انقدر دلم میخواد کارم عوض کنم انقدر دلم میخواد كه فقط خدا میداند!ا
Tuesday, October 06, 2009
انقدر دلم میخواد کارم عوض کنم انقدر دلم میخواد كه فقط خدا میداند!ا
Posted by Nene at 4:04 PM 6 comments
Friday, October 02, 2009
Posted by Nene at 3:20 PM 3 comments
Wednesday, September 09, 2009
ویکند که گذشت با خانواده رفتیم وگاس و کلی با کازینها و برادرها خوش گذشت در این سفر من نه کازینویی دیدم نه بازی کردم نه از هتلی دیدن کردم و نه هیچی همش به پارتی و لهو و لعب گذشت!خوب بود خلاصه
این دو هفته گذشته چند ساعت با سوژه سپری شد ولی زیاد دلنشین نبود! نمیدونم واقعا چی بود جریانش انگار جفتمون جور نمیشد من هی فکر میکردم خوب خوشش نمیاد از من ولی شواهدش غیر اینو نشون میداد به هر حال من از وقتی رفتم مسافرت بیخیالش شدم! اونم بدش نیومد انگار خلاصه تموم شد!
دوشنبه که برگشتم با یایا کلی صحبت های مهم کردیم و خیلی چسبید، یعنی من و یایا اگه تمام روزم باهم حرف بزنیم بازم جا واسه حرف زدن داریم! یایا کلی از سوژه با توجه به چیزایی که من گفتم حرصش دراومد بود و هی با آدمای خل و چلی که قبلا خودش دیده بود مقایسه میکرد!!! بهش میگم حالا فکر کن که کلاهشم پیش من جا مونده!!! کلی خلاصه غیبت کردیم و خندیدیم!
Posted by Nene at 12:11 PM 6 comments
Wednesday, August 26, 2009
Posted by Nene at 3:44 PM 5 comments
Friday, August 21, 2009
یه مدتی هر چی پیر پاتال هست تو این ساختمون به من گیر میده بعضی هاشون مثلا یه چیزی میگن و میروند ولی بعضی هاشون خیلی کنه تر از این حرف هان… مثل همین آقاای هویج که الان میخوام بگم! آقای هویج فکر کن یه مرد بالای ۵۵ هست که کمی میلنگه... ریش داره ... عینک میزنه ... شلوارش ازش آویزونه... لخ لخ راه میره،،،، یعنی یه آدم چقدر باید خوش شانس باشه که یه همچین آدمی بهش گیر بده… اولین بار که اومد داشتم تو کافه تریا نون تست میکردم واسه خودم.. گفتش که چه زبونی حرف میزنین شما؟ احتمالا من و مژی و نانی و دیده بوده و تحت نظر داشته که یک کاره اومده اینو میگه ... حالا فکر کن من اصلا این آدم و به عمرم ندیدم! گفتم فارسی… بعد فکر کردم از همکارای مژی هستش و من لابد قبلا دیدمش و یادم نمیاد! گفتش گود مورنینگ به فارسی چی میشه؟ منم گفتم صبح بخیر! در حالیکه تمرین میکرد رفت… بعد دو سه روز بعدش من و مژی تو کافه تریا بودیم باز اومد یهو از پشت گفت صبح بخیر! من یه آن نفهمیدم کیه! مژی هم که فکر کرده بود ایرانیه !!( حالا هیچیش به ایرانی ها نمیخوره ها آمریکایی هویجیه) بعد سلام بهش یاد دادیم اسم منو هم نگاه کرد و به خاطر سپرد و رفت! مژی گفت این دیگه کیه؟ گفتم تو نمیشناسیش؟ من فکر کردم طبقه شماست! بعدش از اون روز تلفن هاش شروع شد! یه بار که انقدر حرصم گرفته بود هی میگفت رنگ مورد علاقت چیه تولدت کیه؟ از این دری وری ها! منم هی با اوهوم -نه - بله جواب میدادم! بعد دیدم دیگه واسه خودش چرت میگه و خودشم جواب خودش و میده گفتم من باید برم بای ... ۱۰ بار زنگ زده که بریم ناهار من هر بار یه بهانه داشتم و هیگفتم نه! آخرین بار گفتم من خیلی سرم شلوغه هر موقع سرم خلوت شد خبرت میکنم… خلاصه من نمیفهم این بشر چرا انقدر گیره و نفهمه ... حالا یکی دو بار هم این بینها که تو آسانسور یا کافه تریا به حضورشون شرفیاب شدیم من اونقدر بهش بی محلی کردم طوری رفتار کردم که انگار اصلا ندیدمش و با بقیه همکارام حرف میزدم و تو سرو کل هم میزدیم بازم این از رو نمیره و همچنان به تلاشش که من نمیدونم واسه چیه ادامه میده… ا
هفته پیش منو نانی بعد از ناهار بیرون نشسته بودیم و هوا میخوریم یهو نانی گفت آقای هویج داره از ساختمون روبرو میاد .. گفتم نانی بدو بریم! بعد ما هم بیچارهها با کفشای پاشنه بلند!!بدو بدو رفتیم سمت ساختمون و جلو در تو شیشه دیدیم که اونم گازشو گرفته داره تند تند لخ لخ کنان میاد.. نانی میگفت یواش نگین میفهمه!!! من میگفتم اتفاقا باید تند بریم که بفهمه ...خلاصه من و نانی حتی منتظر آسانسور نشدیم و ۳-۴ طبقه رو با پله آمدیم بالا بقیش و با آسانسور رفتیم! و مردیم از خنده تا رسیدیم بالا! بعدش برام مسج فرستاده که من امروز دیدمت پائین.. داشتی آفتاب میگرفتی یا قدم میزدی؟ منم جواب ندادم… ولی مگه از رو میره این بشر
دیروز داشتم خوشحال و خندان میرفتم پائین که با مژی بریم ناهار یهو این جلوم سبز شد! نمیدونم واسه چی اومده بود طبقه ما یک سلام بلند بالا کرد و منم که دوباره رو دور تند بودم میخواستم بدو بدو برم! که این راهش و کج کرد و دنبال من راه افتاد! ول کن معامله هم نبود کجا میری با کی میری اه میخواستم کیفمو بکوبم تو مخش دیدم که نه انگار نمیخواد بره دنبال کارش.. در دستشویی وایستادم که برم تو ... اونم دیگه نمیدونست باید چی کار کنه راهش و کشید و برگشت.. بعد من ۲ دقیقه موندم اونجا و اومدم بیرون یکی از پسرای تیم مون همون وقت اومدش و با اون مشغول حرف زدن رفتیم سمت آسانسور ... آقای هویج هم رسید باز و پرید تو آسانسور و منم که کاملا باز ندیده گرفتمش و به صحبت با اون پسره ادامه دادم! بحث مدرسه هم بود خیلیم جدی بود اصلا نمیشد مداخله کنه.. آسانسورم پر ! ولی بازم مطمئنم از رو نمیره و نمیفهمه
چرا بعضی آدما این جورین؟ اصلا شخصیت ندارند اولا که مردک بیمار ۵۰-۶۰ ساله تو واقعا از یه دختری که نصف سن تو را داره چی میخوای که انقدر کنه میشی؟ حالا خوبه که من بهش گفتم یه بار تو حرفاش که میپرسید ویکندها رو چه جوری میگذرونی که من دوست پسر دارم ( الکی) و همش با اون وقت میگذرونم که اگه مریضه و چیزیم به مغزش میرسه بریزه دور ... بعدشم تو که میبینی طرف تحویلت نمیگیره راهت و بگیر برو دیگه شخصیت داشته باش …. واقعا آدم میمونه تو کار این آدم ها! این دومین آدم خلیه که من باهاش مواجه میشم!! به یایا میگفتم یادته اون وقتا کچلا رو جذب میکردم؟ حالا نوبت پیرا شده ! خدا میدونه بعدی چیه ...ا
Posted by Nene at 3:01 PM 14 comments
Sunday, August 16, 2009
راستی من آخرش سیاتل نرفتم ! سر کار همینجا کمی تا قسمت زیادی سرمون شلوغ شده و رئیس پروژه نزاشت که بریم!
کلاس این ترمم بالاخره تموم شد پیش نیاز کلاس بعدی بودش باید پاس میشدیم تا میتونستیم بعدی و بگیریم حالا این کلاس بعدی پر شده بودش تا همین الان که یک جا باز شده!!! اگه شانس بیارم فردا اولین نفر زنگ بزنم که بهم اجازه ثبت نام بدن! وگرنه نمیدونم چه بشه! استاد راهنما هم که نیست و نابوده و معلوم نیست کجاست!ا
من میخوام دیگه تند تند بنویسم با اینکه زندگی بسیار روتین و یکنواخته در حل حاضر!!! هفته خوبی داشته باشین
Posted by Nene at 11:53 PM 2 comments
Wednesday, July 01, 2009
خیلی وقته که ننوشتم ... دیگه حس و حالش نیست! بعضی وقتا دو سه روز میگذره و اصلا به این بلاگ یک نیم نگاه هم ننداختم... بعد از اتفاقاتی که افتاد و همه ازش خبر داریم اگه بخوام بنویسم مثنوی هفتاد من (؟) میشه ... اونقدر ننوشتم که نمیدونم چی بگم از کجا بگم؟ بعدشم گفته های من چه ارزشی داره تویی که تو ایرانی فکر میکنی اینم مثل خیلیهای دیگه شانس شو داشته که از این مملکت بره.... خودم هم بدم میاد از اینایی که اینجان و نفس شون از جای گرم بلند میشه ... مثل اون مجریای که هی میگه مردم بریزین تو خیابون ال کنین بل کنین! خودش نشسته تو استودیوش از یه ساعتی هم که دیگه نیست خوابه و ویکندها هم که میگن میره وگاس!!!واقعا من تو کف این مردمی هستم که به این بشر زنگ میزنن پول میدن و ساپرتش میکنن!!! ببخشید دیوانه هستند اینا؟؟ تا چه حد آخه؟ به چیه این دلخوش دارن من موندم توش! اصلا آدم هیچی نگه درباره این آدم ها سنگینتره!!! من دو سه بار این تجمعهای اینجا رو رفتم همه تو یه لالا لند هستند واسه خودشون... نصف شونم به نظر میاد اصلا واسه یه هدف و منظور دیگه اومدن ... نمیدونم من و هم سن و سال های من اصلا سطح فکری - مغزی مون به قول معروف با اون ور خیابونیهای تظاهراتها فرق میکرد... منم یکی دو بار رفتم و دلزده شدم...بماند
جدا از اینا زندگی خودم که نمیدونم چرا اینجوری شده،،،کلا من اون آدم خونسردی که بودم دیگه نیستم نمیدونم چرا،،، یه چیزایی که پیش اومد بین خودم و بعضیها اعصابم و خیلی به هم ریخت...کنترلم و زود از دست میدم و کلا صورت قضیه را پاک میکنم دیگه اونجوری نیستم که بگم خوب اوکی عیبی نداره و بیخیالش.... ناراحتم که یکی ازم ناراحت باشه ولی اصلا دیگه نمیتونم هیچی نگم... این اتفاق چند بار اخیرا افتاده...یه چیزی که دیگه الان قدیمی شده و هیچوقتم اینجا نگفتمش هر از گاهی از یه ور گندش در میاد و حالم و بد میکنه و طرف هم که اصلا وانمود میکنه انگار نه انگار اصلا به هیچ جاشم نیست!! دانشگاه هم که سر جاشه دوشنبه میدترم دادیم و کم کم پروژه رو شروع کردیم فکر کنم دفعه بعد که بیام بنویسم تموم شده باشه!!! از یه طرف دیگم این مسافرت کاری ۴-۵ ماهه به سیاتل هست که هم براش هیجان زدم هم نگران! ۴ نفرازبچه هامون رفتن البته واسه یه پروگرام دیگه و ۴ نفر دیگه هم داریم احتمال زیاد هفته بعد میریم طبق آخرین اخبار... آخه اینجا روزی که نه هر چند ساعتی یه خبر جدید منتشر میشه... ولی این بار ظاهرا قطعی به نظر میرسه! نگرانی و هیجانزدگیم به کنار دانشگاه هم هست... نکته خوبش اینه که همه کلاس های من وب کست میشه یعنی لازم نیست حتما سر کلاس باشم ولی خوب بازم! بعدم اینکه خوب جا به جا شدن ۴ ماهه یکمی روتین آدم و عوض میکنه و زندگی تو هتل و این برنامهها!!! ولی فکر میکنم صد در صد به تجریه کاریش میارزه
خلاصه به غیر از همه اینایی که گفتم زندگی بسیار زیباست و داریم باهاش حال میکنیم
همه اونایی که ایران هستین مواظب خودتون خیلی باشین و همه اونایی که اینجایین اگه متفاوت از بقیه فکر میکنین به نظرشون احترام بذارین و نظرتون و به هم تحمیل نکنین.... به امید ایران آباد و آزاد
Posted by Nene at 2:54 PM 5 comments
Friday, June 12, 2009
Posted by Nene at 8:24 PM 5 comments
Wednesday, June 03, 2009
Tuesday, June 02, 2009
حالم خرابه... این دومین بار که از سال جدید به این شدت مریض شدم... فکر نکنم فردام بتونم برم سر کار! تازه من امسال فلوشات هم مثلا گرفتم مثل هر سال... ولی ظاهراً فایده ای نداشته این بار! امروز رفتم پیش دکترم که نبودش مجبور شدم برم اورژانس ... اینجا اورژانس رفتن انقدر دنگ و فنگ داره که خدا میدونه خوشبختانه خلوت بودش و کار منو زود راه انداختن! فشار خون و ضربان قلب و یه مشت آزمایش و بعدم یک دکتر بسیاااااار خوشتیپ منو دید و گفت گلو و گوشم چرک کرده و برام آنتی بوتیک نوشت و بعدشم یه خانوم دکتری اومد و بهم یک قرص آنتی بیوتیک داد که همونجا بخورم و چند تا سوال دیگه و دوباره فشار خون گرفت و یه مشت سوال دیگه و خلاصه واسه همه اینا من پنجاه دلار ناقابل به خاطر رفتن به اورژانس مجبور شدم پرداخت کنم! اگه اون دکتر بگم چی چی خودم بود اااای.... حالا احتمالا یه ۲۰۰ دلاری هم بیمه را پیاده میکنن! بچاپ بچاپیه ها!ا
بعدشم زنگ زدم به رئیسم که من حالم هنوز بده... ۲۰ ساعت هم بیشتر از ساعت هایی که واسه مریضی میتونم بگیرم نمونده! یعنی دو روز! و ۴ ساعت! چی کار کنم؟ اونم گفتش که نگران نباش اول باید خوب شی و بعد بیای اون مهمتره!!! حالا تو این هیرو ویری که من رئیسم عوض شده هم باید یک هفته مسافرت میرفتم و هم اینجوری مریض میشدم ... خلاصه یه مدلایی الان نگرانم! البته این رئیسم هم خیلی خوبه ها... گفتش اگه فردام نتونستی بیای اشکال نداره بعد ۸:۳۰ زنگ بزن بهم که من قبلش برم ببینم چه کار میتونیم واست بکنیم....دیگه فوقش اینه که از تعطیلی هام باید مایه بذارم دیگه... چه حیف!ا
در راستای فعلا خانه نشین شدن بنده دارم یک کتابی که جز کادوهای تولدم از یایا و دوست پسرش بود میخونم خیلی وقت بود کتاب فارسی نخونده بودم هنوز اولشم.. یکمی گنگه هنوز نمیفهمم ماجرا چیه!! این ربطی به مریضی من یا کم شدن فارسیم نداره ها!!! اشتباه نکنید
شنبه جشن فارغ تحصیلی شوشوی مژی هست خدا کنه من تا شنبه خوب شم
ترم جدیدم شروع شده کلاسه خیلی خفن به نظر میاد ولی چاره ایی نیست!ا
مردم از این آبریزی چشم هام... از دماغ آویزون بدتره به خدا!!!!ا
چشام میسوزه برم بخوابم باز!ا
Posted by Nene at 8:30 PM 4 comments