Monday, May 11, 2009

همیشه دوست داشتم خواهر داشتم...نه یعنی در واقع دلم می‌خواست یه خواهر کوچیکتر یه برادر بزرگتر داشته باشم الان چی‌؟ خوب برادرهام را که بیشتر از جونم دوست دارم و حاضر نیستم با هیچی‌ عوضشون کنم !!! امیدورام همیشه رابطمون همین جوری بمونه دلم نمیخواد هیچ درامایی بین خودم و برادرهام باشه... دو تا دوست دارم با خواهر هاشون مشکلات دارن... اولش که خیلی‌ برام سخت بود باورش ولی‌ خوب... من بزنم به تخته هیچوقت در بزرگی ( در ۱۵ سال اخیر) با برادرهام دعوایی نداشتم که بخوام مثلا چند روز ازشون ناراحت بشم و قهر کنم و این مسخره بازی ها ... البته مطمئنم که پدر مادر‌ها خیلی‌ تو این قضیه نقش دارن مخصوصا وقتی‌ بچه ایم ... تو بزرگی هم بیشترش دست خودمونه... بگذریم..

شنبه با آقای عین رفتیم برانچ و بعدش من رفتم خرید و بعدشم قرار بود برم ارواین پیش دوستام که باهم بریم یه پارتی ایرانی‌!ا
لپ تاپم دیوونم کرده بود اینترنتش وصل نمی‌شد و هر کاری می‌کردم هم درست نمی‌شد که آقای عین واسم درستش کرد ... بعد لپتاپ تو ماشین جا موند و بیچاره آقای عین مجبور شد بیاد بده به من!!! هر چی‌ بهش گفتم حالا وقتی دارم میرم میام میگیرمش تو راهمی و نمیخواد باز این راه و برگردی! آخرش هم آوردش و بهم داد ...خوب شد هم آمد وگرنه هنوزم نداشتمش

بهمون خوش گذشت شنبه شب چقدر از اون پیرمرد لرزونی خندیدیم!!! یه مرده بود پیر عین فنر قر میداد ما همش میگفتیم این الان متلاشی می‌شه!!!! خیلی‌ خندیدیم یعنی‌!!!ا

روز مادر هم رفتیم یه جای خوشگل شام خوردیم. مامانم خوشش اومد! جای خوشگلی‌ بود بالای تپه‌ی‌های "ولی"‌ من تصمیم گرفتم اگه خواستم عروسی‌ کنم اونجا عروسی‌ کنم!ا

امشب وقت لیزر دارم خدا به خیر بگزرونه
من ۳ شبه سر جای خودم و درست و حسابی‌ نخوابیدم!! امشب هم فکر کنم ماجرا همینه!!! چونکه باز باید برم ارواین دلم یه خواب راحت می‌خواد از اون مدل بیهوشی ها
این هفته کلی‌ کار دارم ... شما هم هفته خوبی‌ داشته باشین

عجب پست خاله زنکی ای شد ها!ا

Tuesday, May 05, 2009

ویکندی که گذشت!ا
شنبه اونقدر خوب بود کلی‌ کارایی که باید می‌کردم و کردم ... رفتم مال و یکمی خرید کردم که آقای عین زنگ زد که همه مال و خریدی بسه! من از جیم اومدم بیا ارکیده ... بعدش بریم پانرا! کامپیوترتو آوردی؟ منم گفتم آره... رفتیم اونجا و غذا گرفتیم نوش جان فرمودیم! و بعد رفتیم پانرا که اون کار کنه و منم یه کارایی باید واسه کلاسم می‌کردم... مشغول بودیم تا مژی زنگ زد که ما اینجاییم تو کجایی؟ میای با ما بریم رستوران ایرانی‌؟ گفتم من با آقای عینم... ما تازه غذا خوردیم شما برین! قرار شد بعدش من باهاشون برم سینما! آقای عین هم بره پیش دوستش! بعد یهو ما تصمیم گرفتیم بریم پی‌ - سی‌ - اچ ( یا همون کنار دریا) جای همیشگیمون پارک کنیم و غروب دریا نگاه کنیم!!! خلاصه بند و بساط و جمع کردیم و آقای عین گفت تو برون! من گیج خوابم!!! منم از تو این جاده رانندگی‌ کردن خیلی‌ بدم میاد مخصوصا وقتی‌ باید یو ترن کنی‌ و تو خاکی پارک کنی‌!! همش احساس می‌کنم الان پرت میشم پائین!!! ترجیح میدم یعنی‌ اصولا نرونم ... گفتش ترس نداره که!!! خودم بهت میگم چی‌ کار کن کی‌ دور بزن‌!!!نترس!! گفتم نمیترسم که دوست ندارم!!! خلاصه روندم ... خوبیش اینه که آقای عین مثل بقیه آقایون نظر نمیده وقتی‌ میرونی! هی‌ نمیگه یواش برو تند برو... کلا میذاره کارتو کنی‌!!! بر عکس بیشتر آقایون! حتی موقع پیچیدنم ساکت بود و من خودم کارمو کردم!!! پارک کردیم و شیشه‌ها رو کشیدیم پائین خیلی‌ باحاله از بالا دریا رو دیدن ... خلاصه یک نیم ساعتی اونجا بودیم که مژی اینا باز زنگ زدن که ما غذامون تموم شد کجا بریم؟ و یک سینما قرار گذشتیم که تا اونا رسیدن بلیط‌ های این فیلمی که قرار بود ببینیم تموم شده بود! و قرار شد بریم همون سینما با کلاس محلمون که کنارش یه واین بار داره... آقای عین گفتش منم میام اونجا باهات! بعدش میرم! خلاصه اومد و باهم آشنا شدن و یک ساعتی اونجا بودیم! اون رفت و ما هم رفتیم سینما
یکشنبه هم قرار بود بریم موزه تاریخ طبیعی! من به داییم گفتم و با دختراش اومد و مژی هم به خواهرش گفت و اونم با دو تا دختراش اومدن و خلاصه جالب بود و خوش گذشت و بچه ها هم خوششون آمد .... بعدشم من رفتم خونه داییم اینا و یکمی با زن دائی جان حرف زدیم و غیبت کردیم و این کارا!ا
این هفته خیلی‌ شلوغ پلوغم! هرروز بعد کار یه برنامه ای دارم! پنجشنبه هم وقت لیزر گرفتم! جلسه اول مشاوره هست امیدوارم تا قبل مسافرتم یه بار بتونم برم! خوب می‌شه اگه بشه..ا
چند وقت پیش ها بهم گفت تو خیلی‌ سوئیتی*... گفتم یعنی‌ چی‌؟‌؟‌؟‌؟ سوئیت بودن زیادی خوب نیست آدم باید خودشو بگیره و خشن باشه.... گفت نههه سوئیت خوبه... گفتم نه سوئیت یعنی‌ پپه! یعنی‌ خنگول یعنی‌ میذاره ازش سو استفاده کنن!!! گفت ‌ای بابا عجبا... اوکی پس از این به بعد بهت میگم آن سوئیت** خوبه؟ بعد فرداش تلفنش و میس کردم برام مسج گذشته نگین آن سوئیت زنگ میزنم نیستی!ا
* sweet, **unsweet!!
آدما جالبند وقتی‌ از یک کاری منع میشن بدتر میخوان اون کارو کنند... انگار این که یک کاری نباید یا نمیتونی‌ بکنی‌ بد تر تحریکت می‌کنه اون کارو بکنی‌! حالا شده حکایت ما! وقتی‌ میرفتیم پیش مژی اینا بهش گفتم حواست هست که ما دوست معمولی‌ هستیم! اونجا که نشست بودیم و داشتیم حرف میزدیم همه باهم, یهو دستمو گرفت!!! یا هی‌ بی اختیار دستش و میزاشت رو پام!! یا من از درینک خودم بهش دادم امتحان کنه و منم از مال اون خوردم! موقع هم که میرفت همو چند ثانیه ب..غ..ل کردیم بی ب..و..س البته!!!! خلاصه خیلی نشد که بشه!ا

Wednesday, April 29, 2009

آخیش تحقیق و دادم و راحت شدم... شرش کنده شد ... اگه حرف و حدیثی در نیاد توش... آخه مقاله نوشتن اینجا خیلی‌ درد سر داره ... خوب منابع رو بنویسی‌, یه وقت از کسی‌ چیزی نگی‌ و گیومه نگذاشته باشی‌ خلاصه از این دنگ و فنگ ها دیگه ... الانم که از وقتی‌ این سافت ور جدید هست که میذارن توش میبینن چقدر به قول معروف مطلب از این ور اون ور برداشتی بدون اینکه منابع شو بگی‌ . اوضاع رو واسه پروفسورها راحت کرده البته خوب هیچ کسی هم عمدی این کارو نمی‌کنه چونکه ممکن باعث شه از پروگرام بندازنت بیرون! ولی بعضی وقتا گیر الکی هم میدن... مثل یکی از مقاله های من که نمره بهش نداده بود و هر چی من بهش میگفتم چرا ؟ نگاش کن هی میگفت تو اون سایت نمره خوبی‌ نگرفته و خیلی‌ اشکال داره ... حالا دیشب ایمیل کرده که درسته که از عمد نبود , ولی‌ خوب پارافریز نکردی!!! ازت ۵ نمره این بار کم می‌کنیم! منم چی‌ بگم دیگه؟ فقط گفتم دست شما درد نکنه!!!!( به انگلیسی بابا) خندم میگیره یکی‌ از دوستام که ایرانه اون روز باهاش آنلاین حرف میزدم میگفت خوب گوگل کن بنویس دیگه!!! گفتم عزیزم اینجا همه چی‌ کپی‌ رایت داره از کپی‌ پیست کردن خبری نیست !!!! بگذریم

دیروز رئیس عزیزمون منو صدا کرد و گفتش بیا می‌خوام باهات حرف بزنم... بعد بهم میگه که کار پرومشن ( یا همون ترفیعت ؟) درست شده ( چند هفته پیش بهم گفت بود دنبالشه!) مدارک و چیزاشو داد که بذارم تو رکوردم ... منم همینجوری دهانم باز موند بود اصلا فکر نمیکردم اون موقع که بهم گفت جدی میگه!! خلاصه خیلی‌ حال داد بهم ... این رئیس جون ما تو این چیزا خوبه بقیه کلی‌ باید بری خرشونو بگیری و التماس و خواهش ... حالا من تو فکر بودم وقتی‌ سه سالم تموم شد ازش بخوام که خودش زودتر این کار و کرد!!!! ولی‌ کلا این رئیسمون چیزاش خوبه... بعدشم گفتش حالا هم که من دیگه رئیست نیستم!! آخه گفت بودم که مدتیه بعضی هامون منتقل شدیم تو یه گروه دیگه ولی‌ چونکه پروگرام اونا هنوز شروع نشده هنوز جلسه‌های این رئیس و میرم و کارای این گروه ( اگه چیزی باشه!!) را می‌کنم ... منم گفتم آره دیگه رئیس من نیستی!!‌ ولی‌ من هنوز دوست دارم!!!بعدش کلی خندید بهم و گفت باشه باشه!!! بعدم گفتش که صبح ها خیلی‌ دلی دلی میای ها حواست باشه!!! صبح ها زودتر بیا!!! منم پرو گفتم منکه تا ۴:۳۰- ۵ میمونم.... آخه صبح نمیتونم از جام پاشم ... من اصلا آدم صبح نیستم و غر غرام شروع شد.... گفتش میدونم ... بعدم کلی‌ سر به سرم گذشت که از پارتی‌های شبانت کم کن ( من بدبخت ! پارتیم کجا بود؟) زودتر بیا... منم گفتم باشه!!! و این باعث شد بنده امروز از ۷ صبح اینجام!!!! عوضش نیم ساعت دیگم میرم!ا

پی نوشت ها

دیروز که داشتم سر ته مقاله را هم میاوردم هی‌ با خودم فکر می‌کردم چه کار کنم این ویکند و و چه کارایی باید تا شروع ترم جدید و همین طور قبل مسافرتم بکنم!!!!! با مژی هم داشتیم مشورت میکردیم و آخرش من به این نتیجه رسیدم وای من چقدر کار دارم!!! تازه مژی هر از گاهی کارای که براش برنامه ریزی کرده بودیم و هم یاد آور میشد!!!! حالا الان این ویکند ما اونقدر پره!!!! تازه من می‌خوام بگم صبحشم یه دوچرخه سوری یا کوه بریم!!! ا

الان تو فکرم برم جیم یا برم خرید یا برم ناخون هامو درست کنم

من دو هفته هست شدیدا تو فکر لیزر کردن هستم! اگه بشه این هفته شروع کنم عالی‌ میشه

این مال آقای عین: این حرکت یعنی‌ چی‌؟ من میگم یه جام شمام باید همونجا ظاهر شی؟ حالا اسپات منو فهمیدی که دلیل نمی‌شه بیای‌ همونجا!!! آها یادم نبود اومده بودی کار کنی‌!!! بله بله! اعترافاتت منو کشته..... (( برای روشن شدن افکار عمویی ما دوست معمولی‌ هستیم! به خودت بخند دههههه))
ا

Sunday, April 19, 2009

wish-me-luck!
دلم می‌خواد این هفته و هفته بعد به هر بد بختی و مصیبتیه زودتر بگذره و البته منم کارام و بکنم و شر این کلاس و مقاله هاش و ریسرچش تموم شه و من راحت شم!!! الان اومدم پانرا منتظر یایام که باهم درس بخونیم... هر چی‌ من بیشتر درس دارم بد تر میندازمش به دقیقه نود. اصلا انگار فشار نباشه کار من پیش نمیره!! حالا هم که نشستم وبلاگ مینویسم
دیشب با یایا و دوست پسرش رفتیم که درس بخونیم و یکمی هم درس خوندیم یعنی‌ از ۳-۴ ساعتی که اونجا بودیم یک ۱ ساعتی می‌شه گفت مفید خوندیم بقیش و هم ادای درس خوندن بود!!! بعدش هم به خودمون جایزه دادیم ساعت ۱۲ اینا بود که رفتیم یه پیتزایی که تنها جایی که بازه اون موقع و دیگه انقدر ماها نصف شب اونجا رفتیم صاحبش که ایرونیم هست باهامون رفیق شده! هفته قبلش که رفته بودیم یه ۲۰ نفری بودیم و بچه‌ها رفتن شراب هم گرفتن... این دفعه هم که خودمون سه تایی بودیم نه که اون بار بهمون خیلی‌ چسبیده بود دوست پسر یایا گفت بچه‌ها شرابم بگیریم و از یارو پرسید آیا می‌شه ما شراب بگیریم بیاریم اینجا؟ پسره هم گفت باشه ما اصولا اجازه نمیدیم ولی‌ چونکه شما‌ها رو دیگه من میشناسم اشکال نداره!!! من و یایا نشستیم و دوست پسر جان رفت شراب گرفت و آمد و تو دو ساعتی که اونجا بودیم سه تایی تهشو درآوردیم!! خیلی‌ خوش گذشت بهمون کلی‌ خندیدیم و مسائل خودمون و جامعه و مملکت (هم ایران هم آمریکا!!!) را هم حل کردیم!ا
امروز هوا به شدت گرمه فکر کنم رو ۸۰ هست!!!! و همه لخت و پتی شدن!!!! آخجون تابستون داره میاد!ا
اگه پیدام نشد بدونین در گیر پراجکت و این حرفام یه انرژی مثبت یا هر چی‌ بلدین بفرستین برام خیرشو ببینین!!ا

Monday, April 13, 2009

این نیز بگذرد
جمعه عصر با آقای عین داشتیم یه فیلم نگاه میکردیم... جریان یه استادی بودش که از شاگردش خوشش میادش و باقی‌ ماجرا... بعد از مدتی بهم میزنند بنا به عواملی و بعد دو سال دختره دوباره مرد را میبینه بهش میگه که سر.طا.ن گرفته و... خلاصه آخرای فیلم جریان خیلی‌ گریه دار شده بود و آقای عین هم هی‌ میدید من رفتم تو حس و الانه که اشکام سرازیر بشه هی‌ گیر میداد که قطعش میکنم ها... بعد من میگفتیم ااااه گریه نمیکنم که ... ولم کن... میگفت این الان تو خونش تو بلر نشسته و داره حال می‌کنه و تو نشستی گریه میکنی‌ اینجا... خلاصه فیلم تموم شد.... یه صحنه‌های فیلم که دختر بعد دو سال باز پسر را دید و یه جاهای دیگرش داغ دل من و تازه کرده بود و منم که بغض کرده بودم و سعی‌ می‌کردم از ذهنم همه چی و دور کنم و هی‌ با خودم می‌گفتم پیش اینی مغزت هنوز اون ور داره سیر می‌کنه ول کن... حرف میزدیم ... من داشتم از خستگی‌ میمردم با اینکه به روی خودم نمیاوردم و اونم باید میرفت پیش دوستش... همچنان در حال حرف زدن بودیم و باقی قضایا.... که من یهو منفجر شدم حالا گریه نکن کی‌ گریه بکن... اون بدبخت هم هاج و واج که چی‌ شد؟ هی‌ میپرسید من کاری کردم؟! منم گریه! هی‌ گفت بهم بگو چته و من فقط گریه کردم ... دید فایده نداره من ول کن نیستم فقط بغلم کرد و من گریه کردم...آرومتر شدم... گفت می‌خوای تکستم کنی‌ بگی‌ چی‌ شد؟ خندم گرفته بود از دستش گفت یادته که توهمه چی و میتونی به من بگی. گفتم بهش چه حس بدی داشتم چی‌ شد چرا گریه کردم... گفتم من آدم بدیم پیش تو بودم مغزم نبود اونم هی‌ گفت تو اصلا هم آدم بدی نیستی‌ میفهمی؟ منم اشکام میومد! گفتش ۴-۵ سال با اون آدم بودی طبیعیه دلت تنگ شه یادش بیفتی... ولی‌ باید از این حالت زودتر در بیای‌! باید گت اور کنی‌ ازش! و من فقط گوش می‌کردم چند باری پرسید هنوز دوستش داری؟ که گفتم نه بابا ... ولی‌ هم من میدونم دروغ گفتم هم اون میدونه... مغزم - روحم درگیرشه دلم هواشو می‌کنه آدم گند و بدی هستم اون روز از خودم متنفر بودم نمیدونم میفهمه و به روش نمیاره یا چی‌؟ خیلی شده‌ وقتی صداش کردم اسمش و اشتباه گفتم و نصفه تو دلم خوردم... این اتفاق وقتی‌ میافته که خیلی جدی باهاش حرف میزنم یا وقتی‌ تند میرونه و یهو میپیچه، حتی گاهی وقتا..... نگم بهتره.... بدم میاد از خودم در چنین موقع هایی‌... خیلی‌ بدم میاد...

Thursday, March 26, 2009

دو هفته ای که گذشت!ا

باز کلی گذشت و من اینجا هیچی‌ ننوشتم! البته سه روزی بود یک پشه بد لگد سختی‌ بهم زده بود و ناک آوت شده بودم اساسی‌ ... سه روز سر کار نرفتم و امروز خیلی‌ بهترم و فردا دیگه میرم سر کار!
یه اعترافی کنم! به علت درخواست‌های مکرر آقای عین و همچنین کرم خود درخت من باز دارم آقای عین و میبینم!! البته نمیدونم چه نوع رابطه ای داریم ما... خیلی‌ حالت بود بود نبود نبوده!!! بعدشم به غیر از یایا و خانوم نی هیشکی نمیدونه! حالا شایدم دفعه بعد اومدم باز بگم هیچی‌ رفت دنبال کارش نمیدونم.. فقط دلم می‌خواد واسه خودم اینجا بنویسم... تا موقع که دوباره حس بدی بهش پیدا نکنم هستش!

دیروز رفتم یه دکتر ایرانی‌ یعنی‌ شاهکار بود... دکتر خودم خیلی‌ طولش میده اگه وقت نداشته باشی‌ و منم داشتم از آبریزی کلافه میشدم! گفتم برم اینجا ... تا به حال نرفته بودم البته... یعنی‌ زن منشی شاهکار !!! عین این فیلم ایرونیا که میری تو مطب منشی پای تلفن داره با شمسی‌ خانوم حرف می‌زنه دستور پختن قورمه سبزی میده ها و اصلا بهت اهمیت نمیده همین جوری!!!! خلاصه خانوم حرفشون تموم شد لطف کردن گفتن یس؟ منو میگی‌ در حالیکه دهانم باز موند بود گفتم دکتر بی‌ وقتم مریض میبینه؟ اونم فرمود بله! بیمه داری؟ منم گفتم آره! کارت بیمه و کارت شناسایی رو دادم بهش و نشستم تکست بازی‌ با آقای عین که نگران بود من از سرما خوردگی نمیرم!!!( نه بابا شوخی‌ می‌کنم اصلا این مدلی‌ نیست!!!) داشتم واسش جریان این زن رو که حالا پشت تلفن سعی‌ داشت با بیمه من حرف بزنه و بعدشم با اون لهجه فارسیش تند تندم با لهجه طلبکاری حرف میزد و یک اوضاع خنده داری بود میگفتم!!! بعد یهو زنه برگشت به من گفت این بیمه شما که باطل شده سال ۲۰۰۶ !!! منم که زورم گرفته بود گفتم هان؟؟؟ من هفته پیش دکتر خودم بودم و ازش هم استفاده کردم ... گفتش نمیدونم میگه باطل شده و گوشی و داد به من که بیا خودت بهش بگو! خانوم پشت تلفن هم که طبق معمول یه آدم خیلی‌ آروم و با حوصله توضیح داد که این کارت باطل شده! و دوباره مشخصات کامل کارت و از من گرفت ... کاشف به عمل اومد که خانوم محترم گروه بیمه منو عوضی‌ گفته یا شایدم اصلا نگفته اولا! بعد به جای اشتباهی‌ زنگ زده دوما ...خلاصه حالا مشکل حل شده و یارو پشت تلفن می‌خواد بدونه که این خانوم منشی‌ محترم چه چیزی ازش میخواسته که خانوم منشی محترم اون پشت داره بلند بلند درباره غذای‌ رستوران شهرزاد که قورمه سبزیش بده و تهچینش خوبه و کبابش فلان و بهمان حرف می‌زنه فکر کن!!! هر چی‌ من با اون صدای نداشتم داد میزنم ببخشییید؟ هلو؟ الو؟ اصلا انگار نه انگار فکر کن!!!! منم که شنیده بودم این زن دنبال چه چیزی میگرده از طرف پشت تلفن این چیزا رو پرسیدم و دیگه داشت تموم میشد که خانوم محترم سر رسید! یعنی‌ فکر کن کار اونو اساسا من انجام دادم! و خانوم اون ور خطم ازم کلی‌ تشکر کرد بعدشم گفت پس پدر سوخته ها چرا گفتن باطل شده؟... دیگه نگم از دکتره که چقدر گند بود و بی‌ ادب و اصلا خوشم نیومد ایشالا کوفتش بشه هر چی‌ از بیمه پول میگیره !بگذریم!!!!ا شبش که داشتم از آبریزی چشمام دیوونه میشدم و انگار دواها اصلا اثری نداشت و آقای عین هم اصرار که برات فلان قرص و بیارم در جا خوب میشی!!! منم که زیر پتو کز کرده بودم هی میگفتم نه نیای ها من اصلا نمیتونم فکر کنم از زیر پتو دربیام ...فقط به اصرارش یک لیوان دیگه آب جوش لیمو خوردم خوابم برد و صبح که پاشدم هززار بار بهتر بودم و دیگه خوب شدم!

اینا همش مال هفته پیش بود که حسش نشد آپ کنم!!! نصفه موند بود! الان دیگه خوب خوبم و سر کارم و هیچ کاری نیست بکنیم! خیلی‌ خسته کننده شده اگه این مشق و درس نبود که من خل شده بودم!

جمعه آقای عین گفت بریم شام بیرون... همینجوری داشت رانندگی‌ بی‌ هدف میکرد و حرف میزدیم تو یه خیابون دراز که من گفتم آقای عین اصلا میدونی‌ کجا داریم میریم؟ ار.کید.ه بسته هست آلان ها! داشت به سمت و.ست و.و.د میرفت ... گفتش آره میدونم کجا بریم! داشتیم به رستوران آیلند میرسیدیم گفتم می‌خوای بریم اونجا؟ گفتش اوکی و رفتیم اونجا... من سالاد می‌خواستم قرار شد غذامون و باهم بخوریم... خوب شد این کارو کردیم سالاد من افتضاح بود یعنی‌ نمیدونم چرا اینجوری بودش من همیشه این سالاد و اینجا میگیرم! گندش بزنن حالم بد شد تا قبل اینکه بخوابم همش احساس دل پیچه داشتم! ولی‌ در کل شب خوبی‌ بود و کلی‌ حرف زدیم و سر به سر گارسن مون میذاشتیم .. آمدیم بیرون هم هوا سرد شده بود و کلی‌ لرزیدیم! و کشف کردیم اون ور این خیابون که آیلند بود ۳ تا مغازه بستنی فروشی شاید به فاصله ۱۰ فوتی هم هستن! خیلی‌ جالب بود! البته همشون بسته بودن

شنبه با مامان اینا رفتیم ک.مد.ن ها.و.س طبق معمول غذاش اصلا تعریفی‌ نداشت! داوود بهبودی اون شب میخوند و قبلش یه زنه اومد که الان اسمش یادم نیست یک صدایی داشت! بعد فکر کنم صدای خودش و نمیشنید و هی‌ داد میزد آقای فلانی صدا رو زیاد کنین که شکر خدا کسی‌ به حرفش گوش نمیداد... دوستامم بودن یکمی رقصیدیم کلی‌ به این زنه هم خنددیم! خوش گذشت

یکشنبه هم که مثلا ۱۳ بدر بود من به علت مشکلات جانبی هچ جا نرفتم! موندم خونه که درس هامو بخونم که بازم نشد و همش طبق معمول موند واسه دوشنبه و سه شنبه که پدرم دراومد تا مشقام تموم شد!

بازم حرف دارم‌ها ولی‌ بسه دیگه باید برم جیم! روز خوبی‌ داشته باشین

Thursday, March 19, 2009


خوش به حال غنچه های نیمه باز
بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید برگهای سبز آبی
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد خلوت گرم کبوترهای مست نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها ودشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
خوش به حال غنچه های نیمه باز
گر نکویی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
نوروزتان خجسته
بهارتان خرم
روزگارتان خوش
دل تان پر امید

Wednesday, March 18, 2009

یه پست قر و قاطی قبل عیدی
ما الان شاهد نشستن هواپیمای رئیس جمهور بودیم! همه هم همچین با افتخار نگاه کردیم که خدا میدونه!!! میشد از اینجا براش کف هم میزدیم!!! از همه جالبتر هلکوپتر‌هایی‌ بود که اطرفشو گرفتن من نمیدونستم فرودگاه اینجا انقدر بزرگه! به دوستم میگم پس ما هم یه جای اساسی‌ خلبانی‌ می‌کنیم ها!!! میگه آره بابا! بیا همین الان هم هلکوپتر رئیس جمهور پرواز کرد رفت!ا

وای اونقدر ننوشتم که نمیدونم اصلا چی‌ بگم ...هفته پیش تولد دوست پسر یایا به خوبی‌ برگزار شد ... به غیر از یک نفری که من خیلی‌ یعنی‌ یه چیزی میگم یه چیزی میشنوین خیلی ازش نا امید شدم!!! سر مسخره بازی‌‌های که سر من و یایا درآورد و روز بعد به خودش هم گفتم و دلیل هاشم اصلا برام منطقی نبود ... بقیه جریان خوب بود! کازین صاحب تولد که باهاش زندگی‌ می‌کنه هم کلی‌ غذاهای خوشمزه پخته بود خیلی‌ زحمت کشیده بود... به دوست دخترش گفتم واقعا خوش به حالت من میدونم چه کیفی میکنی‌!!!!ا

این هفته تعطیلی وسط ترم ما هست و من هیچ درس مرسی هم نخواندم ... برادرم هم اومده از نیویورک و خیلی‌ حس درس خوندنم نمیاد... ولی‌ باید دیگه کم کم دست به کار بشیم! فقط کار مفیدی که کردم اینه که هرروز ورزش کردم و الان می‌تونم بگم همه جای بدنم کوفته هست!ا

همیشه آخر سال که می‌شه من خودم و ارزیابی می‌کنم که چی‌ کار کردم کجا بودم کجا می‌خوام باشم.... بعدش هی‌ کارایی که پیش بردم و نبردم میاد تو ذهنم! الان خیلی‌ خوشحالم که باز برگشتم دانشگاه ... خوشحالم که رابطه‌ام با مامانم کمی‌ بهتر شده هر چند هنوزم می‌زنیم تو خاکی... خوشحالم که چند تا کار داوطلبی که همیشه دوست داشتم بکنم و نمیکردم و کردم... خوشحالم که نسبت به پارسال انرژی بیشتری دارم و کمی شاد ترم ... ولی‌ هنوز باید رو خودم کار کنم هنوز حسم اینه که اون آدم قبلی‌ که بودم نیستم و هنوزم ته موند‌ه های رابطه قبلی‌ میاد و میره وا آزارم میده ... هنوزم بعضی‌ شب ها گریه ام میگیره از نداشتنش با اینکه خیلی‌ خیلی‌ کمتر این اتفاق میافته... ولی هنوز کامل از مغزم نرفته... میدونم تقصیر خودم و خودشه که هنوز پرونده رو کامل نبستیم وهر از گاهی....بگذریم... خوشحالم که کارم و هنوز دارم با این وضعیت گند اقتصادی ولی‌ ناراحتم از اینکه نشد ترنسفر کنم به یه کار دیگه یا یک جای دیگه... اینجا خیلی‌ طولانی‌ شده ولی‌ چاره ای نیست و همینش هم ظاهرا باید خدا رو شکر کرد... خوشحالم که تونستم با دوستی که ازم دلخور بود و منم از اون دوباره آشتی کنیم و بازم نه کاملا مثل قبلنا ولی‌ تا حدودی با هم باشیم! و امیدوارم سال جدید سال خیلی خوبی واسه همه شما دوستام باشه دلم می‌خواد سالی‌ باشه که از همه دوستام خبرای خوب بشنوم و دوست دارم خوشبختی تک تکشون را با همه وجودم حس کنم ... امیدوارم به همتون خیلی خوش بگذره و روزگار به کامتون باشه!ا

Wednesday, March 11, 2009

ویکندی که گذشت
از پنجشنبه - جمعه آقای عین هی‌ به من پیغام میزد چی‌ کار میکنی‌؟ خوبی؟‌ سلامتی‌؟ و منم اول خواستم جواب ندم بعد گفتم بذارم ببینم چی‌ میگه... مثل آدم های بالغ رفتار کنم! تا شد شنبه شب.. پیغام داد که می‌خوام ببینمت چند دقیقه وقت داری باهات حرف بزنم؟ منم گفتم اوکی! اومد دم خونمون ... گفتش که من نفهمیدم اصلا چی‌ شد؟ چرا ناراحت شدی؟ چرا رفتی‌؟ منم واسش یه سری مسائلی‌ که واسم مهم بود و یاد آوری کردم و اونم انگار اصلا خبر نداره که به خاطر این کاراست که من خورد تو ذوقم و انگار اصلا نفهمیده بوده من چرا یهو بریدم ... خلاصه بعدشم گفتم که ما که رابطه عمیق نمیخوایم ... تو هم دنبال رابطه جدی نیستی‌.. منم که نمیشه با تو رابطه جدی داشته باشم حتی اگه تو بخوای... این چیزیای که واست گفتم واسم مهمه... خوب نه تو رو آزار میدم نه خودمو... گفتش باهم دوست معمولی‌ باشیم... گفتم نه آقای عین... نمی‌شه ... اصلا شدنی نیست! نمی‌شه آخه! گفتش تو نمیتونی با کسی‌ دوست معمولی‌ باشی‌؟ گفتم می‌تونم اگه از اولش باهم دوست معمولی‌ باشیم... ولی‌ تو دوست معمولی‌ نبودی! خلاصه گفت میذاری فکر کنم ببینم این چیزایی‌ که میگی‌ می‌تونم بکنم یا نه ؟؟ منم گفتم من که نمی‌خوام تو را عوض کنم فوقش حالا یک ماهم به میل من رفتار کنی‌ بعدش خسته میشی... ‌ گفتش شاید... گفتم خودت و زحمت نده... بعدش برگشتیم دم خونمون.. بغلم کرد و هی‌ میگفت تو خیلی‌ خوبی‌! منم میخندیدم... دلش می‌خواست ببوسدم ... بهش گفتم ببین دوستای‌ معمولی‌ این کارو نمیکنن! گفتش آره راست میگی‌ نمی‌شه! فردا و پس فرداش یکمی دیگه مسج بازی‌ کردیم با اینکه بنده آب پاکی و ریختم هم واسه اون هم خودم! یه جوری دلم واسش سوخت و از اینکه اومد ببینه چم شده بوده هم خوشم اومده بود! ولی‌ بعدش ... بعد از یکمی... خودش تکستم کرد که تو بهتر از من باید پیدا کنی‌ و من نمی‌خوام اذیتت کنم و منم فقط زدم اوکی و دیگه جواب ندادم!ا
یکشنبه با یایا و خانوم نی رفتیم پانرا درس بخونیم! یک چندین ساعتی مثلا درس خوندیم و بعدش دوست پسر یایا از سر کار اومد و رفتیم ارکیده که غذا بخوریم! داشتن میبستن ... غذا گرفتیم و همه آمدیم تو ماشین من ... کلی‌ شلوغ بازی‌ در آوردیم و شیشه‌ها بخار کرده بود و صدای آهنگ بلند... با اهنگ سا- سی مان -کن داشتیم غذای‌ خورده شده رو هضم میکردیم! فکر کن وسط وست وود ... صدای آهنگ بلند و ماشینی که هی‌ با حرکات موزون ما احتمالا میلزره و توشم پیدا نیست!! جاتون خالی‌ تو اون هوای سرد عدسی خیلی چسبید!!! نفری یه قلپ میزدیم میدادیم به نفر بعدی!!! البته خانوم نی دهنی نمیخوره ما سه تا را میگم! بعدشم ساندویچ کتلت و سوسیس و کوکو سبزی گرفته بودیم ... بازم یه گاز از این یه گاز از اون! خیلی‌ حال داد! خدا جد اندر جد آقای عین و بیامرزه که اینجا رو بهمون نشون داد!!!ا
امشب تولد دوست پسر یایاست و قراره سورپرایز بشه! منم دیگه باید برم خونه.... روز خوبی‌ داشته باشین

Wednesday, March 04, 2009

پراکنده گویی
من الان خیلی‌ عصبانیم چونکه نمره مقاله این هفته ام خیلی‌ کم شده اونم نه به خاطره اینکه مقاله بد نوشته شده بلکه از رفرنس کردن آخرش ایراد گرفته و از هر کدوم از رفرنس هام ۲ نمره به علت درست نبودنش کم کرده! و من الان خیلی‌ حرصم گرفته... دیشب که نمرم و دیدم گفتم یعنی‌ من واقعا باید مقاله رو آف نوشته باشم که انقدر کم شده ام ولی‌ حالا میبینم فقط ۶ نمره به این دلیل کم کرده! حالا تو فکرم واسش ایمیل بزنم!

خبر دیگه اینکه من تصمیم گرفتم دیگه آقای عین و نبینم!!! ولی‌ خداییش خوب دوام آوردم این بار دو هفته طول کشید!!! یایا هی‌ میگفت از این خوشت اومده؟ من هی‌ می‌گفتم هی‌ بهتر از هیچیه... بعد میگفت حد اقل مثل اون پسره نیست که ازش چندشت میشد!!! آره واقعا هم باهاش خوش میگذشت و به نظر خیلی هم آدم خوبی‌ بود.. ولی‌ داشت کمی‌ تا قسمتی‌ رو اعصابم میرفت یه کاراییش و منم دیگه گفتم نمی‌خوام! ولی‌ خودم تو کف کارم بودم تا چند ساعت بعدش

وقتی‌ با آقای عین شروع کردم با خودم گفتم که من هیچ توقعی و انتظاری از این آدم ندارم! این توقع و انتظار که رابطه رو خراب می‌کنه من همون اندازه واسش مایه میزارم که اون میذاره در نهایت هم که باید تمومش کنم چونکه اصلا شدنی نیست ...راستش من اینو می‌گفتم به خودم ولی‌ واقعا شاید عمل نمیکردم حالا اسمشو بذار توقع .. انتظار یا هر چی‌ دیگه... مثلا من ازش نخواستم که بره تکست مسج بگیره و بهشم تکست نمیزدم ولی‌ بعد از ۲-۳ روز که دید که من دوستام دم به دقیقه تکستم می‌کنن و من باهاشون تکست می‌کنم اینو به سلش اضافه کرد و از اون روزم هی‌ باهم تکست بازی‌ میکردیم! ولی‌ من انتظار داشتم که روزی حد اقل یه بار زنگ بزنه مخصوصا وقتی‌ که دو روز میرفت یه شهر دیگه و نمیتونستیم همو ببینیم هفته اول هیچی‌ نگفتم و خودمم زنگی نزدم...البته هر از چند ساعتی یک تکستی میکرد...ولی‌ آخر همون هفته که دیدمش بهش گفتم من دوست داشتم بهم زنگ میزدی و اونم گفتش که اصولا آدم تلفنی ای نیست! و وقتی‌ پیش مشتری هست و داره سیستمش و درست می‌کنه اونا دارن ساعتی بهش حقوق میدن و منصفانه نیست... تازه به خیال خودش بیشتر از هر آدم دیگه ای که باهاش بودن به من زنگ می‌زنه یا تکست می‌کنه ...منم دیگه دنبالشو نگرفتم! تازه میگفت اینجوری وقتی‌ من بر می‌گردم بیشتر حرف واسه زدن داریم!!! اینو گفتم که بگم باهاش حرف زدم در این مورد و اون میدونست که من اینجوری دوست دارم ولی‌ خوب روال کارش نبود دیگه.... جمعه و شنبه از یک کارش ناراحت شدم و یک جورایی به یک کاراییش شک کردم که نمیگم حالا اینجا ولی‌ بعدا واسه دوستام که گفتن اونام گفتن عجیبه! و احساس کردم من که می‌خواستم این جریان فقط واسه تفریح باشه و الان داره میره تو اعصابم منم همونجا تمومش کردم! دیگه تحلیل‌های دوستان مختلفم اعم از دختر و پسر سر این جریان بماند! خلاصه مآجرای آقای عین تموم شد فعلا تا ببینیم چی‌ پیش میاد!