Sunday, January 30, 2011

....نشدنی....

کاشکی میشد یک ماه نه یک ماه زیاده دو هفته راحت و آسوده بدون هیج فکری هر کاری عشقم میکشه بکنم و هر کاری عشقم میکشه نکنم هر کی و میخوام ببینم ببینم و هر کی و میخوام نبینم نبینم!ا ... محاله محاله همین! ا
خسته ام از همه چی ولی نمیدونم هم دقیقا از چی.....ا

Sunday, January 09, 2011

ماجرا تو.لدم.ا

از وقتی ما رو تبعید کردن به این جا جدیدمون که در واقع سوپلایر کمپانی ما هست خیلی همه چیز قر و قاطی و پیچیده شده چونکه اینا کارشون خیلی خیلی عقب هست و نزدیک دلیوری شون هست همه عصبی هستن و گیر و یهو میبینی دارن باهم بلند بلند حرف میزن و دعوا میکنن! و این واسه ما که اصولا محیط کارمون خیلی آروم هست و کسی به کسی کار نداره و سرش تو کار خودش هست خیلی تشنج ایجاد میکنه... چونکه مثلا عادت نداری یکی بیاد سرت داد بزنه چرا این اشتباه شده چرا این چک نشده یا کی اینو انجام داده ... اونجا همه میگن که کار تیمی هست و خوب ممکن هم هست اشتباه بشه... به اضافه اینکه ما همه مجبور شدیم تمام تعطیلات هم کار کنیم بدون هیچ استراحتی... خلاصه میخوام بگم که اوضاع خیلی قاراش میش بود و من حسابی حسابی داون بودم و اصلان حس و حوصله کسی و چیزی نداشتم به اضافه یک سری چیزایی که کنارش اتفاق افتاد که نشد اینجا بنویسم و همه اینا حسابی جمع شده بود و یک جورایی دپرس شده بودم !ا
سه شنبه سر کار که مژی بهم گفت تولدت چی کار کنیم گفتم اصلا هیچ کاری نکنیم اونم خیلی ریلکس گفت باشه ولی این کلاب که من اون بار گفتم خیلی باحاله بریم همه اونجا شام و بعدشم که میشه کلاب... از اون اصرار و منم همش میگفتن میشه هم شما بیان لوس.. انجلس بریم یک جا شام یا اصلا بیباین خونمون... یعنی همش فکر میکردم خوب برای دوستام که اینجان سختشون شاید باشه یک ساعت رانندگی کنن اون ور شهر بعدم خوب بعضی هاشون هم دانشجو هستن و هنوز کار ثابت ندارن فکر میکردم اونجا شاید یک کمی گرون باشه... ... خلاصه چهار شنبه بهم گفت باز نگین خوب چی کار کنیم اینجا هپی آور هم شنبه ها داره... میتونیم زودتر بریم! بعد لینک محل و هم واسم فرستاد و گفت حالا به یایا اینام بگو اگه سختشون بود یکشنبه هم همه میایم اون طرف شما حالا بهش بگو:)) منم دیگه با وجود هپی آور اینا یک کمی نرم تر شدم گفتم باشه امشب بهشون میگم... با خودم فکر کردم که یایا اینا که هنوز به من چیزی نگفتن حالا این طفلکی انقدر داره واسه تولد من ذوق در میکنه خوب همین کار که این میگه میکنیم هر کی خواست بیاد فوقش دو بار برگزار میشه... بعد مژی بهم گفت میخوای به این دو تا ( شادی و فراز ) هم که تو اعصابت رفتن این چند روز نگیم اصلا؟ منم از خدا خواسته گفتم آره واقعا از دستشون خسته شدم دیگه نمیخوام حالا بعدا با این شادی میرم یک لانچ چیزی... فراز هم که دلم نمیخواد اصلا ریختش و هیچوقت ببینم! خلاصه قرار شد به یاسی بگم! شب به یاسی زنگ زدم گفتم اینجوری گفتم چی فکر میکنی میان؟ گفت معلومه تولد توئه هر جا تو بخوای! گفتم اینجا هپی آور هم داره باحال باید باشه... البته بگم قبلش که به یایا زنگ بزنم به شاهین ( برادرم گفتم مژی اینجوری میگه چی فکر میکنی گفت خوب یعنی بریم اونجا؟؟ گفتم میدونم دوره ولی خوب تو که گفتی جایی پیدا میکنی که چیزی نگفتی حالا اینم خیلی طفلکی داره سعی میکنه منو سر حال بیاره! گفتش باشه اتفاقا یکی از دوستام هم گفته شاید این ویکند اون طرف ها دی جی کنه ... گفت یک رستوران کلابه انگار!!! گفتم نکنه همینه اونم گفت نمیدونم! شاید حالا اسمشو ببین چییه... آره خلاصه با یایا که حرف میزدم گفتم اتفاقا شاهینم میگه یکی از دوستاش هم یک جا قراره دی جی کنه اون شب... اونم خیلی جدی گفت اوه ایرانی؟؟ گفتم نه بابا شاهین کدوم دوستش ایرانیه ! خلاصه یایا گفت که باشه لینکش و واسم بده یک چک اوتش کنم! بعدشم قرار شد یک شب بریم یک کافی باهم بزنیم
خلاصه دیگه برنامه تقریبا قطعی شد که ما شنبه شب بریم هپی آور و شام و بعدشم که رستوران تبدیل میشه به کلاب... جمعه شب یایا زنگ زد نگین بریم بیرون؟ گفتم باشه بریم رفتیم باهم این بار جدیده که من تازه کشف کردم خیلی با کلاس هست نشستیم و غذا گرفتیم و دو تا مارتینی خوردیم و کلی حرف و صحبت و یایا گفت نگین ما فردا دیر تر میایم آخه مدیر ( دوست پسرش ) کار میکنه گفتم اووه یعنی کی میاین؟ گفت چی بگم؟؟ این باز بدون هماهنگی با من به یکی قول داده جاش بره ... منم گفتم باشه خوب نمیشه تو با ما بیای دیر نیای؟ گفت میترسم اون وقت تنبل بازی در بیاره نیادش! بعد اون وقت دعوامون میشه! گفتم باشه پس سعی کنین زود بیان! گفتم پس فکر کنم به شام دیگه شما نرسید نه؟؟ گفتش فکر نمیکنم ولی قول میدم تا ۹:۳۰ برسیم قول! منم دیگه گیر ندادم! راستش اینکه این همه راه بیان هم یک جورایی عذاب وجدان داشتم همین جوری! بعدشم با یایا رفتیم یک بار دیگه که خیلی مارگاریتا های معروفی داره من البته چونکه کلم گرم شده بود مارگاریتا نگرفتم و یک چیزی مثل مارگاریتا با ودکا گرفتم... هر از گاهی هم واسطش یک نقی میزدم نمیشه مدیر زود بیاد؟ یایا به دوست پسرش زنگ زد من بهش میگم ازش بپرس کی آف میشه و میتونین بیان؟ اونم میگفتش میگه تا ۸:۳۰ در میاد دیگه ... کلی هم اون شب واسه کار و این برنامه ها بهش غر زدم
دیروز صبح که بیدار شدم از شب قبلش کمی هنگ اور شده بودم! اصلا نا نداشتم پاشم! زنگ زدم مژی گفتم که یایا اینا دیر میرسن میخواین همون هشت و نیم اینا واسه شام بریم... گفت باشه میخواین شما هشت بیاین خونه ما به ما نزدیکه با هم میریم زودتر که میز بگیریم به نانی اینام میگیم هشت و نیم بیان که معطل نشند اونا منم گفتم فکر خوبیه! بعدم زنگ زدم و وقت گرفتم واسه موهام گفتم حالا تولده همه من این همه به خودم ور میرم واسه تولد خودمم یکمی جینگلی مستون شم! قرار شد سه برم اونجا! رفتم و موهامو برام سشوار کشیدن... دیدم هنوز وقت دارم رفتم ویکتوریا جون کلی چیزای جینگلی مستون خریدم و خودم و خجالت دادم و بعدشم رفتم ناین وست یک کفش دیدم در بدو ورود خواستمش! به اضافه یک چکمه ! چکمه رو بیخیال شدم شکر خدا ولی کفشا رو گرفتم انقدرم دوستشون دارم! اومدم خونه دیدم هنوز زود بود واسه آماده شدن! یکمی تی وی دیدم و شاهین و بیدار کردم ۶ بود... دیگه گفتم آماده شو هشت باید در خونه مژگان اینا باشیم بعد آقا بهم میگه من برم موهامو کوتاه کنم دیر میشه؟ گفتم بله از صبح خواب بودی ملت که معطل ما نیستن! اونم گفت باشه خواهری نمیرم بابا!!! خلاصه بگم یک ساعت بهش وقت دادم کلی لفتش داد تا آماده شد و بلاخره خدا خواست و ما ۷:۱۵ درومدیم از خونه!ا
تقریبا نصفه راه و رفته بودیم مژی زنگ زد نگین کجایی ما آماده بشیم ؟ کفش اینامونو بپوشیم که رسیدن معطل نشین ؟ منم گفتم ما نصفه راهیم تا ۲۰ دقیقه دیگه میرسیم اونام گفت باشه! تو راهم من همش داشتم از این شادی و فراز که این مدت رو روان من بودن به اضافه یک سوژه دیگه میگفتم که شاهین بهم گفت آقای عین و نگفتی بیاد اونجا؟ گفتم نه نیستش اگه بودم معمولا نمیادش ... گفت کسی هست من نشناسم ؟ گفتم فقط نانی شوهرشو ندیدی کس دیگه نیست! خلاصه رسیده بودیم خونه مژی اینا زنگ زدم بهش که بگم ما اینجاییم جواب نداد چونکه بعضی وقتا خونشون نمیگیره تکست کردم ما اینجا هستیم بیان! تکست کرده که علی معطلی داره بیاین تو ... حالا من هر چی منتظرم در و باز کنان چراغی روشن بشه یکی بیاد بیرون.... هیچی باز دوباره زنگ زدم مژگان کجایی در و چرا باز نمیکنی میگه بیاین تو... میگم در بسته هست چه جوری بیام تو؟ بعد علی اومده بیرون میگم وا تو که آماده هستی مژی چی میگه؟؟ بریم دیگه:)) الان نانی اینا میرسن اونجا ها! میگه بیا تو مژگان حاضر نیست! دیگه تا رفتم تو چراغا رو روشن کردن سوپرااااایز! همشون اونجا بودن و من شک شده بودم نمیدونستم چه خبره یاسی و مدیر نانی و شوهرش و همه بودن خلاصه تازه کوکی و سارام قرار بوده باشن که آخرین لحظه نتونسته بودن بیان!! خلاصه منم مثل این شک شده ها هی همشون و بغل میکردم و قربون صدقشون میرفتم! به مدیر میگم یعنی من میخواستم دیشب بکشمت انقدر خودمو کنترل کردم ها ! یایا میگفت آره خیلی ریلکس بر خورد کرد نگین ... فقط هر چند وقت میپرسید نمیشه حالا زودتر آف شه؟؟ ندا هم میگفت دیدی بهت گفتم سختم نیست بیام کلاب؟؟ خلاصه بعد هی با مزه ها میگفتن واقعا نفهمیدی؟؟؟ واقعا سورپریز شدی؟: ) خلاصه خیلی کیف داد به شاهین میگم اون دوست دی جیت هم یعنی الکی بود؟! میگه آره میخواستیم راضیت کنیم بیای ارواین... خلاصه
مژی هم دیگه سنگ تموم گذشته بود انقدر انواع اقسام میوه و دسر و شام و کیک و بادکنک و آهنگ درخواستی و اینا که هر کی هر چی اراده میکرد فوری واسش فراهم میشد... خلاصه کلی رقصیدیم و کلی خوردیم و نوشیدیم و تولد ۳۱ سالگی من مبارک شد! بعدشم برام گفتن که ۱۰ روزه که اینا همشون با هم در تماسن و همش دارن نقشه میکشن که چی کار کنن! که مژی تلفن یایا رو از رو فلایر های گالریش پیدا کرده و از اون شماره شاهین و گرفته ! میگفت اول فلایر رو پیدا نمیکردم به نانی میگفتم یا باید بیام تو فیس بوک یا اینکه تو یایا و شاهین و مسج کنی! ممد شوهر نانی کلی عکسای خوشگل آزمون گرفت... علی شوهر مژی کلی درینک های خوشمزه بهمون داد و خلاصه یکی از بهترین تولد های عمرم بود ... جای سارا و کوکی هم خیلی خالی بود به کوکی میگفتم جات خالی بود ولی از یک طرفم بد نبود نبودی هی گیر بدی سنت رفت بالا سی! پیر شدی !!!خلاضه خیلی شب خوبی بود و همشون خیلی زحمت کشیده بودن و خیلی ازشون ممنونم !!ا
خلاصه این بود ماجرای تولد سورپریزی من:))ا

تولدم! ا

امشب یکی از شب های هیجان انگیز زندگیم بود! دوست هام دست به یکی کرده بودن و منو واسه تولدم سورپریز کرده بودن! و من تا نیم ساعت گیج و منگ بودم که چی شد؟ اینا چه جوری با هم به این باحالی دست به یکی کردن و من و سر کار گذاشتن!ا
خیلی همشونو دوست دارم خیلی زیاد ، جای چند نفر خیلی خالی بود مامانم اینا ، داداش گلم ، دوست جونم که ایران هست و اونی که کانادا هست و اونی که جورجیا هست! سونیا اگه نرفته بودی کانادا تو رو هم به هر بساطی بود پیدا کرده بودن:)) ا
به قول معروف

I am so blessed to have each one of you....

دلم میخواست الان تا این حس و دارم اینجا بنویسم که چقدر از داشتن این دوستام خوشحالم وچقدر همشون برام عزیزن چقدر دوستشون دارم و قدرشون و میدونم .....فردا کل ماجرا رو مینویسم.... احساس میکنم چقدر خوشبختم از داشتن این دوستای خوبم .....ا

لطفآ بچه هایی که فیس بوک هستین اشاره به این موضوع نکنین چونکه من به دلایلی بعضی ها رو دلم نمیخواست ببینم و خوب دعوت نشده بودن!!! ا

happy early birthday to me :))

Sunday, December 26, 2010

کریسمس مبارک


سلام سلام! من الان بیخوابی زده به سرم نمیدونم چرا! الان از خونه یایا اینا اومدیم دختر کدبانومون سوپ جو پخته بود منم عاشق سوپ جو کلی وقت بود خودشم هوس کرده بود و دیگه امروز ترتیبش و داد و با باقی مانده مستر ترکی دیروزشون خوردیم! بعدشم کلی بازی کردیم! انقدر خوش گذشت و خندیدیم که دل درد شدیم هممون!!! اول از این بازی ها کردیم که یکی یک کلمه میگه بعد ادامه میده نفر بعدی وای یک چیز هچل هفتی شده بود کلی خنده دار شده بود!!! بعدشم مافیا بازی کردیم ولی عده مون کم بود! و مامان یایا همش خودشو لو میداد خیلی خندیدیم از دستشون! خوشم میاد که حتا یک نفرم فکر نمیکنه من مافیا باشم!!!! بسکه معمولا مظلوم نمام!!!! (طبق گفته دیگران) و بقیه رو هم متقاعد میکنم که دارین اشتباه میکنین!!! ولی طفلی یایا همیشه جز متهم ها میشه!! این بازی هر چی عده بیشتر باشه بهتره ولی ما ۷ نفر بیشتر نبودیم من و برادرام و یایا و خواهرش و دوست پسر و مامانش!!! و بیشتر به اینکه لو ندین همو! چشماتو باز نکن و اینا گذشت! ولی کیف داد و شب خوبی بود یک بارون سیل آسا هم باز داره میاد خدا به خیر کنه البته قراره تا فردا بند بیاد! یعنی انقدر الان که برمیگشتیم آب جمع شده بود کنار ماشین که من میترسیدم در و باز کنم آب بیاد تو ماشین فکر کن! گند بزنن خیابون و کوچه های اینجا رو!ا

دیشب هم که شب کریسمس بود دایی جان اینا مهمون ما بودن! انقدر این دختر دایی فنقلی من گوگولیه.. من فداش بشم.. براش با کلی تاخیر تولد گرفتیم چونکه تولدش نبودن مسافرت بودن و بعدشم نشده بود ببینیمشون! خیلی کیف داره کادو که میدی خیلی مقبول واقع بشه! من براش یک ست دستکش کلاه شال گردن از هلو کیتی گرفته بودم و یک کیف کوچولوشو انقدر دوستشون دشت و انقدر باهاشون حال کرده بود که آدم کیف میکرد.. من اصلا نمیدونستم انقدر به این علاقه داره! شانسکی واسش گرفته بودم و وقتی باز کرد کادو شو یعنی چشاش برق میزد من فداش بشم! خواهر بزرگه هم که کلی خانوم و جگر شده هی بهش میگفت دانا الان چی باید بگی؟! بعد اونم صداشو نازک میکرد میگفت تنک یو ... یعنی میخواستی درسته قورتش بدی ! دیگه کلی عکس گرفتیم و کلی جفتشون دلبری کردن و دم به دقیقه هم فنقلی میرفت سایت سانتا را نگاه میکرد که ببینه الان کجاست! هر دو دقیقه یک بار میومد میگفت خوب سانتا فلان جاست بعد میره فلان جا ... خلاصه به قول مامانش الان تو مرحله ای هست که زمزمه های اینکه سانتا واقعی نیست را شنیده ولی هنوز خودشو به اون راه میزنه و صرف نمیکنه باور کنه! قربونش برم خواهر بزرگه هم که داره یک لیدی تمام عیار میشه و آدم حض میکنه انقدر هوا این فنقلی و که یک لحظه آروم و قرار نداره و یک ریز حرف میزنه را همیشه داره

برادر جون ما هم یک هفته میشه از نیو یورک آمده و خونه رو مزین کرده! مامان بابام کلی خوشحالن یعنی هممون خوشحالیم .. شبی که میومد به مامان اینا نگفته بودیم انقدر هم هفته پیش هوا بد و بارونی بود که پروازش با کلی تاخیر انجام شد یعنی به جا ساعت ۸ ساعت ۱۲ شب رسید من و شاهین فقط خدا خدا میکردیم که میرسیم خونه مامان اینا خواب نباشن! اومدیم خونه مامانم داشت آماده میشود بخواابه بابام داشت اخبار میدید.... یهو این که اومد تو بابام عین این بهت زده ها گفت تو واسه چی آمدی؟ تو اینجا چی کار میکنی!!! بعد مامان مو صدا زد و خلاصه کلی جفتشون سورپریز شدن! حالا اون شب مامانم شعله زرد پخته بود داده من برای دائیم اینا ببرم! بعد شاهین حال نداشت باهام بیاد بیرون... بارون تندی هم میومد مامانم گیر داد که منم میام تنها نری... هی من میگم مامی جان نمیخوااد بیای من یک دقیقه زودی میرم میام هی میگه نه منم میام بعد دیگه آخرش گفتم اصلا من میخواام بعدش برام پیش یایا تو نمیشه بیای ! گفت باشه خوب از اول بگو! من همش میترسیدم یهو افشین برسه و زنگ بزنه بگه رسیدم من چه جوری مامی جان و دودر میکردم خونه دائیم! خلاصه بماند که کلی قر زد... وقتی هم که بر میگشتم از خونه دائیم بهم گفتن غذا بگیرمیای خونه! منم غذا گرفتم و یک ساندویچم اضافی واسه افشین ! بعد گفتم حالا چی بگم این دو تام جفتشون گیر! بعد تا غذا رو آوردم تو گفتم خدا کنه اشتباه نکرده باشه این داشت اشتباهی به من نوشابه هم میداد که واقعنم داشت میاد!! بعد که ساندویچ رو گذاشتن رو میز مامانم گفت ای وای یک ساندویچ هم اضافه داده گفتم عیب نداره مامی جان خودتو ناراحت نکن! اشتباه کرده دیگه! خلاصه افشین و که آوردیم خونه میگه خوب واسه من فیلم بازی میکنین ها ! ساندویچ اشتباهی و این داستان ها !!! خلاصه کلی عذابشون دادیم!ا
هفته پیش هم شنبه تولد مژی بود رفتیم یک رستوران ایرانی تو ارواین که موسیقی اینا هم داره با نانی و شوهر جانش و مامان مژی کلی قر دادیم و کیک و کادو بازی کردیم یک بارون خفنی هم میومد یعنی من کور شدم تا رسیدم به آنجا از بس حواسم به جاده بود که نرم تو باقالیا یک جا هم کمی گم شدم که خانوم جی پی اس کمک کردن و راهو پیدا کردن برامون! کلا شب خوبی بود کلی قر دادیم و عکس گرفتیم و خوش گذشت!
من یک هفته میشه میرم این کار جدیده که مال سوپلایر کمپانی هست،،، و هفته دیگه هم با اینکه تعطیلیم ولی باید اضافه کاری بریم! اینجا بدیش اینه که میز و دفتر دستک خودمون رو نداریم و مثل دوران دانشجوئی که میرفتی کتابخونه همه دور میز نشسته بودن و یک لپتاپ جلوشون بود کار میکردن اینجوری! همه خیلی نزدیک به همیم و جلو در ورودی هم میز گذاشتن ما هم عینهو بدبختا نشستم! بعد با اینکه طبقه دوم هم هستیم ولی در پایین که هر از گاهی باز میشه یک سوزی میادش که نگو! یعنی من بیشتر وقتا با کاپشن نشستم! حالا زیادم دلتون برامون نسوزه! دیگه چاره ای نیست فکر کنم! کنارش هم کارخونه شون هست که یکی دوبار طولش رو گز کردیم و جم و جور و کوچیک هست ... پنجشنبه هم ناهار این روسا جدید بردن بهمون ناهار آخر سال دادن! یکیشون یک آقای فرانسوی که معمولا خیلی جدی و همش دار حال درست کردن چارت هاست (اریک) اون یکی کارش خیلی درسته فکر کنم آرمنی هست !(سمی) این دو تا مال کمپانی خودمون این یکی کمپانی هم یک آقا آمریکایی کوتاه هست که همیشه یک لبخندی داره و یا پا تلفنه یا ملت داران بهش نق میزنن! (کلیف) خلاصه اریک و سامی ما رو پنجشنبه بردن ناهار و مهمونمون کردن حالا دوشنبه بریم ببینیم دنیا دست که

چقدر طولانی شد تازه یک چیزایی هم میخواستم بنویسم دیگه حالا بعد!
خدایا یک کاری کن فردا( یعنی در واقع امروز ) اونی که من میخوام بشه بشه لطفا منو نا امید نکن!
اخی آقای عین الان تکستم کرد وقتی دورمیشه خیلی با نمک میشه
شب خوش همگی

Friday, December 17, 2010

کاشف برق

سلام سلام صد تا سلام!!
من صبح انقدر هایپر بودم که خدا میدونه فکر کنم تازه اثرات دیشب ، صبح پدیدار شده بود. ولی الان یک خواب عمیقی منو گرفته اگه یعنی من الان یک بالش داشتم! دراز میکشیدم یک بارون نم نم خوشگلی هم میاد از پنجره نگاه میکردم زیر پتو، بعد یک آهنگم گوش میدادم و لالا میکردم! حالا دلم چیزای دیگم میخواد ها ولی خوب ...
دیشب که تولد کو..کی بود رفتیم یک جا تو داون تاون که اسمش با کاشف برق (!!!) یکی هست... انقدر اینجا باحاله پنج شنبه شب ها هم یک راک بند میزنه ... ما یک بار رفتیم یکی از بچه ها آی.دی نیاورده بود راهمون ندادن! یکی از پسرا هم از این کفش های کانورس پوشیده بود اونم مشکل داشت البته!!! کلان اونجا همه خیلی درس آپ بودن دیشب هم، ولی خیلی باحاله آدم حال میکنه همه مرتب منظم با کلاسن! ما میزمون کنار استیج بود و خیلی باحال بود... بعد از این دختر بد ها که میان لباسشون رو در میارن هم میومدن رو استیج میرقصیدن البته کامل کامل نه ها!! به اندازه کافی!!! خیلی باحال میرقصیدن ولی! وقتی تند میزدن و اینا میرقصیدن تند تند خیلی باحال میشد! سارا و یایا هم هی چشم این دوست پسراشون رو میگرفتن!!! حالا خود ما دختر ها خدایی میخ تر از پسرا شده بودیم از حرکات این رقاص ها! خلاصه خیلی خوش گذشت انقدر دیگه آخرش چرت و پرت گفتیم و خندیدیم و این پسرا دید زدن این خانوم ها رو که مرده بودیم از خنده یک دختره بود یک لباس باحالی (!!!) پوشیده بودش بعد یک قدی هم داشت بیا و ببین! این کاوی داداش کو..کی یهو چشمش به این افتاد گفتش وای وای بچه ها قلبم قلبم داره وایمیسته ناین وان وان خبر کنین من مردم!!! دیگه خلاصه انقدر هیز بازی دراوردیم که دختره آخر رفت یه جا دیگه!

من از هفته دیگه احتمالا باید برم یک سایت دیگه که از اینجا هم که میام ۲۰ دقیقه دورتر هست و یعنی من کلا باید هرروز ۵۰ دقیقه یا بیشتر تو راه باشم! دوشنبه قطعی میشه ولی اینجور که بوش میاد اون یک هفته که تعطیلیم هم باید کار کنم! من و ۴ نفر دیگه ... هنوز معلوم نیست تا ببینیم دوشنبه چی میشه دیگه

من باز یک ویکند پر بار پیش رو دارم! همگی ویکند خوبی داشته باشین و هفته خوبی و شروع کنین

Tuesday, December 14, 2010

یک ویکند بسیار پر بار!ا

جمعه که از کار آزاد شدیم چونکه نانی و مژی خیلی اعصاب و روان شون از دست آدم هایی که باهاشون کار میکنن خط خطی بود گفتیم بریم یک جا بشینیم این انرجی های منفی رو تخلیه کنیم و خودمون رو واسه ویکند آماده کنیم! رفتیم یک کافه نزدیکمون که خیلی گوگوری مگوری و یک جا دنج هم بهمون دادن و کلی صحبت و گفتگو و هر چی دلمون خواست هم پشت یک عده آدم بی لیاقت (!!) سر کارمون که عده شون روز به روز داره بیشتر میشه حرف زدیم و دلمون خنک شد! دیگه من ۷ اینا خونه بودم و سرم به شدت هم درد میکرد و یکمی خو ابم برد! ساعت ۹ اینا آقای عین آنلاین بود.. کافی بین بودش گفت بیا اینجا من گفتم نمیام!! گفتش پس من بیام ببینمت؟ آخه داره چهارشنبه میره دانمارک... گفتم باشه بیا... اومدش و با هم رفتیم خیابون سوم یک رستوران / بار جدیدی باز شده خیلی با نمکه از کنارش رد میشدیم گفتم بریم اینجا؟ گفتش بریم... خیلی با مزه بود بیرونش همش سوفا بود و از این بالش ها و پشتی ها و پتو و بخاری خیلی با مزه بود خلاصه از هر دری سخن گفتیم! قرار شد وقتی برگشت تولد من و خودش و که به فاصله ۶ روزه باهم بگیریم !!! البته من بهش گفتم که شاید برم دالاس اون هفته که بر میگرده! ۱ اینا بود دیگه منو رسوند خونه

شنبه من دختر بابا بودم! البته تولد بابا هم بود! یعنی تولد بابا در واقع جمعه بود که چونکه شاهین تا ۱۰ کلاس داشت اجرا نشد! صبح با بابا رفتیم خرید میخواستیم یک چیزایی واسه خونه بخریم! رفتیم یک مغازه میز و مبل و اینا که اتفاقا صاحبش ایرانی از آب دراومد! خلاصه من و بابا جان با سلیقه خودمون یک زیر تلویزیونی و یک میز ناهار خوری(!!!) خریدیم!!! وقتی از مغازه اومدیم بیرون کلی جفتمون ذوق مرگ بودیم که چه جالب و چه زود انجام شد! بعد هم رفتیم که درخت بگیریم! امسال من اینا رو زور کردم درخت کریسمس بزاریم که یکمی این جو خونمون که از دست فک و فامیل خونه بهتر بشه! رفتیم اونجایی که باید درخت میخریدیم و یک صف نه یعنی دو صف واقعا کیلومتری بود و از اونجایی که جفتمون گرسنه بودیم و بابام هم باید میرفت دنبال مامانم از سر کار برش داره بیخیالش شدیم گفتیم فردا میایم باز

رفتیم خونه ناهار خوردیم و من و شاهین رفتیم که شاهین بره مدرسه اش... تو راهم برای بابا کادو تولدش و بخریم! میخواستیم براش رنگ روغن و بوم نقاشی و بند و بساتشو بگیریم! منم چونکه بلد نیستم این چیز ها رو باید منتظره این برادر جان میشدم این بیچارم که یک سر و هزار سودا !!! هفته فاینالش بود و هست! خلاصه خریدیم و من شاهین و رسوندم مدرسه اش و رفتم کیک هم گرفتم! دو تا هم شیرینی اضافی گرفتم!!! چونکه قرار بود برم پنرا آقای عین یک سی دی بهم بده !!!بعد دختره با مزه میگه اینا رو میخوای تا میرسی خونه بخوری؟؟؟؟ مردم از خنده یعنی من!!!گفتم نه واسه دوستمه خودم دیگه از این کیکه میخورم!!!! ولی انگار من دم رفتنش خیلی عزیز شدم! خلاصه یک ساعتی هم پیش اون بودم و عکس نگاه کردیم و یکمی هم بهم سر فراز (همون دوست جدیده!!) گیر داد!!! که انقدر چرت و پرت گفتیم خودمون مردیم از خنده! بهش میگم علی گی هست!!! بعد داشتم بهش میگفتم مثل تو که منو اذیت که میخوای کنی میگی اااااووو چه کیووت... اون همش میگه اااووو !!! بعد داشتم بهش میگفتم که علی شوهر مژی چه تیکه ای بهش انداخت اون بار دیگه مرده بودیم از خنده هی میگفتیم اااوووو ... من دیگه باید برمیگشتم خونه که یک بار دیگه مراسم خدافظی قبل رفتن و به جا اوردیم! و آخرش با کتک کاری خداحافظی کردیم !!ا
قرار بود بریم یک جا شام واسه تولد بابا! شاهین حدود ۹ اومدش و رفتیم یک رستوران فرانسوی که خیلی خیلی با نمک بود! رستوران بابای دوستش بود و ویتر هاش هم همچین از این فرانسوی جدی ها که تیکه فرانسوی وسط حرفاشون میگن! غذاشون هم خیلی خوب بود کلا خیلی جالب بود و خوش گذشت!! بعدشم اومدیم خونه و کیک خوردیم و کادو دادیم و عکس گرفتیم و کلا شب خوبی بود!

یکشنبه هم بابا و من رفتیم آخر درخت و گرفتیم یک درخت کپلی و با مزه هست و بزرگتر از اونی که فکر میکردیم ! و همچنان در حال جینگلی مستون کردنش هستیم! من و شاهین رفتیم همون یکشنبه کلی از این توپ موپ ها و چراغ و کندی کین و پاپیون و ستاره و اینا گرفتیم چراغامون البته غلط از آب دراومد مجبور شدم دیروز پس شون بدم و یک سری دیگه بگیرم الان هم درختمون نسبتا خوشگله هنوز البته کمی کار داره! دیگه تجربه اول مونه دیگه !!! راه منیوفتیم سال دیگه!

انقدر خوشم میاد از این دو ماه آخر سال انقدر هیاهو و شادی و انرژی تو فضا هست انقدر خوشم میاد مردم مثل شب عید میریزن بیرون و همه جا پر از خنده و بدو بدو بچه هاست! این هفته هم از اون هفته پر بار هاست پنجشبه و شنبه تولد داریم و وسطش هم هپی اور و خرید و یکشنبه هم که برادر جونی ما از نیویورک میاد ! و مامان اینام نمیدونن که میاد و قراره سکته شون بدیم!! اصلآ هم فکر نمیکنن بیاد... اصلآ من الانشم نمیدونم چی شد که گفت میاد! آخه امتحان برد داره بلافاصله بعد ازسال نو !!! مامانم که همش میناله آخی امسال که درخت هم داریم جای بچم خالیه! خلاصه هفته باحالی در پیش رو داریم!ا

شاد و خوش باشین همگی و کلی خوش بگذرونین!ا
and be safe!

Wednesday, December 08, 2010

جایزه بارون شدیم

ای وای موتورم کار نمیکنه امروز این مقاله لعنتی تموم شه بره دنبال کارش! از صبح نرسیدم یک دستی به سر و گوشش بکشم که امشب دیگه کاریش نخوام بکنم! یکمی زیاد شده باید کمش کنم !! نمیدونم حالا از کجاش هم بزنم!!! ای خدا بعد از ظهری یکمی به من تمرکز بده من تموم کنم بره این پی کارش

امروز انگار اینجا روز جایزه بود! صبح این رئیس پروژه ما اومد بهمون جایزه داد اولش گفت از طرف خودمه بعد خودش خندید گفت نه بابا رئیس کل داده به همه منجرها... منجر ما چونکه نیست داده من بدم بهتون!!! حالا چی بود؟؟؟ از این جا سویچی ها که یک نقطه لیزر داره یک نقطه چراغ قوه ... شرمنده کردن به خدا این روسا امسال ها به خدا ما راضی نیستیم! دیگه نیم ساعتی مثل این بچه تخس ها هی ما رو هم لیزر انداختیم هی تست کردیم ببینیم تا کجا طبقه میره از شیشه رد میشه ... شانس آوردیم کور نشدیم به خدا .... نه اشتباه نکنین ما مهد کودکی نیستیم!!! مهندس مملکتم مثلا!

بعد وقت ناهار یک مراسم تمجید دیگه بود که من اصلا حسش نداشتم که برم و نرفتم بعد یکی برام جایزه که داده بودن آورد و بهم داد! گیفت کارت استار باکس بود! من و باش که فکر کردم اقلا ۱۰ دلار دیگه بهمون دادن!!! الان چک کردم همش ۵ دلار بود یعنی من ترکیدم از خنده! به قول مستشا..ر دست گلشون درد نکنه!!! البته این بیچاره ها که خوب گناهی ندارن وقتی بهشون کمپانی پول نمیده از کجا بیارن!ا

خلاصه خواستم فقط اعلام کنم اینجا که ما امروز جایزه بارون شدیم
خواهشا یک نذری نیازی واسه ما کنین که موقع ترفیع و اضافه حقوق یعنی ۳ ماه دیگه وضع بهتر باشه!!!ا

Tuesday, December 07, 2010

خنگو..ل ها ( همون آدم های هواس پرت و میگم!)ا

کسی که فیس بوکش رو میبنده و دی اکتیو میکنه باید بیاد وبلاگ آپ کنه دیگه این حکایت منه!
من نمیدونستم که لانگ بیچ انقدر جاهای با حال داره ... من به غیر از خیابون پاین جای دیگه شو نرفته بودم! یک خیابون بعد از پاین یک جایی بود که پر از رستوران و بار و شاپ های کوچولو کوچولو بود انقدر با مزه بود ... من این شنبه شب با یکی از دوستام اونجا رفتم! اول یک رستورانی میخواستیم بریم که چونکه رزرو نکرده بودیم گفتش ۷۰ دقیقه باید صبر کنین! ما هم گفتیم باشه صبر میکنیم! گفتیم خوب میریم یک قدمی میزنیم بعد همینجوری که میگشتیم از بغل یک رستوران دیگه که اونم با مزه بود رد میشدیم پرسیدیم اینجا چقدر طول میکشه واسه دو نفر؟ گفتش همین الان میتونم بشونم شما رو!! ما هم دو تا آدم گرسنه خوب از خدا خسته رفتیم همونجا! غذامون دیگه تموم شده بود من منتظر دوستم بودم که رفته بود دست شویی بعد یک خانومه بد بخت همینجوری با قدم های محکم و استوار اومد که بره فضای بیرون رستوران ندید که اینجا باز نیست و تمامش شیشه هست با سر و همه هیکلش رفت تو شیشه! خودش که یک متر از شدتش خوردنش به شیشه هه پرت شد عقب دوستش گرفتش ... این شیشه ها هم چنان لرزید که من که همینجور بهت زده بودم که چی شد فکر میکردم الانه که بریزه رو سرم! ما هم میزمون بغل پنجره بود وای خیلی وحشتناک بود! دوستم اومدش و حالا من هم خندم گرفته بود از این اتفاق که افتاده بود و یارو اینجوری رفت تو شیشه هم شوکه شده بودم!!! دیگه رفتیم از اونجا! بیچاره دختره مستم نبود بنده خدا نمیدونم چرا نفهمید اینا شیشه هست و باز نیست!!!ا
جمعه شب با نانی و مژی و شوهران گرامشون رفتیم شارکیز هپی آور که تولده نانی و شوشو شو بعد از ده قرن اجرا کنیم.. البته اونا نمیدونستن که ما براشون تدارک تولد دیدیم! مژی کیک گرفته بود و برنامه این بود که مژی و شوهرش زودتر برسن که کیکو بدان که بعد از شام واسمون بیارن... خلاصه آقا ما شام و خوردیم و کلی خندیدیم و غیبت کردیم و مسخره بازی و این برنامه ها منم که کنار نانی زیر این بخاری ها نشسته بودم پاشدم به شوشوش گفتم بیا بشین اینجا من خفه شدم از گرما!! یعنی شرایط و خلاصه مهیا کردیم که کیک و بیارن... بعد فکر کن چی کار کردن! دختره خنگ کیک و با جعبه در بسته و شمع هاش روش اورده و میگه ببخشیدا ما اینجا تولد بازی نمیکنیم!!! یعنی قیافه من و مژی و باید میدین از زور عصبانیت که چرا اینجوری کرد این؟ خوب چرا از اول نگفت میرفتیم رستوران اون ور خیابون! و قیافه نانی و شوهرش و از تعجب که چی شده الان؟ بعد دختره میگه فندک هم نداریم اینجا !! حالا همه داران تو فضای آزاد که ما هم همونجا بودیم سیگارم میکشند ها !! یعنی من چقدر حرص خوردم خدا میدونه! دیگه نانی و شوهرش هم هی گفتن عیب نداره و ما که سوپرایز شدیم و این حرفا... ولی من تا آخرش همش دقیقه ای چند بار میگفتم، دختری خنگ گند زد ها! حالا یک ویترس دیگه هم بود که کلی باهامون دوست شد و کیک و که دید گفت چه خوشگله و ازمون کلی عکس گرفت و یعنی نمیشد عوض این خنگه این میشد ویترس ما از اول!!! حالا هی میگن نگین بلاند ها خنگن!!! هستن دیگه!! ولی خوب خاطره شد!!!ا

من برم به داد مقاله ام برسم که هنوز ۲ صفحه دیگه باید برسم !ا

روز خوبی داشته باشین

Wednesday, December 01, 2010

یک روز کاری!!!!!!ا

رییسم (همون رییس گوگولی) آمده بهم میگه نگین چقدر سرت شلوغه ؟
منم که یک قاچ پرتقال تو دهنم بود میام آب دهنمو قورت میدم تو گلوم هم گیر میکنه!!! بعد هم من خندم میگیره از این سوال که چقدر مشغولی هم اون ( آخه تو که میدونی هممون بیکاریم !!!! ) و کله ام و تکون میدم که یعنی کاری ندارم به اون صورت
میگه آزادی ها؟
....
انگار برام کار پیدا کرده از این آوارگی در بیایم آخر سالی!!!! ا خدا بخواد سه هفته دیگه مونده تموم شه امسال! امیدوارم بعد سال نو یکمی بهتر بشه

به این چیزای آب که یک طرفش داغه یک طرفش سرده چی میگن؟ همونمون خرابه من از بعد از ظهر فهمیدم ...الان من یک ۲-۳ ساعتیه تو کف چایی هستم ! خوب شد صبح از پایین قهوه گرفتم ها

یک آقاهه اومده سراغ این پسر جلویمو میگیره میگم بهش هستش ولی من نمیدونم کجاست.. به پسره که اون ورم نشسته میگم آ.ر.سن هست آره ؟ با من و من میگم آره ...یارو میگه اوه اوکی و میره! بعد که میره یک نگاه به میزش میندازم خیلی مرتب منظمه ... کنگ بهم میگه آرسن رفته فکر کنم! نمیادش منم نمیدونم کی میدونه کی نمیدونه!!!.. بعد ش دوتا مون میخندیم! خوب کلا ما همیشه به این آرسن بیچاره میخندیم!! تفلکی .... میگم خوب این که دوباره نمیادش عیب نداره ... میگه نه بابا! هی هم میخنده!!!!ا خدا عاقبت این کمپانی و به خیر کنه

Tuesday, November 30, 2010

زندگی چیزی نیست که لب تاقچه ی عادت از یاد من و تو برود

راستش چند روزی هست انقدر یاد قدیم هام! انگار که جریان شنبه خیلی منو یهو به قدیما پرت کرد ... متاسفانه یا خوشبختانه.... خیلی وقته که من دیگه درباره تو نمیگم چیزی ولی دلیل بر این نمیشه که یادم رفته باشدت... همیشه انگار یک جوری تو زندگیم هستی... هر بار اتاقمو از بیخ و بن تمیز میکنم همیشه یک چیزایی پیدا میکنم! بعضی وقتا اون استاف انیمال ها را میریزم تو یک کیسه که بریزمشون دور ( زهی خیال باطل) بعد فوری میگم نه میزارمشون بالا کمد و بعد بازم نه همون رو میز زیر پنجره میمونن !!! اون روزی که میخواستم اون فنقلی و رو بیارم بزارمش باز تو ماشینم! ولی شکر خدا پشیمون شدم! یا وقتی کشو خرت و پرتا رو میریزم بیرون اون گردنبد که خیلی خیلی دوستش دارم و واقعا نمیدونم باهاش چی کار کنم میاد جلوم و یک چند دقیقه فقط نگاش میکنم و گاهی وقتام گردنم میندازمش ، لمسش میکنم میبوسمش مثل خل ها... بعد دوباره میره اون ته ته کمد. بعضی وقتا فکر میکنم بلاگم رو ممیخونی نمیدونم چرا این فکر و میکنم کاشکی میفهمیدم... یک بار که صد در صد مطمئن بودم!!!!! مثل باز خل ها ولی بعد عقلم گفت اون، اون موقع هم که با لپ تاپش اپ میکردی بلاگتو نمیخوند و میگفت نمیخواد کاری کنه که من معزب بشم یا دیگه حرف دلم و ننویسم حالا که الان من که بودن نبودنم واسش فرقی نداره پی زندگی و کار خودشه... یکشنبه که با این دوسته جدیدمون که بهش از این به بعد میگم فراز اینجا و دوستم شادی و دوست پسرش بیرون بودیم وقتی از فراز پرسیدم کجا زندگی میکنی و اون دقیقا همون جایی رو گفت که تو زندگی میکردی یعنی انگار من از اون موقع پرت شدم به اون سالی که کلی باهم گشتیم آخرش همین کامپلکس رو پیدا کردیم... واسه آپارتمانت مبل گرفتیم با هزار بد بختی اون مبل گنده رو از پله ها بالا اوردیم و جفتمون از نفس افتادیم... با کاسکو کارت مامانم واست تی وی گرفتیم ... بعد ون میز گرده با ۴ تا صندلی دورشو گرفتی ... هر هفته تو والمارت و تارگت و آیکیا وسایل آشپزخونه میگرفتیم... اون مدتی که تخت نداشتی!!! تو اون اتاقه ملافه پهن میکردی و کنار هم دراز میکشیم و حرف میزدیم و ... اون دوشک گندهه که باهم رفتیم بخریم بهم گفتی اون ورش بخواب تکون بخور ببینم تکون میخوره یا نه!!! اون اشپزخونش که یکشنبه ها غذا درست میکردی و وقتی من میرسیدم اونجا بوی غذا همه خونه رو برداشته بود و من که در میزدم میپریدم بغلت و فوری میرفتم سر گاز ببینم چه کردی... بعد تو میگفتی چیز میزا رو ببرم تا غذا رو بیاری. بعدش هم کنار هام دراز میکشیدیم و فیلم میدیدم یا میرفتیم خواب بعد ناهار میکردیم!!! ..یا اون روزایی که زودتر از تو از سر کار میومدم و تا صدا پاتو میشنیدم که از پله ها بالا میای خودم و به خواب میزدم که وقتی میای تو تخت خودمو واست لوس کنم ... گاهی وقتام قبلش ظرف هاتو میشستم و دعوام میکردی که چرا شستی!!!! بعضی وقتا انقدر لجم میگیره از بعضی کارام و همچنین بعضی کارات که با خودم میگم همون بهتر که تموم شد و ما هیچوقت مال هم نشدیم بعضی وقتا نه ... مطمئنم هیچکی مثل تو پیدا نمیکنم که انقدر دوستش داشته باشم میدونی گاهی وقتا که یادت میوفتم اگه زود خودمو از هپروت در نیارم پرت میشم به اونجایی که نباید بشم مثل الان .... یادته اون بر که رفته بودیم استخر همونجا که تو میخواستی به من شنا یاد بدی من میگفتم قول بده ولم نکنی ها من میترسم تو هم قول دادی که نه برای چی ولت کنم عزیزم همچین هواست به من بود و دستات دور من بود که یک ذره هم احساس ترس نکردم...
گاهی وقتا خیلی دلم برات تنگ میشه خیلی به حدی که فکر نمیکنم حتا بتونی تصورشو کنی... میبینی چطوری من هنوز با کوچکترین اشاره پرت میشم به اون موقع ها؟ گاهی وقتا آدم تو عظمت و مهربانی و قدرت خدا شک میکنه..
امروز حالم خیلی خوب بود خیلیم سر حال بودم چونکه بیبی دوستمم به دنیا اومده و با خودش یک دنیا زندگی و نشاط اورده.... نمیدونم چی شد که این پست یهو اینجوری شد میخواستم وقایع یکشنبه رو بنویسم که چقدر به هممون خوش گذشت و چقدر خندیدیم اینا که یهو افتادم تو خاکی. و نمیدونم چرا بغض به این بزرگی الان یهو اومده تو گلوم و الانه که اشکم بیاد پایین ...برام جیم خوب میشم تا شب شایدم کلان این پست رو بردارم....حرفام واسه خیلی بده این همه وقت احمقانه هست واسه همین نمیتونم به کسی بگم چه حسی دارم و چرا این حسو هنوز دارم.... ولی احساس میکنم اقلا با نوشتنش یکمی از اون چیزایی که باید میگفتم به یکیو گفتم ....ا

زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازه عشق.
زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.
زندگی‌ جذبه دستی است که می‌چیند.
زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است.
زندگی بعد درخت است به چشم حشره.
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
..........