Wednesday, June 03, 2009
Tuesday, June 02, 2009
حالم خرابه... این دومین بار که از سال جدید به این شدت مریض شدم... فکر نکنم فردام بتونم برم سر کار! تازه من امسال فلوشات هم مثلا گرفتم مثل هر سال... ولی ظاهراً فایده ای نداشته این بار! امروز رفتم پیش دکترم که نبودش مجبور شدم برم اورژانس ... اینجا اورژانس رفتن انقدر دنگ و فنگ داره که خدا میدونه خوشبختانه خلوت بودش و کار منو زود راه انداختن! فشار خون و ضربان قلب و یه مشت آزمایش و بعدم یک دکتر بسیاااااار خوشتیپ منو دید و گفت گلو و گوشم چرک کرده و برام آنتی بوتیک نوشت و بعدشم یه خانوم دکتری اومد و بهم یک قرص آنتی بیوتیک داد که همونجا بخورم و چند تا سوال دیگه و دوباره فشار خون گرفت و یه مشت سوال دیگه و خلاصه واسه همه اینا من پنجاه دلار ناقابل به خاطر رفتن به اورژانس مجبور شدم پرداخت کنم! اگه اون دکتر بگم چی چی خودم بود اااای.... حالا احتمالا یه ۲۰۰ دلاری هم بیمه را پیاده میکنن! بچاپ بچاپیه ها!ا
بعدشم زنگ زدم به رئیسم که من حالم هنوز بده... ۲۰ ساعت هم بیشتر از ساعت هایی که واسه مریضی میتونم بگیرم نمونده! یعنی دو روز! و ۴ ساعت! چی کار کنم؟ اونم گفتش که نگران نباش اول باید خوب شی و بعد بیای اون مهمتره!!! حالا تو این هیرو ویری که من رئیسم عوض شده هم باید یک هفته مسافرت میرفتم و هم اینجوری مریض میشدم ... خلاصه یه مدلایی الان نگرانم! البته این رئیسم هم خیلی خوبه ها... گفتش اگه فردام نتونستی بیای اشکال نداره بعد ۸:۳۰ زنگ بزن بهم که من قبلش برم ببینم چه کار میتونیم واست بکنیم....دیگه فوقش اینه که از تعطیلی هام باید مایه بذارم دیگه... چه حیف!ا
در راستای فعلا خانه نشین شدن بنده دارم یک کتابی که جز کادوهای تولدم از یایا و دوست پسرش بود میخونم خیلی وقت بود کتاب فارسی نخونده بودم هنوز اولشم.. یکمی گنگه هنوز نمیفهمم ماجرا چیه!! این ربطی به مریضی من یا کم شدن فارسیم نداره ها!!! اشتباه نکنید
شنبه جشن فارغ تحصیلی شوشوی مژی هست خدا کنه من تا شنبه خوب شم
ترم جدیدم شروع شده کلاسه خیلی خفن به نظر میاد ولی چاره ایی نیست!ا
مردم از این آبریزی چشم هام... از دماغ آویزون بدتره به خدا!!!!ا
چشام میسوزه برم بخوابم باز!ا
Posted by Nene at 8:30 PM 4 comments
Sunday, May 31, 2009
قسمت اول!ا
پنجشنبه عصر
من: آقای عین بریم بیرون؟دریا؟ آقای عین که تازه از جیم اومده : بریم.. کی الان بریم؟ یعنی بریم قدم بزنیم؟!(منظورش اینه که پیاده یا با ماشین) من: اوهوم... تا تاریک نشده دیگه... آقای عین: باشه بریم ولی من باید ساعت ۷ برم ...من: آه خوب پس بیخیالش ... آقای عین: خوب چطوره قبل اینکه من برم یه سر بهت بزنم ها؟ من: خوب باشه بیا!... آقای عین میاد و یک نیم ساعتی میچرخیم ...من: میگم تو چرا انقدر عجیب شدی جدیدا؟ آقای عین: یعنی چه جوری شدم؟ من : نمیدونم! یه جورایی انگار دوباره داری اون جوری میشی! آقای عین: نه ، اذیتت میکنم؟ من: من چی؟ گیرام زیاده؟ آقای عین: نه اصلا تو هیچوقت منواذیت نمیکنی!!..حالا دیگه بقیه مکالمات بماند!... دوستش زنگ میزنه باید بره... من: خوب زود دودر کن بعدش باز بیا خوب؟ آقای عین: باشه میام ولی تو آخه نمیخوابی؟ صبح باید زود پاشی ها!؟ من: نه بیدارم! اگه خوابیدم خاموش میکنم آقای عین: اوکی!ا
پنجشنبه شب
آقای عین: بدو بیا پائین من اینجام! من: اوکی اومدم ... آقای عین :کجا بریم نصف شبی حالا!؟ من:نمیدونم! من: آای داریوش جدیده؟؟ آقای عین: آره همی داد بهم! من: منم میخوام! آقای عین : برات کپی میکنمش! من: مرسییی... کجا داری میری حالا گازش و گرفتی؟ آقای عین: بریم پی سی اچ.. جای همیشگی! من: اوکی...ا
چقدر این جاده شبا ساکته! هر از گاهی دو تا ماشین رد میشه!!!آرامش دریا یعنی شبا که کسی نیستش
قسمت دوم
دیروز شنبه
من: باید کار کنی امروز؟ آقای عین: نه.. من: بریم دریا!!!!؟ آقای عین: بریم! من: پس من تا نیم ساعت دیگه میام اونجا! آقای عین اوکی.. نیم ساعت طبق معمول میشه یه ساعت بعد!... آقای عین: بریم اول یه جا کافی بگیریم؟ .. من اوکی کجا برم؟ آقای عین: برو تو مین ، من: اوکی... آای میخوای بریم ناول کافه؟ رفتی اونجا؟ آقای عین: نه یادم نمیاد شایدم رفتم... من: اوکی بریم اونجا... ببین من دارم همه اسپات هامو نشونت میدم ها!!! آقای عین: مرسی!! آقای عین: اینجا چه باحاله عین کافههای اروپا میمونه... من: حالا بازم بگو نگین بده! آقای عین: من کی همچین چیزی گفتم؟ بعدش باز همونجا نشستیم به صحبت!!! و بازم دریا نرفتیم... حیف دریا نمی طلبه منو انگار!!!!ا
Posted by Nene at 1:15 PM 0 comments
Monday, May 25, 2009
این لانگ ویکند ما هم تموم شد من از الان عزا گرفتم که دیگه نه وکشینی در انتظارمه نه تا ۴ ژولای تعطیلی داریم!!! اه این چه زندگی ای!ا
برادر بزرگه از نیو یورک اومده و ما یکشنبه یک سفر دسته جمعی به سنتا. باربارا کردیم و خیلی خوب بود... مخصوصا اینکه دائی جان اینام اومدن و جمعمون جمع بود... فینگیلیها هم کلی بدو بدو کردن و حال کردن! ما از سر و کول اونا بالا رفتیم و اونا از سر و کول ما! تا حالا انقدر سه سوته نرفته بودیم جایی!!! البته اینجا از ما فقط دو ساعت فاصله داره ولی اینکه ما در عرض نیم ساعت تصمیم گرفتیم و به داییم اینا گفتیم و اونام انگار دوست داشتن که یک کاری بکنند گفتن اوکی و نیم ساعته آماده شدیم و راه افتادیم رکوردی بود واسه خودش!! هوا هم عالی بود. یکمی باد میومد ولی کلا آفتابی و قشنگ بود و به غیر از ترافیکش همه چیز عالی بود! شب هم با برادر جونام و یایا رفتیم مکان قدیمیمون... یکی از دوستامون که با دوست پسرش از سن فرانسیسکو اومده بودن و ببینیم که خیلی خوب بود و کلی خوش گذشت!ا
آقای عین این هفته کمی عجیب غریب شدند! البته خودشون قضیه رو کاملا انکار میکنند!!!ا
Posted by Nene at 10:23 PM 0 comments
Friday, May 22, 2009
سفرنامه کانادا درای!ا
سفرم به کانادا خیلی خوب بود... خیلی زود تموم شد یعنی اصلا نفهمیدم کی رفتم و کی برگشتم! شب قبل پروازم با آقای عین کمی معاشرت کردیم! غذا خوردیم و فیلم نگاه کردیم... منم که شب قبلش چیزام و جمع کرده بودم راحت و آسوده... اونم هی میگفت چیزا تو میاوردی من خودم میبردمت فرودگاه!!! بعد من هی بهش یاد آور میشدم منو باید سه صبح بذاری فرودگاه! اون شب من دیگه اومدم خونه و چیزای آخر و ریختم تو چمدونم و چونکه شب قبلشم نخوابیده بودم در واقع پس اوت شدم ولی به برادرم گفته بودم اگه من تا ۲:۳۰ پا نشدم صدام کنه!ا
پروازم هم خیلی خوب بود و من از خستگی زیاد تقریبا همه راه و خواب بودم! هر از گاهی بیدار میشدم واسه چند دقیقه یه کشی به خودم میدادم ! یه پسری که کنارم نشست بود از فرصت استفاده میکرد میرفت دستشویی!!! احتمالا با خودش فکر میکرد این باز میخوابه من استاک میشم!ا
دوستم ( که عروسیش بود) با نامزدش اومده بودن دنبالم و منو بردن خونشون! من تقریبا اون روز همش خواب بودم هر از گاهی با تکستهایی که آقای عین میزد یا دوستام یه تکونی میخوردم و باز غش میکردم! ا
شنبه روز عروسی دوستم بود و جمعه ما همش دنبال کارای عروسی بودیم ... آرایشگرش و دیدیم... سالن عروسی و چک اوت کردیم رفتیم خونه خانواده داماد شام خوردیم و یکمی کارای که باقی مونده بود رو انجام دادیم.... شنبه صبح کله سحر همراه عروس و خواهرش و مامانش و یکی از دوستاش رفتم آرایشگاه! آرایشگره هم عروس را خوشگل کرد و ما هم هر کدوم زیر دست یکی بودیم تا ساعت ۱۰ اینا همه آماده بودیم باید زودی میرفتیم خونه... فیلم بردار هم اومده بود از خونشون فیلم بگیره و ما هم باید آماده میشدیم که با عروس داماد بریم جاهایی که باید عکس میگرفتن! خلاصه تا ساعت ۲ -۳ همش به عکس و فیلم گرفتن گذشت فیلم برداره خیلی باحال بود... خیلی با مزه بود من دو سه بار بهش گفتم شما خیلی آدم کوولی هستین... ایرانی بود!! خیلی جو وعوض میکرد و کلا جالب بود! تقریبا ساعت سه اینا دیگه به طرف مکان عروسی رفتیم و مهمونا تقریبا همه اومده بودن و مراسم شروع شد... همه چیز خیلی خوشگل و قشنگ و به جا بود... کلی هم رقصیدیم و خیلی خوش گذشت..تازه از همه باحالترش این بود که گلدونه جون و شوهرش و هم تو عروسی قرار بود ببینم... آخه گلدونه دوستم و از ایران میشناختش!!! خیلی باحال بود... من هی به گلدونه میگفتم باورم نمیشه! دارم واقعنی میبینمت!!!ا
فردای روز عروسی داییم و دوستش از مو.نتر.ال اومدن... با هم رفتیم آبشار نیاگارا که خیلی باحال بود و کلی عکس گرفتیم کلی این ور اون ور رفتیم سوار قایق شدیم که تا نزدیکی آبشار میرفت ... همگی بار اولمون بود که سوار میشودیم و خیلی حال داد! تو قایق عظمت آبشار خیلی بهتر معلومه!!! یه جورایی هم وحشتناکه! خلاصه خیلی خوب بود تقریبا همه روز اونجا بودیم ... فرداش داییم اینا باید برمیگشتن... باهاشون باربی کیو کردیم و ناهاری خوردیم و اونا برگشتن!ا اون شب با خانواده خواهر عروس و کازین داماد رفتیم یه باری تو دان.تان و منم نمیدونم چرا گیر داده بودم به این کازینه هی هر چی میگفت جواب میدادم... اگه چیزی نمیگفت هم باز من یه چیزی میگفتم کلا مدل هایپری شده بودم! دوستمم هی میگفت خیلی خوشت اومده انگار!!!ا
سهشنبه رفتیم یه مالی که یکی از دوستام اونجا کار میکرد و اونو دیدم بعدش رفتیم نزدیک دانشگاه تورنتو و دوستای قدیمی منو دیدیم خیلی خوب بود اصلا باورم نمیشد بعد این همه وقت!!! خیلی خوش گذشت رفتیم یه رستوران ایرانی که غذاش عاالی بود! بعدشم همین جوری خیابونا رو قدم زدیم و سی. ان تاور و دیدیم و بالاش رفتیم و عکس گرفتیم .... دو تا دیگه از دوستام هم قرار بود اون شب ببینم که نشد!ا
چهارشنبه بعد از ظهر پرواز برگشتم بود... گلدونه جون و دخترهای خوشگلش اومدن خونه دوستم و من کلی با فینگیلی ها بازی کردم... مرسی دوستم که اومدی و باز دیدمت! هی به گلدونه میگفتم فینگیلا چقدر شبیه عکساشونن!!!ا
دیگه این بود سفر یک هفته ای من به تور.نتو جای همه خالی! مرسی از دوست عروسم و شوهرش که کلی تو این سفر بهم حال دادن و همه جا باهام اومدن با وجود همه خستگی های بعد عروسی و این حرف ها... مرسی!ا
و با عرض شرمندگی و معذرت عرق ملی میگه هیچ جا مثل لوس آنجلس نمیشه!!!!! به قول آقای عین: عمرا بابا!!!!!!!ا
Posted by Nene at 9:39 PM 0 comments
Monday, May 11, 2009
شنبه با آقای عین رفتیم برانچ و بعدش من رفتم خرید و بعدشم قرار بود برم ارواین پیش دوستام که باهم بریم یه پارتی ایرانی!ا
لپ تاپم دیوونم کرده بود اینترنتش وصل نمیشد و هر کاری میکردم هم درست نمیشد که آقای عین واسم درستش کرد ... بعد لپتاپ تو ماشین جا موند و بیچاره آقای عین مجبور شد بیاد بده به من!!! هر چی بهش گفتم حالا وقتی دارم میرم میام میگیرمش تو راهمی و نمیخواد باز این راه و برگردی! آخرش هم آوردش و بهم داد ...خوب شد هم آمد وگرنه هنوزم نداشتمش
بهمون خوش گذشت شنبه شب چقدر از اون پیرمرد لرزونی خندیدیم!!! یه مرده بود پیر عین فنر قر میداد ما همش میگفتیم این الان متلاشی میشه!!!! خیلی خندیدیم یعنی!!!ا
روز مادر هم رفتیم یه جای خوشگل شام خوردیم. مامانم خوشش اومد! جای خوشگلی بود بالای تپهیهای "ولی" من تصمیم گرفتم اگه خواستم عروسی کنم اونجا عروسی کنم!ا
امشب وقت لیزر دارم خدا به خیر بگزرونه
عجب پست خاله زنکی ای شد ها!ا
Posted by Nene at 9:20 AM 9 comments
Tuesday, May 05, 2009
Posted by Nene at 10:34 PM 7 comments
Wednesday, April 29, 2009
دیروز رئیس عزیزمون منو صدا کرد و گفتش بیا میخوام باهات حرف بزنم... بعد بهم میگه که کار پرومشن ( یا همون ترفیعت ؟) درست شده ( چند هفته پیش بهم گفت بود دنبالشه!) مدارک و چیزاشو داد که بذارم تو رکوردم ... منم همینجوری دهانم باز موند بود اصلا فکر نمیکردم اون موقع که بهم گفت جدی میگه!! خلاصه خیلی حال داد بهم ... این رئیس جون ما تو این چیزا خوبه بقیه کلی باید بری خرشونو بگیری و التماس و خواهش ... حالا من تو فکر بودم وقتی سه سالم تموم شد ازش بخوام که خودش زودتر این کار و کرد!!!! ولی کلا این رئیسمون چیزاش خوبه... بعدشم گفتش حالا هم که من دیگه رئیست نیستم!! آخه گفت بودم که مدتیه بعضی هامون منتقل شدیم تو یه گروه دیگه ولی چونکه پروگرام اونا هنوز شروع نشده هنوز جلسههای این رئیس و میرم و کارای این گروه ( اگه چیزی باشه!!) را میکنم ... منم گفتم آره دیگه رئیس من نیستی!! ولی من هنوز دوست دارم!!!بعدش کلی خندید بهم و گفت باشه باشه!!! بعدم گفتش که صبح ها خیلی دلی دلی میای ها حواست باشه!!! صبح ها زودتر بیا!!! منم پرو گفتم منکه تا ۴:۳۰- ۵ میمونم.... آخه صبح نمیتونم از جام پاشم ... من اصلا آدم صبح نیستم و غر غرام شروع شد.... گفتش میدونم ... بعدم کلی سر به سرم گذشت که از پارتیهای شبانت کم کن ( من بدبخت ! پارتیم کجا بود؟) زودتر بیا... منم گفتم باشه!!! و این باعث شد بنده امروز از ۷ صبح اینجام!!!! عوضش نیم ساعت دیگم میرم!ا
پی نوشت ها
دیروز که داشتم سر ته مقاله را هم میاوردم هی با خودم فکر میکردم چه کار کنم این ویکند و و چه کارایی باید تا شروع ترم جدید و همین طور قبل مسافرتم بکنم!!!!! با مژی هم داشتیم مشورت میکردیم و آخرش من به این نتیجه رسیدم وای من چقدر کار دارم!!! تازه مژی هر از گاهی کارای که براش برنامه ریزی کرده بودیم و هم یاد آور میشد!!!! حالا الان این ویکند ما اونقدر پره!!!! تازه من میخوام بگم صبحشم یه دوچرخه سوری یا کوه بریم!!! ا
الان تو فکرم برم جیم یا برم خرید یا برم ناخون هامو درست کنم
من دو هفته هست شدیدا تو فکر لیزر کردن هستم! اگه بشه این هفته شروع کنم عالی میشه
این مال آقای عین: این حرکت یعنی چی؟ من میگم یه جام شمام باید همونجا ظاهر شی؟ حالا اسپات منو فهمیدی که دلیل نمیشه بیای همونجا!!! آها یادم نبود اومده بودی کار کنی!!! بله بله! اعترافاتت منو کشته..... (( برای روشن شدن افکار عمویی ما دوست معمولی هستیم! به خودت بخند دههههه)) ا
Posted by Nene at 2:26 PM 11 comments
Sunday, April 19, 2009
امروز هوا به شدت گرمه فکر کنم رو ۸۰ هست!!!! و همه لخت و پتی شدن!!!! آخجون تابستون داره میاد!ا
اگه پیدام نشد بدونین در گیر پراجکت و این حرفام یه انرژی مثبت یا هر چی بلدین بفرستین برام خیرشو ببینین!!ا
Posted by Nene at 5:02 PM 16 comments
Monday, April 13, 2009
Posted by Nene at 8:11 AM 6 comments