Sunday, March 07, 2010

چونکه من تصمیم کبری گرفتم که زود زود اینجا رو آپ کنم واسه همین گفتم الان اینجا بنویسم و برام دنبال کارم! این هفته فکر کنم تا تموم بشه من سر بالا بشم آخه میدترم دارم پنجشنبه و هنوز حتی شروع نکردم! و یک استرس عجیبی دارم که بیا و ببین! کار هم که زیاد و نمیشه دودر کرد... من کی درس بخونم... دیروز هم حتی رفتم سر کار با کمال بی میلی و مجبوری ای و تا ۲ اونجا بودم! چونکه شبش هم مهمون داشتیم دیگه منم قید درس خوندن دیروز و زده بودم و بعد کار هم رفتم پیش آقای عین! سبزی پلو با ماهی پخته بود!!! به به چه پسر هنرمندی!!!! واقعا خوشمزه پخته بود یا شایدم من خیلی گشنم بود ( بدجنس بازی!!!) نمیدونم خلاصه خیلی چسبید! بعد غذا تصمیم گرفتیم که فیلم ببینیم! من گفتم بیا فیلم ایرانی ببینیم ...همینجوری داشتیم تو نت.فلیکس نگاه میکردیم ببینیم چه فیلم های ایرانی داره! (من نمیدونستم نت.فلیکس فیلم ایرانی هم داره!ایول!) که آقای عین گفت یین فیلم و دیدی؟ لا-کپشت -ها- پرو-از میک-نند!؟ منم گفتم نه شنیدم خوبه... همینو بذار ببینیم ... خلاصه مشغول دیدنش شدیم! فیلم که باید زیر نویس و میخوندی چونکه من نمیدونم چه زبونی بود کردی بود ترکی بود یا چی بود... بعد زیر نویس هاشم خیلی سریع میرفت! ایناش که هیچی... ولی یک فیلم ناراحت کننده واقعی و دردناکی بود! که من بیشتر فیلم در حال کنترل خودم مبنی بر گریه نکردن بودن و آقای عینم جدی داشت فیلم و دنبال میکرد و بر خلاف همیشه یک کلمه حرف نزد... فقط هر از گاهی یک نگاه به من میکرد ببینه در چه وضعیتیم!! ولی دیگه نیم ساعت آخر فیلم من از کنترل خارج شدم همین جوری گریه کردم و آقای عین دستمال میداد و منو ناز و نوازش میکرد و دلداری میداد که گریه نکن!!!! البته عوض اینکه دلداری بده میگفت اگه فیلم آمریکایی بود دعوات میکردم باز داری گریه میکنی ولی این خیلی واقعی هست آخه!ا من واقعا دیگه دست خودم نبود خیلی اعصاب آدم خرد میشد و دلش کباب میشد
خلاصه آقای عین که از فیلم خوشش اومد! منم همین طور... ولی خیلی تاثیر گذار بود... دیروز همش صحنه های فیلمه تو مغزم میومد و میرفت! فیلم جدیدی نیست ولی اگه خیلی تحت تاثیر قرار میگیری به نظر من نبینین!! بعد از فیلم هم همش داشتیم میگفتیم که صد-ا-م و خیلی الکی الکی کشتن! باید زجر کشش میکردن بد میکشتنش! خدا لعنتش کنه!ا
دیگه من ۶ اینا اومدم خونه و و دایی جان اینا اومدن اینجا و کلی حرف و صحبت کردیم و فیلم های سفر ایران منو دیدیم و مرور خاطرات کردیم!ا
من دیگه بهتره برم سر کتابام! خدا بهم رحم کنه این هفته منو از دعاهای خوب خودتون غافل نکنین!!!وضاعم خیلی خرابه!
ا

Monday, March 01, 2010

از صبح که بنده اینجام ( سر کار) دارم سعی میکنم که تمرکز کنم دو کلوم درس بخونم نمیشه! ماشالا این سه کله پوکم ول کن معامله نیستن سرویس کردن من رو... من بیچارم که فارسی میفهمم مجبورم این هدفون رو بزارم که نشنوم این مزخرفاتی که میگن ! خوب مجبورمیشم آهنگ گوش بدم نمیتونم همزمان مطلب هم بفهمم !!! سه بار یک صفحه رو خوندم نمی فهمم :(((ا
جمه هپی اور انقدر خوب بود جایی بس رومانتیک رفتیم... ما سه تا انقدر رومانتیک رومانتیک کردیم دیگه واسه هر چیزی که اگه واقعا رومانتیک باشه جریان یک "واقعا" قبل رومانتیک باید بگیم! نانی هم اومدش و من و مژی کلی ذوق کردیم و خوشحال که داره برمیگرده! کلی جوک گفتیم و خندیم و مسخره بازی و خودمونو به مست و ملنگی زدیم! و خیلی خوش گذشت بعدشم رفتیم یک فیلمی که جمعه درومده بود که جونمون بالا اومد که تموم شد! ملت سینما الکی همش میخندیدن!!! من و نانی و مژی هی ساعت نگاه میکردیم که تموم بشه! همش فحش میدادن!!!! !! نانی وسط فیلم از شوشوش پرسیده خوبه فیلمه؟ اونم گفته بود آره بد نیست! بعد برگشته به ما میگه ممد میگه خوبه فیلمه! من الان میخوام همه موهای کلمو بکنم این میگه خوبه!! کلی خندیدیم! خلاصه شب خوبی بود

شنبه هم برادر جان از نیویورک اومدش و رفتیم اوردمش خونه و کلی حرف و صحبت این برنامه ها ناهار که خوردیم من رفتم یک سر پیش آقای عین براش لوبیا پلو بردم که مامانم درست کرده بود:)) با ترشی... نمیدونم چی ترشی و خورد که یهو انگار خیلی سوخت!!!! حالا ترشی اصلا هم انقدر تند نیست ها! هی گفت چی بود توش؟ هر چی من میگم بابا این زیاد تند نیست! مامانم خودش نمیتونه خیلی تند بخوره ولی اینو میخوره! خلاصه فکر کنم شاید مثلا فلفل درسته اش را خورده بود!!!! بعدشم باهم یک فیلم دیدیم که دست کمی از فیلم جمعه نداشت!!! آخرش به این نتیجه رسیدیم بهش فکر نکنم چونکه واقعا بی معنی بود!!! بعدشم امدم خونه با مامان اینا رفتیم مال من یک ساعت دیدم در بدو ورود خوشم اومد و سه سوته خریدمش ! تا حالا به این سرعت ساعت نخریدده بودم خدایی! بدش برادر جان هوس برگر "این. اند. اوت "کرده بود رفتیم براش گرفتیم ندارند خوب تو شهر به اون گندگی!!!
یکشنبه هم ناهار رفتیم شهر.ز.ا.د و بعدشم یک خورده گشت و گذار شبش هم که اختتامیه الیمپیک و دیدیم! خدایش این کانادایی ها خودشونم باورشون نشد که هاکی را بردن ها! داشتن میباختن بندگان خدا! خیلی خدایی ضایع بود اگه میباختن!

آیا من برم جیم یا برم خونه به درسام برسم! مساله این است!
خدایا رحم کن مشق های این هفته هم به خیر بگذره!

Friday, February 26, 2010

کمی تا قسمتی قر و قاطی
منتظرم این دو ساعته بگذره که قراره با بچه ها بریم هپی اور ** بعدشم بریم سینما تا برنامه شب این باری که میریم هپی آور شروع بشه!!! مارتینی جان آماده باش دارم میام!
من خیلی هایپرم این هفته من به این نتیجه رسیدم اونایی که کار نمیکنن فقط درس میخونند خیلی وقت زیاد دارن کاراشونو کنند مثلا من این هفته همش سر کار مشقامو کردم فرتی زودتر از موقع هم تموم شد! حالا نکه اصلا هم کار نکردما ولی خیلی کم دیگه! شد در کل ۱۵ ساعت بقیش یللی تللی و جلسه !!!
هفته دیگه این پروژه شروع شه ما بیچاره میشیم از دیروز تا به حال دو تا جلسه اضطراری داشتیم! آقا معلم میخوان مطمئن باشن ما کجای ماجرا قرار داریم خدایا یک کاری کن زیاد حرص نده من حوصله شکایات ندارم! ا
امروز وقت ناهار رفتیم یک واک واسه بیماری های قلبی! بهش میگن هارت واک ... ۴ تا بلوک رفتیم پایین سه تا بلوک به چپ یک مربع طی کردیم تا برگشتیم! ( مستطیل ببخشید ظلع هاش برابر نیست که مهندس !!!) در کل شد نیم ساعت
فردا هم برادر جان میاد از نیویورک آخجوون خدا کنه یک کار فانی بکنیم تا هست البته من باید ویکند بعدی واسه میدترمم همش درس بخونم
خدا کنه امشب بارون بیاد وگرنه واسه این برنامه ای که بهمش زدم خیلی دلم میسوزه! یک پارتی رو قایق بود با دی جی و موزیک و شام از ۸ تا ۱۲:۳۰ امشب! ولی انقدر همه جا گفتن امشب بارونی و... که ما بیخیالش شدیم! به خدا اگه امشب برون نیاد این هوا شناسی رو من سو میکنم!
یکی از دلیل هایپر بودن امروزم اینه که صبح با پسر عمه ام ایران حرف زدم! فنقلی داره داماد میشه ولی خیلی آبرو ریزی بود آخه من از وقتی از ایران برگشتم به یک سری از فامیلایی که کلی هم بهشون زحمت دادم زنگ نزدم و اینم اونجا بود و داشتن شیرینی نامزدی شونو درست میکردن! ! وای خیلی آبروریزی بود هی بهش میگم انقدر نگین نگین نکن! نفهمند منم!!! میگه وا تو نگینی داری از ال ای به من زنگ میزنی باید بگم!!! قربونت بشم دومادیت مبارک ففنقل!
ویکند خوبی داشته باشین
!

Thursday, February 25, 2010

رئیس جون داره از اون ته راهرو میاد ... اینجا ملت هر وقت همو ببینن میگن های(سلام) چطوری!اگه سلام نکنند یه لبخند میزند دیگه ... دیدم داره دستاشو تکون میده و نیشش تا بنا گوش بازه بدو بدو میاد بهم میگه
--I got your friend back!
---my friend? who?
-- yeah Nani is coming back
---oh yeah?? are you serious?
--- yeah .. she accepted the offer and now she just needs to give us her start day!
--- omg i am so happy! you are not kidding ha?
-- no! we needed her back :-)
خلاصه اینکه نانی نرفته برگشت.... آخجون... خیلی زجر بود بدونش
ا--بهش مسج زدم : چاک (رئیس جون) الان بهم گفت داری بر میگردی! راسته؟؟ میگه: ااااه گفت ؟؟؟ میخواستم روز اولم سوپرایزت کنم! بیام باهاتون ناهار بعد بگم میام بالا!!! کلی نقشه کشیده بودم همه را به باد داد!!!!! من: ای بدجنس! چطور میتونستی این کارو با من کنی!!!ا نانی: هاهاها!!! فعلا برو ببین کیت کت اردر دادن؟ دارن!؟ نیام ببینم کیت کت ندارین ها!!!! آخجوووون!ا

Tuesday, February 23, 2010

سر کار
نانی دو هفته هست که رفته سر یک کار جدید یک شرکت خوب ... آخه نانی اینجا کار آموز بود و این منجر ها هم انقدر دست دست کردن که نانی کار خوبی پیدا کرد و رفت و دست اینا رو گذاشت تو حنا! دل من که خنک شد!!! هر چند دلم واسش وحشتناک تنگ شده! دیگه کسی نیست بیاد با من بعد از ظهرا کیت کت و لواشک بخوره! و الکی بخندیم یا از دست جناب حرص بخوریم! بعد بگیم بابا این دیوونست بیخیال!!!یا آقا معلم رد شده و بهمون لبخند ملیح بزنه! از وقتی رفته خیلی ها سراغشو از من میگیرن! که ازش خبر دارم یا نه همه هم ابراز خوشحالی میکنن که بعد از فارغ تحصیلش کار خوبی پیدا کرده! منجر سابقش همچنان به من و مژی میگه میخواد نانی و بر میگردونه! یک بار مژی بهش گفت آخه حیف بود نره و این موقعیت و از دست بده اینجام که همش وعده وعید میدادن بهش!!!! راست میگه ... خلاصه من حسابی ساکت شدم! و زیاد دیگه شلوغ بازی در نمیارم! البته مژی هنوز هست ولی بعضی روزا که مثل امروز سرش خیلی شلوغه کسی نیست من بهش غر بزنم!!! خلاصه جای نانی جونم بد خالیه .... ا
پراجکتی که روش کار میکردیم رفته واسه چک و ما تا شنبه که پراجکت جدید را شروع کنیم یک جورایی بیکاریم! من سعی میکنم درسام و بخونم!!!!ا
در راستای نبودن نانی امروزداشتم میرفتم کافی بگیرم یکی از هم تیم هام منو دیده میگه "های نانی!" گفتم های تا امدم بگم من نگینم نانی نیستم!! گفت ساری منظورم نگین بود ... یکی از پسرای تیممون بود اونجا گفت بذار ۲ هفته بگذره بعد اسم ها رو اشتباه کن! دختره میگه نه زود فهمیدم خودم درستش کردم!!! البته این اتفاق که اسم من و نانی و مژی اشتباه بشه چیز جدیدی نیست!

Tuesday, February 16, 2010

تو ی حالته سر در گمی هستم نمیدونم چرا!!!ا
خیلی جالبه جدیدا هر وقت بین منو آقای عین یک چیزی پیش میاد خود به خود حل میشه خودش! بدون هیچ سعی و تلاشی از دو طرف! خیلی بده ها ولی خوب اینم یک مدلشه دیگه!ا تمام هفته پیش مریض بودم واقعا روم نمیشود به رئیسم بگم نمیتونم بیام سر کار! فقط هم یک روز از تعطیلی های مریضی برام مونده بود! ریسم گفت نیا! کلی هم کار رو سرم بود گفتم چهارشنبه نمیرم که پنجشنبه بهتر میشم که به جلسه ها برسم! ولی پنجشنبه هم نرفتم... یکمی بهتر بودم ولی همه مشق هام مونده بود و نمیدونستم چه خاکی تو سرم کنم! سر درد و آب ریزی هم که ولم نمیکرد این شد که پنجشنبه هم نرفتم ولی دریغ از یکم استراحت همش داشتم درس میخوندم حل میکردم اکسل شیت اپدیت میکردم و این چیزا ولی به نظرم حالم خوب بود دیگه حتی کلاسمو هم آنلاین دیدم بعد از کلاس با یایا رفتیم کافی بخوریم! بعد از فکر کنم ۲ هفته یایا و دیدم ! خواستم بگم نریم اونجا ولی رفتیم! آخه جای دیگه تا ۱۲ باز نیست! خلاصه آقای عین هم اونجا بود با همون پسره که صد بار وقتی با منه یا زنگ میزنه یا تکست میکنه ! اولش ندید ما رو یایا میگفت میخوای بریم؟ من گفتم نه! بلاخره بعد از بیست دقیقه دید مارو اومد پیش ما! سلام سلام ... اصلا انگار نه انگار .... گفت خوبی؟ گفتم آره
...
من و یایا دورآتیش نشسته بودیم و کنارمون جا نبود اون و دوستشم کنار یک هیتر وایستاده بودن و داشتن گرم میشدن! که بغلی های ما رفتن اونام نشستن کنار ما!!! منو به دوستش معرفی کرد و خلاصه مشغول حرف شدیم که یهو گفت اوه امشب شب دونفری تونه؟ یاسی با خنده گفت بله با اجازه شما! گفت پس ما خلوت تونو بهم زدیم؟ گفتم نه اشکال نداره!!! بعد از یکمی اونا هم مشغول حرف زدن شدن و من و یایا هم همینطور! هر از گاهی هم یک سخنی یا اون میگفت یا دوستش! دیگه داشت اونجا تعطیل میشد! آقای عین گیر داده بود بعدش کجا میرین ؟ هی من گفتم نمیدونم!! یایا که از اول که امده بودیم میگفت بریم دبلو من هی منصرفتش کرده بودم ... گفتم میخوای بریم دبلیو؟؟ یایام از خدا خواسته گفت بریم! به آقای عین گفتم میخواین بیاین شما هم ؟ گفتش آره میام! ای بابا تعارف زدم ها نه که پاشو بیا که!!! به یایا گفتم به دوست پسرش زنگ بزنه که اونم بیاد که نیومد بنده خدا خواب بود
رفتیم اونجا نشستیم به صحبت و مشروب خوردن! منم با وجود مریض بودنم! ۲ تا مارتینی خوردم! یایا رفت دست شوئی.. آقای عین: اون ورش هم مثل اینجاست؟ من : نه یکمی فرق داره! آقای عین: بیا بریم ببینیم! من: من که دیدم خودت برو ببین! آقای عین یک نگاه عاقل اندر سفیه میندازه که یعنی پاشو! من هم بیخیال فقط لبخند بی تفاوتی بش میزنم! بلند میشه خودش میره یک دور میزنه ... دوستش میگه چند وقته شما همو میشناسین؟ من: تقریبا داره میشه یک سال! دوستش اوه واو! من: بله !!! همون وقت آقای عین بر میگرده و صحبت نا تموم میمونه! یایا هم میاد و یک ذره حرف و صحبت و دیگه ساعت ۲ شده باید بریم! دم در باربرای بارصدم میپرسه ماشین اوردی؟ منم برای بارصدم میگم نه! یایا ماشین اورده!... اوکی!.... به صورت نصفه نیمه همو بغل کردیم! دوستش که سرش گرمه میگه اخی چه کیوت!!! آقای عین هیچی نمیگه ولی ولم هم نمیکنه که برم باز بهم میگه نمیای برسونمت؟ من باز میگم نه مرسی یایا تنهاست! میگه باشه.... داریم سوار ماشین میشیم یایا میگه باهاش برو اگه میخوای! میگم نه نمیرم که آدم بشه ! خیلی پرو شده!!!!! یایا میگه آفرین....ولی من تو دلم با همه وجودم دلم میخواد الان باهاش برم!! ولی میدونستم برم شب خودمو خراب میکنم!!! رسیدم خونه زنگ زد باهاش حرف زدم... میگم میدونی من از دست توناراحتم ؟ میگه نه نیستی ...میگم هستم .. میگه آخه تو که منو میشناسی دیگه ... میگم نه... خیلی ناراحتم از دستت ... میگه نه نباش من نمیخوام تو ناراحت باشی... پاشو بیا اینجا حرف بزنیم از اینجا صبح برو سر کار یا نه اصلا نرو! ... نه نمیخوام... آقای عین : بیا... من: نه .....من دارم اشتباه میکنم! اون: نگو اینجوری! .... من در حالی که صدام دیگه در نمیاد و خیلی هم خوابم میاد : خیلی خوابم میاد بعد حرف میزنیم ... باشه بخواب حرف میزنیم!

صبح که بهم تکست زدیم میگه رفتی سر کار؟ حالت خوبه؟ منم با خودم فکر میکنم نه این کلا فکر نمیکنه که من از کاراش ناراحت شدم! یعنی اصلا به مغزش نمیاد ... خوب دوست دختر دوست پسر نیستیم که من دلیل نداره ناراحت باشم! من برای چی باید نگران بشم؟ خوب دفعه بعد میگم به درک به همین راحتی! این کارش ناراحتم میکنه اگر چه بیشتر اوقات به شدت این دفعه نیست و فورا به خودم میگم نگرانیت چایی نداره! ولی خوب بعضی وقتام اینجوری میشه... از طرفی وقتی باهاش هستم انقدر به جفتمون خوش میگذره انقدر فان داریم انقدر میگیم و میخندیم و مسخره بازی در میاریم که واقعا وقتی با همیم خستگی هفته از تنمون در میره از طرفی علت کارش و میدونم میدونم که نمیخواد به هم وابسته شیم که اصلا نه از طرف اون راه داره نه من و احساس میکنم خودشم یک جورایی وابسته شده.... با وجود همه گنده گویی هایی که میکنه بعضی وقتا !!! خلاصه که بازی عجیب غریبی.... نمیدونم
!

Sunday, February 07, 2010

یه روز بی حس!ا
تقصیره تو نبود ولی
من نگران شدم
من گریه کردم
من ازت انتظار داشتم
آره شاید هم بهت عادت کرده ام
همش اشتباهه محبتت مهربونیت سادگیت صداقتت ساپورت هات حرفات همش
بازم میگم تقصیر تو نبود
فقط میگم حیف که یا نمیفهمی یا خودتو به نفهمی میزنی!ا
شایدم به عاقبتش فکر میکنی
سرم درد میکنه
نمیخوام دیگه
بسه

Sunday, January 31, 2010

پنجشنبه هفته پيش هم آقای عين برگشت اون شب من با يایا اينا بيرون بودم هر چی بهش گفته بودم بيام دنبلت گفته بودش نه! گفته بود ديروقت ميرسم و تو هم صبح بايد بری سر كار! ديد حريف من نميشه گفتش گفتم دوستم ميادش تو نیا.... جمعه ميبينمت ... منم ديگه دیدم اون از من لجباز تره گفتم اكی! دوازده اینا گذشته بود که تکست كرد كه رسيده... زنگ زدم بهش ميگم مطمئنم دوستت نيومده چرا دروغ گفتی بهم!!! ميخنده و ميگه آخه نصفه شبه كجا بيای با تاکسی اومدم خونه! قرار شد برم پيشش با ماشين يایا اينا بوديم رفتم خونه ماشينم و برداشتم رفتم پيشش... فکر نمیکردم که انقد دلم واسش تنگ شده باشه... اونم فكر كنم همينطور ...دم در که در و اسم باز کرد هی بغلم میکرد ميگفت چه خوشگل شدی چه ناز شدي!!!! گفتم آقای عين اينا از اثرات دوریه؟!!! منم كه از بار اومده بودم و هایپر هی مثل خل ها از سر و کولش بالا میرفتم و یه ریز حرف میزدم!!!! تقصیر من نبود تقصیر ردبولی بود که اول شب خورده بودم!! اونم كه خوابش قاطی پاتی شده بود خلاصه دو ساعتی حرف زديم ...تا سه و نیم چهار بود دیگه من همونجا خوابيدم ! فرداش هم با كلی انرژی رفتم سر كار!!! به قول آقای عين اثرات ردبول بود هنوز! تا موقع ناهار دوام اوردم بعد ناهار يك خواب عظيمی منو فرا گرفته بود اونم مجبور شده بود بره پيش مشتريش و اوضاعش بد تر از من بود! خلاصه ديگه جمعه كه اومدم خونه از سر کار خوابيدم تا 12 شبم بيدار شدم! آقای عين و تکست كردم که تولدت مبارک و باز غش کردم!ا


شنبه هم تولد آقای عین بود درست ۶ روز بعد از تولد من! قرار بود... برم پیشش غذا درست کرده بود. منم براش کیک گرفتم و تولد بازی‌ کردیم باهم! بعدشم یک فیلم ایرانی‌ آورده بود باهم دیدیم! من باید میرفتم کم کم! چونکه تولد برادرم بود... همینجور که داشتم آماده میشودم واسه خودم آقای عین بی‌چاره هم با چشمهای قرمز داشت خوابش میبرد! جتلگ خیلی‌ بده به خدا .. خدا نصیب نکنه .. من که هیچوقت جتلگ نمیگیرم این بار داشتم پدرم درومد.. بهش گفتم برو بیرون که نخوابی! اونم رفته بود با دوستش بیرون .. تولد شاهنگ هم خوش گذشت! با دوستاش رفتیم سوشی - بار و اونقدر سوشی خوردیم که سوشی کما شدیم هممون! بعدشم اونا رفتن یه باری منم رفتم خونه یکی‌ از فامیلامون که قرار بود عمّه مامانم که از استرالیا اومده و من هنوز ندیده بودمش و را ببینم .. همه فک و فامیلم جمع بودن اونجا! خلاصه ویکند شلوغی بود!
!

آآآی تولد خودم و ننوشتم! تولدم مریض بودم تمام هفتش .. ولی‌ دیگه شنبه رو به بهبودی بودم و تب نداشتم! همه دوستام اومدن خونمون و کیک و شمع و تولد بازی‌ و اینا کردیم! کلی‌ کادوهای جینگول مستون گیرم اومد که با همشون خیلی‌ حاال کردم با اینکه خیلی‌ بیحال بودم , ولی‌ کلی‌ هممون رقصیدیم و خوردیم و حرف زدیم و کیف کردیم!

الان گفتن تا ۵ دقیقه دیگه پنل جوری را معرفی‌ می‌کنن کاشکی‌ من جزشون نباشم برم خونه.... یه چرت بزنم... یا خر یایا یا آقای عینو بگیرم بریم یه جا صبحانه... کاشکی‌ امروز بارون نیاد!ا

Friday, January 22, 2010

سلام بعد از کلی
تقريبا سه هفته ميشه كه من از ايران برگشتم! ولى فرصت نشد كه بنويسم… هفته اول كه از سه شنبه مريض شدم به نظرم احساس كرده بودم كه اينجا هوا خيلى خوبه و من ديگه احتياجى به شال و كلاه ندارم! این بود كه به راحتى سرما خوردم!!! همش هم خدا خدا ميكردم كه تا پنجشنبه خوب شم كه بتونم برم آقاي عين را از فرودگاه بردارم!!! زهى خيال باطل خوب كه نشدم هيچى! تازه اونم گفتش كه هفته بعدى مياد نه اين هفته كه!! ضد حالى بود در نوع خودش

ایران خيلى خوش گذشت عالى بود از بيرون رفتن و شب نشينى مهمونى ها و صحبت و درد و دل با دوستان بگير تا خوردن خوراكى هاي خوشمزه مثل انار و آب انار و لواشك پاستيل و پفك و آلوچه!!! كباب و كله پاچه! حليم و غذاهاي خوشمزه مادر بزرگ و خاله و عمه جان! تا سفر شیراز و بعدشم فرحزاد و بام تهران و خيابون گردى و پاساژ گردى ها سوار شدن تله كابين و جنگ برفى كردن و جيغ و خنده و موش آب كشيده شدن و لرزيدن از سوز و سرما و بعدش چپيدن تو همديگه و چايى نبات داغ خوردن كه واقعا عالى بود و خوش گذشت… تنها تغيرى كه با سال هاي قبل داشت كه خب خوب هم بود اين بود كه اكثر اطرافيان من که باهاشون این ور اون ور میرم كارايى داشتن كه نميشد هر چند دقيقه دودر كنند و بيان باهم بريم ناهار و خيابون گردى و اينا كه البته خودش جاي شكرش باقى بود كه شغل خوبى دارند! و خوب آخر كار هم که طبق معمول انقدر سرم يهو شلوغ شد و كار ها باهم بايد انجام ميشد كه فرصت نشد به بعضى از کسانى كه خيلى دوست داشتم زنگ بزنم و ببینمشون و خوب اونایی هم که مدام میدیدمشون مرتبا غر میزدن که ما که تو را ندیدیم اصلا! قبول نیست همش با دوستت و بجه ها این ور اونور بودی! اینم که عادت ایرانی ها یا شایدم فامیل های ماست که باید غر را بزنن بلاخره...ا
دلم ميخواد سفرنامه بنويسم ولى همين جورى خلاصه ميگم چونكه مطمئنم فرصتش نميشه! الانم كه نشستم به نوشتن واسه اينه كه باز من آمدم به عنوان هيات جورى! اونايى كه مدتيه ميخونن اينجا رو یادتونه يه بار ديگم 2-3 سال پيش آمده بودم ؟؟ خوب خيلى طولاني و خسته كننده هست خدا پدر لپ تاپ و ثلفن و اينا رو بيامرزه كه اگه نبود همه الان اينجا كف كرده بودن! منم الان منتظرم ببينم كه جز پنل انتخاب ميشم يا نه!ا


اینم سفرنامه من به اختصار

هفته اول: من و مژی و علی‌ ( شوهرش) باهم مسافرت میکردیم! قبل رفتن همش میگفتیم بهم بچه‌ها آلمان که رسیدیم ۸ ساعت وقت داریم میریم میچرخیم حداقل یه رستوران بریم... تو هواپیما هم وقتی‌ داشتیم پیاده میشدیم خانوم ردیف جلومون که یه بارم در طول پرواز دعوامون کرده بود!!! چونکه ما مزاحم خوابش شده بودیم!! و با دستش زده بود به بالای صندلیش یعنی‌ هیس ساکت! ما هم نکه فکر کنین داد و بیداد میکردیم ها! نه! هم چراغا روشن بود هم یه بچه ونگ میزد !!! آره خلاصه ابن خانومه آخر پرواز باهامون از در دوستی دراومد و گفت برین آلمان و بگردین قشنگه! ما هم گفتیم خودمونم همین قصد و داریم! زنیکه پررو! با اون ناخونای درازش بده هر بار خوردن هم ماتیکش و تجدید میکرد و محکمتر میمالید به لبش (البته هم خودش هم دخترش!!!) به قول علی‌ فکر کنم این ماتیکه تو طول این پرواز تموم شد!!! ( حالا نکه ماتیک زدن بده ها! ولی‌ خوب زنه رفته بود تو اعصابمون با اون کارش دیگه!) تازه وقتی پیاده شدیم سه تامون فهمیدیم چقدر خسته ایم و رفتیم یه غذایی بخوریم... بعدش هم به همدیگه گفتیم بی‌خیال بیرون رفتن! بریم رو این صندلی راحتی‌‌ها یکم بخوابیم! همین کارم کردیم یکی‌ دو ساعتی خوابیدیم!بعد ۸ ساعت پروازمون بالاخره انجام شد تا رسیدیم ایران! کازین جونام و خالم اینا و دوستم اومده بودن فرودگاه دنبالم کلی‌ دیدار تازه کردیم و با مژی و علی‌ هم خدافظی کردم و دیگه ما‌ها همه رفتیم خون خاله ام! یک ساعتی به حرف زدن و اینا گذشت و که یهو تصمیم گرفتیم بریم کله پاچه بخوریم! ساعت ۴ صبح بود خالم اینا نیومدن! ولی‌ ما جوونا رفتیم! من کله پاچه دوست ندارم و منو گول زدن که بهت حلیم میدیم! ولی‌ با رای اکثریت رفتیم کله ای!!! ولی‌ واقعا کیف داد و خوشمزه بود! دختر داییم میگفت نگاش نکن فقط بخور!!! دوستم میگفت بو میده! پسر عمّم میگفت دماغتو بگیر و بخور!!! دختر خالم که از همه کوچیکتر بود و ۱۳ سالشه اونقدر قشنگ این کله پاچه رو خورد و استخوناشو تو یه کاسه ریخت که ما‌ها همه کف کرده بودیم و کلی تشویقش کردیم!!!! ا
دو سه روز اول همش به مهمونی‌ خونه این و اون گذشت عمّم زنگ میزد واسه شام بیا امشب اینجا همه یهو میریختن اونجا! خاله مامانم میگفت بیا اینجا ناهار... دوباره همین برنامه.. خلاصه من هر جا میرفتم یه لشگرم دنبالم بود! البته خوب خونه عمّه من بود خونه خاله کازینم و خون عمو اون یکی!!! نه که فکر کنین !!( پیچیدست روابط خانواده ما خیلی‌ پیچ تو پیچه!) یعنی‌ منظورم این که خون خاله و عمه و عمو بود واسه همین هم خیلی‌ جریان جدی نبود و راحت بودیم و خوش می‌گذشت! آخرای هفته اول هم من رفتم شیراز پیش اون یکی خاله و مادربزرگ پدر بزرگم که واقعا معرکه بود

مامان بزرگم که فداش بشم من اونقدر بهم سرویس داد و کمکم کرد که تونستم تمام دستورات و چیزایی‌ که مامان و بابام خواسته بودن اجرا کنم! هرروز تقریبا منو یه جا می برد خرید به اضافه جاهای دیدنی شیراز مثل سعدی و حافظ و جاهای دیگه... البته دختر داییم هم چند روز بخاطر من مرخصی گرفت و آمد شیراز که اون چند روزم هم در نوع خودش بی‌ نظیر بود! کلی‌ باهم رفتیم پاساژ گردی و بازار و کافی شاپ فنسی و شبا هم تا ۲-۳ باهم حرف میزدیم و درد و دل میکردیم انگار حرفای این دو سال که همو ندیدیم تلنبار شده بود و باید بیرون میومد! خیلی‌ خوب بود ... خالم اینا هم که هر بعد از ظهر میومدن خون مامان بزرگم یا ما میرفتیم خونه اونا و من سیر نمیشدم از چلوندن دختر خاله فنقلیم و پسر خالم که دیگه بزرگ شده و دوست نداره چلونده شه و منم سعی‌ می‌کردم به احساساتم غلبه کنم و کمتر احساساتی بشم!!! و باهاش درباره کامپیوتر و بازی‌‌های پلی استشن و وبلاگ اینا حرف بزنم! ولی‌ اون یکی‌ فنقلی تا جایی که میشد چلونده شد و دلبری کرد و نازش خریدار داشت و کشیده شد قربونش برم… خیلی‌ عالی‌ بود .... مامان بزرگم خیلی خوشحال بود و من خوشحالیش را کاملا احساس می‌کردم… انگار انرژی پیدا کرده بود و روحیه گرفته بود از اینکه همه هرروز دورش هستیم و مشغول خنده و بپر بپر و خل و چل بازی ‌و سر به سر هم گذاشتن… مادر بزرگ من که خیلی‌ اصولاً سر زنده هست و فعال از وقتی‌ بابا بزرگم مریض شده خیلی‌ از فعالیت هاش و کم کرده... با اینکه باباجونم پرستارم دارن ولی‌ خوب بیشتر اوقات تو خون پیششون هست بغیر از ۲ روز که کلاس یوگا میره که اونم با اصرار شدید خالم تازه شروع کرده و جمعه ‌ها که خالم اینا بیان پیششون و دور هم باشن خلاصه اون یک هفته خیلی‌ به من خوش گذشت کنارشون... کلی‌ با هم آلبوم های قدیمی‌ دیدیم و برام خاطره هاشو تعریف کرد و من کلی‌ خودمو براش لوس کردم و حال داد! دلم وحشتناک الان براش تنگه

وقتی برگشتم تهران تاسوعا - عاشورا بود بیشتر این دو رو به دسته دیدن و نذری گرفتن و تو خیابونا گشتن گذشت... عاشورا هم با پسر عمّم و دوست دخترش و دوست پسر عمّم رفتیم یه امامزاده که دسته های محله های مختلف میومدن اونجا! یکی‌ از این دسته ها مال افغان‌ها بود که خیلی‌ جالب بودن! اینجور که میگفتن بالا بردن علامت هم ممنوع شده ولی‌ هنوز هم بعضی‌ دسته ها داشتن و بعضی هام بالا میبردن و اون حرکات مخصوصشو انجام میدادند! پسر عمم قول داده بود که اون روز بریم بهشت زهرا! گفتم چونکه همه بچه‌ها بیشتر روزا کار بودن فقط روزای تعطیل میشد این کارای خارج شهری و باهاشون کرد منم که وقتی‌ نداشتم! خلاصه هممون رفتیم بهشت زهرا سر خاک عمه عزیزم و مامان بزرگم و یک ساعتی اونجا بودیم و بعدش که برگشتیم هر ۴ تامون گرسنه در به در دنبال غذا نذری بودیم! ولی‌ ساعت ۳ ظهر کجا غذای‌ نذری دیگه مونده بود... بالاخره همین دوست پسر عمّم از یه جا تو یوسف آباد برامون غذا پیدا کرد که دو تا هم بیشتر نمونده بود و آی حال داد قیمه خوشمزه نذری آی حال داد! دست امام حسین درد نکنه... شبشم با دوستم رفتیم تو شهرک غرب شام غریبان! تمام دیوارای فاز ۵ شهرک پر شمع بود و‌ واقعا زیبا بود! ما هم یه عالمه آدم بودیم ولی‌ شمع هم نداشتیم!!! واسه همین همش شمع های خاموش شده رو روشن میکردیم!ا






خلاصه اون یک هفته آخر هم خیلی‌ سریع گذشت و همش دور هم بودیم هر شب یا یه جا مهمون بودم یا با بچه‌ها رستورانی قلیونی چیزی می‌رفتیم! خیلی‌ با مزه بود از ساعت ۶ که یکی‌ یکی‌ کاراشون تموم میشد و‌ تعطیل می‌شدن تلفن و تکست بود که سرازیر میشد که خوب نگین برنامه چیه امشب کجاییم یا دوست داری بریم کجا!!! خداییش خیلی‌ هوامو همشون داشتن و نذاشتن بهم بد بگذره هاها!! روز آخرم رفتیم بام تهران با تله کابین رفتیم تا ایستگاه پنج و صبحانه/ ناهار خودیم! میزمون و اگه یکی‌ میدید‌ میمرد از خنده نیمرو بود... املت بود.. زرشک پلو با مرغ!!!! چایی نبات و شکلات نون پنیر گرد و خامه عسل عینهو قحطی زده‌ها کلی‌ از خودمون پذیرائی کردیم!!! بعدشم کلی‌ برف بازی‌ و تو سرو کله هم زدیم و از سرما لرزیدیم و پشت بندش بازم چای نبات داغ خوردیم!!! و برگشتن هم باز کلی‌ آواز خوندیم تو تله کابین!!! آخرش دیگه واقعا جونی تو تنمون نمونده بود..ا





تازه قرار بود بعدش بریم سر خاک بابا بزرگ امامزادش طاهر تو کرج! که من و۲ تا از کازین هام رفتیم! خیلی‌ جالب بود اونجا همیشه وقتی‌ وارد میشی‌ یه بچه هه بود که حالا الان البته بزرگ شده همیشه وقتی‌ اسم بابا بزرگ و‌ میگفتی‌ بدو بدو میرفت شروع میکرد آبپاشی تا ما برسیم! چند بازی که من رفتم ایران همیشه این بود پسر عمّم می‌گفتم منم هر بار میرم بوده! ولی‌ این بار نبودش گفتم فرزاد پسره نیستا! گفتش آره نمیدونم چرا نیست! وقتی‌ برمیگشتیم بودش!!! طفلکی یه جوریم مثل عقب افتاده‌ها میمونه آدم دلش کباب می‌شه! یه جورایی خوشحال شدم که بود نمیدونم چرا طفلکی پسر عمم کلی تحویلش گرفت و باهاش خوش و بش کرد ... اون شب همه خونه قدیمی‌ ما بودن که الان شوهر عمم با پسراش اونجان... همه دور هم بودیم و گفتیم و خندیدیم و دیگه ساعت ۱۱-۱۲ شب بود که منو رسوندن فرودگاه... خداحافظی از اون همه آدم های‌ عزیز و با محبت و صمیمی و مهربون و دل کندن ازشون واقعا خیلی‌ سخته ولی‌ خوب چاره ای هم نیست ... خلاصه به همین راحتی‌ سفر هیجان انگیزه سه هفته ای من پایان رسید!! الان که فکر میکنم کی دوباره فرصت میشه برم ببینمشون دلم میگیره و دلم واسه تک تکشون بیشتر تنگ میشه

*** بقیه جریانات دیگه را زود میزارم! ...راستی بازم من و واسه هیات جوری انتخاب نکردن!ا

Sunday, January 10, 2010

آمدم که بگم تولدم مبارک