Wednesday, March 11, 2009

ویکندی که گذشت
از پنجشنبه - جمعه آقای عین هی‌ به من پیغام میزد چی‌ کار میکنی‌؟ خوبی؟‌ سلامتی‌؟ و منم اول خواستم جواب ندم بعد گفتم بذارم ببینم چی‌ میگه... مثل آدم های بالغ رفتار کنم! تا شد شنبه شب.. پیغام داد که می‌خوام ببینمت چند دقیقه وقت داری باهات حرف بزنم؟ منم گفتم اوکی! اومد دم خونمون ... گفتش که من نفهمیدم اصلا چی‌ شد؟ چرا ناراحت شدی؟ چرا رفتی‌؟ منم واسش یه سری مسائلی‌ که واسم مهم بود و یاد آوری کردم و اونم انگار اصلا خبر نداره که به خاطر این کاراست که من خورد تو ذوقم و انگار اصلا نفهمیده بوده من چرا یهو بریدم ... خلاصه بعدشم گفتم که ما که رابطه عمیق نمیخوایم ... تو هم دنبال رابطه جدی نیستی‌.. منم که نمیشه با تو رابطه جدی داشته باشم حتی اگه تو بخوای... این چیزیای که واست گفتم واسم مهمه... خوب نه تو رو آزار میدم نه خودمو... گفتش باهم دوست معمولی‌ باشیم... گفتم نه آقای عین... نمی‌شه ... اصلا شدنی نیست! نمی‌شه آخه! گفتش تو نمیتونی با کسی‌ دوست معمولی‌ باشی‌؟ گفتم می‌تونم اگه از اولش باهم دوست معمولی‌ باشیم... ولی‌ تو دوست معمولی‌ نبودی! خلاصه گفت میذاری فکر کنم ببینم این چیزایی‌ که میگی‌ می‌تونم بکنم یا نه ؟؟ منم گفتم من که نمی‌خوام تو را عوض کنم فوقش حالا یک ماهم به میل من رفتار کنی‌ بعدش خسته میشی... ‌ گفتش شاید... گفتم خودت و زحمت نده... بعدش برگشتیم دم خونمون.. بغلم کرد و هی‌ میگفت تو خیلی‌ خوبی‌! منم میخندیدم... دلش می‌خواست ببوسدم ... بهش گفتم ببین دوستای‌ معمولی‌ این کارو نمیکنن! گفتش آره راست میگی‌ نمی‌شه! فردا و پس فرداش یکمی دیگه مسج بازی‌ کردیم با اینکه بنده آب پاکی و ریختم هم واسه اون هم خودم! یه جوری دلم واسش سوخت و از اینکه اومد ببینه چم شده بوده هم خوشم اومده بود! ولی‌ بعدش ... بعد از یکمی... خودش تکستم کرد که تو بهتر از من باید پیدا کنی‌ و من نمی‌خوام اذیتت کنم و منم فقط زدم اوکی و دیگه جواب ندادم!ا
یکشنبه با یایا و خانوم نی رفتیم پانرا درس بخونیم! یک چندین ساعتی مثلا درس خوندیم و بعدش دوست پسر یایا از سر کار اومد و رفتیم ارکیده که غذا بخوریم! داشتن میبستن ... غذا گرفتیم و همه آمدیم تو ماشین من ... کلی‌ شلوغ بازی‌ در آوردیم و شیشه‌ها بخار کرده بود و صدای آهنگ بلند... با اهنگ سا- سی مان -کن داشتیم غذای‌ خورده شده رو هضم میکردیم! فکر کن وسط وست وود ... صدای آهنگ بلند و ماشینی که هی‌ با حرکات موزون ما احتمالا میلزره و توشم پیدا نیست!! جاتون خالی‌ تو اون هوای سرد عدسی خیلی چسبید!!! نفری یه قلپ میزدیم میدادیم به نفر بعدی!!! البته خانوم نی دهنی نمیخوره ما سه تا را میگم! بعدشم ساندویچ کتلت و سوسیس و کوکو سبزی گرفته بودیم ... بازم یه گاز از این یه گاز از اون! خیلی‌ حال داد! خدا جد اندر جد آقای عین و بیامرزه که اینجا رو بهمون نشون داد!!!ا
امشب تولد دوست پسر یایاست و قراره سورپرایز بشه! منم دیگه باید برم خونه.... روز خوبی‌ داشته باشین

3 comments:

Anonymous said...

Manam az in sandiwicha ke gofti mikhammmm khob!!!!
hummmmmmmm

Pas in ham az dastane aghaye Ein ..

shad bashi Negin jun

Ocean said...

Hi Negin Jaan,

Happy Charshanbeh souri! I wish you lots of fun and may be meeting Mr. Right.

Buy a small mirror tomorrow and look into it and make a wish then hide it somewhere until your wish comes true! Pretty sperstitious! but it worked for me!!

Anonymous said...

akheeeey delam bara in shologh bazi ha lak zaaadeee
yeho havase sandwiche kotlet kardaaam chi konam alan nesfe shabi ?:d