من نمیدونم چطور شده که من انقدر فعال شدم! بعید هست از من!!! تصمیم شدید دارم که این هفته حتما برم جیم... مدتی نرفتم به علل گوناگون و حتما پیاده روی ( سونیا میدونم الان تو دلت میگی آره جون عمت!!!)ا
عرضم به خدمتتون این هفته بر خلاف نظر یکی از دوستان که میفرمایند ما آدم های بیکاری هستیم و همش میریم درینک میخوریم و ما ایشون و یاد یک فیلمی میندازیم بخاطر گل روی ایشون دیگه با مژی و نانی نرفتیم هپی آور! ولی خوب من چونکه طبق نظر کارشناسی یکی دیگه از دوستان یا شایدم همون دوست , آدم بسیار بیکار و الکلی هستم خوب نمیشود که کلا نرم هپی آور که... این بار یک شب با یایا رفتیم هپی آور! من نمیدونم زندگی آدم به دیگران چه ربطی داره! خوشت نمیاد از این کار, به نظرت احمقانه و خرکیه خوب نخون باباجون ... کلا بعضی آدم ها یک خصلت زخم زبون به اضافه نصیحت کردن بیجا تو وجودشونه که نمیشه کاریش کرد...حالا خودشون چه طوری زندگی میکنن بماند!.... بگذریم
فکر کنم دو شنبه بود این منشی ما ایمیل زد که یک مسابقه پای درست کنی قراره تو طبقمون برگزار بشه .. این نانی طفلکی هم که حامله یهو هوس پای کرد و خوب چه کسی پایه تر و از خود گذشته تر از من که باهاش برم مری کلندر و بنانا کریم پای باهاش نوش جان کنه!!!! حالا همش هم میترسیدیم مژی بفهمه و دعوامون بکنه!! ولی از انجا که ما که خیلی دقیقه نود تصمیم گرفتیم بریم, مژی رفته بود کلاس یوگا! خلاصه از انجا که من وسایلمو نیاورده بودم که باهاش برم و هزارتا از کارای دانشگام هم مونده بود با نانی تشریف بردیم یک ساعتی گپ زدیم و پای خوردیم و خوش گذشت! جای مژی هم خالی بود !ا
ما هر ماه تو طبقمون از این فعالیت های دسته جمعی داریم که این ماه هم برنامه بولینگ بود... خلاصه منم با هزارتا خود درگیری گفتم برم حالا ببینم چه جوریه! دوستام هیچکدوم نیومدن! نه مژی نه نانی!! ولی من عزمم و جزم کردم و رفتم! فکر کن هنوز اون مقاله لعنتی پنجشنبه رو هم ننوشته بودم! افتادم تو یک گروهی که همشون آدم های پروفشنال بودن! فکر کن من این وسط نخودی! این گروهه کلان خیلی خودشون تو خودشون هستن و کلی طول میکشه کسی و تو خودشون راه بدن! نانی طفلی اون موقع که با اینا کار میکرد انقدر روشون کار کرد که باهاش دیگه الان رفیقن! کلان آدم های باحالی به حساب میان ولی خوب باند خودشون و دارن! من که تا فهمیدم با اینا قراره بازی کنم انگار آب سرد ریختن روم!!! یکیشون یک آقای آسیایی بود که مرد خوبی بود اون دو کلوم با من حرف زد و هی بهم میگفت چه جوری توپ و بندازم و خودش که مینداخت انقدر این توپه پیچ و تاب میخورد و بدون اینکه از ریل خارج بشه همرو میزد که من هر بار کف میکردم! کلا همشونم امتیازهاشون بالا ۱۶۰ میشد و من بیچاره دیگه به زور ۷۰ میشدم!!! کلا من که در نقش نخودی محل بودم ... ولی از دیدن بازیشون هم لذت بردم! دیگه ساعت ۶ بود گفتم بهتره من برام که مشق هامم هنوز مونده!!! ولی کلا خوب شد که رفتم! آدم هر از گاهی باید با گروه های دیگه یک اختلاطی هر چند اندک بکنه ..ا
پنجشنبه قرار بود بعد از ماه ها من و یایا با هم معاشرت کنیم! تصمیم گرفتیم اول بریم موزه آرت لانگ. بیچ که یایا چند تا از کاراش و داده بود که ببینیم هنوز کاراش هست یا نه که با کمال ذوق و شوق یک خانومی اومد گفت دو تا از کاراش به فروش رفته و فقط یکی از گردنبند هاش هنوز زیر ویترین هست ... انقدر جفتمون ذوق کردیم خانومه که مسئول فروش بود به یایا میگفت هنوز چک هاتو نگرفتی؟ یایا هم گفت دو سه روزه نامه هامو چک نکردم! خلاصه بسی هیجان انگیز بود!!! بعدش رفتیم کنارش که یک رستوران رو به آب بود و خیلی خوشگل بودش دو تا واین سفارش دادیم و دو تا اپتایزر و دیگه مشغول حرف زدن و از هر دری سخن گفتن شدیم! وقتی هوا تاریک شد آتیش بازی هم کردن!!! انقدر باحال و رومانتیک بود!!!به یایا گفتم من باید هفته بعدی با نانی و مژی هم بیام اینجا... نانی جاهای رومانتیک دوست داره راست کار خودشه!!! دیگه ما انقدر مشغول حرف بودیم و انجا انقدر ساکت و آرووم و انقدر بزرگ بود هر کی یک جاش نشسته بود و مدت زیادی کسی کنار ما نبود ما هم با خیال راحت مشغول وراجی بودیم که دیدیم اینا دارن کم کم چیز میزای رو میزو میبرن و چراغ ها داره کم نور تر میشه و دیگه ما هم پاشدیم.... رفتیم طرف مدرسه یایا که ماشینشو برداره و برگردیم که به علت اینکه صحبتامون تموم نشده بود فکر کنم ۱ -۲ ساعتی هم تو ماشین نشسته بودیم!!و مشغوله مذاکره بودیم! فکر کنم باید یکمی زود به زودتر همو ببینیم اینجوری نمیشه... خلاصه به قول یایا انگار یکمی سبک شدیم و خیلی خوب بود! ا
این هفته شنبه تولد نانی و هفته بعدش تولد شوهرشه که قرار جمعه شاب بریم یک جایی (( طبق نظریه علما بیکاریم دیگه میدونین که! همش میریم ددر و بار )) جالبش اینه که دقیقا همین شنبه تولد شوهر دوستمه و هفته بعدشم تولد خودشه یعنی دقیقا بر عکسه نانی و شوشوش! خلاصه که میریم که دو هفته پر از تولد و داشته باشیم! کلا من عاشق دسامبر و نوامبر و ژانویه هستم یا تولده یا تعطیله یا از این برنامه ها کلا این ۳ ماه جز بهترین ماه های ساله واسه من!!!ا
این بابام هر از گاهی یک چیزی از تو وسایلی که آورده پیدا میکنه الان آمده یک کارت صد آفرین دیگه آورده با یک نقاشی از من کلاس دوم ۸ ساله!!!!! به قول شاهین این دودکش و کلاغ هاش منو کشته!!!! اگه بشه عکسشو میزارم !!ا
نانی بهم گفته واسش نارنگی بخرم باید این با،سن مبارک و تکون بدم برام مغازه ایرانی ببینم آیا دارن یا نه!ا
بلاخره این ساعت های ما هم یک ساعت به عقب برگشت! بنابراین امروز از اون روز هایی هست که بسیار کند میگذرد!ا
هفته قشنگی و شروع کنین! ا