Sunday, December 04, 2011

همین جوری

یعنی خدا وکیلی نمیشه من یک امتحان که دارم مثل بچه آدم از دو روز قبلش بشینم بخونم و همش واسه شب آخر نیوفته نه اصلآ راه نداره این مساله.. حالا یکی بیکاره میشینه هرروز میخونه تا پنجشنبه! من که نمیتونم ! .... آدم نمیشم دیگه همین ... خدا به خیر بگذرونه ....خدا این ترم را زودتر تموم کنه که خودمم از این غر زدنم خسته شدم

یک مدتیه این جا انقدر باد میاد ها که هر جا میری پر از برگ و خاشاک هست.. دیروز من و علی رفتیم دریا ساحل همیشگیمون هوا خیلی عالی بود ... به غیر از ما و سه تا کاپل دیگه هیچکی نبود!!! بعد خوب ما همیشه کافی میگیریم میریم اونجا... بعد انقدر باد گرفت یهو که ما سر اون سوراخه که ازش میخوری ( فهمیدین کجا رو میگم ؟؟ ) رو گرفته بودیم که شن نره توش و ازش هم نریزه بیرون!! فکر کن! این همه روندیم تا اونجا نیم ساعت هم نبودیم و برگشتیم منزل!اا

این پدر جان ما یک مدتیه گیر داده هی کاپ کیک درست میکنه!! یعنی خوشش میاد از این پکیج آماده ها میگیره بعد خوب چیز میز بهش اضافه میکنه و درست میکنه... خوشمزه هم میشه .. با مزه وقتی مدل کیک ساده شو میگیره خودش بهش چیز میز اضافه میکنه! مثلا دارچین اضافه میکنه یا کافی!! فکر کنم طفلکی خیلی دوست داشته همه عمرش آشپزی کنه ولی دیگه محیط ایران اجازه نمیداده! فکر کن مثلا جلو مامان بزرگم وایمیستاده کاپ کیک درست میکرده!!!! یا علی خدا به دور!!ا خلاصه ما هر هفته یک کاپ کیک با یک طعم جدید داریم! الان با طعم لیمو داره درست میکنه بوش میاد!!!ا

من برم خیلی درس دارم انقدر چیز تو مغزم بود وقتی داشتم کمی درس میخوندم که بیام بنویسم ولی حسش نیست! ننویسم بهتره فکر کنم! یک چیز هایی رو آدم کلا نگه بهتره چه میدونی ....من و زیاد دعا کنین که امتحانم و زیاد گند نزنم !!!ا

Saturday, November 26, 2011

تولد گل من

امروز تولد یکی از فرشته های آسمونی که پارسال همین روز به دنیا اومد و با خودش یک دنیا شادی و خوشحالی و زندگی آوردقلبهوراماچ...حیف که من که خاله نگینشم امروز پیشش نیستم که واسش تولد مبارک بخونم و براش نای نای کنم و کلی بچلونمشماچدلقک... امروز با دوستم یعنی مامانیش حرف زدم میگفت دیشب تا ۴ صبح بیدار بوده واسه فنقل خانوم کیک ۲ طبقه پخته!!تعجب خدا به داد برسه عروسی شما خاله جونیقلب ...امیلیا عزیز خودم ماچامیدورام که امروز یکی از بهترین تولد های زندگیت باشه عزیزم و کلی شیطونی کنی بازی کنی و نای نای کنی و بخندی خوشگلم قلب... برات از خدا بهترین ها رو میخوام امیدورام همیشه کنار مامان بابای مهربونت خوشبخت و خوشحال باشی خاله مژه... عاشقتم عزیز دلمماچقلبماچ ا


اینم عکس کیک خانوم خانوما که امروز به دستم رسیده

Monday, November 07, 2011

چه لطیف

جریان این ماهی رو میخوام بنویسم! انقدر من خندیدم از دست این بشر ماهی کش... خوب من نشسته بودم داشتم باسه خودم سخنرانی میکردم و علی هم داشت آشپزی میکرد! حالا نکه فکر کنین قر**مه سبز**ی درست میکرده ها نه داشت املت درست میکرد!!!! داشتیم در یک مورد جدی در باره تلفنی که تازه قطع شده بود حرف میزدیم! که ملت چی خیال میکنن و اینا!.. بعد من یک هو کنار آشپز خونه دیدم این تَنک ماهی خالی رو زمینه! من: علی ماهی مرد؟ آخی نه!! ماهیه مرد؟ علی: آره بیچاره کشتمش! من: چی شد؟ اون: از بیرون اومدم حواسم نبود (زیاد بهش خوش گذشته بوده فکر کنم) بعد بدون اینکه از اون چیزا که آب را فیلتر میکنه ماهی و انداختم تو تنک من: خوب؟ اون: خوب فرداش که پاشدم دیدم مرده دیگه!! من: آخیی تو ۱ ماه رفتی فلان جا ماهی و این همه راه بردی دادی پسر داییت که مراقبت کنه زدی کشتیش به همین راحتی!! اون: آره اونقدر دلم سوخت گذاشتمش تو کاپ کافی که داشتم درشم محکم بستم که له نشه تو اشغالها ! من که مردم از خنده: وا جدی؟؟!! اون: آره گناه داره... من: خوب خاکش میکردی! اون: همیشه میکنم !!! ولی اینبار سرد بود منم عصبانی شدم دیگه نرفتم خاکش کنم! همیشه پشت در خاک میکنم!!! من که مردم از خنده : یعنی اون پشت قبرسون ماهی ها هست دیگه؟!! ا
هنوزم وقتی اون قیافش میاد تو نظرم که رفته ماهی رو چال کرده یا اونجوری کرده تو کاپ قهوه که له نشه از خنده میمیرم آخه لطیف من!!!ولی بیچاره ماهیه!ا

Saturday, November 05, 2011

ما دو تا!ا

دیشب که میامدم پیشت فکر میکردم اگه یکی ۱۰ سال پیش کار هایی که من الان میکنم برام میگفت کلا نظرم در مورد اون آدم عوض میشد ولی الان خودم.... ولی همیشه بعد که میام پیشت انقدر باهم راحتیم و اون قدر بی دغدغه و بی فکر و بی هیچی اون مدته میگذره که فکرام یادم میره! خیلی خوبه یک خستگی در کن حسابی واسه هر دومون... واسه من که خیلیییی.... اون الکی خندیدن ها... اون بحث های جدی.. اون نکته های اساسی.. اون جدی بودن های خنده دار.. اون زن گفتن مرد گفتن های الکی لج آور!! اون بو...س های صدا دار و کم صدا و بی صدا وسط خیابون ها خلوت... اون "نمیشه میشه" گفتن ها که کسی نمیفهمه یعنی چی!!!! اون ""آ..بلمبو شدم"" ها که بازم کسی نمیدونه جریان چیه !!! مو...لا...نا خوندن ها و فیلم دیدن ها ... اون ماهی قرمزه که از ۲ هفته پیش تا حالا عمرش و داده به شما بعد از ۱-۲ سال آخی، که بعد رفته تو کاپ قهوه درشم بسته شده که له و لورده نشه تو آشغال ها!!!! اون آهنگ تکراریه مال اون رادیوهه .. اون ساندویچی...اون باره... اون ساحل آرومه... اون ساحل شلوغه با اون مغازه ها کنارش!!.. اون کنار جاده هه... اون بستنی فروش بی اعصابه!!! اون کافی شاپه... اون کلاهه ... اون سویدره چارخونه ... و خیلی چیزا دیگه که بهتره نگم همیشه منو یاد بهترین خاطراتی که باهم داشتیم میندازه...مرسی

Sunday, October 30, 2011

کلاس هاس من!ا

قبل اینکه به امر خطیر نوشتن مقاله این هفته بپردازم که حتما تا نصف شب در گیرشم! گفتم یکم اینجا بنویسم!ا
۲ تا کلاس این ترم دارم! اولین باره که ۲ تا کلاس بر میدارم! بد نیست ولی دیگه زندگی واست نمیمونه! یکیش دو شنبه هاست یکی پنج شنبه ها! کارا این یکی تموم میشه اون یکی و باید شروع کرد ! کلاس پنجشنبه رو دوست دارم خیلی کلاس دوشنبه رو اصلا کلا واسش عزا میگیرم هر یکشنبه که خدایا من چی بنویسم مثل الان! و همیشه آخرش با گریه زاری و فحش و فضاحت به استاده تموم میشه! هاهاها!! معمولاجمعه ها رو دیگه به خودم استراحت میدم! و تقریبا هیچ کار درسی نمیکنم! سعی میکنم بیخیال باشم! شنبه ها هم خیلی دلی دلی کار میکنم! واسه همینه که یکشنبه ها دهان مبارک صاف میشه!ا
کلاس پنج شنبه ها مو بیشتر وقتا سر کلاس میرم آخه بیشتر کلاس های من وب کست میشه و میشه نلینه دید و فقط باید برای امتحان ها یا پرزنتشن ها بری کلاس! استاده یعنی شاهکاره انقدر خنده داره و درس به این سختی و انقدر با حوصله و مثال های عینی و سوال جواب کردن و صد بار توضیح دادن میگه که آدم واقعا نمیفهمه چطوری کلاس میگذاره!ا
وای ولی اون یکی انقدر کنده انقدر کنده هندل میخواد بزنی که درس بده!! بنده خدا پیرم هست! از جاش تکونم نمیخوره! نشسته همینجور یک صفحه دست نوشته خودش جلوشه که میندازه رو پروژکتور و برو که رفتیم!!! یعنی اگه من فقط دو بار چرت بزنم سر کلاسش خوبه!! این کلاس رو تا به حال هیچوقت نرفتم! و نخواهم رفت!!! البته ناگفته نماند که استاده خیلی خداست و وی پی یک کمپانی خیلی مهم هوا فضا! هست و فاندر یک موسسه مهم مهندسی و کلا کارش خیلی درسته ولی از اوناست که عشق تدریس داره تا آخر عمرش... خیلی هم مهربون و با محبته یعنی تو ایمیل هاش واقعا مایه میزاره بیچاره البته اگه ایمیل ها رو گم نکنه ولی خوب پیره دیگه! بی انرژی هست
هر وقت کلافه میشم که معمولا هر یکشنبه ها این اتفاق میوفته به خودم امیدواری میدم یک کلاس دیگه مونده و برای همیشه تموم!!!ا
تیم فوتبالمون هم که باز به این استنفورد های ... باخت! مسخره ها با سه تا وقت اضافه که عقب هم بودن بعدشم تازه به نظر من اصلا هم بازیکنه پاش از خط بیرون نبود!! هر چند که تیم ما دیگه رنکی نداره از وقتی مربی رفته و همه خوب ها هم رفتن فوتبال پروفشنال
برم دنبال کارام که وقت بیشتر تلف کردن اصلان جایز نیست!ا
هفته خوبی داشته باشین همگی

Monday, October 24, 2011

سوک سوک

جمعه بعد از کلی وقت یا علی آقا رفتیم بیرون و یک دورکی زدیم.. رفتیم یک اسکله که همیشه موزیک زنده داره ولی شانس ما همه چی تعطیل بود شام خوردیم و برگشتیم!
برگشتیم سمت خونش ...من هم با عز وجز که علی صبح منو زود میرسونی؟ یا بریم من ماشینمو بردارم! که گفت میرسونم
رسیدیم خونه میگه بستنی بخوریم؟ من : من انقدر خوردم حالم داره بد میشه! ( با اون رانندگیش)) تو بخور! اون: تو که چیزی نخوردی! من: این کلماری ها گیر کرده اینجا!!! مشغول فیلم دیدن شدیم من که از خستگی رو به موت بودم اونم هی هر از ۵ دقیقه میگفت نگین بیداری؟
بعد که من یک چرت خوب زدم و دیگه بیدار بودم رفته ساعت 2نصفه شب میوه آورده! یعنی من دیگه مرده بودم از دستش!!! بگیر بخواب بچه !!!بزور! یک گاز بزن! نمیخوام علی جا ندارم ... جون من یک گاز!!!!! این بچه سیر بشو نیست انگار امشب !!!
صبح صدا آلارم من اومد! ،من در حالیکه سه متز پریدم: وای خاکه عالم! من یادم رفت اینو دیشب خاموش کنم؟!! اون : این آلارم منه! من: اه!! میگم مال من هیچوقت شنبه یکشنبه ها زنگ نمیزنه آخه!! اون: چه با مزه آلارم هامون مثل همه!!! من: آره ولی مال تو خیلی بلنده!!!ا
صبحانه: حلیم خوردیم و بعدشم من برگشتم خونه!
خوش گذشت تنوعی بود بعد از کلی وقت!

Sunday, October 09, 2011

و اما عشق...ا

عشق یعنی اینکه بعد از 36 سال زندگی مشترک وقتی میخوای بری دنبال خانومت ریش تو بزنی و خوشتیپ کنی و ادکلون تو تجدید کنی

عاشق جفتشونم به خدا تا ابد!
ا

Saturday, October 08, 2011

نقاب!ا

من بعضی وقت ها فکر میکنم اصلآ من واسه چی باید برای یک سری آدم ها مایه بگذارم آدم هایی که صد سال یک بار به آدم زنگ نمیزنن خبر نداری از اینکه چه میکنند ! خوب دروغ چرا منم زنگ نمیزنم بهشون یعنی حالش و ندارم! ولی خوب من اگه کاری هم دارم به اونا زنگ نمیزنم دیگه ! ولی این آدم هایی که من میگم فقط وقتی کار دارن یاد آدم میوفتن! یعنی هیچ چیزی من و یاد این آدم نمیندازه مگه بخواد بیاد لوس انجلس مثلا واسه تفریح هتل نخواد بگیره!! مگه دنبال کار بگرده! مگه هزار تا کار دیگه داشته باشه کلا اون وقت هاست که فکر میکنی واقعن این آدم چی فکر میکنه؟
یک سری آدم ها هستن! همه مایل استون های زندگیشون و خیلی گنده میکنند! به نظر من این آدم ها آدم های موفقی میشن! میدونی چرا؟ چونکه اعتماد به نفسشون خیلی زیاده و گاهی اعتماد به نفس کاذب هم دارن! فکر میکنن مثلا چقدر ملت از این موفقیت های اینا خوشحال میشن! مثلا طرف دانشگاه قبول میشه یک برنامه هست-- فارغ تحصیل میشه یک برنامه هست-- کار میگیره یک برنامه هست! تولد و که دیگه نگو اون که یک واقعه بزرگ تاریخیه که همه دوستای فیض بوک و دعوت میکنه بعد حالا خنده دارش اینه یارو بهش مسج میزنه فلانی جون من ایرانم اینجا نیستم !!! بعد فلانی جون هم میگه آخی چه حیف کاشکی بودی! در اون لحظه داره به اون کادو که نمیگیره فکر میکنه فکر کنم !!! ولی کلا فکر کن یعنی اصلآ نمیدونه این آدم که دعوت میکنه کجاست!!!
یک سری از آدم ها به حد مرگ با هم رو دربایسی دارن و همش باید بهم تعارف تیکه پاره کنن! من دلیل دوستی این آدم ها رو هم نمیفهمم! باشه اگه یکی آشنا نباشه قبول! فرهنگ خرکی ما اینه که هی تعارف بندازم که طرف نگه وای چه بی ادب بود اون یکی طرف! ولی دیگه دو نفر اگه همو به عنوان دوست میدونند این کار درست نیست به خدا! البته تو ایران بیشتر این مورد کاربرد داره ! و اینجا اونایی که خیلی وقت نیست آمدند اینجا... اعصاب میزنند یعنی از تعارف ها!
من هیچ کدوم از این اخلاق ها رو دوست ندارم! و سعی میکنم نداشته باشم! آدم های گروه اول که به نظر من فقط به فکر خودشون هستن! آدم های گروه دوم من فکر میکنم نمیتونن هیچ وقت دوست واقعی داشته باشن! و آدم های گروه سوم همیشه معزب هستن و نگران که یکی از یکی ناراحت نشه و دیگران و هم معزب میکنن چونکه اون دیگران هم مجبور میشن رفتار مشابهی پیاده کنن! ! و نمیشه باهاشون صمیمی شد یعنی همیشه یک فاصله ای ایجاد میکنن!
فکر کنم آدم بهتره اول خودش و دوست داشته باشه و نگذاره کسی مزاحم زندگی و وقتش بشه! بعد فکر کنه این ناراحت نشه اون ناراحت نشه!! کلان خوبه آدم تو یک موقعیت های که قرار میگیره مخصوصا مورد اول و دوم ببینه اون طرف اگه جاش بود چی کار میکرد همون کار و کنه ... یا اصلآ آدم بهتر خود خودش باشه در مقابل این آدم ها .... همین!

Wednesday, October 05, 2011

بارون

امتحان دارم... خیلی کار دارممممم

چه بارون خوشگلی میاد! دلم قدم زدن زیر بارون و خیس شدن میخواد جدیدا هر وقت بارون میاد یاد اون قسمت سفر اخیر میافتم اون قسمت که با دوچرخه از یک دهات یا همون ویلج به اون یکی میرفتیم.. مخصوصا کنار رود دانوب که بارون گرفت و من از این که این بارون نم نم میامد تو صورتم و خیس میشدم مسرور میشدم!!

چطوری امکان داره یکی بارون و دوست نداشته باشه هان؟؟؟ چطوری آخه؟؟؟

پاییز خوشگلم رسما به شهر ما خوش آمدی

برم سر درسم دیگه! ا

Sunday, October 02, 2011

آب و هوای شهر ما!ا

از تو خونه به نظر ابری! ولی به واقعا آفتایبه ما تو سایه هستیم!ا

تو پارکینگ :60

سر کوچه :77

سر خیابون 80

تو فریوی 88

دم مدرسه شاهین 90

این است آب و هوای مشنگ شهر ما!
ا

تمام دما ها به فارنهایت است با عرض شرمندگی! ا