Monday, March 22, 2010

سال نو مبارک!
من زیاد تو حس سال جدید نیستم نمیدونم چرا.. خیلی سعی کردم حال و هوامو عوض کنم دو سه روز قبل از عید کلی واسه خودم خریدهای جینگلی مستون کردم حتی بر خلاف هر سال خودم سفره عید و چیدم و خلاصه سعی کردم که اونجوری که باید باشه بشم ولی نمیدونم به قول اینجا یی ها انگار یک چیزی کم بود! چی نمیدونم! به هر حال امیدوارم سال خیلی خیلی خوبه واسه هممون باشه و هر کی به هر آرزویی که داره برسه...ا
روز عید خونه عمو جان مهمون بودیم یک سری از فامیل ها از شهر های مختلف هم خودشون را رسونده بودن خلاصه مهمونی خوبی بود و ما کازین ها بعد از مدت ها دیدار تازه کردیم و خوش گذشت... به باباهامون که خیلی بهشون خوش گذشت بسکه هپی استایل مسائل مملکتی و حل کردن مادر ها هم مشغول مسائل خودشون بودن!!اونایی هم که بچه کوچیک داشتن همش دنبال اونا بودن که تو استخر نیفتن... بیچاره ها !! بچه ها هم که انگار زمین دو پیدا کردن وروجک ها عین فشفشه از این ور به ون ور از اون ور به این ور! اخر شب عمو اومده میگه نگین جان تو که میتونی رانندگی کنی!!! به شوخی گفتم عمو جان مگه قرار نیست ما بمونیم اینجا امشب؟؟ تازه ما با بچه ها میخوایم بریم قلیونی!!! اونم بنده خدا گفت بمونین خوب !!! بعدشم کی میگه این لوازم لهو و لعب بده؟ من با یک سری از کازین هام که عمری با هم حرفی نداریم کلی صله ارحام (( به قوله دوستم )) به جا اوردیم و خندیدیم و رقصیدیم عکس گرفتیم !!!
یکشنبه هم از اون روزهای لیزی بود و تقریبا همش به تلفن بازی و خواب گذشت!
دلم میخواد تو سال جدید کلی اتفاقی خوب بیوفته هم واسه خودم هم واسه همه دوستام...دلم میخواد هممون به هر چی که تو دلمون هست برسیم... دلم میخواد دوستای خوبی که دارم همیشه دور و برم بمونند و بتونم هر کاری از دستم براشون بر بیاد بکنم... دلم میخواد بیشتر محبت کنم بیشترقدر کسانی که دارم را بدونم بیشتر مواظب خانوادم باشم ... بیشتر به مامان و بابام محبت کنم بیشتر با برادرم وقت بگذرونم..سعی کنم بهتر بفهممش قبل اینکه باهم بحثمون باشه که البته خیلی کم اتفاق میوفته .... دلم میخواد فکر های منفی که میاد و میره از مغزم دور بریزم یک جا تو گورشون کنم و تحت هیچ شرایطی بهشون دیگه فکر نکنم! سعی کنم ببخشمش با اینکه هنوزم برم سخته بخشیدنش... سعی کنم براش آرزوی خوشبختی کنم که برام سختر از حتی بخشیدنشه و هنوز متاسفانه نمیتونم با اینکه واقعا اونم بی تقصیر بوده! ایشالا سال خیلی خوبی واسه هممون باشه سالی سرشار از موفقت و شادی و سلامتی و خوشبختی و پول زیاد .... عید همتون مجددا مبارک!

پینوشت ها
در راستای مهمونی:
هر وقت دختر عمو مامانم و میبینم وحشتناک یاد خالم میوفتم! طرز حرف زدنش راه رفتنش مدلش کلا... دلم واسه خاله کوچیکم بی نهایت تنگ میشه هر بارم میام خونه بدون استثنا به مامان اینا میگم وای مرجان چقدر مثل خاله هست!!! مخصوصا که یک دختر و یک پسر هم دقیقا هم سن و سال بچه های خالم داره.. حالا جالبی قضیه این بود که پسر عمه مامانم هم اومده بود از ایران با زن و بچش ... این پسر عمه هم از کشته مرده های پرو پا قرص خالم بودش که خالم همیشه واسه من تعریف میکرد که میومده به بابا بزرگم التماس میکرده !!!! ولی خالم راضی نمیشده... از بس که مامان پسره ... هست! ..زنشم خیلی خانومه ..ولی از بس مامان پسره یعنی عمه مامانم اینا ... هست اینا همیشه از خانواده طرد بودن بیچاره ها..فقط همیشه عید ها که ما خونه مامان بزرگم اینا بودیم میومدن دیدن بابا بزرگم همچنان! حالا انگار مدتی مادر و پسر آشتی کردن و اینا آمدن امریکا واسه تعطیلی عید و خانواده ظاهرا حق داره با اینا رفت و آمد کنه!!! !!.این پسر عمه هه چونکه همسن داییم بودش و همیشه با دائیم با هم میپلکیدن من و بد جوری یاد دائیم مینداخت و از اون طرفم هی تو دلم خالم و فحش میدادم اگه زنش بودی الان اینجا اومده بودی پیش ما!!!! فک کن!!! یعنی اگه این زن و شوهر از افکار درونی من با خبر میشدن در حالیکه من لبخند میزدم و با خانومه حرف میزدن یا با آقاهه صحبت میکردم چه قدر ابرو ریزی بود!!!!!

Saturday, March 20, 2010


سال نو همگی مبارک باشه... واسه همتون بهترین آرزوها را در سال جدید دارم... امیدوارم این سال جدید سال صلح, دوستی, صمیمیت, همدلی, برکت و شادمانی واسه همه شما دوستان گلم باشه....ا

Sunday, March 14, 2010

فکر کنم امتحانم زیاد خوب نشد نمیدونم یعنی اصلا چه کردم... انقدر خسته بودم که وقتی تموم شد اصلا بهش حتی فکر نمیخواستم بکنم... بعدشم دیدم همه انگار گند زدن! بعدشم یک سوالایی رو انگار اطلاعات کم داده بود یعنی فکر میکردم شاید من بلد نیستم .. ولی بعد امتحان دیدم همه همینو میگن ! خود استاد هم که نبودش... رفته بود کنفرانس و تی ای سره جلسه بود گفتش هر فرضیاتی در نظر میگیرین بنویسین! خلاصه بلاخره تموم شد و بنده الان در اسپرینگ برک هستم!!!
بعد امتحان با آقای عین حرف زدم گفتش بیا اینجا... منم خسته.. هی لوس کردم خودمو که من خستمه.. ولی آخرش رفتم پیشش!!! طبق معمول فیلم دیدیم ولی من با تمام خستگیم تا آخرش بیدار بودم و نخوابیدم! که باعث تعجب بود!ا
خدا وکیلی یک فیلمی هم بود که بیشتر شبیه داکیومنتوری بود! آخراش به نتیجه نمیرسید منم خسته شده بودم دیگه به آقای عین میگفتم علاف این فیلم شدیم ها! ولی بدم نبود!! بعدشم از اون اصرار که بمون همینجا منم دیدم اصلا نا ندارم رانندگی کنم همونجا موندم! صبح با هزارو یک بدبختی پا شدم ولی خوشحال از اینکه بلاخره جمعه هست و میدترمی هم در کار نیست! البته ده بار شب از خواب پریدم همش خواب میدیم از امتحان جا موندم!!(زمان بندی خوابه یکمی غلط بود!!!)ا
جمعه بعد کار رفتم خونه و خوابم برد آقای عین هم کار میکرد و منتظر بود که من بیدار شم بریم یک کاری کنیم! ( البته به اصرار من!!!) رفتیم باز شهرزاد ته چین گرفتیم و رفتیم لب آب خوردیم! یک حالی داد! بعدشم رفتیم کمی خیابون گردی کردیم! رفتیم سان. ست یکمی بالا پایین کردیم و بعدشم رفتیم رودئو درایو و متر کردیم! برگشتیم خونه و بازم فیلم دیدیم!!!! این فیلما رو من نمیدونم این از کجا پیدا میکنه... اولش که میخواست فیلم ساینس فیکشن بزاره من هم گفتم قربونت من این کاره نیستم بذار با همین فیلمی معمولی سر کنیم... این یکی فیلم که دیدیم بدک نبود ولی همچین قشنگم نبود! صبح هم من بیچاره باز باید میرفتم سره کار! روز شنبه!!!ا
یک برنامه که باید لود میشد هنوز نشده بود و همه داشتن کارهای تموم نشده رو میکردن همه هم یک جورایی بودن از اینکه الکی پاشدن اومدن ولی خوب چاره نیست دیگه همینه که هست! بعد کار من رفتم دو تا ساندویچ گرفتم از ساندویچیمون(!!!) و رفتم پیش آقای عین! دیگه کولاک کردیم این هفته خیلی زیادی شد دیگه !!! حالا میدونم این باز قات میزنه انقدر ما وقت با هم گذروندیم! بهشم گفتم! رفتیم باز دریا خیلی سرد بود به ماشین پناه بردیم و غروب و نگاه کردیم و خیلی باحال بود
راستی چه الکی الکی امسال هم داره تموم میشه من اصلا حس حال سال جدید ندارم... عمو مامان یک مهمونی گنده گرفته همه رو دعوت کرده همه دارن از جاهای مختلف میان! خلاصه کازین مازین ها رو بعد کلی وقت باز میبینیم!
کاشکی فردا تعطیل بود من احساس میکنم که اصلا این ویکند استراحت نکردم! امروز یاسی از تگزاس اومد رفتم دنبالش میدونی بعد چند وقت ما همو دیدیم؟ واقعا باور نکردنیه! این چه زندگی به خدا ما واسه خودمون درست کردیم! انقدر خوب بود انقدر درد و دل کردیم انقدر حرف زدیم دل من که خنک شد به خدا ... دلم واسه حرف زدن باهاش لک زده بود
این هفته خوبه چهارشنبه سوری بعدشم عید ... مدرسه و همورک و این مزخرفاتم تعطیل! ایشالا به همتون خوش بگذره... هنوز زوده بگم ولی پیشاپیش سال نو مبارک

Sunday, March 07, 2010

چونکه من تصمیم کبری گرفتم که زود زود اینجا رو آپ کنم واسه همین گفتم الان اینجا بنویسم و برام دنبال کارم! این هفته فکر کنم تا تموم بشه من سر بالا بشم آخه میدترم دارم پنجشنبه و هنوز حتی شروع نکردم! و یک استرس عجیبی دارم که بیا و ببین! کار هم که زیاد و نمیشه دودر کرد... من کی درس بخونم... دیروز هم حتی رفتم سر کار با کمال بی میلی و مجبوری ای و تا ۲ اونجا بودم! چونکه شبش هم مهمون داشتیم دیگه منم قید درس خوندن دیروز و زده بودم و بعد کار هم رفتم پیش آقای عین! سبزی پلو با ماهی پخته بود!!! به به چه پسر هنرمندی!!!! واقعا خوشمزه پخته بود یا شایدم من خیلی گشنم بود ( بدجنس بازی!!!) نمیدونم خلاصه خیلی چسبید! بعد غذا تصمیم گرفتیم که فیلم ببینیم! من گفتم بیا فیلم ایرانی ببینیم ...همینجوری داشتیم تو نت.فلیکس نگاه میکردیم ببینیم چه فیلم های ایرانی داره! (من نمیدونستم نت.فلیکس فیلم ایرانی هم داره!ایول!) که آقای عین گفت یین فیلم و دیدی؟ لا-کپشت -ها- پرو-از میک-نند!؟ منم گفتم نه شنیدم خوبه... همینو بذار ببینیم ... خلاصه مشغول دیدنش شدیم! فیلم که باید زیر نویس و میخوندی چونکه من نمیدونم چه زبونی بود کردی بود ترکی بود یا چی بود... بعد زیر نویس هاشم خیلی سریع میرفت! ایناش که هیچی... ولی یک فیلم ناراحت کننده واقعی و دردناکی بود! که من بیشتر فیلم در حال کنترل خودم مبنی بر گریه نکردن بودن و آقای عینم جدی داشت فیلم و دنبال میکرد و بر خلاف همیشه یک کلمه حرف نزد... فقط هر از گاهی یک نگاه به من میکرد ببینه در چه وضعیتیم!! ولی دیگه نیم ساعت آخر فیلم من از کنترل خارج شدم همین جوری گریه کردم و آقای عین دستمال میداد و منو ناز و نوازش میکرد و دلداری میداد که گریه نکن!!!! البته عوض اینکه دلداری بده میگفت اگه فیلم آمریکایی بود دعوات میکردم باز داری گریه میکنی ولی این خیلی واقعی هست آخه!ا من واقعا دیگه دست خودم نبود خیلی اعصاب آدم خرد میشد و دلش کباب میشد
خلاصه آقای عین که از فیلم خوشش اومد! منم همین طور... ولی خیلی تاثیر گذار بود... دیروز همش صحنه های فیلمه تو مغزم میومد و میرفت! فیلم جدیدی نیست ولی اگه خیلی تحت تاثیر قرار میگیری به نظر من نبینین!! بعد از فیلم هم همش داشتیم میگفتیم که صد-ا-م و خیلی الکی الکی کشتن! باید زجر کشش میکردن بد میکشتنش! خدا لعنتش کنه!ا
دیگه من ۶ اینا اومدم خونه و و دایی جان اینا اومدن اینجا و کلی حرف و صحبت کردیم و فیلم های سفر ایران منو دیدیم و مرور خاطرات کردیم!ا
من دیگه بهتره برم سر کتابام! خدا بهم رحم کنه این هفته منو از دعاهای خوب خودتون غافل نکنین!!!وضاعم خیلی خرابه!
ا

Monday, March 01, 2010

از صبح که بنده اینجام ( سر کار) دارم سعی میکنم که تمرکز کنم دو کلوم درس بخونم نمیشه! ماشالا این سه کله پوکم ول کن معامله نیستن سرویس کردن من رو... من بیچارم که فارسی میفهمم مجبورم این هدفون رو بزارم که نشنوم این مزخرفاتی که میگن ! خوب مجبورمیشم آهنگ گوش بدم نمیتونم همزمان مطلب هم بفهمم !!! سه بار یک صفحه رو خوندم نمی فهمم :(((ا
جمه هپی اور انقدر خوب بود جایی بس رومانتیک رفتیم... ما سه تا انقدر رومانتیک رومانتیک کردیم دیگه واسه هر چیزی که اگه واقعا رومانتیک باشه جریان یک "واقعا" قبل رومانتیک باید بگیم! نانی هم اومدش و من و مژی کلی ذوق کردیم و خوشحال که داره برمیگرده! کلی جوک گفتیم و خندیم و مسخره بازی و خودمونو به مست و ملنگی زدیم! و خیلی خوش گذشت بعدشم رفتیم یک فیلمی که جمعه درومده بود که جونمون بالا اومد که تموم شد! ملت سینما الکی همش میخندیدن!!! من و نانی و مژی هی ساعت نگاه میکردیم که تموم بشه! همش فحش میدادن!!!! !! نانی وسط فیلم از شوشوش پرسیده خوبه فیلمه؟ اونم گفته بود آره بد نیست! بعد برگشته به ما میگه ممد میگه خوبه فیلمه! من الان میخوام همه موهای کلمو بکنم این میگه خوبه!! کلی خندیدیم! خلاصه شب خوبی بود

شنبه هم برادر جان از نیویورک اومدش و رفتیم اوردمش خونه و کلی حرف و صحبت این برنامه ها ناهار که خوردیم من رفتم یک سر پیش آقای عین براش لوبیا پلو بردم که مامانم درست کرده بود:)) با ترشی... نمیدونم چی ترشی و خورد که یهو انگار خیلی سوخت!!!! حالا ترشی اصلا هم انقدر تند نیست ها! هی گفت چی بود توش؟ هر چی من میگم بابا این زیاد تند نیست! مامانم خودش نمیتونه خیلی تند بخوره ولی اینو میخوره! خلاصه فکر کنم شاید مثلا فلفل درسته اش را خورده بود!!!! بعدشم باهم یک فیلم دیدیم که دست کمی از فیلم جمعه نداشت!!! آخرش به این نتیجه رسیدیم بهش فکر نکنم چونکه واقعا بی معنی بود!!! بعدشم امدم خونه با مامان اینا رفتیم مال من یک ساعت دیدم در بدو ورود خوشم اومد و سه سوته خریدمش ! تا حالا به این سرعت ساعت نخریدده بودم خدایی! بدش برادر جان هوس برگر "این. اند. اوت "کرده بود رفتیم براش گرفتیم ندارند خوب تو شهر به اون گندگی!!!
یکشنبه هم ناهار رفتیم شهر.ز.ا.د و بعدشم یک خورده گشت و گذار شبش هم که اختتامیه الیمپیک و دیدیم! خدایش این کانادایی ها خودشونم باورشون نشد که هاکی را بردن ها! داشتن میباختن بندگان خدا! خیلی خدایی ضایع بود اگه میباختن!

آیا من برم جیم یا برم خونه به درسام برسم! مساله این است!
خدایا رحم کن مشق های این هفته هم به خیر بگذره!

Friday, February 26, 2010

کمی تا قسمتی قر و قاطی
منتظرم این دو ساعته بگذره که قراره با بچه ها بریم هپی اور ** بعدشم بریم سینما تا برنامه شب این باری که میریم هپی آور شروع بشه!!! مارتینی جان آماده باش دارم میام!
من خیلی هایپرم این هفته من به این نتیجه رسیدم اونایی که کار نمیکنن فقط درس میخونند خیلی وقت زیاد دارن کاراشونو کنند مثلا من این هفته همش سر کار مشقامو کردم فرتی زودتر از موقع هم تموم شد! حالا نکه اصلا هم کار نکردما ولی خیلی کم دیگه! شد در کل ۱۵ ساعت بقیش یللی تللی و جلسه !!!
هفته دیگه این پروژه شروع شه ما بیچاره میشیم از دیروز تا به حال دو تا جلسه اضطراری داشتیم! آقا معلم میخوان مطمئن باشن ما کجای ماجرا قرار داریم خدایا یک کاری کن زیاد حرص نده من حوصله شکایات ندارم! ا
امروز وقت ناهار رفتیم یک واک واسه بیماری های قلبی! بهش میگن هارت واک ... ۴ تا بلوک رفتیم پایین سه تا بلوک به چپ یک مربع طی کردیم تا برگشتیم! ( مستطیل ببخشید ظلع هاش برابر نیست که مهندس !!!) در کل شد نیم ساعت
فردا هم برادر جان میاد از نیویورک آخجوون خدا کنه یک کار فانی بکنیم تا هست البته من باید ویکند بعدی واسه میدترمم همش درس بخونم
خدا کنه امشب بارون بیاد وگرنه واسه این برنامه ای که بهمش زدم خیلی دلم میسوزه! یک پارتی رو قایق بود با دی جی و موزیک و شام از ۸ تا ۱۲:۳۰ امشب! ولی انقدر همه جا گفتن امشب بارونی و... که ما بیخیالش شدیم! به خدا اگه امشب برون نیاد این هوا شناسی رو من سو میکنم!
یکی از دلیل هایپر بودن امروزم اینه که صبح با پسر عمه ام ایران حرف زدم! فنقلی داره داماد میشه ولی خیلی آبرو ریزی بود آخه من از وقتی از ایران برگشتم به یک سری از فامیلایی که کلی هم بهشون زحمت دادم زنگ نزدم و اینم اونجا بود و داشتن شیرینی نامزدی شونو درست میکردن! ! وای خیلی آبروریزی بود هی بهش میگم انقدر نگین نگین نکن! نفهمند منم!!! میگه وا تو نگینی داری از ال ای به من زنگ میزنی باید بگم!!! قربونت بشم دومادیت مبارک ففنقل!
ویکند خوبی داشته باشین
!

Thursday, February 25, 2010

رئیس جون داره از اون ته راهرو میاد ... اینجا ملت هر وقت همو ببینن میگن های(سلام) چطوری!اگه سلام نکنند یه لبخند میزند دیگه ... دیدم داره دستاشو تکون میده و نیشش تا بنا گوش بازه بدو بدو میاد بهم میگه
--I got your friend back!
---my friend? who?
-- yeah Nani is coming back
---oh yeah?? are you serious?
--- yeah .. she accepted the offer and now she just needs to give us her start day!
--- omg i am so happy! you are not kidding ha?
-- no! we needed her back :-)
خلاصه اینکه نانی نرفته برگشت.... آخجون... خیلی زجر بود بدونش
ا--بهش مسج زدم : چاک (رئیس جون) الان بهم گفت داری بر میگردی! راسته؟؟ میگه: ااااه گفت ؟؟؟ میخواستم روز اولم سوپرایزت کنم! بیام باهاتون ناهار بعد بگم میام بالا!!! کلی نقشه کشیده بودم همه را به باد داد!!!!! من: ای بدجنس! چطور میتونستی این کارو با من کنی!!!ا نانی: هاهاها!!! فعلا برو ببین کیت کت اردر دادن؟ دارن!؟ نیام ببینم کیت کت ندارین ها!!!! آخجوووون!ا

Tuesday, February 23, 2010

سر کار
نانی دو هفته هست که رفته سر یک کار جدید یک شرکت خوب ... آخه نانی اینجا کار آموز بود و این منجر ها هم انقدر دست دست کردن که نانی کار خوبی پیدا کرد و رفت و دست اینا رو گذاشت تو حنا! دل من که خنک شد!!! هر چند دلم واسش وحشتناک تنگ شده! دیگه کسی نیست بیاد با من بعد از ظهرا کیت کت و لواشک بخوره! و الکی بخندیم یا از دست جناب حرص بخوریم! بعد بگیم بابا این دیوونست بیخیال!!!یا آقا معلم رد شده و بهمون لبخند ملیح بزنه! از وقتی رفته خیلی ها سراغشو از من میگیرن! که ازش خبر دارم یا نه همه هم ابراز خوشحالی میکنن که بعد از فارغ تحصیلش کار خوبی پیدا کرده! منجر سابقش همچنان به من و مژی میگه میخواد نانی و بر میگردونه! یک بار مژی بهش گفت آخه حیف بود نره و این موقعیت و از دست بده اینجام که همش وعده وعید میدادن بهش!!!! راست میگه ... خلاصه من حسابی ساکت شدم! و زیاد دیگه شلوغ بازی در نمیارم! البته مژی هنوز هست ولی بعضی روزا که مثل امروز سرش خیلی شلوغه کسی نیست من بهش غر بزنم!!! خلاصه جای نانی جونم بد خالیه .... ا
پراجکتی که روش کار میکردیم رفته واسه چک و ما تا شنبه که پراجکت جدید را شروع کنیم یک جورایی بیکاریم! من سعی میکنم درسام و بخونم!!!!ا
در راستای نبودن نانی امروزداشتم میرفتم کافی بگیرم یکی از هم تیم هام منو دیده میگه "های نانی!" گفتم های تا امدم بگم من نگینم نانی نیستم!! گفت ساری منظورم نگین بود ... یکی از پسرای تیممون بود اونجا گفت بذار ۲ هفته بگذره بعد اسم ها رو اشتباه کن! دختره میگه نه زود فهمیدم خودم درستش کردم!!! البته این اتفاق که اسم من و نانی و مژی اشتباه بشه چیز جدیدی نیست!

Tuesday, February 16, 2010

تو ی حالته سر در گمی هستم نمیدونم چرا!!!ا
خیلی جالبه جدیدا هر وقت بین منو آقای عین یک چیزی پیش میاد خود به خود حل میشه خودش! بدون هیچ سعی و تلاشی از دو طرف! خیلی بده ها ولی خوب اینم یک مدلشه دیگه!ا تمام هفته پیش مریض بودم واقعا روم نمیشود به رئیسم بگم نمیتونم بیام سر کار! فقط هم یک روز از تعطیلی های مریضی برام مونده بود! ریسم گفت نیا! کلی هم کار رو سرم بود گفتم چهارشنبه نمیرم که پنجشنبه بهتر میشم که به جلسه ها برسم! ولی پنجشنبه هم نرفتم... یکمی بهتر بودم ولی همه مشق هام مونده بود و نمیدونستم چه خاکی تو سرم کنم! سر درد و آب ریزی هم که ولم نمیکرد این شد که پنجشنبه هم نرفتم ولی دریغ از یکم استراحت همش داشتم درس میخوندم حل میکردم اکسل شیت اپدیت میکردم و این چیزا ولی به نظرم حالم خوب بود دیگه حتی کلاسمو هم آنلاین دیدم بعد از کلاس با یایا رفتیم کافی بخوریم! بعد از فکر کنم ۲ هفته یایا و دیدم ! خواستم بگم نریم اونجا ولی رفتیم! آخه جای دیگه تا ۱۲ باز نیست! خلاصه آقای عین هم اونجا بود با همون پسره که صد بار وقتی با منه یا زنگ میزنه یا تکست میکنه ! اولش ندید ما رو یایا میگفت میخوای بریم؟ من گفتم نه! بلاخره بعد از بیست دقیقه دید مارو اومد پیش ما! سلام سلام ... اصلا انگار نه انگار .... گفت خوبی؟ گفتم آره
...
من و یایا دورآتیش نشسته بودیم و کنارمون جا نبود اون و دوستشم کنار یک هیتر وایستاده بودن و داشتن گرم میشدن! که بغلی های ما رفتن اونام نشستن کنار ما!!! منو به دوستش معرفی کرد و خلاصه مشغول حرف شدیم که یهو گفت اوه امشب شب دونفری تونه؟ یاسی با خنده گفت بله با اجازه شما! گفت پس ما خلوت تونو بهم زدیم؟ گفتم نه اشکال نداره!!! بعد از یکمی اونا هم مشغول حرف زدن شدن و من و یایا هم همینطور! هر از گاهی هم یک سخنی یا اون میگفت یا دوستش! دیگه داشت اونجا تعطیل میشد! آقای عین گیر داده بود بعدش کجا میرین ؟ هی من گفتم نمیدونم!! یایا که از اول که امده بودیم میگفت بریم دبلو من هی منصرفتش کرده بودم ... گفتم میخوای بریم دبلیو؟؟ یایام از خدا خواسته گفت بریم! به آقای عین گفتم میخواین بیاین شما هم ؟ گفتش آره میام! ای بابا تعارف زدم ها نه که پاشو بیا که!!! به یایا گفتم به دوست پسرش زنگ بزنه که اونم بیاد که نیومد بنده خدا خواب بود
رفتیم اونجا نشستیم به صحبت و مشروب خوردن! منم با وجود مریض بودنم! ۲ تا مارتینی خوردم! یایا رفت دست شوئی.. آقای عین: اون ورش هم مثل اینجاست؟ من : نه یکمی فرق داره! آقای عین: بیا بریم ببینیم! من: من که دیدم خودت برو ببین! آقای عین یک نگاه عاقل اندر سفیه میندازه که یعنی پاشو! من هم بیخیال فقط لبخند بی تفاوتی بش میزنم! بلند میشه خودش میره یک دور میزنه ... دوستش میگه چند وقته شما همو میشناسین؟ من: تقریبا داره میشه یک سال! دوستش اوه واو! من: بله !!! همون وقت آقای عین بر میگرده و صحبت نا تموم میمونه! یایا هم میاد و یک ذره حرف و صحبت و دیگه ساعت ۲ شده باید بریم! دم در باربرای بارصدم میپرسه ماشین اوردی؟ منم برای بارصدم میگم نه! یایا ماشین اورده!... اوکی!.... به صورت نصفه نیمه همو بغل کردیم! دوستش که سرش گرمه میگه اخی چه کیوت!!! آقای عین هیچی نمیگه ولی ولم هم نمیکنه که برم باز بهم میگه نمیای برسونمت؟ من باز میگم نه مرسی یایا تنهاست! میگه باشه.... داریم سوار ماشین میشیم یایا میگه باهاش برو اگه میخوای! میگم نه نمیرم که آدم بشه ! خیلی پرو شده!!!!! یایا میگه آفرین....ولی من تو دلم با همه وجودم دلم میخواد الان باهاش برم!! ولی میدونستم برم شب خودمو خراب میکنم!!! رسیدم خونه زنگ زد باهاش حرف زدم... میگم میدونی من از دست توناراحتم ؟ میگه نه نیستی ...میگم هستم .. میگه آخه تو که منو میشناسی دیگه ... میگم نه... خیلی ناراحتم از دستت ... میگه نه نباش من نمیخوام تو ناراحت باشی... پاشو بیا اینجا حرف بزنیم از اینجا صبح برو سر کار یا نه اصلا نرو! ... نه نمیخوام... آقای عین : بیا... من: نه .....من دارم اشتباه میکنم! اون: نگو اینجوری! .... من در حالی که صدام دیگه در نمیاد و خیلی هم خوابم میاد : خیلی خوابم میاد بعد حرف میزنیم ... باشه بخواب حرف میزنیم!

صبح که بهم تکست زدیم میگه رفتی سر کار؟ حالت خوبه؟ منم با خودم فکر میکنم نه این کلا فکر نمیکنه که من از کاراش ناراحت شدم! یعنی اصلا به مغزش نمیاد ... خوب دوست دختر دوست پسر نیستیم که من دلیل نداره ناراحت باشم! من برای چی باید نگران بشم؟ خوب دفعه بعد میگم به درک به همین راحتی! این کارش ناراحتم میکنه اگر چه بیشتر اوقات به شدت این دفعه نیست و فورا به خودم میگم نگرانیت چایی نداره! ولی خوب بعضی وقتام اینجوری میشه... از طرفی وقتی باهاش هستم انقدر به جفتمون خوش میگذره انقدر فان داریم انقدر میگیم و میخندیم و مسخره بازی در میاریم که واقعا وقتی با همیم خستگی هفته از تنمون در میره از طرفی علت کارش و میدونم میدونم که نمیخواد به هم وابسته شیم که اصلا نه از طرف اون راه داره نه من و احساس میکنم خودشم یک جورایی وابسته شده.... با وجود همه گنده گویی هایی که میکنه بعضی وقتا !!! خلاصه که بازی عجیب غریبی.... نمیدونم
!

Sunday, February 07, 2010

یه روز بی حس!ا
تقصیره تو نبود ولی
من نگران شدم
من گریه کردم
من ازت انتظار داشتم
آره شاید هم بهت عادت کرده ام
همش اشتباهه محبتت مهربونیت سادگیت صداقتت ساپورت هات حرفات همش
بازم میگم تقصیر تو نبود
فقط میگم حیف که یا نمیفهمی یا خودتو به نفهمی میزنی!ا
شایدم به عاقبتش فکر میکنی
سرم درد میکنه
نمیخوام دیگه
بسه