دیگه من ۶ اینا اومدم خونه و و دایی جان اینا اومدن اینجا و کلی حرف و صحبت کردیم و فیلم های سفر ایران منو دیدیم و مرور خاطرات کردیم!ا
من دیگه بهتره برم سر کتابام! خدا بهم رحم کنه این هفته منو از دعاهای خوب خودتون غافل نکنین!!!وضاعم خیلی خرابه!ا
من 30 سالمه توی یکی از شهر های جنوب کالیفرنیا با خانوادم زندگی میکنم اینجا از خاطراتم و هر چیز دیگه ای که از مغزم میگذره مینویسم
Posted by Nene at 10:10 AM 6 comments
Posted by Nene at 3:40 PM 4 comments
Posted by Nene at 2:35 PM 5 comments
Posted by Nene at 8:57 PM 6 comments
Posted by Nene at 9:25 AM 0 comments
Posted by Nene at 2:56 PM 0 comments
Posted by Nene at 12:26 AM 10 comments
شنبه هم تولد آقای عین بود درست ۶ روز بعد از تولد من! قرار بود... برم پیشش غذا درست کرده بود. منم براش کیک گرفتم و تولد بازی کردیم باهم! بعدشم یک فیلم ایرانی آورده بود باهم دیدیم! من باید میرفتم کم کم! چونکه تولد برادرم بود... همینجور که داشتم آماده میشودم واسه خودم آقای عین بیچاره هم با چشمهای قرمز داشت خوابش میبرد! جتلگ خیلی بده به خدا .. خدا نصیب نکنه .. من که هیچوقت جتلگ نمیگیرم این بار داشتم پدرم درومد.. بهش گفتم برو بیرون که نخوابی! اونم رفته بود با دوستش بیرون .. تولد شاهنگ هم خوش گذشت! با دوستاش رفتیم سوشی - بار و اونقدر سوشی خوردیم که سوشی کما شدیم هممون! بعدشم اونا رفتن یه باری منم رفتم خونه یکی از فامیلامون که قرار بود عمّه مامانم که از استرالیا اومده و من هنوز ندیده بودمش و را ببینم .. همه فک و فامیلم جمع بودن اونجا! خلاصه ویکند شلوغی بود!
!
آآآی تولد خودم و ننوشتم! تولدم مریض بودم تمام هفتش .. ولی دیگه شنبه رو به بهبودی بودم و تب نداشتم! همه دوستام اومدن خونمون و کیک و شمع و تولد بازی و اینا کردیم! کلی کادوهای جینگول مستون گیرم اومد که با همشون خیلی حاال کردم با اینکه خیلی بیحال بودم , ولی کلی هممون رقصیدیم و خوردیم و حرف زدیم و کیف کردیم!
الان گفتن تا ۵ دقیقه دیگه پنل جوری را معرفی میکنن کاشکی من جزشون نباشم برم خونه.... یه چرت بزنم... یا خر یایا یا آقای عینو بگیرم بریم یه جا صبحانه... کاشکی امروز بارون نیاد!ا
Posted by Nene at 8:54 PM 0 comments
خلاصه اون یک هفته آخر هم خیلی سریع گذشت و همش دور هم بودیم هر شب یا یه جا مهمون بودم یا با بچهها رستورانی قلیونی چیزی میرفتیم! خیلی با مزه بود از ساعت ۶ که یکی یکی کاراشون تموم میشد و تعطیل میشدن تلفن و تکست بود که سرازیر میشد که خوب نگین برنامه چیه امشب کجاییم یا دوست داری بریم کجا!!! خداییش خیلی هوامو همشون داشتن و نذاشتن بهم بد بگذره هاها!! روز آخرم رفتیم بام تهران با تله کابین رفتیم تا ایستگاه پنج و صبحانه/ ناهار خودیم! میزمون و اگه یکی میدید میمرد از خنده نیمرو بود... املت بود.. زرشک پلو با مرغ!!!! چایی نبات و شکلات نون پنیر گرد و خامه عسل عینهو قحطی زدهها کلی از خودمون پذیرائی کردیم!!! بعدشم کلی برف بازی و تو سرو کله هم زدیم و از سرما لرزیدیم و پشت بندش بازم چای نبات داغ خوردیم!!! و برگشتن هم باز کلی آواز خوندیم تو تله کابین!!! آخرش دیگه واقعا جونی تو تنمون نمونده بود..ا
تازه قرار بود بعدش بریم سر خاک بابا بزرگ امامزادش طاهر تو کرج! که من و۲ تا از کازین هام رفتیم! خیلی جالب بود اونجا همیشه وقتی وارد میشی یه بچه هه بود که حالا الان البته بزرگ شده همیشه وقتی اسم بابا بزرگ و میگفتی بدو بدو میرفت شروع میکرد آبپاشی تا ما برسیم! چند بازی که من رفتم ایران همیشه این بود پسر عمّم میگفتم منم هر بار میرم بوده! ولی این بار نبودش گفتم فرزاد پسره نیستا! گفتش آره نمیدونم چرا نیست! وقتی برمیگشتیم بودش!!! طفلکی یه جوریم مثل عقب افتادهها میمونه آدم دلش کباب میشه! یه جورایی خوشحال شدم که بود نمیدونم چرا طفلکی پسر عمم کلی تحویلش گرفت و باهاش خوش و بش کرد ... اون شب همه خونه قدیمی ما بودن که الان شوهر عمم با پسراش اونجان... همه دور هم بودیم و گفتیم و خندیدیم و دیگه ساعت ۱۱-۱۲ شب بود که منو رسوندن فرودگاه... خداحافظی از اون همه آدم های عزیز و با محبت و صمیمی و مهربون و دل کندن ازشون واقعا خیلی سخته ولی خوب چاره ای هم نیست ... خلاصه به همین راحتی سفر هیجان انگیزه سه هفته ای من پایان رسید!! الان که فکر میکنم کی دوباره فرصت میشه برم ببینمشون دلم میگیره و دلم واسه تک تکشون بیشتر تنگ میشه
*** بقیه جریانات دیگه را زود میزارم! ...راستی بازم من و واسه هیات جوری انتخاب نکردن!ا
Posted by Nene at 3:28 PM 7 comments
Sign by Dealighted - Coupons and Deals