز باید پروژه مون رو تحویل بدیم و پرزنت کنیم، دیشب تقریبا تا ۷ و نیم اینا داشتیم با گروه مون نگاه میکردیم که چیزی جا ننداخته باشیم داکیومنتی کم نباشه غلط نداشته باشه منبع هاش و زده باشیم و این حرفا آخر جلسه هر کی رفت دنبال اینکه یک داکیومنتی و فیکس کنه برای همه بفرسته... آخرش هم دیشب نشد که این پرزنتشن رو یک بار تمرین کنیم امیدوارم که فقط گند نزنیم! این ترم گروهم خیلی خوب بودن دیشب به آقای عین میگفتم هم بچه ها خوب بودن هم پراجکت به اندازه کافی زمان داشت و هول هولکی آخر ترمی نبود! حالا اینو تحویل بدیم یک مقاله ۶-۷ صفحه ای دیگه داریم که هر کی خودش باید بکنه و خلاصه کار گروهی امشب تمومه و نیازمند انرجی مثبت شما هستیم جهت گند نزدن در ارایه پروژه!!!ا

به روش عقب گرد اگه بگیم سه شنبه من بعد از دو سه هفته رفتم باز کلاس یوگام یعنی بگم له تر (ترش و تو پاراگراف بعدی میگم چرا) بودم فردا صبحش دروغ نگفتم! یک معلم جدیدی بود این بار و خیلی هم خوب بود ولی من هم چونکه مدتی بود نرفته بودم حرکت هایی هم که نسبتا راحت معمولا میکنم پاهام مثل چی میلرزید و نمیتونستم اون مقداری که میگه نگهش دارم و و دو سه بار مجبور شدم که بیام رو مت ام و دوباره بلند بشم!!! والی معلمه خیلی باحال بود ازش خوشم اومد حیف که به عنوان سابستیتوت اومده بود و کلاس خودش موقع ناهار هست!

دوشنبه شب با سونیا رفتیم پیاده روی! احساس ورزشکاری شدید! یک مسیر نسبتا طولانی تر از همیشه رفتیم از بس که هی به تاریکی میخوردیم مجبور بودیم راه را عوض کنیم که ندزدن مون! البته از اونجا که سونیا رفته بود همون روز یک اسپری فلفل واسه امنیتمون خریده بود خیال جفتمون راحت بود !!!( جونه عمه هامون )
یکشنبه من با این گروه خوشگلم جلسه داشتم بعد جلسه قرار بود برام با مژی و شوهرش معاشرت کنیم! رفتیم سوشی که در واقع یک اسپرت بار بودش... یکشنبه هم که فوتبال پروفشنال هست دیگه.. همه تو کار بازی بودن! از همه جالب تر اینکه همه میز ها اون شب ساکی مهمون خود بار بودن!! یعنی با غذات بهت یک بطر کوچیک ساکی هم میداد!!! ما که نمیدونستیم ،،، منم که یکمی هنوز مریض بودم یک شراب فقط گرفتم محض خالی نبودن عریضه ! بعد یهو دیدیم برامون ساکی اوردن مژی و شوهرش تا حالا نخورده بودن ... خلاصه ریختیم تو این لیوان (!!) کوچیک ها که براش میدن و خوردیمش ... خوبم بود !!! بعد مشغول حرف زدن بودیم یهو یک خانومه که مسوول اونجا بود اومد بالا سر من یهو سر یکی از این بیچاره ها که کار میکنن داد زد که یعنی منظورش این بود بطری ساکی اینا چرا تموم شده خالیه یکی دیگه بیار!!!! ما سه تام بهت زده! یک لبخند زورکی زدیم و یارو که اورد تشکر کردیم! ولی نخوردیم و آتیش زدیم به مالش! خانوم رئیسش کلا خیلی عصبی بود اون شب !!!
شنبه هم با سونیا گلی رفتیم خرید من یک چیزایی که باید میخریدم خریدم! و سونیا هم همینطور بعدش دیگه گفتیم بریم یک جا دیگه اونجا هم چیزی پیدا نکردیم بعد رفتیم خونه سونیا اینا و دخترمهربونم ابرو های منو برام مرتب کردن و من کلی شرمنده و خوشحال شدم! کلی هم عکس مکس دیدیم و خندیدیم و غیبت کردیم! هاهاها
داشتم میومدم خونه یایا و دوست پسرش زنگ زدن که مگه نمیای با ما گالری؟؟ منم یکمی بهانه مهانه و ننه من غریبم بازی در آوردم که من مریضم و مردم و اینا! ولی کار نکرد!!!! قرار شد آماده بشم که بیان دنبالم! خلاصه نیم ساعت بعدش آمدن و رفتیم دومین گالری که یاسی از کاراش گذاشته بود تو دان تاون شهر لانگ بیچ .. کلا اینجوری که میگفتن شنبه ها اینجا گالری شو میزارن و مردم میان قدم زنان از این گالری به بعدی... حالا فرصت شد چند تا عکسشو میزارم

هفته پیش یک مگس بی تربیتی لگدم زده بود و احساس مرگ دیگه میکردم! از انجا که لوزه های من بسیار حساسن من خیلی زود مریض میشم یعنی کافیه یک باد بخوره بهم!!! هنوزم که هنوزه صدام گرفته و خوب نشده با اینکه دیگه نه گلو دردی مونده نه سرفه نه هیچی!!! خلاصه که اینجوری
مامانم هنوز خوب نشده، و دکترایی که رفته همه میگن این حالت مریضیش عصبیه .. خیلی نگرانم میکنه امیدوارم که زودتر از این حالت در بیاد.. براش دعا کنین

باز این پست مثنوی هفتاد من شد! پست بعدی فکر کنم زودتر نوشته بشه!

Sunday, November 07, 2010

بی عنوان

من نمیدونم چطور شده که من انقدر فعال شدم! بعید هست از من!!! تصمیم شدید دارم که این هفته حتما برم جیم... مدتی نرفتم به علل گوناگون و حتما پیاده روی ( سونیا میدونم الان تو دلت میگی آره جون عمت!!!)ا
عرضم به خدمتتون این هفته بر خلاف نظر یکی از دوستان که میفرمایند ما آدم های بیکاری هستیم و همش میریم درینک میخوریم و ما ایشون و یاد یک فیلمی میندازیم بخاطر گل روی ایشون دیگه با مژی و نانی نرفتیم هپی آور! ولی خوب من چونکه طبق نظر کارشناسی یکی دیگه از دوستان یا شایدم همون دوست , آدم بسیار بیکار و الکلی هستم خوب نمیشود که کلا نرم هپی آور که... این بار یک شب با یایا رفتیم هپی آور! من نمیدونم زندگی آدم به دیگران چه ربطی داره! خوشت نمیاد از این کار, به نظرت احمقانه و خرکیه خوب نخون باباجون ... کلا بعضی آدم ها یک خصلت زخم زبون به اضافه نصیحت کردن بیجا تو وجودشونه که نمیشه کاریش کرد...حالا خودشون چه طوری زندگی میکنن بماند!.... بگذریم
فکر کنم دو شنبه بود این منشی ما ایمیل زد که یک مسابقه پای درست کنی قراره تو طبقمون برگزار بشه .. این نانی طفلکی هم که حامله یهو هوس پای کرد و خوب چه کسی پایه تر و از خود گذشته تر از من که باهاش برم مری کلندر و بنانا کریم پای باهاش نوش جان کنه!!!! حالا همش هم میترسیدیم مژی بفهمه و دعوامون بکنه!! ولی از انجا که ما که خیلی دقیقه نود تصمیم گرفتیم بریم, مژی رفته بود کلاس یوگا! خلاصه از انجا که من وسایلمو نیاورده بودم که باهاش برم و هزارتا از کارای دانشگام هم مونده بود با نانی تشریف بردیم یک ساعتی گپ زدیم و پای خوردیم و خوش گذشت! جای مژی هم خالی بود !ا
ما هر ماه تو طبقمون از این فعالیت های دسته جمعی داریم که این ماه هم برنامه بولینگ بود... خلاصه منم با هزارتا خود درگیری گفتم برم حالا ببینم چه جوریه! دوستام هیچکدوم نیومدن! نه مژی نه نانی!! ولی من عزمم و جزم کردم و رفتم! فکر کن هنوز اون مقاله لعنتی پنجشنبه رو هم ننوشته بودم! افتادم تو یک گروهی که همشون آدم های پروفشنال بودن! فکر کن من این وسط نخودی! این گروهه کلان خیلی خودشون تو خودشون هستن و کلی طول میکشه کسی و تو خودشون راه بدن! نانی طفلی اون موقع که با اینا کار میکرد انقدر روشون کار کرد که باهاش دیگه الان رفیقن! کلان آدم های باحالی به حساب میان ولی خوب باند خودشون و دارن! من که تا فهمیدم با اینا قراره بازی کنم انگار آب سرد ریختن روم!!! یکیشون یک آقای آسیایی بود که مرد خوبی بود اون دو کلوم با من حرف زد و هی بهم میگفت چه جوری توپ و بندازم و خودش که مینداخت انقدر این توپه پیچ و تاب میخورد و بدون اینکه از ریل خارج بشه همرو میزد که من هر بار کف میکردم! کلا همشونم امتیازهاشون بالا ۱۶۰ میشد و من بیچاره دیگه به زور ۷۰ میشدم!!! کلا من که در نقش نخودی محل بودم ... ولی از دیدن بازیشون هم لذت بردم! دیگه ساعت ۶ بود گفتم بهتره من برام که مشق هامم هنوز مونده!!! ولی کلا خوب شد که رفتم! آدم هر از گاهی باید با گروه های دیگه یک اختلاطی هر چند اندک بکنه ..ا
پنجشنبه قرار بود بعد از ماه ها من و یایا با هم معاشرت کنیم! تصمیم گرفتیم اول بریم موزه آرت لانگ. بیچ که یایا چند تا از کاراش و داده بود که ببینیم هنوز کاراش هست یا نه که با کمال ذوق و شوق یک خانومی اومد گفت دو تا از کاراش به فروش رفته و فقط یکی از گردنبند هاش هنوز زیر ویترین هست ... انقدر جفتمون ذوق کردیم خانومه که مسئول فروش بود به یایا میگفت هنوز چک هاتو نگرفتی؟ یایا هم گفت دو سه روزه نامه هامو چک نکردم! خلاصه بسی هیجان انگیز بود!!! بعدش رفتیم کنارش که یک رستوران رو به آب بود و خیلی خوشگل بودش دو تا واین سفارش دادیم و دو تا اپتایزر و دیگه مشغول حرف زدن و از هر دری سخن گفتن شدیم! وقتی هوا تاریک شد آتیش بازی هم کردن!!! انقدر باحال و رومانتیک بود!!!به یایا گفتم من باید هفته بعدی با نانی و مژی هم بیام اینجا... نانی جاهای رومانتیک دوست داره راست کار خودشه!!! دیگه ما انقدر مشغول حرف بودیم و انجا انقدر ساکت و آرووم و انقدر بزرگ بود هر کی یک جاش نشسته بود و مدت زیادی کسی کنار ما نبود ما هم با خیال راحت مشغول وراجی بودیم که دیدیم اینا دارن کم کم چیز میزای رو میزو میبرن و چراغ ها داره کم نور تر میشه و دیگه ما هم پاشدیم.... رفتیم طرف مدرسه یایا که ماشینشو برداره و برگردیم که به علت اینکه صحبتامون تموم نشده بود فکر کنم ۱ -۲ ساعتی هم تو ماشین نشسته بودیم!!و مشغوله مذاکره بودیم! فکر کنم باید یکمی زود به زودتر همو ببینیم اینجوری نمیشه... خلاصه به قول یایا انگار یکمی سبک شدیم و خیلی خوب بود! ا
این هفته شنبه تولد نانی و هفته بعدش تولد شوهرشه که قرار جمعه شاب بریم یک جایی (( طبق نظریه علما بیکاریم دیگه میدونین که! همش میریم ددر و بار )) جالبش اینه که دقیقا همین شنبه تولد شوهر دوستمه و هفته بعدشم تولد خودشه یعنی دقیقا بر عکسه نانی و شوشوش! خلاصه که میریم که دو هفته پر از تولد و داشته باشیم! کلا من عاشق دسامبر و نوامبر و ژانویه هستم یا تولده یا تعطیله یا از این برنامه ها کلا این ۳ ماه جز بهترین ماه های ساله واسه من!!!ا

این بابام هر از گاهی یک چیزی از تو وسایلی که آورده پیدا میکنه الان آمده یک کارت صد آفرین دیگه آورده با یک نقاشی از من کلاس دوم ۸ ساله!!!!! به قول شاهین این دودکش و کلاغ هاش منو کشته!!!! اگه بشه عکسشو میزارم !!ا
نانی بهم گفته واسش نارنگی بخرم باید این با،سن مبارک و تکون بدم برام مغازه ایرانی ببینم آیا دارن یا نه!ا
بلاخره این ساعت های ما هم یک ساعت به عقب برگشت! بنابراین امروز از اون روز هایی هست که بسیار کند میگذرد!ا
هفته قشنگی و شروع کنین! ا