Tuesday, February 23, 2010

سر کار
نانی دو هفته هست که رفته سر یک کار جدید یک شرکت خوب ... آخه نانی اینجا کار آموز بود و این منجر ها هم انقدر دست دست کردن که نانی کار خوبی پیدا کرد و رفت و دست اینا رو گذاشت تو حنا! دل من که خنک شد!!! هر چند دلم واسش وحشتناک تنگ شده! دیگه کسی نیست بیاد با من بعد از ظهرا کیت کت و لواشک بخوره! و الکی بخندیم یا از دست جناب حرص بخوریم! بعد بگیم بابا این دیوونست بیخیال!!!یا آقا معلم رد شده و بهمون لبخند ملیح بزنه! از وقتی رفته خیلی ها سراغشو از من میگیرن! که ازش خبر دارم یا نه همه هم ابراز خوشحالی میکنن که بعد از فارغ تحصیلش کار خوبی پیدا کرده! منجر سابقش همچنان به من و مژی میگه میخواد نانی و بر میگردونه! یک بار مژی بهش گفت آخه حیف بود نره و این موقعیت و از دست بده اینجام که همش وعده وعید میدادن بهش!!!! راست میگه ... خلاصه من حسابی ساکت شدم! و زیاد دیگه شلوغ بازی در نمیارم! البته مژی هنوز هست ولی بعضی روزا که مثل امروز سرش خیلی شلوغه کسی نیست من بهش غر بزنم!!! خلاصه جای نانی جونم بد خالیه .... ا
پراجکتی که روش کار میکردیم رفته واسه چک و ما تا شنبه که پراجکت جدید را شروع کنیم یک جورایی بیکاریم! من سعی میکنم درسام و بخونم!!!!ا
در راستای نبودن نانی امروزداشتم میرفتم کافی بگیرم یکی از هم تیم هام منو دیده میگه "های نانی!" گفتم های تا امدم بگم من نگینم نانی نیستم!! گفت ساری منظورم نگین بود ... یکی از پسرای تیممون بود اونجا گفت بذار ۲ هفته بگذره بعد اسم ها رو اشتباه کن! دختره میگه نه زود فهمیدم خودم درستش کردم!!! البته این اتفاق که اسم من و نانی و مژی اشتباه بشه چیز جدیدی نیست!

Tuesday, February 16, 2010

تو ی حالته سر در گمی هستم نمیدونم چرا!!!ا
خیلی جالبه جدیدا هر وقت بین منو آقای عین یک چیزی پیش میاد خود به خود حل میشه خودش! بدون هیچ سعی و تلاشی از دو طرف! خیلی بده ها ولی خوب اینم یک مدلشه دیگه!ا تمام هفته پیش مریض بودم واقعا روم نمیشود به رئیسم بگم نمیتونم بیام سر کار! فقط هم یک روز از تعطیلی های مریضی برام مونده بود! ریسم گفت نیا! کلی هم کار رو سرم بود گفتم چهارشنبه نمیرم که پنجشنبه بهتر میشم که به جلسه ها برسم! ولی پنجشنبه هم نرفتم... یکمی بهتر بودم ولی همه مشق هام مونده بود و نمیدونستم چه خاکی تو سرم کنم! سر درد و آب ریزی هم که ولم نمیکرد این شد که پنجشنبه هم نرفتم ولی دریغ از یکم استراحت همش داشتم درس میخوندم حل میکردم اکسل شیت اپدیت میکردم و این چیزا ولی به نظرم حالم خوب بود دیگه حتی کلاسمو هم آنلاین دیدم بعد از کلاس با یایا رفتیم کافی بخوریم! بعد از فکر کنم ۲ هفته یایا و دیدم ! خواستم بگم نریم اونجا ولی رفتیم! آخه جای دیگه تا ۱۲ باز نیست! خلاصه آقای عین هم اونجا بود با همون پسره که صد بار وقتی با منه یا زنگ میزنه یا تکست میکنه ! اولش ندید ما رو یایا میگفت میخوای بریم؟ من گفتم نه! بلاخره بعد از بیست دقیقه دید مارو اومد پیش ما! سلام سلام ... اصلا انگار نه انگار .... گفت خوبی؟ گفتم آره
...
من و یایا دورآتیش نشسته بودیم و کنارمون جا نبود اون و دوستشم کنار یک هیتر وایستاده بودن و داشتن گرم میشدن! که بغلی های ما رفتن اونام نشستن کنار ما!!! منو به دوستش معرفی کرد و خلاصه مشغول حرف شدیم که یهو گفت اوه امشب شب دونفری تونه؟ یاسی با خنده گفت بله با اجازه شما! گفت پس ما خلوت تونو بهم زدیم؟ گفتم نه اشکال نداره!!! بعد از یکمی اونا هم مشغول حرف زدن شدن و من و یایا هم همینطور! هر از گاهی هم یک سخنی یا اون میگفت یا دوستش! دیگه داشت اونجا تعطیل میشد! آقای عین گیر داده بود بعدش کجا میرین ؟ هی من گفتم نمیدونم!! یایا که از اول که امده بودیم میگفت بریم دبلو من هی منصرفتش کرده بودم ... گفتم میخوای بریم دبلیو؟؟ یایام از خدا خواسته گفت بریم! به آقای عین گفتم میخواین بیاین شما هم ؟ گفتش آره میام! ای بابا تعارف زدم ها نه که پاشو بیا که!!! به یایا گفتم به دوست پسرش زنگ بزنه که اونم بیاد که نیومد بنده خدا خواب بود
رفتیم اونجا نشستیم به صحبت و مشروب خوردن! منم با وجود مریض بودنم! ۲ تا مارتینی خوردم! یایا رفت دست شوئی.. آقای عین: اون ورش هم مثل اینجاست؟ من : نه یکمی فرق داره! آقای عین: بیا بریم ببینیم! من: من که دیدم خودت برو ببین! آقای عین یک نگاه عاقل اندر سفیه میندازه که یعنی پاشو! من هم بیخیال فقط لبخند بی تفاوتی بش میزنم! بلند میشه خودش میره یک دور میزنه ... دوستش میگه چند وقته شما همو میشناسین؟ من: تقریبا داره میشه یک سال! دوستش اوه واو! من: بله !!! همون وقت آقای عین بر میگرده و صحبت نا تموم میمونه! یایا هم میاد و یک ذره حرف و صحبت و دیگه ساعت ۲ شده باید بریم! دم در باربرای بارصدم میپرسه ماشین اوردی؟ منم برای بارصدم میگم نه! یایا ماشین اورده!... اوکی!.... به صورت نصفه نیمه همو بغل کردیم! دوستش که سرش گرمه میگه اخی چه کیوت!!! آقای عین هیچی نمیگه ولی ولم هم نمیکنه که برم باز بهم میگه نمیای برسونمت؟ من باز میگم نه مرسی یایا تنهاست! میگه باشه.... داریم سوار ماشین میشیم یایا میگه باهاش برو اگه میخوای! میگم نه نمیرم که آدم بشه ! خیلی پرو شده!!!!! یایا میگه آفرین....ولی من تو دلم با همه وجودم دلم میخواد الان باهاش برم!! ولی میدونستم برم شب خودمو خراب میکنم!!! رسیدم خونه زنگ زد باهاش حرف زدم... میگم میدونی من از دست توناراحتم ؟ میگه نه نیستی ...میگم هستم .. میگه آخه تو که منو میشناسی دیگه ... میگم نه... خیلی ناراحتم از دستت ... میگه نه نباش من نمیخوام تو ناراحت باشی... پاشو بیا اینجا حرف بزنیم از اینجا صبح برو سر کار یا نه اصلا نرو! ... نه نمیخوام... آقای عین : بیا... من: نه .....من دارم اشتباه میکنم! اون: نگو اینجوری! .... من در حالی که صدام دیگه در نمیاد و خیلی هم خوابم میاد : خیلی خوابم میاد بعد حرف میزنیم ... باشه بخواب حرف میزنیم!

صبح که بهم تکست زدیم میگه رفتی سر کار؟ حالت خوبه؟ منم با خودم فکر میکنم نه این کلا فکر نمیکنه که من از کاراش ناراحت شدم! یعنی اصلا به مغزش نمیاد ... خوب دوست دختر دوست پسر نیستیم که من دلیل نداره ناراحت باشم! من برای چی باید نگران بشم؟ خوب دفعه بعد میگم به درک به همین راحتی! این کارش ناراحتم میکنه اگر چه بیشتر اوقات به شدت این دفعه نیست و فورا به خودم میگم نگرانیت چایی نداره! ولی خوب بعضی وقتام اینجوری میشه... از طرفی وقتی باهاش هستم انقدر به جفتمون خوش میگذره انقدر فان داریم انقدر میگیم و میخندیم و مسخره بازی در میاریم که واقعا وقتی با همیم خستگی هفته از تنمون در میره از طرفی علت کارش و میدونم میدونم که نمیخواد به هم وابسته شیم که اصلا نه از طرف اون راه داره نه من و احساس میکنم خودشم یک جورایی وابسته شده.... با وجود همه گنده گویی هایی که میکنه بعضی وقتا !!! خلاصه که بازی عجیب غریبی.... نمیدونم
!

Sunday, February 07, 2010

یه روز بی حس!ا
تقصیره تو نبود ولی
من نگران شدم
من گریه کردم
من ازت انتظار داشتم
آره شاید هم بهت عادت کرده ام
همش اشتباهه محبتت مهربونیت سادگیت صداقتت ساپورت هات حرفات همش
بازم میگم تقصیر تو نبود
فقط میگم حیف که یا نمیفهمی یا خودتو به نفهمی میزنی!ا
شایدم به عاقبتش فکر میکنی
سرم درد میکنه
نمیخوام دیگه
بسه

Sunday, January 31, 2010

پنجشنبه هفته پيش هم آقای عين برگشت اون شب من با يایا اينا بيرون بودم هر چی بهش گفته بودم بيام دنبلت گفته بودش نه! گفته بود ديروقت ميرسم و تو هم صبح بايد بری سر كار! ديد حريف من نميشه گفتش گفتم دوستم ميادش تو نیا.... جمعه ميبينمت ... منم ديگه دیدم اون از من لجباز تره گفتم اكی! دوازده اینا گذشته بود که تکست كرد كه رسيده... زنگ زدم بهش ميگم مطمئنم دوستت نيومده چرا دروغ گفتی بهم!!! ميخنده و ميگه آخه نصفه شبه كجا بيای با تاکسی اومدم خونه! قرار شد برم پيشش با ماشين يایا اينا بوديم رفتم خونه ماشينم و برداشتم رفتم پيشش... فکر نمیکردم که انقد دلم واسش تنگ شده باشه... اونم فكر كنم همينطور ...دم در که در و اسم باز کرد هی بغلم میکرد ميگفت چه خوشگل شدی چه ناز شدي!!!! گفتم آقای عين اينا از اثرات دوریه؟!!! منم كه از بار اومده بودم و هایپر هی مثل خل ها از سر و کولش بالا میرفتم و یه ریز حرف میزدم!!!! تقصیر من نبود تقصیر ردبولی بود که اول شب خورده بودم!! اونم كه خوابش قاطی پاتی شده بود خلاصه دو ساعتی حرف زديم ...تا سه و نیم چهار بود دیگه من همونجا خوابيدم ! فرداش هم با كلی انرژی رفتم سر كار!!! به قول آقای عين اثرات ردبول بود هنوز! تا موقع ناهار دوام اوردم بعد ناهار يك خواب عظيمی منو فرا گرفته بود اونم مجبور شده بود بره پيش مشتريش و اوضاعش بد تر از من بود! خلاصه ديگه جمعه كه اومدم خونه از سر کار خوابيدم تا 12 شبم بيدار شدم! آقای عين و تکست كردم که تولدت مبارک و باز غش کردم!ا


شنبه هم تولد آقای عین بود درست ۶ روز بعد از تولد من! قرار بود... برم پیشش غذا درست کرده بود. منم براش کیک گرفتم و تولد بازی‌ کردیم باهم! بعدشم یک فیلم ایرانی‌ آورده بود باهم دیدیم! من باید میرفتم کم کم! چونکه تولد برادرم بود... همینجور که داشتم آماده میشودم واسه خودم آقای عین بی‌چاره هم با چشمهای قرمز داشت خوابش میبرد! جتلگ خیلی‌ بده به خدا .. خدا نصیب نکنه .. من که هیچوقت جتلگ نمیگیرم این بار داشتم پدرم درومد.. بهش گفتم برو بیرون که نخوابی! اونم رفته بود با دوستش بیرون .. تولد شاهنگ هم خوش گذشت! با دوستاش رفتیم سوشی - بار و اونقدر سوشی خوردیم که سوشی کما شدیم هممون! بعدشم اونا رفتن یه باری منم رفتم خونه یکی‌ از فامیلامون که قرار بود عمّه مامانم که از استرالیا اومده و من هنوز ندیده بودمش و را ببینم .. همه فک و فامیلم جمع بودن اونجا! خلاصه ویکند شلوغی بود!
!

آآآی تولد خودم و ننوشتم! تولدم مریض بودم تمام هفتش .. ولی‌ دیگه شنبه رو به بهبودی بودم و تب نداشتم! همه دوستام اومدن خونمون و کیک و شمع و تولد بازی‌ و اینا کردیم! کلی‌ کادوهای جینگول مستون گیرم اومد که با همشون خیلی‌ حاال کردم با اینکه خیلی‌ بیحال بودم , ولی‌ کلی‌ هممون رقصیدیم و خوردیم و حرف زدیم و کیف کردیم!

الان گفتن تا ۵ دقیقه دیگه پنل جوری را معرفی‌ می‌کنن کاشکی‌ من جزشون نباشم برم خونه.... یه چرت بزنم... یا خر یایا یا آقای عینو بگیرم بریم یه جا صبحانه... کاشکی‌ امروز بارون نیاد!ا

Friday, January 22, 2010

سلام بعد از کلی
تقريبا سه هفته ميشه كه من از ايران برگشتم! ولى فرصت نشد كه بنويسم… هفته اول كه از سه شنبه مريض شدم به نظرم احساس كرده بودم كه اينجا هوا خيلى خوبه و من ديگه احتياجى به شال و كلاه ندارم! این بود كه به راحتى سرما خوردم!!! همش هم خدا خدا ميكردم كه تا پنجشنبه خوب شم كه بتونم برم آقاي عين را از فرودگاه بردارم!!! زهى خيال باطل خوب كه نشدم هيچى! تازه اونم گفتش كه هفته بعدى مياد نه اين هفته كه!! ضد حالى بود در نوع خودش

ایران خيلى خوش گذشت عالى بود از بيرون رفتن و شب نشينى مهمونى ها و صحبت و درد و دل با دوستان بگير تا خوردن خوراكى هاي خوشمزه مثل انار و آب انار و لواشك پاستيل و پفك و آلوچه!!! كباب و كله پاچه! حليم و غذاهاي خوشمزه مادر بزرگ و خاله و عمه جان! تا سفر شیراز و بعدشم فرحزاد و بام تهران و خيابون گردى و پاساژ گردى ها سوار شدن تله كابين و جنگ برفى كردن و جيغ و خنده و موش آب كشيده شدن و لرزيدن از سوز و سرما و بعدش چپيدن تو همديگه و چايى نبات داغ خوردن كه واقعا عالى بود و خوش گذشت… تنها تغيرى كه با سال هاي قبل داشت كه خب خوب هم بود اين بود كه اكثر اطرافيان من که باهاشون این ور اون ور میرم كارايى داشتن كه نميشد هر چند دقيقه دودر كنند و بيان باهم بريم ناهار و خيابون گردى و اينا كه البته خودش جاي شكرش باقى بود كه شغل خوبى دارند! و خوب آخر كار هم که طبق معمول انقدر سرم يهو شلوغ شد و كار ها باهم بايد انجام ميشد كه فرصت نشد به بعضى از کسانى كه خيلى دوست داشتم زنگ بزنم و ببینمشون و خوب اونایی هم که مدام میدیدمشون مرتبا غر میزدن که ما که تو را ندیدیم اصلا! قبول نیست همش با دوستت و بجه ها این ور اونور بودی! اینم که عادت ایرانی ها یا شایدم فامیل های ماست که باید غر را بزنن بلاخره...ا
دلم ميخواد سفرنامه بنويسم ولى همين جورى خلاصه ميگم چونكه مطمئنم فرصتش نميشه! الانم كه نشستم به نوشتن واسه اينه كه باز من آمدم به عنوان هيات جورى! اونايى كه مدتيه ميخونن اينجا رو یادتونه يه بار ديگم 2-3 سال پيش آمده بودم ؟؟ خوب خيلى طولاني و خسته كننده هست خدا پدر لپ تاپ و ثلفن و اينا رو بيامرزه كه اگه نبود همه الان اينجا كف كرده بودن! منم الان منتظرم ببينم كه جز پنل انتخاب ميشم يا نه!ا


اینم سفرنامه من به اختصار

هفته اول: من و مژی و علی‌ ( شوهرش) باهم مسافرت میکردیم! قبل رفتن همش میگفتیم بهم بچه‌ها آلمان که رسیدیم ۸ ساعت وقت داریم میریم میچرخیم حداقل یه رستوران بریم... تو هواپیما هم وقتی‌ داشتیم پیاده میشدیم خانوم ردیف جلومون که یه بارم در طول پرواز دعوامون کرده بود!!! چونکه ما مزاحم خوابش شده بودیم!! و با دستش زده بود به بالای صندلیش یعنی‌ هیس ساکت! ما هم نکه فکر کنین داد و بیداد میکردیم ها! نه! هم چراغا روشن بود هم یه بچه ونگ میزد !!! آره خلاصه ابن خانومه آخر پرواز باهامون از در دوستی دراومد و گفت برین آلمان و بگردین قشنگه! ما هم گفتیم خودمونم همین قصد و داریم! زنیکه پررو! با اون ناخونای درازش بده هر بار خوردن هم ماتیکش و تجدید میکرد و محکمتر میمالید به لبش (البته هم خودش هم دخترش!!!) به قول علی‌ فکر کنم این ماتیکه تو طول این پرواز تموم شد!!! ( حالا نکه ماتیک زدن بده ها! ولی‌ خوب زنه رفته بود تو اعصابمون با اون کارش دیگه!) تازه وقتی پیاده شدیم سه تامون فهمیدیم چقدر خسته ایم و رفتیم یه غذایی بخوریم... بعدش هم به همدیگه گفتیم بی‌خیال بیرون رفتن! بریم رو این صندلی راحتی‌‌ها یکم بخوابیم! همین کارم کردیم یکی‌ دو ساعتی خوابیدیم!بعد ۸ ساعت پروازمون بالاخره انجام شد تا رسیدیم ایران! کازین جونام و خالم اینا و دوستم اومده بودن فرودگاه دنبالم کلی‌ دیدار تازه کردیم و با مژی و علی‌ هم خدافظی کردم و دیگه ما‌ها همه رفتیم خون خاله ام! یک ساعتی به حرف زدن و اینا گذشت و که یهو تصمیم گرفتیم بریم کله پاچه بخوریم! ساعت ۴ صبح بود خالم اینا نیومدن! ولی‌ ما جوونا رفتیم! من کله پاچه دوست ندارم و منو گول زدن که بهت حلیم میدیم! ولی‌ با رای اکثریت رفتیم کله ای!!! ولی‌ واقعا کیف داد و خوشمزه بود! دختر داییم میگفت نگاش نکن فقط بخور!!! دوستم میگفت بو میده! پسر عمّم میگفت دماغتو بگیر و بخور!!! دختر خالم که از همه کوچیکتر بود و ۱۳ سالشه اونقدر قشنگ این کله پاچه رو خورد و استخوناشو تو یه کاسه ریخت که ما‌ها همه کف کرده بودیم و کلی تشویقش کردیم!!!! ا
دو سه روز اول همش به مهمونی‌ خونه این و اون گذشت عمّم زنگ میزد واسه شام بیا امشب اینجا همه یهو میریختن اونجا! خاله مامانم میگفت بیا اینجا ناهار... دوباره همین برنامه.. خلاصه من هر جا میرفتم یه لشگرم دنبالم بود! البته خوب خونه عمّه من بود خونه خاله کازینم و خون عمو اون یکی!!! نه که فکر کنین !!( پیچیدست روابط خانواده ما خیلی‌ پیچ تو پیچه!) یعنی‌ منظورم این که خون خاله و عمه و عمو بود واسه همین هم خیلی‌ جریان جدی نبود و راحت بودیم و خوش می‌گذشت! آخرای هفته اول هم من رفتم شیراز پیش اون یکی خاله و مادربزرگ پدر بزرگم که واقعا معرکه بود

مامان بزرگم که فداش بشم من اونقدر بهم سرویس داد و کمکم کرد که تونستم تمام دستورات و چیزایی‌ که مامان و بابام خواسته بودن اجرا کنم! هرروز تقریبا منو یه جا می برد خرید به اضافه جاهای دیدنی شیراز مثل سعدی و حافظ و جاهای دیگه... البته دختر داییم هم چند روز بخاطر من مرخصی گرفت و آمد شیراز که اون چند روزم هم در نوع خودش بی‌ نظیر بود! کلی‌ باهم رفتیم پاساژ گردی و بازار و کافی شاپ فنسی و شبا هم تا ۲-۳ باهم حرف میزدیم و درد و دل میکردیم انگار حرفای این دو سال که همو ندیدیم تلنبار شده بود و باید بیرون میومد! خیلی‌ خوب بود ... خالم اینا هم که هر بعد از ظهر میومدن خون مامان بزرگم یا ما میرفتیم خونه اونا و من سیر نمیشدم از چلوندن دختر خاله فنقلیم و پسر خالم که دیگه بزرگ شده و دوست نداره چلونده شه و منم سعی‌ می‌کردم به احساساتم غلبه کنم و کمتر احساساتی بشم!!! و باهاش درباره کامپیوتر و بازی‌‌های پلی استشن و وبلاگ اینا حرف بزنم! ولی‌ اون یکی‌ فنقلی تا جایی که میشد چلونده شد و دلبری کرد و نازش خریدار داشت و کشیده شد قربونش برم… خیلی‌ عالی‌ بود .... مامان بزرگم خیلی خوشحال بود و من خوشحالیش را کاملا احساس می‌کردم… انگار انرژی پیدا کرده بود و روحیه گرفته بود از اینکه همه هرروز دورش هستیم و مشغول خنده و بپر بپر و خل و چل بازی ‌و سر به سر هم گذاشتن… مادر بزرگ من که خیلی‌ اصولاً سر زنده هست و فعال از وقتی‌ بابا بزرگم مریض شده خیلی‌ از فعالیت هاش و کم کرده... با اینکه باباجونم پرستارم دارن ولی‌ خوب بیشتر اوقات تو خون پیششون هست بغیر از ۲ روز که کلاس یوگا میره که اونم با اصرار شدید خالم تازه شروع کرده و جمعه ‌ها که خالم اینا بیان پیششون و دور هم باشن خلاصه اون یک هفته خیلی‌ به من خوش گذشت کنارشون... کلی‌ با هم آلبوم های قدیمی‌ دیدیم و برام خاطره هاشو تعریف کرد و من کلی‌ خودمو براش لوس کردم و حال داد! دلم وحشتناک الان براش تنگه

وقتی برگشتم تهران تاسوعا - عاشورا بود بیشتر این دو رو به دسته دیدن و نذری گرفتن و تو خیابونا گشتن گذشت... عاشورا هم با پسر عمّم و دوست دخترش و دوست پسر عمّم رفتیم یه امامزاده که دسته های محله های مختلف میومدن اونجا! یکی‌ از این دسته ها مال افغان‌ها بود که خیلی‌ جالب بودن! اینجور که میگفتن بالا بردن علامت هم ممنوع شده ولی‌ هنوز هم بعضی‌ دسته ها داشتن و بعضی هام بالا میبردن و اون حرکات مخصوصشو انجام میدادند! پسر عمم قول داده بود که اون روز بریم بهشت زهرا! گفتم چونکه همه بچه‌ها بیشتر روزا کار بودن فقط روزای تعطیل میشد این کارای خارج شهری و باهاشون کرد منم که وقتی‌ نداشتم! خلاصه هممون رفتیم بهشت زهرا سر خاک عمه عزیزم و مامان بزرگم و یک ساعتی اونجا بودیم و بعدش که برگشتیم هر ۴ تامون گرسنه در به در دنبال غذا نذری بودیم! ولی‌ ساعت ۳ ظهر کجا غذای‌ نذری دیگه مونده بود... بالاخره همین دوست پسر عمّم از یه جا تو یوسف آباد برامون غذا پیدا کرد که دو تا هم بیشتر نمونده بود و آی حال داد قیمه خوشمزه نذری آی حال داد! دست امام حسین درد نکنه... شبشم با دوستم رفتیم تو شهرک غرب شام غریبان! تمام دیوارای فاز ۵ شهرک پر شمع بود و‌ واقعا زیبا بود! ما هم یه عالمه آدم بودیم ولی‌ شمع هم نداشتیم!!! واسه همین همش شمع های خاموش شده رو روشن میکردیم!ا






خلاصه اون یک هفته آخر هم خیلی‌ سریع گذشت و همش دور هم بودیم هر شب یا یه جا مهمون بودم یا با بچه‌ها رستورانی قلیونی چیزی می‌رفتیم! خیلی‌ با مزه بود از ساعت ۶ که یکی‌ یکی‌ کاراشون تموم میشد و‌ تعطیل می‌شدن تلفن و تکست بود که سرازیر میشد که خوب نگین برنامه چیه امشب کجاییم یا دوست داری بریم کجا!!! خداییش خیلی‌ هوامو همشون داشتن و نذاشتن بهم بد بگذره هاها!! روز آخرم رفتیم بام تهران با تله کابین رفتیم تا ایستگاه پنج و صبحانه/ ناهار خودیم! میزمون و اگه یکی‌ میدید‌ میمرد از خنده نیمرو بود... املت بود.. زرشک پلو با مرغ!!!! چایی نبات و شکلات نون پنیر گرد و خامه عسل عینهو قحطی زده‌ها کلی‌ از خودمون پذیرائی کردیم!!! بعدشم کلی‌ برف بازی‌ و تو سرو کله هم زدیم و از سرما لرزیدیم و پشت بندش بازم چای نبات داغ خوردیم!!! و برگشتن هم باز کلی‌ آواز خوندیم تو تله کابین!!! آخرش دیگه واقعا جونی تو تنمون نمونده بود..ا





تازه قرار بود بعدش بریم سر خاک بابا بزرگ امامزادش طاهر تو کرج! که من و۲ تا از کازین هام رفتیم! خیلی‌ جالب بود اونجا همیشه وقتی‌ وارد میشی‌ یه بچه هه بود که حالا الان البته بزرگ شده همیشه وقتی‌ اسم بابا بزرگ و‌ میگفتی‌ بدو بدو میرفت شروع میکرد آبپاشی تا ما برسیم! چند بازی که من رفتم ایران همیشه این بود پسر عمّم می‌گفتم منم هر بار میرم بوده! ولی‌ این بار نبودش گفتم فرزاد پسره نیستا! گفتش آره نمیدونم چرا نیست! وقتی‌ برمیگشتیم بودش!!! طفلکی یه جوریم مثل عقب افتاده‌ها میمونه آدم دلش کباب می‌شه! یه جورایی خوشحال شدم که بود نمیدونم چرا طفلکی پسر عمم کلی تحویلش گرفت و باهاش خوش و بش کرد ... اون شب همه خونه قدیمی‌ ما بودن که الان شوهر عمم با پسراش اونجان... همه دور هم بودیم و گفتیم و خندیدیم و دیگه ساعت ۱۱-۱۲ شب بود که منو رسوندن فرودگاه... خداحافظی از اون همه آدم های‌ عزیز و با محبت و صمیمی و مهربون و دل کندن ازشون واقعا خیلی‌ سخته ولی‌ خوب چاره ای هم نیست ... خلاصه به همین راحتی‌ سفر هیجان انگیزه سه هفته ای من پایان رسید!! الان که فکر میکنم کی دوباره فرصت میشه برم ببینمشون دلم میگیره و دلم واسه تک تکشون بیشتر تنگ میشه

*** بقیه جریانات دیگه را زود میزارم! ...راستی بازم من و واسه هیات جوری انتخاب نکردن!ا

Sunday, January 10, 2010

آمدم که بگم تولدم مبارک

Sunday, December 06, 2009

دیروز یکی از دوستای دوره مدرسم ( دنیا) از ونکوور اومده بود من و شادی دوستم هم رفتیم سن دیگو كه ببینیمش! خیلی خوش گذشت بهمون ... اول یکمی دور و بر هتلش چرخیدیم و ناهار خوردیم بعدش تصمیم گرفتیم بریم یک آتللت مال اون طرفا كه من به شادی گفته بودم تا اینجا اومدیم حتما بریم و اونام گفتن میان! و باهم رفتیم.. دنیا با دوستش آمده بود فکر کن چهار تا دختر رفتیم باهم خرید !! میرفتیم تو چهارتا فیتینگ روم و هی لباس میپوشیدیم و نشون هم میدادیم و میخندیدیم و نظر میدادیم ... یکی با باسنش در گیره میگه بزرگه یکی یک جای دیگش! یکی گیر میده که مثلا یک لایه گوشت اومده رو شکمش حالا قربونشون برم همشونم سایز هاشون از ۰ تا ۴ هست ها و من این وسط غول معرکم!! خیلی حال داد خلاصه و همچین سر فرصت و راحت که انگار هیچ کدوم کار دیگه ای هم نداریم! حالا من و شادی كه فاینال داریم این هفته و دنیا و دوستشم واسه یک کنفرانس آمده بودن! ولی خیلی ریونیون باحالی بود و خوش گذشت و من یکمی اعصاب و روانم بهتر شد!ا
من انقدر کار سرم ریخته كه اصلا نمیدونم چی کار کنم دلم میخواد این هفته زودتر به پنج شنبه برسه من برم! هم هیجان زدم واسه ایران رفتن هم نمیدونم یک جوری هستم كه نمیدونم! حالا خودم این احساس های ضد و نقیض و دارم هی باید به مژی هم بگم بابا خوش میگذره حال میده حالا فوقش اگه جفتمون به این جامون رسید با هم فرار میکنیم میریم یک جا غر میزنیم بهم! مطمئنم هر کی اینجا رو میخونه نمیفهمه من چی میگم ولی من از مهمترین مشکلاتی كه دراونجا دارم اینه كه همه از من کلی انتظار دارن ... من باید دل یک عده را به دست بیارم ... باید هزار تا کار در آن واحد کنم! به هزار نفر جواب پس بدم خلاصه کلا یکمی ریتم زندگیم كه تقریبا همه چیم اینجا دست خودمه بهم میخوره! حرف های خاله زنکی كه یکی از اون یکی شاکیه... اون به این سه بار زنگ زده اون جوابشو نداده و یا دیدن آدم هایی که علاقه ای به دیدنشون ندارم...واینا بمونه! به قول دوست جونم میگه وقتی تو میای دو روز اول تو بهتی! بهش گفتم خوب جت لک دارم میگه نه غیر از اون! میگم خوب البته دفعه قبل فرق داشت آخه من از اونجا فرار کردم و تازه برک آپ کرده بودم حالم خراب بود! ولی کلا راست میگه میدونم... میدونم الانم برم یکمی طول میکشه كه با سیستم اونجا عادت کنم! ولی خوب هر چی بگم غیر از دراماهای خانوادگی و دوستام همیشه انقدر با همشون بهم خوش میگذره كه بازم دلم میخواد برم! یک چیز دیگم اینه که من اونقدر دور و برم اینجا به اندازه ایران شلوغ نیست هر از گاهی میتونم تو خودم باشم و دوست دارم دورم ساکت باشه ولی اونجا خوب اصلا نمیشه با خودم تنها باشم و تنهام بزارن و از این شلوغی یهویی و زیاد یهو میبرم و خسته میشم! حالا اگه یک لحظه تنها باشم اطرافیانم فکر میکنن حوصلم داره سر میره و فورا یک فکری واسم میکنن!!! آخی اونم خوب از مهربونی شونه دیگه کاریش نمیشه کرد
بگذریم ...آقای عین هم میاد ایران! البته طفلکی به خاطر فوت دختر برادرش داره میره و کلا خیلی حال و روز خوبی نداشت در ۲-۳ هفته پیش... هر چند وقتی من میرم پیشش همیشه سعی میکنه كه ناراحت نباشه و به روی خودش نمیاره... روز های اولم كه اصلا نمیذاشت من برم پیشش كه مبادا من ناراحت شم و به قول خودش حالم گرفته شه... بالاخره بعد اینکه من هی بهش گفتم مگه صد بار نمیگی ما با هم دوستیم خوب دوستیم واسه این چیزاست و آدم باید همیشه حواسش به دوستاش باشه و این حرفا الان حالش بهتر به نظر میاد ولی مطمئنم ایران رفتن اونم واسه چهلم و دیدن خانواده بعد دو سه سال تو این شرایط خیلی تجربی خوبی نخواهد بود واسش .. بهم قول داده بهم زنگ بزنه ولی احتمالش خالی ضعیف كه این کار کنه با این آقای عینی كه من میشناسم خلاصه اون فردا داره میره... ا
چهرشنبه فاینال منه و من هنوز اندر خم یک کوچه ام! دلم میخواد زودتر این هفته تموم بشه! یک دل شوره عجیبی هم دارم كه همیشه قبل مسافرت به جونم میفته دلم میخواد زودتر این چند روز با همه کار های باقی موندش بگذره و من یک نفس راحتی بکشم!
دلم برای یاسی خیلی تنگ شد خیلی وقته باهاش یک وقت درست حسابی نگذروندم دلم واسه درد و دل باهاش تنگ شده.... یک حال عجیب غریبیم خودم هم نمیدونم چمه ... درگیرم با خودم! و استرس هم دارم
عجب پست قر و قاطی و بی نظمی شد
با اینکه این هفته مثل برق و باد گذشته و این دو سه روزم خوب گذشت ولی نمیدونم چرا مدتی احساس میکنم دلم گرفته و اون حسی دلتنگی سابق میاد و میره و مدتیه دست از سرم بر نمیداره فعلا در حال جنگ با خودم هستم كه از فکرام بیرونت کنم و نیای تو مغزمو مدام به خودم یاد آوری میکنم که من قرار نیست دیگه دلم واسه تو تنگ بشه و همین! جمعه که پیش آقای عین بودم وقتی تو بغلش بودم و فیلم میدیدیم یک دفعه چنان یخ زدم و لرزیدم و اشکام داشت میریخت پایین كه خودم قایم کردم تو بغلش و خودم و سفت گرفته بودم كه اشکام نیاد پایین هر چی میخواست من و از خودش دور کنه و ببینه چم شد سفت چسبیده بودم بهش كه آخرش تسلیم شد و مثل همیشه فقط من را محکم بغل کرد تا آروم شم بعدشم هی گفت خوبی؟ اوکی ای؟ گفتم آره سردم شد گفت گریه کردی.. گفتم نه گریه نکردم.. فقط گفت گود و بازم بغلم کرد و هیچی نگفت گاهی وقتا میگم خوبه دوست پسرم نیست ولی میتونم همه چی و بهش بگم و سین جیم نمیشم با اینکه بعدش یک چیزایی بهم گفت كه من فقط بهش گفتم هیچی نگو دلم نمیخواد این حقایق را الان بشنوم!ا به هر حال

زندگی چیزی نیست كه لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود --- زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است --- رخت ها را بکنیم آب در نزدیکیست
به قول دوستم همیشه میگه فکرشو نکن ...این نیز میگذرد

Sunday, November 29, 2009

این هفته من
دوشنبه: خواب - خواب - خواب - دویدن تو پارک - فیلم - بازم خواب
سه شنبه : تمیز کردن کمدهام - ابرو - خرید - خرید - مجددا ادامه تمیز کردن کمد ها - یک فیلم مزخرف ایرانی!ا
چهار شنبه: ادامه تمیز کردن اتاقم - خرید - کلاب ایرانی - پسر گیر ایرانی - رقص -مارتینی - رقص - دخترای خفن و پسر های خفن ایرانی - ولت پارکینگ تخیلی - قناری بسته -
پنج شنبه : تنکس گیوینگ پارتی - - بوقلمون - فسقل های من - مار پله بازی - کارت بازی - هاید اند سیک!!!! - کیک - ژله - غیبت به مقدار کافی ! لایپو ساکشن!!!! ا
جمعه: آرایشگاه - موهای مشکی - قطع آب - دراما!!! - درس - درس - ننر بازی - جنگ هورمونی!!!- قهر
شنبه : آقای عین - پانرا - دوست های آقای عین! - قهوه - اسکله - چرخ فلک - دویدن واسه نگرفتن جریمه! - کورال - لپ تاپ - فیلم - فیلم
یکشنبه: بسکتبال - استپل سنتر - کلیپر - ارکید - درس - درس - درس
چقدر زود تموم شد
نتیجه گیری هفته ۱ : من خیلی لوسم - نه من لوس نیستم فقط بعضی وقتا لوس میشم تازه اونم واسه اینه كه لوسم کردن!ا
نتیجه گیری هفت ۲ : من حوصله دوست شدن با آدم جدید ندارم! ( از نوع دختر) نمیدونم چرا
امیدواری هفته : ۱۰ روز دیگه کار میکنی بعد ۳ هفته لازم نیست با کسی کلنجار بزنی:)) از این بهتر؟

Saturday, November 14, 2009

چند هفته پیش

مژی میگه آقای عین تو فلان شهر کار میکنه؟ میگم آره.. میگه اوه من نمیدونستم! فکر کنم دیروز تو مغازه دیدمش داشت خرید میکرد بعد هر چی به مغزم فشارآوردم این کیه و اینا نفهمیدم !!! میگه اونم انگار احساس میکرد من آشنام ها ولی نمیدونست کیم!!! هی تو هم دیگه پیچ خوردیم هی با هم از قسمت میوه رفتیم قسمت گوشت بعد غذا بعد،،، میگم اوه قیمه نخرید؟؟؟! میگه دقت نکردم!!!همش با خودم میگفتم آه این چقدر نگاه میکنه! من اینو میشناسم آیا! بعدشم فکر کرده مال یکی از آژانس ها بوده كه واسه خرید بلیط بهش سر زدن!!!!! فکر کن ... بعد میگه آخه خیلی رسمی لباس پوشیده بود!!! اون دفعه كه دیدیمش عین جوونای ۳۰ ساله لباس پوشیده بود حالا عین آدمای پنجاه ساله!!!!میگم آره خیلی رسمی میپوشه سر کار!!! دفعه اولم كه دیدمش هم اینجوری بود زد تو ذوقم!!!!ا

تو راه خونه باهاش حرف میزنم میگم حالا دوست من و میبینی و سلام نمیکنی؟ میگه کدوم دوستت؟ میگم پس فقط همینجوری ملت و دید میزنی ها ؟ میخنده میگه جریان چیه؟ میگم مژی رو ندیدی تو مغازه؟ میگه چی پوشیده بود؟! میگم نمیدونم! میگه همونی نبود كه تاپ خاکستری و جین پوشیده بود هی من و نگاه میکرد!؟؟!! میگم ماشالا اعتماد به نفست من و کشته آقای عین!! میگه همین جوریم من و دنبال کرد!! همون بود؟ میگم آره بیتربیت سلام نکردی بهش!!! میگه خوب نفهمیدم کیه! همش هم دنبال کردیم همو ! میگم خوب حالا قیمه گرفتی؟ میگه نه! قورمه سبزی گرفتم!! بیا اینجا با هم بخوریم!!! الانم زنگ بزن مژی از طرف من معذرت بخواه! میگم باشه حالا فردا بهش میگم... میگه میای اینجا؟! ... نه باید برم خونه حموم جیم بودم میترسم خوابم ببره اونجا!!... میگه خوب میخوای من بیام بریم دور بزنیم؟... میگم آررره بیا!.. ولی مگه گرسنه ات نیست؟... میگم چراخیلی... خوب چی میخوای ؟.... کاشکی ارکیده باز بود ساندویچ میگرفتیم دلم از اون کالباس ایرانی ها میخواد!!!... من درست کنم بیارم برات؟.... آررره میکنی واقعا ؟.... آره کاری نداره .... آخجون مرسی!.... پس تو آماده شدی زنگ بزن من میام!... باشه من تا نیم ساعت حاضرم! ... باشه زنگ بزن! ا
یک ساعت بعد جای همیشگی

وای دارم میمیرم از گرسنگی!... بیا اینم ساندویچت!! !... خودت چی پس؟... من قورمه سبزی خوردم! حالا یکمی از اون یکی ساندویچ میخورم! ... با اشتها گاز میزنم به ساندویچ !!! دقیقا همونجوری درستش کرده كه من گفتم!!! ای ول! با خودم فکر میکنم کاشکی میشد این رابطه جدی بود! یعنی میشد جدیش گرفت! ... میگم بیا یک گاز بزن! میگه بخور حالا... منم دیگه حس دوست داشتنم گل کرده میگم نه گاز بزن! گاز میزنه... میگم ببین چه خوشمزست!!!! میگه بله بله! او ن یکی را هم در میاره.... میگم نمیخوام دیگه سیرم شد! ورزش بودم نمیخوام بخورم ... کوچیک بود بابا!.... نه عالی بود! ... باشه حالا بازم برات خوراکی دارم!! میگم چی... میگه حالا صبر کن! میگم منم نارنگی اوردم بیا !!! خیلی خوشمزست.. در حالیکه تو بغلش ولو ام و دارم ورمیزنم نارنگی میخوریم! صدای خوشگل موجها تو گوشمون هست و وقتی ساکت هستیم سکوت خوبیه! در حال حرف زدنیم و من دارم از زور خستگی میمیرم! ولی به روی خودم نمیارم! همیشه وقتی تو بغلشم موهام و بو..س میکنه شاید میدونه كه من این حرکت و خیلی دوست دارم! بلند میشه و در حالیکه مجبوره غرغر من و بشنوه كه ای نکن پا نشو... دستش و دراز میکنه و از صندلی عقب یک کیسه میاره جلو ، دو تا نون خامه ای هست! نکن این کار و ببین تازه برگشتم خونه اول! اگه بزاری ها.... بابا جان این كه چیزی نیست یک ساندویچ کوچیک خوردی عیب نداره وقتی ورزش میکنی این چیزا رو هر از گاهی بخوری ..آقای عین! ... جانمم اشکال نداره بابا چای هم داشتیم خوب بودا!!!! مرسی...بازم بو.سم میکنه... و بازم بغل گرم و راحتش ، صدای موج دریا و فکر اینکه بودن کنارش چقدر آرام بخش و شایدم لذت بخشه ... اونم بعد یک روز خیلی استرسی... گاهی وقت ها فکر میکنم یعنی اونم اندازه من لذت میبره... ا

.......

هر دو خسته هستیم و خوابالو ... چند دقیقه هست كه کسی حرفی نمیزنه و سکوت برقراره ... میگه بریم؟صبح باید زود پاشی.... به سختی از بغلش بلند میشم تا راه بیفتیم و من و برسونه..پنج دقیقه بعد در خونه هستیم ... مرسی از همه چی ... بازم بوسم میکنه شب بخیر خوب بخوابی. منتظر میشه كه من برم تو و گیت بسته شه! و بعدش میره
...

Thursday, November 12, 2009

میگم فلانی انگار خیلی ترس برش داشته كه سی سالش شد هنوز شوهر نداره میگه آخه نه مدتی هم هست تو رابطه جدی نبوده! میگم خوب حالا مثلا من كه بودم چه گلی به سرم مالیدم؟ البته منم الان ۲ ساله تو رابطه خاصی نیستم میگه خوب بذار تو ام سی سالت بشه!!!! بعد میگه آخی دو ماه دیگه تو ام سی سالت میشه ها!!!! میگم میشه بسه! نمیخوام!
دارند شجره خاندانمان را تصحیح میکنند میبینم كه یک ایده جدید اضافه شده و اینه كه تاریخ تولد افراد را هم میخواهند کنارش بزارن میگم چرا آخه؟ میگن وا حالا مگه تو چند سالته ؟؟؟ اینجا آدم نود و پنج ساله هست! میگم یعنی من را با آدم نود ساله مقایسه میکنین؟؟؟ اون دیگه سنش مهم نیست! بعد میگن شاید یکی خواست واسه پسرش زن پیدا کنه! یا یکی خواست دخترش با پسر یکی آشنا شه! در حالی كه میدونند من به شدت از این عمل بدم میاد میخندند! میگم آخی خدا قلقلک میرزا رو بیامرزه ما هنوز تو اون عهد موندیم!
من امسال با تولدم و سنم بد مشکل دارم نمیخوام