Wednesday, May 18, 2011

مرد خارجی

این خبری که این روز ها همه جا تو رادیو و تلویزیون میگن خبر جدا شدن آرنولد از زنش هست! من همیشه این دو تا رو جز زوج های به قول معروف خوشبخت و شاد میدونستم مخصوصا این چند باری که کنفرانس زن آرنولد و که در واقع به عنوان زن استاندار برگزار میکرد رفته بودم و همه بار ها آرنولد از اون شوهر های خوب و ساپورتیو و مهربون به نظر میومد که حالا گندش درومده که با خدمتکارشون رابطه داشته و یک بچه هم ازش داره! با ۴ تا بچه این کارش چی بود دیگه؟ چیزی که همه میگن به خصوص که سن بچه هه اندازه بچه آخر خودشه مردک! ! هر چی بگم چقدر دلم واسه زنش سوخت خدا میدونه اونا که وبلاگ منو میخونن میدونن که من چقدر به این ماریا ارادت داشتم و به نظر یک زن همه چی تموم بود ...ا

چند وقت پیش یک برنامه هاست تو برنامه تاک شو صبح، که توش زن ها یا مردایی که فکر میکنن پارتنرشون داره بهشون خیانت میکنه زنگ میزنن و میگن که به طرفشون شک دارن چونکه یک کار های عجیبی میکنه یا بی توجهی میکنه و از این چیزا. بعد یکی به اون طرف زنگ میزنه و بهش میگه میتونه واسه هر کی که دوست داره یک دسته گل مجانی بفرسته که نه کردیت کارد لازم هست نه هیچی فقط اسم طرف، آدرسش، و یک نت .. حالا چند هفته پیش یکی زنگ زد که شوهرم رییس یک شرکتیه و خیلی سفر اینا میره و چند شب پیش شنیدم که یواشکی با یکی حرف میزنه و مشکوک شدم! خلاصه زنگ زدن به آقاهه و آقاهه گل را فرستاد واسه یکی دیگه با نتی که میگفت دوستت دارم .. دلم برات تنگ شده ... و نمیتونم صبر کنم که ببینمت! بعد که دستش رو شد زنش از اون ور خط پرسید که فلانی این زنه کیه که داری براش گل میفرستی؟ بعدشم مجری های برنامه و همه که این کیه؟ داری به زنت خیانت میکنی؟ اونم هی میگفت جریان چیه و چی میگین شما ... خلاصه مجری برنامه بهش گفت زنت رو خط هست بهت مشکوک بوده و حالا اینجوری که پیداست شکش غلطم نبوده... خلاصه گیر دادن بهش که این کیه! زنه هم همش داد و بیداد که این کیه... اونم هی میگفت جریان پیچیده هست من الان بهت زنگ میزنم... زن هم هی میگفت نه الان بگو! آخر گفت اونم زنم هست! معلوم شد آقا دو تا زن داره! زن بیچاره شوکه شده بود و زبوننش بند اومده بود و مجری میگفت این که با ما رو خطه پس کلیه؟ گفتش اینم زنمه !مردک خوش اشتهای عوضی ! خلاصه اون روز زنه دیگه انقدر گریه کرد که قطعش کردن پشت خط باهاش حرف زدن! هفته پیش باز زن رو اورده بودن رو خط معلوم شد که اون یکی زنش هم از قضیه بیخبر بوده و از همه بدتر اینکه از اون زنه یک پسر هم داشت! خلاصه خیلی وضع دراماتیکی بودش! و زنه هم گفت یک مدت خونه مادرش بوده و حالا مرد میاد وسایلشو برمیداره و میره! اینم از مردای خارجی! خلاصه اینکه مرد یا زن اگه بد باشه ایرانی خارجی نداره بد ، بد هست!

Tuesday, May 17, 2011

آخر هفته هیجان انگیز ما

اول از همه بگم من تا این لحظه تصمیم گرفتم که تابستون کلاس بر ندارم! (البته ثبت نام کردم و فردا شروع میشه!) میندازمش هم تقصیر مامان بزرگ جونم که دلم میخواد این مدت که اینجاست بهش خوش بگذره که از الان هی میگه من زیاد قصد موندن ندارم! هفته دیگم که داریم میریم نیورک و بعدشم که برادر جانمان میاد... حالا من بشینم بزنم تو سر خودم درس بخونم اصلا انصافه؟ نه!!حالا ببینیم چی میشه یهو هم دیدی نظرم عوض شد!!!ا

شنبه که بیدار شدم به مامان بزرگ جانم گفتم بیا بریم این پارک در خونمون فارمرز مارکت ! اصولا اون روز مزرعه داران (!!) جنساشون و میارن و به عرضه میزارن! سبزیجات و میوه و آب میوه و گل و شیرینی جات و حتی گوشت و اینا کلا جالبه و همه چیز ها هم طبیعی هست و سالم... ما هم از انجا یک خروار سبزی های مختلف و میوه و بلال و گل و این چیزا خریدیم دیگه دستمون جا نداشت وگرنه تازه موتور خریدمون راه افتاده بود!! گفتیم حالا اینا رو بگیریم هفته بعدی جبران میکنیم! باید از این چرخا که میکشن جنس میزارن توش میداشتیم! بعدش هم قرار بود اون روز یک مزرعه که سونیا جونی بهم گفته بود بریم توت فرنگی و دیگر محصولات و برداشت کنیم !!! خلاصه رفتیم دنبال آقای برادر که مدرسه تشریف داشتن و مبایلشون و هم فراموش کرده بودن با کلی این در اون در زدن خدا رو شکر این بچه عقلش رسید با موبایل دوستش یک زنگ زاده بود خونه که ببینه میریم یا نه! که بابا گفته بود اومده دنبالت... بهم زنگ زد و راه افتادیم! هوا هم خیلی خوب بود نه گرم بود نه سرد.. آفتابم نبود! خیلی کیف داد! اول یک عالمه توت فرنگی چیدیم و خوردیم! بعدش رفتیم طرف رزبری ( فارسیش نمیدونم چیه شاهتوت؟) همونا که صورتی ولی قد تمشکه اون جا فقط خوردیم! چونکه به اندازه چیدن نبود هنوز و گفته بود که تو جولای آماده میشن! بعدشم همینجوری قدم زنان میرفتیم و چند تا کاهو چیدیم همینطور کلم براکلی و مقداری پیاز!! خلاصه وقتی حسابی حس کشاورز بودن بهمون دست داد دیگه اومدیم بیرون!! بیرونش هم یک محوطه بود که حیوونا بودن و بچه های فنقلی هی اینا رو ناز و نوازش میکردن و نگاه میکردن و یک جا هم یک شو حیوونا بود! با مزه بود خلاصه دیگه اومدیم بیرون همون دورو بر ناهار خوردیم و برگشتیم خونه ۵:۳۰ بود دیگه!

علی هم تو این حین و بین هی تکست میزد کجایی !! حالا یک روز ما رفتیم گردش اینم یاد ما افتاده البته جریانش این بود که شب قبلش قرار بود بیاد حلوا مامان بزرگ پز بگیره که نشد بیاد! فکر کنم بیشتر واسه این بود!!! دیگه من رسیدم خونه گفتش بیا اینجا من گفتم قربونت عزیزم خودت بیا! که اومد! هنوز از خونه زیاد دور نبودیم که من گفتم ای داد بیداد من که واست حلوا نیاوردم اونم گفت حالا عیبی نداره دفعه بعدی که من گفتم نه برگرد یک دقیقه بر میدارم میام! رفتم اوردم حالا این مامانم اینام گیر که اینو گرمش کن سرد خوب نیست!!! خلاصه تا گرم کنم و بیام یکمی طول کشید! بعد اومدم دیدم جلو در پارکینگ که پارک کرده بود نیستش گفتم ای داد بیداد رفت! دیدم جلو تر وایستاده رفتم بهش میگم فکر کردم رفتی!! بعد میگه دیگه داشتم از اومدنت پشیمون میشدم!! هی یک متر یک متر میرفتم جلو! بعد تا نشستم این آهنگی که من مدتی بهش گیر دادم گذاشت! منم گفتم علی من این آهنگه رو دوست دارم! میگه میدونم واسه همین گذاشتم دیگه!!! دفعه قبل (یعنی سه هفته پیش!) گفتی اینو دوست داری! بنده هم با یک متر دهان باز که به به علی آقا از کی از این کارا یاد گرفته؟ گفتم باریکلا یادت بود! رفتیم خلاصه دو تا چایی از یک استار باکس گرفتیم و رفتیم جای همیشگیمون! تو پی سی اچ ... حالا جالبی قضیه اینه که ما یک جا باحال وایستادم که دریا قشنگ زیره پامونه... بعد دو تا هندی ابله اومدن زرتی جلو ما نشستن! منو میگی!! همینجوری مونده بودن این همه جا اینا بیمارن آیا؟ ما که معمولا پیاده هم نمیشیم درو پنجره ها و سقفو باز میکنیم آهنگ میزاریم حرف میزنیم ! خیلی من حرصم گرفته بود! بعد ابله ها نیم ساعتی نشستن خدا رو شکر راهشونو کشیدن رفتن! دیگه ما هم یکمی نشستیم و من اومدم خونه اونم رفت پیشه دوستاش

یکشنبه هم شو یایا بود من تقریبا یایا رو از اون عروسی کذایی ندیده بودم حتا تلفن هام را هم جواب نداده بود! با نیلو حرف زده بودم شب قبلش و گفتم من براش سالاد الویه و کوکو درست میکنم! اونم تشکر کرد و گفت اگه فرصت داشتی و این حرف ها ... خلاصه صبح زودی رفتم چیزایی که نداشتیم و گرفتم و سبزی ها هم که دیروزش یک مقداری از همون فارمرز مارکت گرفته بودیم مامانم اینا مشغول کوکو درست کردن شدن و منم سالاد الویه رو درست کردم و بعدشم همه رو ساندویچ کردیم و خیلی خوشگل شده بود به نظر خودم! حیف که تا اومدم بجنبم و عکس بگیرم همش رفته بود! سالاد الویه ها رو تو نون فرانسوی کوچولو کوچولو درست کردیم و کوکو ها رو هم لای این نون های پیتا لقمه ای سرشونم با از این گوچه های کوچولو و زیتون تزین کردیم! خیلی با نمک شده بودن ۳ تا سنی شد ... خیلی یاسی خوشش اومده بود و خیلی خوشحال شد انقدر من هنر های نداشتم و رو نمیکنم که همه خیلی تعجب کرده بودن و خوششون اومده بود و فوری هم همش خورده شد! گالری هم قشنگ بود و خیلی واسش زحمت کشیده بود حالت یاد بود مادر بزرگش درست کرده بود یک سجاده که همه گل های روش رو با متال درست کرده بود شبیه گل های لباسی که از مادر بزرگش داشت.. تسبیح شو مینا کاری کرده بود با چیزی ریز ریز دیگه که واقعا سجاده هه قشنگ بود همه چیش و واقعا براشون زحمت کشیده بود تو دو ماه گذشته...حالا احتمالا چهارشنبه من دوباره برم یک سر اونجا و اگه عکس گرفتم میزارم!ا

خلاصه اینم از برنامه من در این چند روز ! از صبح منتظرم این استاده نمره های ما رو بده خیالمون راحت بشه!ا

روز خوبی داشته باشین

من پست هامو تو پرژین بلاگ هم میزارم اگه اونجا راحت تره از اونجا ببینین! آدرسش همینه فقط آخرش

persianblog.ir

Thursday, May 12, 2011

این روزها!ا

دیروز رفته بودم سایت خودمون رییس قبلیم همیشه خیلی سر به سرم میزاره که دوست پسر ایرانی نگیر شوهر ایرانی نکن (خودش ایرانیه) همه مرد های ایرانی بدن فلان هستن و بسار! دیروز بهش میگم حالا برم با سفید ها دوست بشم؟ میگه آره یک قرمه سبزی براش بپزی تا سه ساعت قربون صدقت .. میره مرد ایرانی میگه باید بلد میبودی .. بعد حالا بین همین صحبتا میگه یک ایرانی جدید استخدام کردم بیا بریم نشونت بدم!! فکر کنم برق شادی و تو چشم های من دید یهو یکمی مکث کرده میگه اوووومممم .. نه کوچیکم نیست.. بیا بریم نشونت بدم! بهش میگم باشه حالا بعد ! میگه ها؟ باید بریم خوشگل مشگل کنی و رژ لب اینا بزنی بعد؟ آره؟؟ وای من یعنی دیگه مرده بودم از خنده از دستش شکر خدا رئیس خودم که اتاقش بغل این هست اومد و من از دست این نجات داد!!! کاراکتری این بشر! مژی بعد بهم گفت که این پسر برادرشه مثل اینکه .... فکر کن!!!!ا

دیشب با مامی بزرگ جان رفتیم دریا پیاده روی یک جایی نزدیکه خونمون من و آقای عین همیشه میریم اونجا صحبت های عمیق و انجام میدیم! یک قدم هم تا آب راهه ! خلاصه پارک کردیم و قدم زدیم تا یکمی بعد تر از اسکله و بعدشم رفتیم رو اسکله نشستیم یکمی موج ها رو دیدیم و حرف زدیم و خیلی ریلکسینگ و خوب بود ... مامان بزرگم میگفت اگه همچین جایی تو شیراز بود گله گله آدم نشسته بود و داشتن پیک نیک میکردن و تاس کباب و دو پیازه میخوردن!!! راست میگه واقعا شیرازی ها تا یک جا چمن میبینن میشینن و صفا میکنن!

امشب قراره بریم نانی ونینی وببینیم ۳ هفته هست من این نانی و ندیدم اون روز به مژی میگفتم دلم واقعا براش تنگ شده ... خدایی جاش خیلی خالی! مژی هم همینو میگفت ... خلاصه امروز میریم که شایان قمبولی و ببینیم که تا سه روز دیگه میشه یک ماهش.. یعنی چرا انقدر روزها انقدر عین برق و باد میگذاره آخه؟

خوب این آقاهه رییس ما اومد من برم خودم و به کار کردن بزنم!!!ا
روز خوبی داشته باشین! ا

Tuesday, May 10, 2011

این روز ها


مادر بزرگم بچه های داییم و خیلی دوست داره نمیتونه ولی باهاشون حرف بزنه یا به قول خودش اونا بهش نزدیک نمیشن! چرا ؟ چونکه یک کلمه فارسی بلد نیستن! من نمیفهمم پدر ایرانی مادر ایرانی این بچه ها چرا دو کلوم فارسی یادشون ندادن! البته بیشترش تقصیره دایی جان خودمه من خونشون زندگی کردم وقتی دختر دائم دو سالش بودم باهاش انگلیسی حرف میزد! واقعن مسخرست! حالا اگه یکی پدر مادرا آمریکایی بود بازم قابل قبوله ولی وقتی هر دو ایرانی آخه چرا؟ مثلا الان همین دختر دایی من که ۱۲ سالشه به مامانش میگه خیلی ناراحته که تو جم هاشون نمیفهمه اینا چی میگن! الان من دقت میکنم میبینم که خیلی دقت میکنه که بفهمه چی میگن و یک کلمه هایی رو میگیره ولی طفلک یک جمله بلد نیست بگه! گناه دارن به خدا این بچه ها و همچنین مادر بزرگ پدر بزرگا ... من پسر عمه ام هم اینجا به دنیا اومده و بزرگ شده و سه بارم تو عمرش بیشتر ایران نیومده ولی مثل بلبل فارسی حرف میزنه با مامان بزرگم پای تلفن حرف میزد ایران که میومدن تو همون یکم وقت کلی فارسیش بهتر میشد حالا درسته که خوب با ما بیشتر انگلیسی میگه ولی بازم میپرسه این چی میشه اون چی میشه یا فلان چیز که میگن یعنی چی! و کاملا هم میفهمه حالا ممکنه نتونه جواب بده .... کلا من از این کار داییم اینا خیلی شاکی ام !!


دو هفته پیش عروسی یکی دوست های دانشگاهم بود که خیلی عروسی خوب و باحالی بود دی جی شو من خیلی دوست داشتم داماد آمریکایی بود ولی میکس آهنگایی که میزاشت خیلی باحال بود بیشترش فارسی بود عروسم کلی خوشگل و ناز شده بود .. عروسی یک روز بعد از عروسی سلطنتی بود و برای خودش هم کم سلطنتی نبود! از همه باحال تر کیکش بود که انقدر بلند بود همه اول فکر میکردیم دکوره!!! تا یکی از پسرا پشتش انگشت زد (ای بیتربیت) و اعلام کرد نه بچه ها کیک هست!!! ( نه که معلوم نبود از اون جهت) همه هم خوشحال! کلی بچه های قدیمی و دوباره دیدیم و کلی رقصیدیم و خندیدیم و زنگ تفری تفریح خوبی وسط ترم بود!!


کلاس این ترم هم دیروز تموم شد خدا به خیر کنه زودتر نمره اش رو بده ببینیم چه گندی زدیم ! جمعه داشتم پراجکتم و مینوشتم که کلی هم مونده بود علی هم آنلاین بود و مشغول کاراش و هر از گاهی حرف میزدیم.. ساعت ۸-۹ بود که گفت من خیلی خسته شدم دیگه میرم یک چرخی بزنم دارم کور میشم! فکر کنم انتظار داشت که بگم منم میام باهات ( مثل همیشه ) ولی منم با کمال بدبختی !! ( کلی کارم مونده بود) گفتم باشه برو تا بعد! فکر کنم خیلی ضد حال بودم در اون لحظه!! نیم ساعت بعدش دیدم برگشت و دوباره مشغول کار شد! گفت تا دریا رفتم ولی اصلا پاهام نمیرفت که راه برم! برگشتم! خلاصه به کارمون ادامه دادیم!!!ا


من واسه این پروجکتم دو سه روز آف گرفتم هم واسه فینال هم میدترم حالا ۳ هفته دیگه هم دارم میرم نیویورک واقعا دیگه روم نمیشه بگم سلام ملکم من باز نمیام!!! مخصوصا این که ما هنوز در مقر سوپلایر به سر میبریم و خونه خاله نیستیم!!!

دلم میخواد زود زود بنویسم مثل قبلنا! سعی و میکنم این چند روز تا قبل شروع ترم بعدی!

Friday, April 22, 2011

مامانم و مامان بزرگم سه شنبه آمدن و ما کلی خوشحالم فقط جا بابا بزرگ وحشتناک خالیه ،،، روز اولی یک جوری بود مخصوصا وقتی فیلمای ایران و میدیدی و یک جا عکس بابا بزرگ بود یک جا حرفشون بود .. یک بغضی تو گلوم بود که نمیشکست ... فرداش داشتم میرفتم جایی تو ماشین بودم و همش این مغزم این ور اون ور بود و انگار خاطراتشون از جلو چشم هام رد میشود ... دیگه این بغض لعنتی ترکید و من یکمی آروم شدم... ولی هنوز اصلآ نتونستم با مامان بزرگم حرف شون را بزنم و چیزی بگم .... واقعا چه قدر همه چی یهو عوض میشه و زندگی آدم تغییر میکنه

دوشنبه رفتیم نینی نانی خانوم و دیدیم انقدر قمبولی و با مزه بود که خدا میدونه ازش چند تا عکس گرفتم هر وقت نگاش میکنم آرامشی که تو عکسش هست یک حس خوبی بهم میده نینی نازمون

سر کار هام مثل همیشه هست قرار بود آخر آپریل برگردیم سایت خودمون که انگارمنتفی شده و شده آخر جون ... من نمیدونم ترم تابستون چه خاک خوشگلی به سرم بریزم!

و من باز پروجکت دارم و سه هفته دیگه باید تحویل بدم هم استرس گرفتم هم گه گیجه!

ویکند خیلی خوبی داشته باشین و هفته خوبو شروع کنین

Monday, April 18, 2011

آشتی

من و آقای عین مدت زیادی بود ( ۲ ماه) همو ندیده بودیم بر اساس دل خوری های همیشگی که دیگه عادی شده و قدیمی و یک جورایی هم یعنی قهر بودیم ... جمعه شب بود که جفتمون بر خلاف همیشه آنلاین بودیم! مسج زد که خوبی؟ چطوری؟ عیدت مبارک از این حرفا..البته چیزی که جلو اسمم هم نوشته شده بود موثر بود خوب ... انقدر این لپتاپ قطع و وصل شد که باز طبق معمول مجبور شد به من بگه برو اینجا برو اونجا اینو کلیک کن اونو کلیک کن که درست بشه ... بهش به شوخی گفتم اولش که خوب بیا درستش کن... بعد که درست شد گفتم اه حیف درست شد نمیای دیگه... که گفت میخوای بیام؟ گفتم نه به خاطر من اگه خودت دوست داری بیا... گفت میام عید دیدنی کنیم... خلاصه اومد و رفتیم کنار دریا. خیلی حرف زدیم باهم که نفهمیدیم چه جوری ساعت دو نصفه شب شد! البته ۱۱:۳۰ گذشته بود تازه اومد دنبالم ...خیلی خوشم میاد که همیشه من اگه یک تغیر کوچولو هم کنم این میفهمه بر عکس بیشتر مردها! این بار خیلی با مزه بود بهم گفت چقدر موهات بلند شده نرم ترهم شده انگار!! بعد بهش میگم علی تواصلا فهمیدی من موهام هایلایت شده؟ میگه بله ... منم با دلخوری میگم خوب پس چرا هیچی نگفتی؟ میگه آدم که همه چیو نمیگه! بعدشم همون حرف ها همیشگی و بی نتیجه، وقتی گفت میاد خیلی به خودم فشار آوردم که بهش بگم نه نیا ولی نتونستم دلم یک جوری واسش تنگ شده بود دلم آرامشی و میخواست که وقتی بغلم میکنه .. دلم واسه نازم و کشیدن هاش و قربون صدقه هاش (که البته به روش خودشه )تنگ شده بود.. دلم واسه ادا من درآوردناش تنگ شده بود.. دلم واسه اینکه بگه باز ناخوناتو رفتی نقاشی کردی تنگ شده بود.. دلم خوب براش خیلی تنگ شده بود دیگه .. ولی بازم فکر کنم رفت تا دو سه ماه دیگه! یا اینکه اگه باز یک جا همو اتفاقی ببینیم... البته اگه خونه نخره نره اون سر دنیا.. دیگه اون وقت عمرا سالی یک بارم ما همو نمیبینیم! اون شب میگه اگه تو دوست پسر داشته باشی منو ببینی چی کار میکنی؟ سلام میکنی یا راهتو میکشی میری؟ گفتم سلام میکنم گفت خوبه! بعد اگه اون آقاهه ناراحت شه چی؟ میگم خوب مگه خود اون آقاهه من اولین آدمیم که دیده؟ میگه خوب آره راست میگی ... بعد میگم ولی اگه تو با یکی باشی من جلو نمیام اون وقته که راهمو میکشم میرم!ا بعد هم کلی نصیحتم میکنه که باید یکی و پیدا کنی از این حرف ها

بگذریم نینی نانی جونمون جمعه به دنیا اومد من هنوز ندیدمش ولی فردا میرم میبینمشون گوگولی مگولی ..خیلی عکسش جیگملیه

شنبه هم تولد دوست دختر سابق کوکی بود یایا هم باهام نیومد.. من هم با کلی کلنجار با خودم با برادر جان با هم رفتیم آخه یکی دیگه از دوستای دیگم هم میومد دیگه گفتم بریم! خیلی خوش گذشت بهمون بعد از چند وقت همه دور هم جمع بودیم و حال داد

مامی جان و مامی بزرگ جانمون سه شنبه میانشون و ما هممون خیلی هیجان داریم... اگه من درس و مدرسه نداشتم هم از این بیشتر هیجان داشتم نمیزارن که!ا

من برم بخوابم دیگه... همین .. هفته خوبی داشته باشین

Sunday, April 10, 2011

آرزو های کوچک

الان آرزوی من اینه که جلو تی وی لم داده بودم تو بغل یکی که عاشقمه و منم عاشقشم

آرزوی دیگم اینه که دو ساعت دیگه میرفتیم با همون که عشقمه مثلا یک قدمی میزدیم یک کافی گرمی میخوریم میومدیم خونه

ای خدا من تا کی باید از این آرزو ها داشته باشم و بگم کاشکی!!! ا یک نظری هم به ما بنداز دیگه!!!ا

------
استرس دارم خیلی زیاد واسه کارم و دانشگاه... کلافه هستم خیلی... به غیر از اون همه چی خوبه و حرف نداره ------

اوه دلم مامانم و هم میخواد 2 هفته هست رفته ایران .... چقدر دلم واسش تنگه!ا

Thursday, March 24, 2011

سال نو مبارک!

سال نو مبارک!
امیدوارم که سال ۱۳۹۰ سال خیلی خیلی خوبی باشه واسه همه شما دوستای عزیزم!
من عاشق سفره هفت سین چیدنم یک حس خوبی به آدم میده احساس میکنی با تک تک چیزایی که رو میز میزاری یک نشونه میزاری که سال جدیدت وبهتر از پارسال داشته باشی ایشالا که سالی پر از سلامتی صلح و صفا و صمیمیت و خوبی و خوشی باشه و قدر همو بدونیم و به هم کمک کنیم هوای همو داشته باشیم و امیدوارم به همه چیزایی که دوست دارین برسین
مامی جان یکشنبه داره میره پیش مامی جانش که دستشو بگیره بیاره... هر چی بگم چقدر هممون هیجان زده و خوشحالیم کم گفتم ... امیدوارم این سه هفته زودتر بگذره و باهم بیان
هزارتا چیز میخواستم بنویسم ها! الان یادم نمیاد! اینجام که به مبارکی فیلتر و کسی نمیبینه ... ! پس فعلا تا همین جا باشه بقیش واسه بعد!
دوستتون دارم و سال نو مبارک!

Thursday, March 10, 2011

تکنو.لو.ژ.ی

قربون این تکنولوژی بشم من آخه ... من یک دوست دارم که قبلا ها که ایران دانشگاه میرفتم خیلی دوستش داشتم یعنی کورکورانه و یک طرفه ! اون یک رشته دیگه بود تو کلاس های عمومی با هم بودیم!!! کلا از دوستاشم بدم میومد! آخه خودش آقا بود به نظرم اونا خیلی بچه بازی داشتن همیشه! اینم وصل اینا بود همیشه!! حالا اگه ببینه من اینو نوشتم تیکه بزرگم گوشمه! !! بعدش که من سال دوم اومدم امریکا و ازش بی خبر بودم اونم موند و بعد از کلی تو ارکات دیدمش اون وقت درسش تموم شده بود و داشت اقدام میکرد بره استرالیا که الان اونجاست ... دیگه از وقتی رفتیم خارجه رو مون به هم باز شد و هر از گاهی به هم زنگ میزنیم و هی سر به سر هم میزاریم کلا از این دوست خوباست نمیدونم واقعا از کی شرو ع شد فکر میکنم بعد از بر ک آپ با سهیل بود که زنگ زد و در جریان ماجرا بود و منم که دپرس بودم و اونم کلا همیشه از این شر هاست که میخندونتت و شاد میشی! ... هر بارم میگه پا شو بیا اینجا خیلی خوشگله و من میگم نه اول تو بیا من ۱۰ سال هست ندیدمت ! ! بعد میگه بیا اینجا کلی از بچه های فنی اینجان! راست میگه نصفه بچه های گروه ما الان اونجان واقعن! اگه به امریکا و کانادا نیامده باشن! خلاصه آخرش معمولا به نتیجه نمیرسیم کی بیاد کجا!!ا!ا

حالا دیشب من داشتم واسه خودم کاری میکردم بعد دیدم برام مسج زده که بچه جون کجایی بیا رو اسکاییپ! حالا منم سالی ماهی یک بار هم اسکایپ استفاده نمیکنم ها بهش میگم نمیدونم پسوردم چیه.. همینجا حرف بزن.... بعد باز گیر داده بیا رو اسکایپ حالا... من پا شدم و لپ تاپ باز کردم و صد بار پسورد زدم و که ببینم کدومشه! خلاصه آن شدم! اسکایپ که میدونین دیگه ویدیو کال هست زنگ زد خوب منم جواب دادم دیدم تو خیابونه! منم عین این ندید بدید ها! وا کامی کجایی تو؟؟؟ اینجا کجاست! میگه دارم از سر کار میام خونه! بعد میگه مگه تو آیفون نداری؟ میگم که نه! من آیفون دوست ندارم! همه دارن دیگه! بعد میگه ببین اگه آیفون داشتی الان مثل من قدم میزدی ویدئو کال میکردیم... خداییش من کف کرده بودم!!! بعد دیگه رسید خونه و اطراف خونه رو نشونم داد ( البته قبلا هم دیده بودمش) با گوگل ارت ولی این، لایو بود دیگه!! بهش گفتم که کامی یک کانگورو پیدا کن من ببینم !!! بعد میگه کانگورو همین جوری نمیتونم پیدا کنم بعد کلش و کرده نزدیکه یک درختی میگه بذار ببینم کوالا چیزی هست اینجا؟؟!!! وای یعنی مرددم دیگه از خنده از دستش!! پیدا نکرد!!!! دیگه رفتیم تو خونه و دوستش اونجا بود و گیر داده اینو نمیشناسی؟ برق ۷۷ بوده ها !!! میگم نه! حالا زوم کرده رو یارو بیچاره!!! بعد دیگه رفتیم آشپزخونه رو هم نشونم داده و واسه خودش تست گذاشت! کلا من حس میکردم که من الان اونجام!!! بعدشم رفتیم تو اتاقش!!!! بعد دیگه تلفن و انداخته رو تخت رو به سقف هاهاها!!! با رعایت شیو نات لباساشو عوض کرد و خلاصه برگشتیم تو آشپزخونه !! تست ها آماده شده بود!! منم عینهو این ندید بدید ها ! گفتم بذار ببینم تلفن منم شاید ویدئو کنه که همینجوری که حرف میزدیم اینستالش کردم ولی گندش بزنن نداشت ویدیو شو! آبرو ما رو برد این اندروید خلاصه ... بعد دیگه خدافظی کردیم من داشتم میرفتم بخوابم باز تکستش کردم بهش یک چیزی بگم دوباره زنگ زد! یکم دیگه حرف زدیم از این ور اون ور ! بازم بحث تو بیا نه تو بیا! دیگه من گفتم من دارم غش میکنم قطع کردیم ...ا
خلاصه که خدا پدر مادر تکنولوؤی و حفظ کنه که کلی ما را مشعوف کرد دیشب!!!ا

Sunday, March 06, 2011

اندر احوالات ما

باز من یک پراجکت دارم سه هفته دیگه باید تحویل بدم خودم و به هر دری میزنم که عقبش بندازم!ا

دیروز گفتم برام پستخونه این چیزایی که دو هفته هست پشته ماشینمه را پست کنم! بعدش رفتم نونوایی دم خونمون!! سنگک گرفتم! بعد اومدم خونه ناهار خوردم بعد گفتم یک روز تعطیل دارم! حالا امروز که نرفتم سر کار یک خواب ظهرگاهی بکنم!! خوابم نبرد!! بسکه صبح دیر پا شده بودم!! کتاب خوندم عوضش بعد چشام گرم شد و خوابم برد ! وقتی بیدار شدم یک چند ساعتی (بگیر شما ۴ ساعت) یکمی کار کردم! ساعت 9 - ۱۰ بود دیدم بابا تنها داره تی وی میبینه نشستم باهاش فیلم قتل کندی و دیدم!!! برنامه بعدی هم نقشه قتل هیتلر بود اونو دیگه بیخیال شدم برگشتم تو اتاقم یکمی دیگه جزوه هامو مرور کردم! بعد ساعت ۱۲ انقدر پلکام سنگین شده بود غش کردم! گفتم عیبی نداره زود میخوابم صبح زود پاشم!! صبح پاشدم واسه خودم صبحانه درست کردم بعد این کتاب که جدیدا خریدمش یک چند تا فصلشو خوندم! بعد خوابم برد! من نمیدونم چرا هر وقت کتاب میخونم مساوی خوابیدنه! البته میدونما پتو رو میکشم تا خرخره بالا! خودمم میچپونم تو پتو ...یک چیز گرم و نرمی میشه که فقط جون میده واسه خواب ! حالام هم که پاشدم منتظرم برنامه دیروز و باز اجرا کنم!!! خلاصه خدایا یکمی همت بده!ا

این بابا من گیر داده به یک کبابی که من بدم میاد ازش! دیروز بهش گفتم بابا این سنگکی کبابم داره... باز انگار دوباره رفت از این مغازه هه کباب بگیره! این بابا مامان من به یک جا که عادت میکنن ها دیگه ول نمیکنن من نمیدونم چرا من اگه خودم بودم حتمن میخواستم این جا جدید و امتحان کنم! حالا میگه من نمیدونم این چه جوریه میدونم عمرا نمیره بپرسه !!! اگه بره واقعن باید به عنوان مایل استون واسش بزارم!ا

انقدر دلم میخواد این کنسرت دا.ر.یو.ش و ا.صلا.نی و برم! اون روز به مژی میگفتم که فکر نکنم هیچکی حاضر باشه با من بیاد بریم اینجا... اونم با کمال ناباوری گفت من میام باهات! البته گفت مامانش همون حدودا داره میره ایران اگه اون روز نباشه میاد کلی ذوق کردم!ا

اون روز بعد از مدت ها رفته بودم تراپی خیلی چیزا شده که نه اینجا نوشتم نه به کسی اصولا گفتم یعنی یک جورائی انباشته شده! بهش میگفتم من اصلا دوستای مجرد دیگه ندارم همشون یا شوهر دارن یا دوست پسر دارن! البته همشونم کلی مدت از رابطه هاشون میگذاره و اونجوری نیست که مثلا همش با شوهرشون یا دوست پسرشون باشن! ولی خوب من یک دوست مجرد ندارم که بتونم باهاش برم این ور اون ور یا باهاش برم مسافرت اینم گاهی خیلی اذیتم میکنه... که باز این شروع کرد که باید تو این سمینار ها که از طرف مدرسه یا کارت میزارن بری یا جاهایی که کاری داوطلبی میکنن بری که با ۴ تا آدم آشنا بشی ... تو این سه سالی که من میرم اینجا این مساله رو این شاید به من پونصد بار گفته و من تو خودم نمیبینم که مثلا تنهایی پاشم برم یک جایی داوطلب کنم !! اون روزم مژی هم منو کلی دعوا کرده که تو اصلا تو سوشیال ایونت ها شرکت نمیکنی من اگه تا بهت نگم یک جا بریم نمیای و اینا... بهش میگم بابا جان برام سخته تو خودم نمیبینم! اونم کلی گیر داده مگه واسه من آسونه؟؟ یک جا که میخوام تنها برم کلی دست و دلم میلزره ولی آدم باید این جور جاها بره نت ورک کنه آدم جدید ببینه... خلاصه یکی از گل های من تو سال جدید شاید همینه که حتما برم حداقل تو این سمینار هایی که دانشگاه میزاره یا این آیس برک ها و هدفم این باشه که با ملت صحبت کنم و دوست پیدا کنم! به مژی میگفتم من همین دوستایی که دورو برام مثلا دارم واسه این کار زیاد و بی حوصلگیم دارم از دست میدم! ولی اون معتقده من به اندازه کافی نت ورک نمیکنم که البته باهاش موافقم

وضیت کار هم هنوز مثل قبله ولی راستش کلا یک کمی بهتر شده از نظر خودم! با همشون یک مدل هایی دوست شدم و زیاد حرص نمیخورم البته میخورم ها مثلا همین چند روز پیش که یک کاری که کلی وقت روش گذاشته بودم و کلی اضافه مونده بودم و به صد نفر نشون داده بودم و اونا هم تائیدش کرده بودن باز تا سابمیت شد روز بعد به یک علت تخیلی رد شد و گفتن فلان چیزش غلطه! یعنی من و کارد میزدی خونم در نمیومد که اریک گفت من نگین و تا به حال انقدر عصبانی ندیده بودم! و اون آقاهه که پروجکت در اصل مال اون بود گفت صدا نگینم درآوردین! به اریک گفتم بهشون بگو من این و درست نمیکنم تا همه مدارک دیگه تائید بشه و دیگه تغیر نکنه بعد من اینو درست میکنم! کمرن هم حرفامو تائید کرد و تو جلسه مطرح کردن و رئیسه اونی که باز قضیه رو رد کرده بود یک ایمیل تخیلی زد که دفعه اول که چک میکنین دقیق چک کنین که از این مشکلات ایجاد نشه! بماند که این بار ششم بود که این رد میشد! یعنی تو پنج بار قبل نفهمیده بودن!!!! خلاصه اون روز خیلی لجم گرفته بود.... ولی در کل اوضاع بهتره ساعت کار زیاده و سر کله زدن و ناز کشیدن هم زیاده !!! ولی میگذاره ! این آقاهه مسوول کیفی فکر کنم به فارسی میشه که همیشه آخر کار مدارک و مهر میزنه یک پسره هندی که خیلی باهم رفیق شدیم جدیدا! اولا انقدر ناز میکرد که حالا من اینو نگاه کنم مهر میکنم! حالا منم از این ور جون مادرت بیا اینا را مهر کن یا بده هر کی باید امضا کنه امضا کنه این الان اصلا این ناز ها رو نمی طلبه ها میان خرت و میگیرن ! خلاصه همش میگفت برو ۱ ساعت دیگه برو ۲ ساعت دیگه! بعد میومدم میدیدم هنوز رو میزشه تکون نخورده! بعد دیگه دید نه من میگم ۱ ساعت دیگه ۱ ساعته و سی ثانیه نشده اومدم باز مثل بقیه یادم نمیره ! دیگه حالا جدیدا سریع کارامو راه میندازه! اون روز گفت بهم برو یک ساعت دیگه آمادست منم گفتم باشه یکمی دیر شد تا اومدم دیدم آماده کرده گذشته تو جایی که آماده ها رو میزارن برداشتم داشتم چک میکردم دیدم بدو بدو اومده میگه ۱۵ دقیقه دیر کردیا... ولی من آماده کرده بودم! گفتم مرسی میدونستم تو دقیقی!!!فکر کنم از اون روز خیلی رفیق شدیم ما! قبلا ها که میرفتم دنبالش مثلا مشغول یک کاری بود یا با یکی حرف میزد اصولا محل نمیزاشت تا من صداش میکردم میگفت بله با من کار داری؟ منم یک لبخند میزدم میگفتم نه پس با عمت کار دارم! حالا تا منو میبینه یک لبخند سر تا سری میزنه میگه دیگه چی شده؟ تا کی باید آماده بشه ! منم معمولا میگم خودت فکر میکنی تا کی میتونی بدی مگه دیگه خیلی اضطراری باشه که مثلان بگم میدونی که این موضوع خیلی هات هست الان, هر چه سری تر بهتر خودش مثلا میگه نیم ساعت دیگه بیا! خلاصه مثل قبلنا دیگه نیست که عزا میگرفتم که باید برم تو کارخونه با یکی حرف بزنم الان طلق طولوق میرم پایین و با نتیجه بر میگردم بالا!

برم دیگه بشینم دنبال کارام! آدم وقتی دیر دیر مینویسه همین میشه دیگه! بعضی وقتا یک چیزایی پیش میاد میگم حتما باید اینو بنویسم! حالا الان عمرا یادم نمیاد
همگی هفته خوبی رو شروع کنین



پ. ن ای وای من حرفامو پس گرفتم کی گفته بابا من دوست نداره جا جدید امتحان کنه! خیلیم دوست داره!!! بعدشم من فهمیدم این ژن قر زدن و کار انجام دادنم به کی رفته!!!ا
پ. ن کبابش خیلی خوش مزه بود به قول معروف هایلی ریکامندد !ا

پ.ن عاشق بابام هستم الان میگه داشتم سوار ماشین میشدم دو تا خانوم اسپانیش اومدن گفتن بهم این چه نونیه ؟ ( سنگک گرفته بوده) گفتم سنگک! بعد گفتن چنگک؟ بعد میگه گفتم نه سنگک! میخواین امتحان کنین؟!! بعد اونام که تعارف اینا حالیشون نیست میگن بله میگه یکمی دادم بهشون بعد میگن خوبه با چیز و واین!!! بابام میگه منم گفتم نه این واسه صبحانه هست با چیز و کیوکامبر ( پنیر و خیار) !!!!!! وای من و شاهین یعنی ترکیدم الان از خنده! آخه بابا من هرروز صبح به غیر از یک روز در هفته که املت درست میکنه صبحانه پنیر و خیار میخوره!!!!ا