Saturday, February 05, 2011

روز های خیلی تخیلی!ا

نمیدونم این چه حسی افتاده به جونم کلافم احساس سر در گمی دارم همش خستمه حوصله هیچ کاری ندارم! همش تو مود نق نقی عین این بچه نونور ها، مثلا امروز با آقای عین بیرون بودم کلی از اولش با مود خوب و کلی خندیدم و خندوندمش و سر به سرش گذاشتم بعدش رفتیم ارکید غذا خوردیم بعد با این حرفش که من باید ۲ ساعت دیگه برم جایی من یهو انقدر بد اخلاق شدم و بعدم منو گذاشت رفت دستشوئی و وقتی برگشت دوست دختر یکی دوستاشو دید و مشغول حرف شد من همین جوری تک و تنها بیرون نشسته بودم و چونکه فقط یک ژاکت نازک تنم بود و کاپشنم تو ماشین بود داشتم واقعا میلرزیدم اینم وایستاده تو به حرف زدن یعنی واقعا میتونستم با دستام خفش کنم اومدم زنگ بزنم که علی من رفتم! حالا چه جوریش نمیدونم!! چونکه ماشین نداشتم!!! که دیدم بالا سرمه فکر کنم از نگاهم فهمید که چقدر الان من عصبانی ام گفت بریم بریم فوریم توضیح داد که دوست دختر فلانی بود داشت میگفت پسره رفته نمیدونم کجا! بعد منو که دارم میلرزم گرفته به خودش میگه چرا میلرزی تو که اندازه من تنته! دیگه بماند به بقیه بحث های الکی بعدش! که ۱۰ دقیقه نشد و ۲ دقیقه بود و اینا... حالا کم کم منو یک ربع گذااشته رفته ها... بعدش در حالیکه هنوز من بعد اخلاق بودم و همچنان نمیشد منو با صد من عسل خورد رفتیم دم دریا غروب آفتاب ببینیم! به به چه رومانتیک! بعدشم اون حرفا و که نگم بهتره چونکه یک مشت حرف تکراری هست که فکر کنم واسه خالی نبودن عریضه همیشه گفته میشه بعدشم منو رسونده خونه و قرار شده من شب که با یایا اینا میریم اون جاهه نزدیک خونش بهش زنگ بزنم که بیاد! الان من انقدر خسته و کوفتم (نمیدونم واسه چی واقعا) که خدا خدا میکنم یایا زنگ نزنه یا وقتی میگم نمیام گیر سه پیچ نده ... ( گیر نداد من نرفتم!!! )ا

دو هفته پیش انقدر هفته بدی داشتم! از یک طرفم خندم میگیره که همه چیزای این مدلی یهو سر آدم میاد! ا


دوشنبه دیر رسیدم سر کار بعد فکر کن روز قبلش اسنو بوردینگ بودم بدنم کوفته نشستم رو صندلیم هنوز لپ تاپم و از تو این کوله پشتی لعنتی که منو از کت و کول انداخته در نیاورده بودم که یکی از بنداش فکر کنم گیر کرد به صندلی و من کله پا شدم رو زمین یعنی با باسن سقوط آزاد کردم وای حالا همه دارن میخندن خودمم از شدت خنده نمیتونم تکون بخورم!!! حالا همه مردن از خنده این پسره که کنارم میشینه که کبود شد دیگه... بعد اینجا که ما میشینیم جلو دفتر رئیس کل هست بعد فکر کن یک آقا خیلی خیلی متشخص با کراوات این برنامه ها اومده از دفتر یارو بیرون به من که بلاخره خودم و کشوندم بالا نشستم سر جام میگه اوکی هستی؟؟!! یعنی من روم نشد تو چشم یارو نگاه کنم فقط گفتم یس تنک یو! باز یک بار دیگه همین آقاهه اومده موقع ناهار بهم گفت خوبی؟؟!!!! یعنی من اون روز خدا رو صد هزار مرتبه شکر کردم که دامن پام نبود وگرنه چه فیض برده بودن ملت!

سه شنبه وقت دندون پزشکی داشتم! گفتم یکمی زودتر برم بدم ابرو هام را هم درست کنم خلاصه خیلی خجسته موقع ناهار رسما فرار کردم! به کَمرِن همکارم گفتم که من رفتیم گفت بدو برو تا اریک نیومده! خلاصه تو پارکینگ مال بودم یک جا رو بسته بودن عقب عقب میومدم که برگردم همش حواسم به این بود که این ماشینا که دارن میان از رو به رو بهم نزن! که یهو یک صدا مهیبی اومد!!! بنده با وجود این همه رعایات زوایا و اینکه ماشینا بهم نزن و با وجود بک آپ کمرا دنگی زدم به یک ماشینی! از این گنده ها ساترن ها... براش نت گذاشتم که باهام تماس بگیره که هنوز که هنوز تکلیف ما رو روشن نکرده و زنگ نزده! واقعان نمیدونم چرا... ماشینش هم کاملا اسکرچ شد! ماشین منم که درب و داغون شد!! خلاصه من گفتم زیاد اعصابم و خرد نکنم و پیش میاد دیگه برم به کارام برسم شب در موردش فکر میکنم!! حالا یارو هم زنگ بزنه ببینم چی میشه!!! رفتم خلاصه کار هامو کردم بعدشم رفتیم دندون پزشکی کلی هم اونجا پیاده شدم طبق معمول! و به علی هم گفتم دست گل آب دادم! حالا نگفتم اول تو پارکینگ زدم به یکی ! از بس که من ۲۴ ساعت تو فریوی هستم فکر کرد که تو اونجا تصادف کردم!!! ا

چهارشنبه یک کاری کردم که واسم درس عبرت شد! که آقا جون آدم وقتی با یکی نمیتونه ارتباط بر قرار کنه خوب نمیتونه دیگه اون آدم هر کاری کنه واسش اذیت کننده هاست! حالا این آدمی که من میگم به نظر من کلا آدم نرمالی نبود ولی خوب شایدم من مشکل دارم چه میدونه آدم! ! میگم دیگه درس عبرت شد کلی القاب مختلف هم نهایتا بار ما شد!ا

جمعه عصری داشتم کم کم جمع و جور میکردم که بیام خونه! که یهو اریک رئیس پروجکت اومد گفت نگین یک چیزی شده میتونی بمونی؟ گفتم باشه! گفتش این هواپیما فردا قراره ریلیس شه یک داکیومنت و یک حساب کتابی غلط شده میتونی بمونی گفتم باشه،،، آقا یعنی ما رسما تا ساعت ۸:۳۰ شب الاف بودم که بهمون دیتا ها رو بفرستن ما دوباره داکیومنت کنیم بعدم ببینیم این ۶ تا داکیومنت مورد قبول واقع میشه یا نه ! بماند که حالا از یک ساعتی که میگذاره همه دیگه به زمین و زمان فحش میدن و از همه مسخره تر این آدمایی هستن که لج آدم و در میارن میگن یعنی کار بهتر نداری بکنی جمعه شب موندی اینجا!( با دهان کجی بخونین) یعنی اینا که اینو میگفتن! این کمرن همکارم فوش اف وردی و پسر فلان بود که زیر لبی به اینا میداد یک بار به شوخی گفتم هوی کمرن من اینجام ها! مراعات کن پسرم اقلا من نشنوم!!! میگه خوب تو ام بگو! ! میگم منم میگم ولی تو نمیشنوی !! خلاصه من دیگه ساعت ۸:۳۰ بود دیگه من واقعا گیو آپ کردم به کمرن گفتم من میرم دیگه اگه مورد قبول واقع نشود بهم زنگ بزن! بعد حالا تلفنم هم به رحمت یزدی رفته بهم زنگ زد امتحانی میگه نگین تلفنت که خاموشه! گفتم اصلا خودتو ناراحت نکن تا یک ربع دیگه که تو ماشین باشم چارج میشه خلاصه فکر کنم مقبول واقع شد و زنگی نزدن اون شب!

شنبه هم باز سر کار بودم و شبش با بچه ها یکمی چرخیدیم

تمام هفته ای که گذشت هم من تو کار مکانیکی واسه تعمیر ماشینم و اینا بودم! یارو هم که بهش زدم زنگ نزد آخر.... بعد یعنی من جریان این تصادف کردنم رو فکر کنم حدودا ۱۰ باری تعریف کرده باشم! این همکارام هم نمیکنن همه با هم گوش بدن آدم نخواهد هی تکرار کنه!ا

من هنوز حرف واسه زدن دارم ولی دیگه حالشو ندارم!!! کلان من ننویسم بهتره ! یا واسه خودم بنویسم قر بزنم

امیدوارم تا پست بعدی من یک آدم با روحیه باشم! هفته خوبی داشته باشین!ا

Sunday, January 30, 2011

....نشدنی....

کاشکی میشد یک ماه نه یک ماه زیاده دو هفته راحت و آسوده بدون هیج فکری هر کاری عشقم میکشه بکنم و هر کاری عشقم میکشه نکنم هر کی و میخوام ببینم ببینم و هر کی و میخوام نبینم نبینم!ا ... محاله محاله همین! ا
خسته ام از همه چی ولی نمیدونم هم دقیقا از چی.....ا

Sunday, January 09, 2011

ماجرا تو.لدم.ا

از وقتی ما رو تبعید کردن به این جا جدیدمون که در واقع سوپلایر کمپانی ما هست خیلی همه چیز قر و قاطی و پیچیده شده چونکه اینا کارشون خیلی خیلی عقب هست و نزدیک دلیوری شون هست همه عصبی هستن و گیر و یهو میبینی دارن باهم بلند بلند حرف میزن و دعوا میکنن! و این واسه ما که اصولا محیط کارمون خیلی آروم هست و کسی به کسی کار نداره و سرش تو کار خودش هست خیلی تشنج ایجاد میکنه... چونکه مثلا عادت نداری یکی بیاد سرت داد بزنه چرا این اشتباه شده چرا این چک نشده یا کی اینو انجام داده ... اونجا همه میگن که کار تیمی هست و خوب ممکن هم هست اشتباه بشه... به اضافه اینکه ما همه مجبور شدیم تمام تعطیلات هم کار کنیم بدون هیچ استراحتی... خلاصه میخوام بگم که اوضاع خیلی قاراش میش بود و من حسابی حسابی داون بودم و اصلان حس و حوصله کسی و چیزی نداشتم به اضافه یک سری چیزایی که کنارش اتفاق افتاد که نشد اینجا بنویسم و همه اینا حسابی جمع شده بود و یک جورایی دپرس شده بودم !ا
سه شنبه سر کار که مژی بهم گفت تولدت چی کار کنیم گفتم اصلا هیچ کاری نکنیم اونم خیلی ریلکس گفت باشه ولی این کلاب که من اون بار گفتم خیلی باحاله بریم همه اونجا شام و بعدشم که میشه کلاب... از اون اصرار و منم همش میگفتن میشه هم شما بیان لوس.. انجلس بریم یک جا شام یا اصلا بیباین خونمون... یعنی همش فکر میکردم خوب برای دوستام که اینجان سختشون شاید باشه یک ساعت رانندگی کنن اون ور شهر بعدم خوب بعضی هاشون هم دانشجو هستن و هنوز کار ثابت ندارن فکر میکردم اونجا شاید یک کمی گرون باشه... ... خلاصه چهار شنبه بهم گفت باز نگین خوب چی کار کنیم اینجا هپی آور هم شنبه ها داره... میتونیم زودتر بریم! بعد لینک محل و هم واسم فرستاد و گفت حالا به یایا اینام بگو اگه سختشون بود یکشنبه هم همه میایم اون طرف شما حالا بهش بگو:)) منم دیگه با وجود هپی آور اینا یک کمی نرم تر شدم گفتم باشه امشب بهشون میگم... با خودم فکر کردم که یایا اینا که هنوز به من چیزی نگفتن حالا این طفلکی انقدر داره واسه تولد من ذوق در میکنه خوب همین کار که این میگه میکنیم هر کی خواست بیاد فوقش دو بار برگزار میشه... بعد مژی بهم گفت میخوای به این دو تا ( شادی و فراز ) هم که تو اعصابت رفتن این چند روز نگیم اصلا؟ منم از خدا خواسته گفتم آره واقعا از دستشون خسته شدم دیگه نمیخوام حالا بعدا با این شادی میرم یک لانچ چیزی... فراز هم که دلم نمیخواد اصلا ریختش و هیچوقت ببینم! خلاصه قرار شد به یاسی بگم! شب به یاسی زنگ زدم گفتم اینجوری گفتم چی فکر میکنی میان؟ گفت معلومه تولد توئه هر جا تو بخوای! گفتم اینجا هپی آور هم داره باحال باید باشه... البته بگم قبلش که به یایا زنگ بزنم به شاهین ( برادرم گفتم مژی اینجوری میگه چی فکر میکنی گفت خوب یعنی بریم اونجا؟؟ گفتم میدونم دوره ولی خوب تو که گفتی جایی پیدا میکنی که چیزی نگفتی حالا اینم خیلی طفلکی داره سعی میکنه منو سر حال بیاره! گفتش باشه اتفاقا یکی از دوستام هم گفته شاید این ویکند اون طرف ها دی جی کنه ... گفت یک رستوران کلابه انگار!!! گفتم نکنه همینه اونم گفت نمیدونم! شاید حالا اسمشو ببین چییه... آره خلاصه با یایا که حرف میزدم گفتم اتفاقا شاهینم میگه یکی از دوستاش هم یک جا قراره دی جی کنه اون شب... اونم خیلی جدی گفت اوه ایرانی؟؟ گفتم نه بابا شاهین کدوم دوستش ایرانیه ! خلاصه یایا گفت که باشه لینکش و واسم بده یک چک اوتش کنم! بعدشم قرار شد یک شب بریم یک کافی باهم بزنیم
خلاصه دیگه برنامه تقریبا قطعی شد که ما شنبه شب بریم هپی آور و شام و بعدشم که رستوران تبدیل میشه به کلاب... جمعه شب یایا زنگ زد نگین بریم بیرون؟ گفتم باشه بریم رفتیم باهم این بار جدیده که من تازه کشف کردم خیلی با کلاس هست نشستیم و غذا گرفتیم و دو تا مارتینی خوردیم و کلی حرف و صحبت و یایا گفت نگین ما فردا دیر تر میایم آخه مدیر ( دوست پسرش ) کار میکنه گفتم اووه یعنی کی میاین؟ گفت چی بگم؟؟ این باز بدون هماهنگی با من به یکی قول داده جاش بره ... منم گفتم باشه خوب نمیشه تو با ما بیای دیر نیای؟ گفت میترسم اون وقت تنبل بازی در بیاره نیادش! بعد اون وقت دعوامون میشه! گفتم باشه پس سعی کنین زود بیان! گفتم پس فکر کنم به شام دیگه شما نرسید نه؟؟ گفتش فکر نمیکنم ولی قول میدم تا ۹:۳۰ برسیم قول! منم دیگه گیر ندادم! راستش اینکه این همه راه بیان هم یک جورایی عذاب وجدان داشتم همین جوری! بعدشم با یایا رفتیم یک بار دیگه که خیلی مارگاریتا های معروفی داره من البته چونکه کلم گرم شده بود مارگاریتا نگرفتم و یک چیزی مثل مارگاریتا با ودکا گرفتم... هر از گاهی هم واسطش یک نقی میزدم نمیشه مدیر زود بیاد؟ یایا به دوست پسرش زنگ زد من بهش میگم ازش بپرس کی آف میشه و میتونین بیان؟ اونم میگفتش میگه تا ۸:۳۰ در میاد دیگه ... کلی هم اون شب واسه کار و این برنامه ها بهش غر زدم
دیروز صبح که بیدار شدم از شب قبلش کمی هنگ اور شده بودم! اصلا نا نداشتم پاشم! زنگ زدم مژی گفتم که یایا اینا دیر میرسن میخواین همون هشت و نیم اینا واسه شام بریم... گفت باشه میخواین شما هشت بیاین خونه ما به ما نزدیکه با هم میریم زودتر که میز بگیریم به نانی اینام میگیم هشت و نیم بیان که معطل نشند اونا منم گفتم فکر خوبیه! بعدم زنگ زدم و وقت گرفتم واسه موهام گفتم حالا تولده همه من این همه به خودم ور میرم واسه تولد خودمم یکمی جینگلی مستون شم! قرار شد سه برم اونجا! رفتم و موهامو برام سشوار کشیدن... دیدم هنوز وقت دارم رفتم ویکتوریا جون کلی چیزای جینگلی مستون خریدم و خودم و خجالت دادم و بعدشم رفتم ناین وست یک کفش دیدم در بدو ورود خواستمش! به اضافه یک چکمه ! چکمه رو بیخیال شدم شکر خدا ولی کفشا رو گرفتم انقدرم دوستشون دارم! اومدم خونه دیدم هنوز زود بود واسه آماده شدن! یکمی تی وی دیدم و شاهین و بیدار کردم ۶ بود... دیگه گفتم آماده شو هشت باید در خونه مژگان اینا باشیم بعد آقا بهم میگه من برم موهامو کوتاه کنم دیر میشه؟ گفتم بله از صبح خواب بودی ملت که معطل ما نیستن! اونم گفت باشه خواهری نمیرم بابا!!! خلاصه بگم یک ساعت بهش وقت دادم کلی لفتش داد تا آماده شد و بلاخره خدا خواست و ما ۷:۱۵ درومدیم از خونه!ا
تقریبا نصفه راه و رفته بودیم مژی زنگ زد نگین کجایی ما آماده بشیم ؟ کفش اینامونو بپوشیم که رسیدن معطل نشین ؟ منم گفتم ما نصفه راهیم تا ۲۰ دقیقه دیگه میرسیم اونام گفت باشه! تو راهم من همش داشتم از این شادی و فراز که این مدت رو روان من بودن به اضافه یک سوژه دیگه میگفتم که شاهین بهم گفت آقای عین و نگفتی بیاد اونجا؟ گفتم نه نیستش اگه بودم معمولا نمیادش ... گفت کسی هست من نشناسم ؟ گفتم فقط نانی شوهرشو ندیدی کس دیگه نیست! خلاصه رسیده بودیم خونه مژی اینا زنگ زدم بهش که بگم ما اینجاییم جواب نداد چونکه بعضی وقتا خونشون نمیگیره تکست کردم ما اینجا هستیم بیان! تکست کرده که علی معطلی داره بیاین تو ... حالا من هر چی منتظرم در و باز کنان چراغی روشن بشه یکی بیاد بیرون.... هیچی باز دوباره زنگ زدم مژگان کجایی در و چرا باز نمیکنی میگه بیاین تو... میگم در بسته هست چه جوری بیام تو؟ بعد علی اومده بیرون میگم وا تو که آماده هستی مژی چی میگه؟؟ بریم دیگه:)) الان نانی اینا میرسن اونجا ها! میگه بیا تو مژگان حاضر نیست! دیگه تا رفتم تو چراغا رو روشن کردن سوپرااااایز! همشون اونجا بودن و من شک شده بودم نمیدونستم چه خبره یاسی و مدیر نانی و شوهرش و همه بودن خلاصه تازه کوکی و سارام قرار بوده باشن که آخرین لحظه نتونسته بودن بیان!! خلاصه منم مثل این شک شده ها هی همشون و بغل میکردم و قربون صدقشون میرفتم! به مدیر میگم یعنی من میخواستم دیشب بکشمت انقدر خودمو کنترل کردم ها ! یایا میگفت آره خیلی ریلکس بر خورد کرد نگین ... فقط هر چند وقت میپرسید نمیشه حالا زودتر آف شه؟؟ ندا هم میگفت دیدی بهت گفتم سختم نیست بیام کلاب؟؟ خلاصه بعد هی با مزه ها میگفتن واقعا نفهمیدی؟؟؟ واقعا سورپریز شدی؟: ) خلاصه خیلی کیف داد به شاهین میگم اون دوست دی جیت هم یعنی الکی بود؟! میگه آره میخواستیم راضیت کنیم بیای ارواین... خلاصه
مژی هم دیگه سنگ تموم گذشته بود انقدر انواع اقسام میوه و دسر و شام و کیک و بادکنک و آهنگ درخواستی و اینا که هر کی هر چی اراده میکرد فوری واسش فراهم میشد... خلاصه کلی رقصیدیم و کلی خوردیم و نوشیدیم و تولد ۳۱ سالگی من مبارک شد! بعدشم برام گفتن که ۱۰ روزه که اینا همشون با هم در تماسن و همش دارن نقشه میکشن که چی کار کنن! که مژی تلفن یایا رو از رو فلایر های گالریش پیدا کرده و از اون شماره شاهین و گرفته ! میگفت اول فلایر رو پیدا نمیکردم به نانی میگفتم یا باید بیام تو فیس بوک یا اینکه تو یایا و شاهین و مسج کنی! ممد شوهر نانی کلی عکسای خوشگل آزمون گرفت... علی شوهر مژی کلی درینک های خوشمزه بهمون داد و خلاصه یکی از بهترین تولد های عمرم بود ... جای سارا و کوکی هم خیلی خالی بود به کوکی میگفتم جات خالی بود ولی از یک طرفم بد نبود نبودی هی گیر بدی سنت رفت بالا سی! پیر شدی !!!خلاضه خیلی شب خوبی بود و همشون خیلی زحمت کشیده بودن و خیلی ازشون ممنونم !!ا
خلاصه این بود ماجرای تولد سورپریزی من:))ا

تولدم! ا

امشب یکی از شب های هیجان انگیز زندگیم بود! دوست هام دست به یکی کرده بودن و منو واسه تولدم سورپریز کرده بودن! و من تا نیم ساعت گیج و منگ بودم که چی شد؟ اینا چه جوری با هم به این باحالی دست به یکی کردن و من و سر کار گذاشتن!ا
خیلی همشونو دوست دارم خیلی زیاد ، جای چند نفر خیلی خالی بود مامانم اینا ، داداش گلم ، دوست جونم که ایران هست و اونی که کانادا هست و اونی که جورجیا هست! سونیا اگه نرفته بودی کانادا تو رو هم به هر بساطی بود پیدا کرده بودن:)) ا
به قول معروف

I am so blessed to have each one of you....

دلم میخواست الان تا این حس و دارم اینجا بنویسم که چقدر از داشتن این دوستام خوشحالم وچقدر همشون برام عزیزن چقدر دوستشون دارم و قدرشون و میدونم .....فردا کل ماجرا رو مینویسم.... احساس میکنم چقدر خوشبختم از داشتن این دوستای خوبم .....ا

لطفآ بچه هایی که فیس بوک هستین اشاره به این موضوع نکنین چونکه من به دلایلی بعضی ها رو دلم نمیخواست ببینم و خوب دعوت نشده بودن!!! ا

happy early birthday to me :))

Sunday, December 26, 2010

کریسمس مبارک


سلام سلام! من الان بیخوابی زده به سرم نمیدونم چرا! الان از خونه یایا اینا اومدیم دختر کدبانومون سوپ جو پخته بود منم عاشق سوپ جو کلی وقت بود خودشم هوس کرده بود و دیگه امروز ترتیبش و داد و با باقی مانده مستر ترکی دیروزشون خوردیم! بعدشم کلی بازی کردیم! انقدر خوش گذشت و خندیدیم که دل درد شدیم هممون!!! اول از این بازی ها کردیم که یکی یک کلمه میگه بعد ادامه میده نفر بعدی وای یک چیز هچل هفتی شده بود کلی خنده دار شده بود!!! بعدشم مافیا بازی کردیم ولی عده مون کم بود! و مامان یایا همش خودشو لو میداد خیلی خندیدیم از دستشون! خوشم میاد که حتا یک نفرم فکر نمیکنه من مافیا باشم!!!! بسکه معمولا مظلوم نمام!!!! (طبق گفته دیگران) و بقیه رو هم متقاعد میکنم که دارین اشتباه میکنین!!! ولی طفلی یایا همیشه جز متهم ها میشه!! این بازی هر چی عده بیشتر باشه بهتره ولی ما ۷ نفر بیشتر نبودیم من و برادرام و یایا و خواهرش و دوست پسر و مامانش!!! و بیشتر به اینکه لو ندین همو! چشماتو باز نکن و اینا گذشت! ولی کیف داد و شب خوبی بود یک بارون سیل آسا هم باز داره میاد خدا به خیر کنه البته قراره تا فردا بند بیاد! یعنی انقدر الان که برمیگشتیم آب جمع شده بود کنار ماشین که من میترسیدم در و باز کنم آب بیاد تو ماشین فکر کن! گند بزنن خیابون و کوچه های اینجا رو!ا

دیشب هم که شب کریسمس بود دایی جان اینا مهمون ما بودن! انقدر این دختر دایی فنقلی من گوگولیه.. من فداش بشم.. براش با کلی تاخیر تولد گرفتیم چونکه تولدش نبودن مسافرت بودن و بعدشم نشده بود ببینیمشون! خیلی کیف داره کادو که میدی خیلی مقبول واقع بشه! من براش یک ست دستکش کلاه شال گردن از هلو کیتی گرفته بودم و یک کیف کوچولوشو انقدر دوستشون دشت و انقدر باهاشون حال کرده بود که آدم کیف میکرد.. من اصلا نمیدونستم انقدر به این علاقه داره! شانسکی واسش گرفته بودم و وقتی باز کرد کادو شو یعنی چشاش برق میزد من فداش بشم! خواهر بزرگه هم که کلی خانوم و جگر شده هی بهش میگفت دانا الان چی باید بگی؟! بعد اونم صداشو نازک میکرد میگفت تنک یو ... یعنی میخواستی درسته قورتش بدی ! دیگه کلی عکس گرفتیم و کلی جفتشون دلبری کردن و دم به دقیقه هم فنقلی میرفت سایت سانتا را نگاه میکرد که ببینه الان کجاست! هر دو دقیقه یک بار میومد میگفت خوب سانتا فلان جاست بعد میره فلان جا ... خلاصه به قول مامانش الان تو مرحله ای هست که زمزمه های اینکه سانتا واقعی نیست را شنیده ولی هنوز خودشو به اون راه میزنه و صرف نمیکنه باور کنه! قربونش برم خواهر بزرگه هم که داره یک لیدی تمام عیار میشه و آدم حض میکنه انقدر هوا این فنقلی و که یک لحظه آروم و قرار نداره و یک ریز حرف میزنه را همیشه داره

برادر جون ما هم یک هفته میشه از نیو یورک آمده و خونه رو مزین کرده! مامان بابام کلی خوشحالن یعنی هممون خوشحالیم .. شبی که میومد به مامان اینا نگفته بودیم انقدر هم هفته پیش هوا بد و بارونی بود که پروازش با کلی تاخیر انجام شد یعنی به جا ساعت ۸ ساعت ۱۲ شب رسید من و شاهین فقط خدا خدا میکردیم که میرسیم خونه مامان اینا خواب نباشن! اومدیم خونه مامانم داشت آماده میشود بخواابه بابام داشت اخبار میدید.... یهو این که اومد تو بابام عین این بهت زده ها گفت تو واسه چی آمدی؟ تو اینجا چی کار میکنی!!! بعد مامان مو صدا زد و خلاصه کلی جفتشون سورپریز شدن! حالا اون شب مامانم شعله زرد پخته بود داده من برای دائیم اینا ببرم! بعد شاهین حال نداشت باهام بیاد بیرون... بارون تندی هم میومد مامانم گیر داد که منم میام تنها نری... هی من میگم مامی جان نمیخوااد بیای من یک دقیقه زودی میرم میام هی میگه نه منم میام بعد دیگه آخرش گفتم اصلا من میخواام بعدش برام پیش یایا تو نمیشه بیای ! گفت باشه خوب از اول بگو! من همش میترسیدم یهو افشین برسه و زنگ بزنه بگه رسیدم من چه جوری مامی جان و دودر میکردم خونه دائیم! خلاصه بماند که کلی قر زد... وقتی هم که بر میگشتم از خونه دائیم بهم گفتن غذا بگیرمیای خونه! منم غذا گرفتم و یک ساندویچم اضافی واسه افشین ! بعد گفتم حالا چی بگم این دو تام جفتشون گیر! بعد تا غذا رو آوردم تو گفتم خدا کنه اشتباه نکرده باشه این داشت اشتباهی به من نوشابه هم میداد که واقعنم داشت میاد!! بعد که ساندویچ رو گذاشتن رو میز مامانم گفت ای وای یک ساندویچ هم اضافه داده گفتم عیب نداره مامی جان خودتو ناراحت نکن! اشتباه کرده دیگه! خلاصه افشین و که آوردیم خونه میگه خوب واسه من فیلم بازی میکنین ها ! ساندویچ اشتباهی و این داستان ها !!! خلاصه کلی عذابشون دادیم!ا
هفته پیش هم شنبه تولد مژی بود رفتیم یک رستوران ایرانی تو ارواین که موسیقی اینا هم داره با نانی و شوهر جانش و مامان مژی کلی قر دادیم و کیک و کادو بازی کردیم یک بارون خفنی هم میومد یعنی من کور شدم تا رسیدم به آنجا از بس حواسم به جاده بود که نرم تو باقالیا یک جا هم کمی گم شدم که خانوم جی پی اس کمک کردن و راهو پیدا کردن برامون! کلا شب خوبی بود کلی قر دادیم و عکس گرفتیم و خوش گذشت!
من یک هفته میشه میرم این کار جدیده که مال سوپلایر کمپانی هست،،، و هفته دیگه هم با اینکه تعطیلیم ولی باید اضافه کاری بریم! اینجا بدیش اینه که میز و دفتر دستک خودمون رو نداریم و مثل دوران دانشجوئی که میرفتی کتابخونه همه دور میز نشسته بودن و یک لپتاپ جلوشون بود کار میکردن اینجوری! همه خیلی نزدیک به همیم و جلو در ورودی هم میز گذاشتن ما هم عینهو بدبختا نشستم! بعد با اینکه طبقه دوم هم هستیم ولی در پایین که هر از گاهی باز میشه یک سوزی میادش که نگو! یعنی من بیشتر وقتا با کاپشن نشستم! حالا زیادم دلتون برامون نسوزه! دیگه چاره ای نیست فکر کنم! کنارش هم کارخونه شون هست که یکی دوبار طولش رو گز کردیم و جم و جور و کوچیک هست ... پنجشنبه هم ناهار این روسا جدید بردن بهمون ناهار آخر سال دادن! یکیشون یک آقای فرانسوی که معمولا خیلی جدی و همش دار حال درست کردن چارت هاست (اریک) اون یکی کارش خیلی درسته فکر کنم آرمنی هست !(سمی) این دو تا مال کمپانی خودمون این یکی کمپانی هم یک آقا آمریکایی کوتاه هست که همیشه یک لبخندی داره و یا پا تلفنه یا ملت داران بهش نق میزنن! (کلیف) خلاصه اریک و سامی ما رو پنجشنبه بردن ناهار و مهمونمون کردن حالا دوشنبه بریم ببینیم دنیا دست که

چقدر طولانی شد تازه یک چیزایی هم میخواستم بنویسم دیگه حالا بعد!
خدایا یک کاری کن فردا( یعنی در واقع امروز ) اونی که من میخوام بشه بشه لطفا منو نا امید نکن!
اخی آقای عین الان تکستم کرد وقتی دورمیشه خیلی با نمک میشه
شب خوش همگی

Friday, December 17, 2010

کاشف برق

سلام سلام صد تا سلام!!
من صبح انقدر هایپر بودم که خدا میدونه فکر کنم تازه اثرات دیشب ، صبح پدیدار شده بود. ولی الان یک خواب عمیقی منو گرفته اگه یعنی من الان یک بالش داشتم! دراز میکشیدم یک بارون نم نم خوشگلی هم میاد از پنجره نگاه میکردم زیر پتو، بعد یک آهنگم گوش میدادم و لالا میکردم! حالا دلم چیزای دیگم میخواد ها ولی خوب ...
دیشب که تولد کو..کی بود رفتیم یک جا تو داون تاون که اسمش با کاشف برق (!!!) یکی هست... انقدر اینجا باحاله پنج شنبه شب ها هم یک راک بند میزنه ... ما یک بار رفتیم یکی از بچه ها آی.دی نیاورده بود راهمون ندادن! یکی از پسرا هم از این کفش های کانورس پوشیده بود اونم مشکل داشت البته!!! کلان اونجا همه خیلی درس آپ بودن دیشب هم، ولی خیلی باحاله آدم حال میکنه همه مرتب منظم با کلاسن! ما میزمون کنار استیج بود و خیلی باحال بود... بعد از این دختر بد ها که میان لباسشون رو در میارن هم میومدن رو استیج میرقصیدن البته کامل کامل نه ها!! به اندازه کافی!!! خیلی باحال میرقصیدن ولی! وقتی تند میزدن و اینا میرقصیدن تند تند خیلی باحال میشد! سارا و یایا هم هی چشم این دوست پسراشون رو میگرفتن!!! حالا خود ما دختر ها خدایی میخ تر از پسرا شده بودیم از حرکات این رقاص ها! خلاصه خیلی خوش گذشت انقدر دیگه آخرش چرت و پرت گفتیم و خندیدیم و این پسرا دید زدن این خانوم ها رو که مرده بودیم از خنده یک دختره بود یک لباس باحالی (!!!) پوشیده بودش بعد یک قدی هم داشت بیا و ببین! این کاوی داداش کو..کی یهو چشمش به این افتاد گفتش وای وای بچه ها قلبم قلبم داره وایمیسته ناین وان وان خبر کنین من مردم!!! دیگه خلاصه انقدر هیز بازی دراوردیم که دختره آخر رفت یه جا دیگه!

من از هفته دیگه احتمالا باید برم یک سایت دیگه که از اینجا هم که میام ۲۰ دقیقه دورتر هست و یعنی من کلا باید هرروز ۵۰ دقیقه یا بیشتر تو راه باشم! دوشنبه قطعی میشه ولی اینجور که بوش میاد اون یک هفته که تعطیلیم هم باید کار کنم! من و ۴ نفر دیگه ... هنوز معلوم نیست تا ببینیم دوشنبه چی میشه دیگه

من باز یک ویکند پر بار پیش رو دارم! همگی ویکند خوبی داشته باشین و هفته خوبی و شروع کنین

Tuesday, December 14, 2010

یک ویکند بسیار پر بار!ا

جمعه که از کار آزاد شدیم چونکه نانی و مژی خیلی اعصاب و روان شون از دست آدم هایی که باهاشون کار میکنن خط خطی بود گفتیم بریم یک جا بشینیم این انرجی های منفی رو تخلیه کنیم و خودمون رو واسه ویکند آماده کنیم! رفتیم یک کافه نزدیکمون که خیلی گوگوری مگوری و یک جا دنج هم بهمون دادن و کلی صحبت و گفتگو و هر چی دلمون خواست هم پشت یک عده آدم بی لیاقت (!!) سر کارمون که عده شون روز به روز داره بیشتر میشه حرف زدیم و دلمون خنک شد! دیگه من ۷ اینا خونه بودم و سرم به شدت هم درد میکرد و یکمی خو ابم برد! ساعت ۹ اینا آقای عین آنلاین بود.. کافی بین بودش گفت بیا اینجا من گفتم نمیام!! گفتش پس من بیام ببینمت؟ آخه داره چهارشنبه میره دانمارک... گفتم باشه بیا... اومدش و با هم رفتیم خیابون سوم یک رستوران / بار جدیدی باز شده خیلی با نمکه از کنارش رد میشدیم گفتم بریم اینجا؟ گفتش بریم... خیلی با مزه بود بیرونش همش سوفا بود و از این بالش ها و پشتی ها و پتو و بخاری خیلی با مزه بود خلاصه از هر دری سخن گفتیم! قرار شد وقتی برگشت تولد من و خودش و که به فاصله ۶ روزه باهم بگیریم !!! البته من بهش گفتم که شاید برم دالاس اون هفته که بر میگرده! ۱ اینا بود دیگه منو رسوند خونه

شنبه من دختر بابا بودم! البته تولد بابا هم بود! یعنی تولد بابا در واقع جمعه بود که چونکه شاهین تا ۱۰ کلاس داشت اجرا نشد! صبح با بابا رفتیم خرید میخواستیم یک چیزایی واسه خونه بخریم! رفتیم یک مغازه میز و مبل و اینا که اتفاقا صاحبش ایرانی از آب دراومد! خلاصه من و بابا جان با سلیقه خودمون یک زیر تلویزیونی و یک میز ناهار خوری(!!!) خریدیم!!! وقتی از مغازه اومدیم بیرون کلی جفتمون ذوق مرگ بودیم که چه جالب و چه زود انجام شد! بعد هم رفتیم که درخت بگیریم! امسال من اینا رو زور کردم درخت کریسمس بزاریم که یکمی این جو خونمون که از دست فک و فامیل خونه بهتر بشه! رفتیم اونجایی که باید درخت میخریدیم و یک صف نه یعنی دو صف واقعا کیلومتری بود و از اونجایی که جفتمون گرسنه بودیم و بابام هم باید میرفت دنبال مامانم از سر کار برش داره بیخیالش شدیم گفتیم فردا میایم باز

رفتیم خونه ناهار خوردیم و من و شاهین رفتیم که شاهین بره مدرسه اش... تو راهم برای بابا کادو تولدش و بخریم! میخواستیم براش رنگ روغن و بوم نقاشی و بند و بساتشو بگیریم! منم چونکه بلد نیستم این چیز ها رو باید منتظره این برادر جان میشدم این بیچارم که یک سر و هزار سودا !!! هفته فاینالش بود و هست! خلاصه خریدیم و من شاهین و رسوندم مدرسه اش و رفتم کیک هم گرفتم! دو تا هم شیرینی اضافی گرفتم!!! چونکه قرار بود برم پنرا آقای عین یک سی دی بهم بده !!!بعد دختره با مزه میگه اینا رو میخوای تا میرسی خونه بخوری؟؟؟؟ مردم از خنده یعنی من!!!گفتم نه واسه دوستمه خودم دیگه از این کیکه میخورم!!!! ولی انگار من دم رفتنش خیلی عزیز شدم! خلاصه یک ساعتی هم پیش اون بودم و عکس نگاه کردیم و یکمی هم بهم سر فراز (همون دوست جدیده!!) گیر داد!!! که انقدر چرت و پرت گفتیم خودمون مردیم از خنده! بهش میگم علی گی هست!!! بعد داشتم بهش میگفتم مثل تو که منو اذیت که میخوای کنی میگی اااااووو چه کیووت... اون همش میگه اااووو !!! بعد داشتم بهش میگفتم که علی شوهر مژی چه تیکه ای بهش انداخت اون بار دیگه مرده بودیم از خنده هی میگفتیم اااوووو ... من دیگه باید برمیگشتم خونه که یک بار دیگه مراسم خدافظی قبل رفتن و به جا اوردیم! و آخرش با کتک کاری خداحافظی کردیم !!ا
قرار بود بریم یک جا شام واسه تولد بابا! شاهین حدود ۹ اومدش و رفتیم یک رستوران فرانسوی که خیلی خیلی با نمک بود! رستوران بابای دوستش بود و ویتر هاش هم همچین از این فرانسوی جدی ها که تیکه فرانسوی وسط حرفاشون میگن! غذاشون هم خیلی خوب بود کلا خیلی جالب بود و خوش گذشت!! بعدشم اومدیم خونه و کیک خوردیم و کادو دادیم و عکس گرفتیم و کلا شب خوبی بود!

یکشنبه هم بابا و من رفتیم آخر درخت و گرفتیم یک درخت کپلی و با مزه هست و بزرگتر از اونی که فکر میکردیم ! و همچنان در حال جینگلی مستون کردنش هستیم! من و شاهین رفتیم همون یکشنبه کلی از این توپ موپ ها و چراغ و کندی کین و پاپیون و ستاره و اینا گرفتیم چراغامون البته غلط از آب دراومد مجبور شدم دیروز پس شون بدم و یک سری دیگه بگیرم الان هم درختمون نسبتا خوشگله هنوز البته کمی کار داره! دیگه تجربه اول مونه دیگه !!! راه منیوفتیم سال دیگه!

انقدر خوشم میاد از این دو ماه آخر سال انقدر هیاهو و شادی و انرژی تو فضا هست انقدر خوشم میاد مردم مثل شب عید میریزن بیرون و همه جا پر از خنده و بدو بدو بچه هاست! این هفته هم از اون هفته پر بار هاست پنجشبه و شنبه تولد داریم و وسطش هم هپی اور و خرید و یکشنبه هم که برادر جونی ما از نیویورک میاد ! و مامان اینام نمیدونن که میاد و قراره سکته شون بدیم!! اصلآ هم فکر نمیکنن بیاد... اصلآ من الانشم نمیدونم چی شد که گفت میاد! آخه امتحان برد داره بلافاصله بعد ازسال نو !!! مامانم که همش میناله آخی امسال که درخت هم داریم جای بچم خالیه! خلاصه هفته باحالی در پیش رو داریم!ا

شاد و خوش باشین همگی و کلی خوش بگذرونین!ا
and be safe!

Wednesday, December 08, 2010

جایزه بارون شدیم

ای وای موتورم کار نمیکنه امروز این مقاله لعنتی تموم شه بره دنبال کارش! از صبح نرسیدم یک دستی به سر و گوشش بکشم که امشب دیگه کاریش نخوام بکنم! یکمی زیاد شده باید کمش کنم !! نمیدونم حالا از کجاش هم بزنم!!! ای خدا بعد از ظهری یکمی به من تمرکز بده من تموم کنم بره این پی کارش

امروز انگار اینجا روز جایزه بود! صبح این رئیس پروژه ما اومد بهمون جایزه داد اولش گفت از طرف خودمه بعد خودش خندید گفت نه بابا رئیس کل داده به همه منجرها... منجر ما چونکه نیست داده من بدم بهتون!!! حالا چی بود؟؟؟ از این جا سویچی ها که یک نقطه لیزر داره یک نقطه چراغ قوه ... شرمنده کردن به خدا این روسا امسال ها به خدا ما راضی نیستیم! دیگه نیم ساعتی مثل این بچه تخس ها هی ما رو هم لیزر انداختیم هی تست کردیم ببینیم تا کجا طبقه میره از شیشه رد میشه ... شانس آوردیم کور نشدیم به خدا .... نه اشتباه نکنین ما مهد کودکی نیستیم!!! مهندس مملکتم مثلا!

بعد وقت ناهار یک مراسم تمجید دیگه بود که من اصلا حسش نداشتم که برم و نرفتم بعد یکی برام جایزه که داده بودن آورد و بهم داد! گیفت کارت استار باکس بود! من و باش که فکر کردم اقلا ۱۰ دلار دیگه بهمون دادن!!! الان چک کردم همش ۵ دلار بود یعنی من ترکیدم از خنده! به قول مستشا..ر دست گلشون درد نکنه!!! البته این بیچاره ها که خوب گناهی ندارن وقتی بهشون کمپانی پول نمیده از کجا بیارن!ا

خلاصه خواستم فقط اعلام کنم اینجا که ما امروز جایزه بارون شدیم
خواهشا یک نذری نیازی واسه ما کنین که موقع ترفیع و اضافه حقوق یعنی ۳ ماه دیگه وضع بهتر باشه!!!ا

Tuesday, December 07, 2010

خنگو..ل ها ( همون آدم های هواس پرت و میگم!)ا

کسی که فیس بوکش رو میبنده و دی اکتیو میکنه باید بیاد وبلاگ آپ کنه دیگه این حکایت منه!
من نمیدونستم که لانگ بیچ انقدر جاهای با حال داره ... من به غیر از خیابون پاین جای دیگه شو نرفته بودم! یک خیابون بعد از پاین یک جایی بود که پر از رستوران و بار و شاپ های کوچولو کوچولو بود انقدر با مزه بود ... من این شنبه شب با یکی از دوستام اونجا رفتم! اول یک رستورانی میخواستیم بریم که چونکه رزرو نکرده بودیم گفتش ۷۰ دقیقه باید صبر کنین! ما هم گفتیم باشه صبر میکنیم! گفتیم خوب میریم یک قدمی میزنیم بعد همینجوری که میگشتیم از بغل یک رستوران دیگه که اونم با مزه بود رد میشدیم پرسیدیم اینجا چقدر طول میکشه واسه دو نفر؟ گفتش همین الان میتونم بشونم شما رو!! ما هم دو تا آدم گرسنه خوب از خدا خسته رفتیم همونجا! غذامون دیگه تموم شده بود من منتظر دوستم بودم که رفته بود دست شویی بعد یک خانومه بد بخت همینجوری با قدم های محکم و استوار اومد که بره فضای بیرون رستوران ندید که اینجا باز نیست و تمامش شیشه هست با سر و همه هیکلش رفت تو شیشه! خودش که یک متر از شدتش خوردنش به شیشه هه پرت شد عقب دوستش گرفتش ... این شیشه ها هم چنان لرزید که من که همینجور بهت زده بودم که چی شد فکر میکردم الانه که بریزه رو سرم! ما هم میزمون بغل پنجره بود وای خیلی وحشتناک بود! دوستم اومدش و حالا من هم خندم گرفته بود از این اتفاق که افتاده بود و یارو اینجوری رفت تو شیشه هم شوکه شده بودم!!! دیگه رفتیم از اونجا! بیچاره دختره مستم نبود بنده خدا نمیدونم چرا نفهمید اینا شیشه هست و باز نیست!!!ا
جمعه شب با نانی و مژی و شوهران گرامشون رفتیم شارکیز هپی آور که تولده نانی و شوشو شو بعد از ده قرن اجرا کنیم.. البته اونا نمیدونستن که ما براشون تدارک تولد دیدیم! مژی کیک گرفته بود و برنامه این بود که مژی و شوهرش زودتر برسن که کیکو بدان که بعد از شام واسمون بیارن... خلاصه آقا ما شام و خوردیم و کلی خندیدیم و غیبت کردیم و مسخره بازی و این برنامه ها منم که کنار نانی زیر این بخاری ها نشسته بودم پاشدم به شوشوش گفتم بیا بشین اینجا من خفه شدم از گرما!! یعنی شرایط و خلاصه مهیا کردیم که کیک و بیارن... بعد فکر کن چی کار کردن! دختره خنگ کیک و با جعبه در بسته و شمع هاش روش اورده و میگه ببخشیدا ما اینجا تولد بازی نمیکنیم!!! یعنی قیافه من و مژی و باید میدین از زور عصبانیت که چرا اینجوری کرد این؟ خوب چرا از اول نگفت میرفتیم رستوران اون ور خیابون! و قیافه نانی و شوهرش و از تعجب که چی شده الان؟ بعد دختره میگه فندک هم نداریم اینجا !! حالا همه داران تو فضای آزاد که ما هم همونجا بودیم سیگارم میکشند ها !! یعنی من چقدر حرص خوردم خدا میدونه! دیگه نانی و شوهرش هم هی گفتن عیب نداره و ما که سوپرایز شدیم و این حرفا... ولی من تا آخرش همش دقیقه ای چند بار میگفتم، دختری خنگ گند زد ها! حالا یک ویترس دیگه هم بود که کلی باهامون دوست شد و کیک و که دید گفت چه خوشگله و ازمون کلی عکس گرفت و یعنی نمیشد عوض این خنگه این میشد ویترس ما از اول!!! حالا هی میگن نگین بلاند ها خنگن!!! هستن دیگه!! ولی خوب خاطره شد!!!ا

من برم به داد مقاله ام برسم که هنوز ۲ صفحه دیگه باید برسم !ا

روز خوبی داشته باشین

Wednesday, December 01, 2010

یک روز کاری!!!!!!ا

رییسم (همون رییس گوگولی) آمده بهم میگه نگین چقدر سرت شلوغه ؟
منم که یک قاچ پرتقال تو دهنم بود میام آب دهنمو قورت میدم تو گلوم هم گیر میکنه!!! بعد هم من خندم میگیره از این سوال که چقدر مشغولی هم اون ( آخه تو که میدونی هممون بیکاریم !!!! ) و کله ام و تکون میدم که یعنی کاری ندارم به اون صورت
میگه آزادی ها؟
....
انگار برام کار پیدا کرده از این آوارگی در بیایم آخر سالی!!!! ا خدا بخواد سه هفته دیگه مونده تموم شه امسال! امیدوارم بعد سال نو یکمی بهتر بشه

به این چیزای آب که یک طرفش داغه یک طرفش سرده چی میگن؟ همونمون خرابه من از بعد از ظهر فهمیدم ...الان من یک ۲-۳ ساعتیه تو کف چایی هستم ! خوب شد صبح از پایین قهوه گرفتم ها

یک آقاهه اومده سراغ این پسر جلویمو میگیره میگم بهش هستش ولی من نمیدونم کجاست.. به پسره که اون ورم نشسته میگم آ.ر.سن هست آره ؟ با من و من میگم آره ...یارو میگه اوه اوکی و میره! بعد که میره یک نگاه به میزش میندازم خیلی مرتب منظمه ... کنگ بهم میگه آرسن رفته فکر کنم! نمیادش منم نمیدونم کی میدونه کی نمیدونه!!!.. بعد ش دوتا مون میخندیم! خوب کلا ما همیشه به این آرسن بیچاره میخندیم!! تفلکی .... میگم خوب این که دوباره نمیادش عیب نداره ... میگه نه بابا! هی هم میخنده!!!!ا خدا عاقبت این کمپانی و به خیر کنه