سال نو مبارک!
من زیاد تو حس سال جدید نیستم نمیدونم چرا.. خیلی سعی کردم حال و هوامو عوض کنم دو سه روز قبل از عید کلی واسه خودم خریدهای جینگلی مستون کردم حتی بر خلاف هر سال خودم سفره عید و چیدم و خلاصه سعی کردم که اونجوری که باید باشه بشم ولی نمیدونم به قول اینجا یی ها انگار یک چیزی کم بود! چی نمیدونم! به هر حال امیدوارم سال خیلی خیلی خوبه واسه هممون باشه و هر کی به هر آرزویی که داره برسه...ا
روز عید خونه عمو جان مهمون بودیم یک سری از فامیل ها از شهر های مختلف هم خودشون را رسونده بودن خلاصه مهمونی خوبی بود و ما کازین ها بعد از مدت ها دیدار تازه کردیم و خوش گذشت... به باباهامون که خیلی بهشون خوش گذشت بسکه هپی استایل مسائل مملکتی و حل کردن مادر ها هم مشغول مسائل خودشون بودن!!اونایی هم که بچه کوچیک داشتن همش دنبال اونا بودن که تو استخر نیفتن... بیچاره ها !! بچه ها هم که انگار زمین دو پیدا کردن وروجک ها عین فشفشه از این ور به ون ور از اون ور به این ور! اخر شب عمو اومده میگه نگین جان تو که میتونی رانندگی کنی!!! به شوخی گفتم عمو جان مگه قرار نیست ما بمونیم اینجا امشب؟؟ تازه ما با بچه ها میخوایم بریم قلیونی!!! اونم بنده خدا گفت بمونین خوب !!! بعدشم کی میگه این لوازم لهو و لعب بده؟ من با یک سری از کازین هام که عمری با هم حرفی نداریم کلی صله ارحام (( به قوله دوستم )) به جا اوردیم و خندیدیم و رقصیدیم عکس گرفتیم !!!
یکشنبه هم از اون روزهای لیزی بود و تقریبا همش به تلفن بازی و خواب گذشت!
دلم میخواد تو سال جدید کلی اتفاقی خوب بیوفته هم واسه خودم هم واسه همه دوستام...دلم میخواد هممون به هر چی که تو دلمون هست برسیم... دلم میخواد دوستای خوبی که دارم همیشه دور و برم بمونند و بتونم هر کاری از دستم براشون بر بیاد بکنم... دلم میخواد بیشتر محبت کنم بیشترقدر کسانی که دارم را بدونم بیشتر مواظب خانوادم باشم ... بیشتر به مامان و بابام محبت کنم بیشتر با برادرم وقت بگذرونم..سعی کنم بهتر بفهممش قبل اینکه باهم بحثمون باشه که البته خیلی کم اتفاق میوفته .... دلم میخواد فکر های منفی که میاد و میره از مغزم دور بریزم یک جا تو گورشون کنم و تحت هیچ شرایطی بهشون دیگه فکر نکنم! سعی کنم ببخشمش با اینکه هنوزم برم سخته بخشیدنش... سعی کنم براش آرزوی خوشبختی کنم که برام سختر از حتی بخشیدنشه و هنوز متاسفانه نمیتونم با اینکه واقعا اونم بی تقصیر بوده! ایشالا سال خیلی خوبی واسه هممون باشه سالی سرشار از موفقت و شادی و سلامتی و خوشبختی و پول زیاد .... عید همتون مجددا مبارک!
پینوشت ها
در راستای مهمونی:
هر وقت دختر عمو مامانم و میبینم وحشتناک یاد خالم میوفتم! طرز حرف زدنش راه رفتنش مدلش کلا... دلم واسه خاله کوچیکم بی نهایت تنگ میشه هر بارم میام خونه بدون استثنا به مامان اینا میگم وای مرجان چقدر مثل خاله هست!!! مخصوصا که یک دختر و یک پسر هم دقیقا هم سن و سال بچه های خالم داره.. حالا جالبی قضیه این بود که پسر عمه مامانم هم اومده بود از ایران با زن و بچش ... این پسر عمه هم از کشته مرده های پرو پا قرص خالم بودش که خالم همیشه واسه من تعریف میکرد که میومده به بابا بزرگم التماس میکرده !!!! ولی خالم راضی نمیشده... از بس که مامان پسره ... هست! ..زنشم خیلی خانومه ..ولی از بس مامان پسره یعنی عمه مامانم اینا ... هست اینا همیشه از خانواده طرد بودن بیچاره ها..فقط همیشه عید ها که ما خونه مامان بزرگم اینا بودیم میومدن دیدن بابا بزرگم همچنان! حالا انگار مدتی مادر و پسر آشتی کردن و اینا آمدن امریکا واسه تعطیلی عید و خانواده ظاهرا حق داره با اینا رفت و آمد کنه!!! !!.این پسر عمه هه چونکه همسن داییم بودش و همیشه با دائیم با هم میپلکیدن من و بد جوری یاد دائیم مینداخت و از اون طرفم هی تو دلم خالم و فحش میدادم اگه زنش بودی الان اینجا اومده بودی پیش ما!!!! فک کن!!! یعنی اگه این زن و شوهر از افکار درونی من با خبر میشدن در حالیکه من لبخند میزدم و با خانومه حرف میزدن یا با آقاهه صحبت میکردم چه قدر ابرو ریزی بود!!!!!
من زیاد تو حس سال جدید نیستم نمیدونم چرا.. خیلی سعی کردم حال و هوامو عوض کنم دو سه روز قبل از عید کلی واسه خودم خریدهای جینگلی مستون کردم حتی بر خلاف هر سال خودم سفره عید و چیدم و خلاصه سعی کردم که اونجوری که باید باشه بشم ولی نمیدونم به قول اینجا یی ها انگار یک چیزی کم بود! چی نمیدونم! به هر حال امیدوارم سال خیلی خیلی خوبه واسه هممون باشه و هر کی به هر آرزویی که داره برسه...ا
روز عید خونه عمو جان مهمون بودیم یک سری از فامیل ها از شهر های مختلف هم خودشون را رسونده بودن خلاصه مهمونی خوبی بود و ما کازین ها بعد از مدت ها دیدار تازه کردیم و خوش گذشت... به باباهامون که خیلی بهشون خوش گذشت بسکه هپی استایل مسائل مملکتی و حل کردن مادر ها هم مشغول مسائل خودشون بودن!!اونایی هم که بچه کوچیک داشتن همش دنبال اونا بودن که تو استخر نیفتن... بیچاره ها !! بچه ها هم که انگار زمین دو پیدا کردن وروجک ها عین فشفشه از این ور به ون ور از اون ور به این ور! اخر شب عمو اومده میگه نگین جان تو که میتونی رانندگی کنی!!! به شوخی گفتم عمو جان مگه قرار نیست ما بمونیم اینجا امشب؟؟ تازه ما با بچه ها میخوایم بریم قلیونی!!! اونم بنده خدا گفت بمونین خوب !!! بعدشم کی میگه این لوازم لهو و لعب بده؟ من با یک سری از کازین هام که عمری با هم حرفی نداریم کلی صله ارحام (( به قوله دوستم )) به جا اوردیم و خندیدیم و رقصیدیم عکس گرفتیم !!!
یکشنبه هم از اون روزهای لیزی بود و تقریبا همش به تلفن بازی و خواب گذشت!
دلم میخواد تو سال جدید کلی اتفاقی خوب بیوفته هم واسه خودم هم واسه همه دوستام...دلم میخواد هممون به هر چی که تو دلمون هست برسیم... دلم میخواد دوستای خوبی که دارم همیشه دور و برم بمونند و بتونم هر کاری از دستم براشون بر بیاد بکنم... دلم میخواد بیشتر محبت کنم بیشترقدر کسانی که دارم را بدونم بیشتر مواظب خانوادم باشم ... بیشتر به مامان و بابام محبت کنم بیشتر با برادرم وقت بگذرونم..سعی کنم بهتر بفهممش قبل اینکه باهم بحثمون باشه که البته خیلی کم اتفاق میوفته .... دلم میخواد فکر های منفی که میاد و میره از مغزم دور بریزم یک جا تو گورشون کنم و تحت هیچ شرایطی بهشون دیگه فکر نکنم! سعی کنم ببخشمش با اینکه هنوزم برم سخته بخشیدنش... سعی کنم براش آرزوی خوشبختی کنم که برام سختر از حتی بخشیدنشه و هنوز متاسفانه نمیتونم با اینکه واقعا اونم بی تقصیر بوده! ایشالا سال خیلی خوبی واسه هممون باشه سالی سرشار از موفقت و شادی و سلامتی و خوشبختی و پول زیاد .... عید همتون مجددا مبارک!
پینوشت ها
در راستای مهمونی:
هر وقت دختر عمو مامانم و میبینم وحشتناک یاد خالم میوفتم! طرز حرف زدنش راه رفتنش مدلش کلا... دلم واسه خاله کوچیکم بی نهایت تنگ میشه هر بارم میام خونه بدون استثنا به مامان اینا میگم وای مرجان چقدر مثل خاله هست!!! مخصوصا که یک دختر و یک پسر هم دقیقا هم سن و سال بچه های خالم داره.. حالا جالبی قضیه این بود که پسر عمه مامانم هم اومده بود از ایران با زن و بچش ... این پسر عمه هم از کشته مرده های پرو پا قرص خالم بودش که خالم همیشه واسه من تعریف میکرد که میومده به بابا بزرگم التماس میکرده !!!! ولی خالم راضی نمیشده... از بس که مامان پسره ... هست! ..زنشم خیلی خانومه ..ولی از بس مامان پسره یعنی عمه مامانم اینا ... هست اینا همیشه از خانواده طرد بودن بیچاره ها..فقط همیشه عید ها که ما خونه مامان بزرگم اینا بودیم میومدن دیدن بابا بزرگم همچنان! حالا انگار مدتی مادر و پسر آشتی کردن و اینا آمدن امریکا واسه تعطیلی عید و خانواده ظاهرا حق داره با اینا رفت و آمد کنه!!! !!.این پسر عمه هه چونکه همسن داییم بودش و همیشه با دائیم با هم میپلکیدن من و بد جوری یاد دائیم مینداخت و از اون طرفم هی تو دلم خالم و فحش میدادم اگه زنش بودی الان اینجا اومده بودی پیش ما!!!! فک کن!!! یعنی اگه این زن و شوهر از افکار درونی من با خبر میشدن در حالیکه من لبخند میزدم و با خانومه حرف میزدن یا با آقاهه صحبت میکردم چه قدر ابرو ریزی بود!!!!!