Wednesday, August 26, 2009
Posted by Nene at 3:44 PM 5 comments
Friday, August 21, 2009
یه مدتی هر چی پیر پاتال هست تو این ساختمون به من گیر میده بعضی هاشون مثلا یه چیزی میگن و میروند ولی بعضی هاشون خیلی کنه تر از این حرف هان… مثل همین آقاای هویج که الان میخوام بگم! آقای هویج فکر کن یه مرد بالای ۵۵ هست که کمی میلنگه... ریش داره ... عینک میزنه ... شلوارش ازش آویزونه... لخ لخ راه میره،،،، یعنی یه آدم چقدر باید خوش شانس باشه که یه همچین آدمی بهش گیر بده… اولین بار که اومد داشتم تو کافه تریا نون تست میکردم واسه خودم.. گفتش که چه زبونی حرف میزنین شما؟ احتمالا من و مژی و نانی و دیده بوده و تحت نظر داشته که یک کاره اومده اینو میگه ... حالا فکر کن من اصلا این آدم و به عمرم ندیدم! گفتم فارسی… بعد فکر کردم از همکارای مژی هستش و من لابد قبلا دیدمش و یادم نمیاد! گفتش گود مورنینگ به فارسی چی میشه؟ منم گفتم صبح بخیر! در حالیکه تمرین میکرد رفت… بعد دو سه روز بعدش من و مژی تو کافه تریا بودیم باز اومد یهو از پشت گفت صبح بخیر! من یه آن نفهمیدم کیه! مژی هم که فکر کرده بود ایرانیه !!( حالا هیچیش به ایرانی ها نمیخوره ها آمریکایی هویجیه) بعد سلام بهش یاد دادیم اسم منو هم نگاه کرد و به خاطر سپرد و رفت! مژی گفت این دیگه کیه؟ گفتم تو نمیشناسیش؟ من فکر کردم طبقه شماست! بعدش از اون روز تلفن هاش شروع شد! یه بار که انقدر حرصم گرفته بود هی میگفت رنگ مورد علاقت چیه تولدت کیه؟ از این دری وری ها! منم هی با اوهوم -نه - بله جواب میدادم! بعد دیدم دیگه واسه خودش چرت میگه و خودشم جواب خودش و میده گفتم من باید برم بای ... ۱۰ بار زنگ زده که بریم ناهار من هر بار یه بهانه داشتم و هیگفتم نه! آخرین بار گفتم من خیلی سرم شلوغه هر موقع سرم خلوت شد خبرت میکنم… خلاصه من نمیفهم این بشر چرا انقدر گیره و نفهمه ... حالا یکی دو بار هم این بینها که تو آسانسور یا کافه تریا به حضورشون شرفیاب شدیم من اونقدر بهش بی محلی کردم طوری رفتار کردم که انگار اصلا ندیدمش و با بقیه همکارام حرف میزدم و تو سرو کل هم میزدیم بازم این از رو نمیره و همچنان به تلاشش که من نمیدونم واسه چیه ادامه میده… ا
هفته پیش منو نانی بعد از ناهار بیرون نشسته بودیم و هوا میخوریم یهو نانی گفت آقای هویج داره از ساختمون روبرو میاد .. گفتم نانی بدو بریم! بعد ما هم بیچارهها با کفشای پاشنه بلند!!بدو بدو رفتیم سمت ساختمون و جلو در تو شیشه دیدیم که اونم گازشو گرفته داره تند تند لخ لخ کنان میاد.. نانی میگفت یواش نگین میفهمه!!! من میگفتم اتفاقا باید تند بریم که بفهمه ...خلاصه من و نانی حتی منتظر آسانسور نشدیم و ۳-۴ طبقه رو با پله آمدیم بالا بقیش و با آسانسور رفتیم! و مردیم از خنده تا رسیدیم بالا! بعدش برام مسج فرستاده که من امروز دیدمت پائین.. داشتی آفتاب میگرفتی یا قدم میزدی؟ منم جواب ندادم… ولی مگه از رو میره این بشر
دیروز داشتم خوشحال و خندان میرفتم پائین که با مژی بریم ناهار یهو این جلوم سبز شد! نمیدونم واسه چی اومده بود طبقه ما یک سلام بلند بالا کرد و منم که دوباره رو دور تند بودم میخواستم بدو بدو برم! که این راهش و کج کرد و دنبال من راه افتاد! ول کن معامله هم نبود کجا میری با کی میری اه میخواستم کیفمو بکوبم تو مخش دیدم که نه انگار نمیخواد بره دنبال کارش.. در دستشویی وایستادم که برم تو ... اونم دیگه نمیدونست باید چی کار کنه راهش و کشید و برگشت.. بعد من ۲ دقیقه موندم اونجا و اومدم بیرون یکی از پسرای تیم مون همون وقت اومدش و با اون مشغول حرف زدن رفتیم سمت آسانسور ... آقای هویج هم رسید باز و پرید تو آسانسور و منم که کاملا باز ندیده گرفتمش و به صحبت با اون پسره ادامه دادم! بحث مدرسه هم بود خیلیم جدی بود اصلا نمیشد مداخله کنه.. آسانسورم پر ! ولی بازم مطمئنم از رو نمیره و نمیفهمه
چرا بعضی آدما این جورین؟ اصلا شخصیت ندارند اولا که مردک بیمار ۵۰-۶۰ ساله تو واقعا از یه دختری که نصف سن تو را داره چی میخوای که انقدر کنه میشی؟ حالا خوبه که من بهش گفتم یه بار تو حرفاش که میپرسید ویکندها رو چه جوری میگذرونی که من دوست پسر دارم ( الکی) و همش با اون وقت میگذرونم که اگه مریضه و چیزیم به مغزش میرسه بریزه دور ... بعدشم تو که میبینی طرف تحویلت نمیگیره راهت و بگیر برو دیگه شخصیت داشته باش …. واقعا آدم میمونه تو کار این آدم ها! این دومین آدم خلیه که من باهاش مواجه میشم!! به یایا میگفتم یادته اون وقتا کچلا رو جذب میکردم؟ حالا نوبت پیرا شده ! خدا میدونه بعدی چیه ...ا
Posted by Nene at 3:01 PM 14 comments
Sunday, August 16, 2009
راستی من آخرش سیاتل نرفتم ! سر کار همینجا کمی تا قسمت زیادی سرمون شلوغ شده و رئیس پروژه نزاشت که بریم!
کلاس این ترمم بالاخره تموم شد پیش نیاز کلاس بعدی بودش باید پاس میشدیم تا میتونستیم بعدی و بگیریم حالا این کلاس بعدی پر شده بودش تا همین الان که یک جا باز شده!!! اگه شانس بیارم فردا اولین نفر زنگ بزنم که بهم اجازه ثبت نام بدن! وگرنه نمیدونم چه بشه! استاد راهنما هم که نیست و نابوده و معلوم نیست کجاست!ا
من میخوام دیگه تند تند بنویسم با اینکه زندگی بسیار روتین و یکنواخته در حل حاضر!!! هفته خوبی داشته باشین
Posted by Nene at 11:53 PM 2 comments
Wednesday, July 01, 2009
خیلی وقته که ننوشتم ... دیگه حس و حالش نیست! بعضی وقتا دو سه روز میگذره و اصلا به این بلاگ یک نیم نگاه هم ننداختم... بعد از اتفاقاتی که افتاد و همه ازش خبر داریم اگه بخوام بنویسم مثنوی هفتاد من (؟) میشه ... اونقدر ننوشتم که نمیدونم چی بگم از کجا بگم؟ بعدشم گفته های من چه ارزشی داره تویی که تو ایرانی فکر میکنی اینم مثل خیلیهای دیگه شانس شو داشته که از این مملکت بره.... خودم هم بدم میاد از اینایی که اینجان و نفس شون از جای گرم بلند میشه ... مثل اون مجریای که هی میگه مردم بریزین تو خیابون ال کنین بل کنین! خودش نشسته تو استودیوش از یه ساعتی هم که دیگه نیست خوابه و ویکندها هم که میگن میره وگاس!!!واقعا من تو کف این مردمی هستم که به این بشر زنگ میزنن پول میدن و ساپرتش میکنن!!! ببخشید دیوانه هستند اینا؟؟ تا چه حد آخه؟ به چیه این دلخوش دارن من موندم توش! اصلا آدم هیچی نگه درباره این آدم ها سنگینتره!!! من دو سه بار این تجمعهای اینجا رو رفتم همه تو یه لالا لند هستند واسه خودشون... نصف شونم به نظر میاد اصلا واسه یه هدف و منظور دیگه اومدن ... نمیدونم من و هم سن و سال های من اصلا سطح فکری - مغزی مون به قول معروف با اون ور خیابونیهای تظاهراتها فرق میکرد... منم یکی دو بار رفتم و دلزده شدم...بماند
جدا از اینا زندگی خودم که نمیدونم چرا اینجوری شده،،،کلا من اون آدم خونسردی که بودم دیگه نیستم نمیدونم چرا،،، یه چیزایی که پیش اومد بین خودم و بعضیها اعصابم و خیلی به هم ریخت...کنترلم و زود از دست میدم و کلا صورت قضیه را پاک میکنم دیگه اونجوری نیستم که بگم خوب اوکی عیبی نداره و بیخیالش.... ناراحتم که یکی ازم ناراحت باشه ولی اصلا دیگه نمیتونم هیچی نگم... این اتفاق چند بار اخیرا افتاده...یه چیزی که دیگه الان قدیمی شده و هیچوقتم اینجا نگفتمش هر از گاهی از یه ور گندش در میاد و حالم و بد میکنه و طرف هم که اصلا وانمود میکنه انگار نه انگار اصلا به هیچ جاشم نیست!! دانشگاه هم که سر جاشه دوشنبه میدترم دادیم و کم کم پروژه رو شروع کردیم فکر کنم دفعه بعد که بیام بنویسم تموم شده باشه!!! از یه طرف دیگم این مسافرت کاری ۴-۵ ماهه به سیاتل هست که هم براش هیجان زدم هم نگران! ۴ نفرازبچه هامون رفتن البته واسه یه پروگرام دیگه و ۴ نفر دیگه هم داریم احتمال زیاد هفته بعد میریم طبق آخرین اخبار... آخه اینجا روزی که نه هر چند ساعتی یه خبر جدید منتشر میشه... ولی این بار ظاهرا قطعی به نظر میرسه! نگرانی و هیجانزدگیم به کنار دانشگاه هم هست... نکته خوبش اینه که همه کلاس های من وب کست میشه یعنی لازم نیست حتما سر کلاس باشم ولی خوب بازم! بعدم اینکه خوب جا به جا شدن ۴ ماهه یکمی روتین آدم و عوض میکنه و زندگی تو هتل و این برنامهها!!! ولی فکر میکنم صد در صد به تجریه کاریش میارزه
خلاصه به غیر از همه اینایی که گفتم زندگی بسیار زیباست و داریم باهاش حال میکنیم
همه اونایی که ایران هستین مواظب خودتون خیلی باشین و همه اونایی که اینجایین اگه متفاوت از بقیه فکر میکنین به نظرشون احترام بذارین و نظرتون و به هم تحمیل نکنین.... به امید ایران آباد و آزاد
Posted by Nene at 2:54 PM 5 comments
Friday, June 12, 2009
Posted by Nene at 8:24 PM 5 comments
Wednesday, June 03, 2009
Tuesday, June 02, 2009
حالم خرابه... این دومین بار که از سال جدید به این شدت مریض شدم... فکر نکنم فردام بتونم برم سر کار! تازه من امسال فلوشات هم مثلا گرفتم مثل هر سال... ولی ظاهراً فایده ای نداشته این بار! امروز رفتم پیش دکترم که نبودش مجبور شدم برم اورژانس ... اینجا اورژانس رفتن انقدر دنگ و فنگ داره که خدا میدونه خوشبختانه خلوت بودش و کار منو زود راه انداختن! فشار خون و ضربان قلب و یه مشت آزمایش و بعدم یک دکتر بسیاااااار خوشتیپ منو دید و گفت گلو و گوشم چرک کرده و برام آنتی بوتیک نوشت و بعدشم یه خانوم دکتری اومد و بهم یک قرص آنتی بیوتیک داد که همونجا بخورم و چند تا سوال دیگه و دوباره فشار خون گرفت و یه مشت سوال دیگه و خلاصه واسه همه اینا من پنجاه دلار ناقابل به خاطر رفتن به اورژانس مجبور شدم پرداخت کنم! اگه اون دکتر بگم چی چی خودم بود اااای.... حالا احتمالا یه ۲۰۰ دلاری هم بیمه را پیاده میکنن! بچاپ بچاپیه ها!ا
بعدشم زنگ زدم به رئیسم که من حالم هنوز بده... ۲۰ ساعت هم بیشتر از ساعت هایی که واسه مریضی میتونم بگیرم نمونده! یعنی دو روز! و ۴ ساعت! چی کار کنم؟ اونم گفتش که نگران نباش اول باید خوب شی و بعد بیای اون مهمتره!!! حالا تو این هیرو ویری که من رئیسم عوض شده هم باید یک هفته مسافرت میرفتم و هم اینجوری مریض میشدم ... خلاصه یه مدلایی الان نگرانم! البته این رئیسم هم خیلی خوبه ها... گفتش اگه فردام نتونستی بیای اشکال نداره بعد ۸:۳۰ زنگ بزن بهم که من قبلش برم ببینم چه کار میتونیم واست بکنیم....دیگه فوقش اینه که از تعطیلی هام باید مایه بذارم دیگه... چه حیف!ا
در راستای فعلا خانه نشین شدن بنده دارم یک کتابی که جز کادوهای تولدم از یایا و دوست پسرش بود میخونم خیلی وقت بود کتاب فارسی نخونده بودم هنوز اولشم.. یکمی گنگه هنوز نمیفهمم ماجرا چیه!! این ربطی به مریضی من یا کم شدن فارسیم نداره ها!!! اشتباه نکنید
شنبه جشن فارغ تحصیلی شوشوی مژی هست خدا کنه من تا شنبه خوب شم
ترم جدیدم شروع شده کلاسه خیلی خفن به نظر میاد ولی چاره ایی نیست!ا
مردم از این آبریزی چشم هام... از دماغ آویزون بدتره به خدا!!!!ا
چشام میسوزه برم بخوابم باز!ا
Posted by Nene at 8:30 PM 4 comments
Sunday, May 31, 2009
قسمت اول!ا
پنجشنبه عصر
من: آقای عین بریم بیرون؟دریا؟ آقای عین که تازه از جیم اومده : بریم.. کی الان بریم؟ یعنی بریم قدم بزنیم؟!(منظورش اینه که پیاده یا با ماشین) من: اوهوم... تا تاریک نشده دیگه... آقای عین: باشه بریم ولی من باید ساعت ۷ برم ...من: آه خوب پس بیخیالش ... آقای عین: خوب چطوره قبل اینکه من برم یه سر بهت بزنم ها؟ من: خوب باشه بیا!... آقای عین میاد و یک نیم ساعتی میچرخیم ...من: میگم تو چرا انقدر عجیب شدی جدیدا؟ آقای عین: یعنی چه جوری شدم؟ من : نمیدونم! یه جورایی انگار دوباره داری اون جوری میشی! آقای عین: نه ، اذیتت میکنم؟ من: من چی؟ گیرام زیاده؟ آقای عین: نه اصلا تو هیچوقت منواذیت نمیکنی!!..حالا دیگه بقیه مکالمات بماند!... دوستش زنگ میزنه باید بره... من: خوب زود دودر کن بعدش باز بیا خوب؟ آقای عین: باشه میام ولی تو آخه نمیخوابی؟ صبح باید زود پاشی ها!؟ من: نه بیدارم! اگه خوابیدم خاموش میکنم آقای عین: اوکی!ا
پنجشنبه شب
آقای عین: بدو بیا پائین من اینجام! من: اوکی اومدم ... آقای عین :کجا بریم نصف شبی حالا!؟ من:نمیدونم! من: آای داریوش جدیده؟؟ آقای عین: آره همی داد بهم! من: منم میخوام! آقای عین : برات کپی میکنمش! من: مرسییی... کجا داری میری حالا گازش و گرفتی؟ آقای عین: بریم پی سی اچ.. جای همیشگی! من: اوکی...ا
چقدر این جاده شبا ساکته! هر از گاهی دو تا ماشین رد میشه!!!آرامش دریا یعنی شبا که کسی نیستش
قسمت دوم
دیروز شنبه
من: باید کار کنی امروز؟ آقای عین: نه.. من: بریم دریا!!!!؟ آقای عین: بریم! من: پس من تا نیم ساعت دیگه میام اونجا! آقای عین اوکی.. نیم ساعت طبق معمول میشه یه ساعت بعد!... آقای عین: بریم اول یه جا کافی بگیریم؟ .. من اوکی کجا برم؟ آقای عین: برو تو مین ، من: اوکی... آای میخوای بریم ناول کافه؟ رفتی اونجا؟ آقای عین: نه یادم نمیاد شایدم رفتم... من: اوکی بریم اونجا... ببین من دارم همه اسپات هامو نشونت میدم ها!!! آقای عین: مرسی!! آقای عین: اینجا چه باحاله عین کافههای اروپا میمونه... من: حالا بازم بگو نگین بده! آقای عین: من کی همچین چیزی گفتم؟ بعدش باز همونجا نشستیم به صحبت!!! و بازم دریا نرفتیم... حیف دریا نمی طلبه منو انگار!!!!ا
Posted by Nene at 1:15 PM 0 comments
Monday, May 25, 2009
این لانگ ویکند ما هم تموم شد من از الان عزا گرفتم که دیگه نه وکشینی در انتظارمه نه تا ۴ ژولای تعطیلی داریم!!! اه این چه زندگی ای!ا
برادر بزرگه از نیو یورک اومده و ما یکشنبه یک سفر دسته جمعی به سنتا. باربارا کردیم و خیلی خوب بود... مخصوصا اینکه دائی جان اینام اومدن و جمعمون جمع بود... فینگیلیها هم کلی بدو بدو کردن و حال کردن! ما از سر و کول اونا بالا رفتیم و اونا از سر و کول ما! تا حالا انقدر سه سوته نرفته بودیم جایی!!! البته اینجا از ما فقط دو ساعت فاصله داره ولی اینکه ما در عرض نیم ساعت تصمیم گرفتیم و به داییم اینا گفتیم و اونام انگار دوست داشتن که یک کاری بکنند گفتن اوکی و نیم ساعته آماده شدیم و راه افتادیم رکوردی بود واسه خودش!! هوا هم عالی بود. یکمی باد میومد ولی کلا آفتابی و قشنگ بود و به غیر از ترافیکش همه چیز عالی بود! شب هم با برادر جونام و یایا رفتیم مکان قدیمیمون... یکی از دوستامون که با دوست پسرش از سن فرانسیسکو اومده بودن و ببینیم که خیلی خوب بود و کلی خوش گذشت!ا
آقای عین این هفته کمی عجیب غریب شدند! البته خودشون قضیه رو کاملا انکار میکنند!!!ا
Posted by Nene at 10:23 PM 0 comments
Friday, May 22, 2009
سفرنامه کانادا درای!ا
سفرم به کانادا خیلی خوب بود... خیلی زود تموم شد یعنی اصلا نفهمیدم کی رفتم و کی برگشتم! شب قبل پروازم با آقای عین کمی معاشرت کردیم! غذا خوردیم و فیلم نگاه کردیم... منم که شب قبلش چیزام و جمع کرده بودم راحت و آسوده... اونم هی میگفت چیزا تو میاوردی من خودم میبردمت فرودگاه!!! بعد من هی بهش یاد آور میشدم منو باید سه صبح بذاری فرودگاه! اون شب من دیگه اومدم خونه و چیزای آخر و ریختم تو چمدونم و چونکه شب قبلشم نخوابیده بودم در واقع پس اوت شدم ولی به برادرم گفته بودم اگه من تا ۲:۳۰ پا نشدم صدام کنه!ا
پروازم هم خیلی خوب بود و من از خستگی زیاد تقریبا همه راه و خواب بودم! هر از گاهی بیدار میشدم واسه چند دقیقه یه کشی به خودم میدادم ! یه پسری که کنارم نشست بود از فرصت استفاده میکرد میرفت دستشویی!!! احتمالا با خودش فکر میکرد این باز میخوابه من استاک میشم!ا
دوستم ( که عروسیش بود) با نامزدش اومده بودن دنبالم و منو بردن خونشون! من تقریبا اون روز همش خواب بودم هر از گاهی با تکستهایی که آقای عین میزد یا دوستام یه تکونی میخوردم و باز غش میکردم! ا
شنبه روز عروسی دوستم بود و جمعه ما همش دنبال کارای عروسی بودیم ... آرایشگرش و دیدیم... سالن عروسی و چک اوت کردیم رفتیم خونه خانواده داماد شام خوردیم و یکمی کارای که باقی مونده بود رو انجام دادیم.... شنبه صبح کله سحر همراه عروس و خواهرش و مامانش و یکی از دوستاش رفتم آرایشگاه! آرایشگره هم عروس را خوشگل کرد و ما هم هر کدوم زیر دست یکی بودیم تا ساعت ۱۰ اینا همه آماده بودیم باید زودی میرفتیم خونه... فیلم بردار هم اومده بود از خونشون فیلم بگیره و ما هم باید آماده میشدیم که با عروس داماد بریم جاهایی که باید عکس میگرفتن! خلاصه تا ساعت ۲ -۳ همش به عکس و فیلم گرفتن گذشت فیلم برداره خیلی باحال بود... خیلی با مزه بود من دو سه بار بهش گفتم شما خیلی آدم کوولی هستین... ایرانی بود!! خیلی جو وعوض میکرد و کلا جالب بود! تقریبا ساعت سه اینا دیگه به طرف مکان عروسی رفتیم و مهمونا تقریبا همه اومده بودن و مراسم شروع شد... همه چیز خیلی خوشگل و قشنگ و به جا بود... کلی هم رقصیدیم و خیلی خوش گذشت..تازه از همه باحالترش این بود که گلدونه جون و شوهرش و هم تو عروسی قرار بود ببینم... آخه گلدونه دوستم و از ایران میشناختش!!! خیلی باحال بود... من هی به گلدونه میگفتم باورم نمیشه! دارم واقعنی میبینمت!!!ا
فردای روز عروسی داییم و دوستش از مو.نتر.ال اومدن... با هم رفتیم آبشار نیاگارا که خیلی باحال بود و کلی عکس گرفتیم کلی این ور اون ور رفتیم سوار قایق شدیم که تا نزدیکی آبشار میرفت ... همگی بار اولمون بود که سوار میشودیم و خیلی حال داد! تو قایق عظمت آبشار خیلی بهتر معلومه!!! یه جورایی هم وحشتناکه! خلاصه خیلی خوب بود تقریبا همه روز اونجا بودیم ... فرداش داییم اینا باید برمیگشتن... باهاشون باربی کیو کردیم و ناهاری خوردیم و اونا برگشتن!ا اون شب با خانواده خواهر عروس و کازین داماد رفتیم یه باری تو دان.تان و منم نمیدونم چرا گیر داده بودم به این کازینه هی هر چی میگفت جواب میدادم... اگه چیزی نمیگفت هم باز من یه چیزی میگفتم کلا مدل هایپری شده بودم! دوستمم هی میگفت خیلی خوشت اومده انگار!!!ا
سهشنبه رفتیم یه مالی که یکی از دوستام اونجا کار میکرد و اونو دیدم بعدش رفتیم نزدیک دانشگاه تورنتو و دوستای قدیمی منو دیدیم خیلی خوب بود اصلا باورم نمیشد بعد این همه وقت!!! خیلی خوش گذشت رفتیم یه رستوران ایرانی که غذاش عاالی بود! بعدشم همین جوری خیابونا رو قدم زدیم و سی. ان تاور و دیدیم و بالاش رفتیم و عکس گرفتیم .... دو تا دیگه از دوستام هم قرار بود اون شب ببینم که نشد!ا
چهارشنبه بعد از ظهر پرواز برگشتم بود... گلدونه جون و دخترهای خوشگلش اومدن خونه دوستم و من کلی با فینگیلی ها بازی کردم... مرسی دوستم که اومدی و باز دیدمت! هی به گلدونه میگفتم فینگیلا چقدر شبیه عکساشونن!!!ا
دیگه این بود سفر یک هفته ای من به تور.نتو جای همه خالی! مرسی از دوست عروسم و شوهرش که کلی تو این سفر بهم حال دادن و همه جا باهام اومدن با وجود همه خستگی های بعد عروسی و این حرف ها... مرسی!ا
و با عرض شرمندگی و معذرت عرق ملی میگه هیچ جا مثل لوس آنجلس نمیشه!!!!! به قول آقای عین: عمرا بابا!!!!!!!ا
Posted by Nene at 9:39 PM 0 comments