من مجددا عينكي شدم واسه اين كه بنده از صبح تا شب به مانيتور زل ميزنم موقعيت كاري ايجاب ميكنه خوب ... ولي همچنان از زدن عينك خودداري كرده فقط موقع رانندگي ميزنم :)) بعد ديروز با دوست جان رفتيم شام بعد من دير رسيدم يك باره از سر كار رفتم دم خونه اون برش دارم و نتيجه اين شد كه من راننده شدم با عينك زيبام :)) بعد كه رسيديم و شام و خور ديم اينا سرم به شدت درد ميكرد:(بهم ميكه اين مال اينه كه هي عينك و ميزاري بر ميداري... ميگم خوب نميخوام عادت كنم دوستش ندارم ... ميگه بهت مياد بزنش مثل خانوم مهندس ها ميشي فردا ديدي منجر شدي ها :))) ميگم خوب تو خودت جرا نمي زني؟؟ ميگه چشام ريز ميشه :)) من: خوب منم نميخوام چشمام ريز بشه :(( يعني چشمام ريزه الان؟؟ ميگه نخير چشم هاي شما درشته با اين چيز ها ريز بشو نيست :))) من: واقعا ؟ اون: بعله معلومه:))) خيلي حال داد اين كامپليمنت با اينكه من كه واقعيت و ميدونم :))) ولي من بازم از عينك زدم مياد و حاضر نيستم دوباره عينك بزنم :(
Wednesday, November 28, 2012
Saturday, November 24, 2012
يك شب خوب
ديشب همه باهم رفتيم سوشي و بعدش يك بار نزديكاي خودمون انقدر همه با ساكي و ابجو خوشحال بوديم كه خدا ميدونه يعني وقتي يايا و كوكي و دوست جديد من اومدن ماها كلا شاد بوديم :)) حالا اين دوستاي منم اين دوست جديد را بار اول بود ميديدن افتاده بودن سوال جواب كردن باهاش و سر به سرش ميزاشتن اونم همش ميخنديد تا اينكه برادر جان هام و كوكي و سارا شروع به حرف باهاش كردن و بعدم رفتيم سيگار و طرف كمي نجات يافت :)) يك مه قشنگي هم ديشب بود و خلاصه شب خيلي خوبي بود.
Posted by Nene at 10:39 AM 0 comments
Saturday, November 17, 2012
روز تعطيل ما
برادرش اومده اينجا واسه ويكند و قرار بود بره امتحان بده ، قرار شد ما هم بريم با هم يك جا صبحانه! اينجايي كه رفتيم خيلي كوزي و با مزه هست و كنار ديواراش كتابخونه هست :-) صبحانه را خورديم و داشتيم فكر ميكرديم بريم قدمي بزنيم ( نم نم بارون هم ميامد ) كه يهو برادره زنگ زد!! سيستم كراش كرده بود و نتونسته امتحان بده :) طفلك از يك شهر ديگه هم اومده!! خلاصه ما هم جور و پلاس و جم كرديم و اون رفت دنبال برادره منم رفتم خريد :))
Posted by Nene at 1:55 PM 0 comments
Tuesday, November 13, 2012
تفاوت
وقتي هميشه بوي فرندهات ازت بزرگتر بودن و حالا كسي كه باهاته هم سنته ميفهمي كه دليل
داره كه ميگن اختلاف سني لازم كه نه واجبه !!!!ا
Posted by Nene at 8:30 PM 1 comments
Thursday, August 09, 2012
شکستم
Posted by Nene at 11:19 PM 4 comments
Tuesday, August 07, 2012
Posted by Nene at 10:46 PM 0 comments
Tuesday, June 19, 2012
حیف
Posted by Nene at 4:15 PM 1 comments
Thursday, June 14, 2012
این روز های من
Posted by Nene at 12:36 PM 1 comments
Thursday, May 31, 2012
کازین خانوم ما که نیامد ویکند ولی خوش گذشت همش در حال این ور اون ور رفتن و بخور بخواب کلا خوب بود!ا
یک شبش هم رفتیم یک پارتی ایرانی... اونم ای بدک نبود دوست پسر یایا نیومد دوستامونم نیومدن خودمون دو تا هم نمیخواستیم بریم ولی رفتیم! کلی قر دادیم همشم آهنگ های قدیمی میزاشت شب خوبی بود! دوشنبه هم همش به خواب گذشت و تمیز کاری و آماده شدن واسه سه شنبه...ا
یک چیزی دیگه هم میخواستم بنویسم ولی دیگه حسش نیست باید برم جیم .... راستی گفتم که در ۴ ماه گذشته من ۱۵ پوند کم شدم ؟؟ :)) نگفتم؟ خوب حالا میگم! ا روز خوبی داشته باشین! ا
Posted by Nene at 5:26 PM 0 comments
Thursday, May 24, 2012
اینم از این
مژی و علی رفتن مسافرت و من با نبودن مژی واقعا حس تنهایی بهم میده! یعنی مژی تنها آدمیه که خوب من ۲۴/۷ باهاش در ارتباطم و میدونه چه کار میکنم و میدونم چه کار میکنه! وقتی نیست انگار من یک چیزی کم دارم! البته مدام بهم ایمیل میزنیم و گاهی رو اسکایپ و رو مسنجر حرف زدیم این هفته ولی خدا زودتر دوشنبه رو برسونه که برگرده!
یک کازین دارم وگاس زندگی میکنه نمیدونم نوشتم یا نه اکتبر پارسال رفت ایران با یک پسری که دوستش معرفی کرده بود و یک مدت باهاش تلفنی در تماس بود نامزد کرد! در عرض سه هفته! حالا آدم چه جوری یک آدم و با سه هفته دیدن میشناسه و برچسب میزنه که میتونه بهش اعتماد کنه و اینا بماند.. من که خوب هیچوقت این کارو نکردم و نمیکنم به قول معروف آدم به اینایی که هرروز میبینه نمیتونه درست اعتماد کنه چه برسه اون سر دنیا! حالا بماند که خوب دیگه همه گفتن قسمت بوده و تحقیق کردن و گفتن اگه از خانواده فلان باشن خوبه ( که البته نبودن!!! فقط تشابه فامیلی بوده!!! حالا نکه دلیل خوب بودن باشه!) ... بماند که من از اولش خیلی با قضیه برخورد خوبی نداشتم نه من نه برادرام... آدم بره سه هفته بعد بیاد تو بوق و کرنا بگه آهای من نامزد کردم بجمبین دیگه چرا بیکار نشستین شمام نامزد کنین انگار مثلا مدالی گرفته جایی رو فتح کرده! بعدم از اون ور بشینه هی بغض کنه از حرفای بقیه که میگن این فقط به خاطره گرین کارت میخوادت و بعد از یک چند وقتم پوستش کلفت شه و بگه به درک اون که منو دوست داره منم دوستش دارم و گور بابا حرف مردم! مامان اینا خودش که هیچی مامان منم این کار براش خیلی یک کار نرمال میومد! همش میگفتش که خوب دلش میخواسته با ایرانی ازدواج کنه و ال و بل انگار تو شهر اونا ایرانی مثلا وجود نداره حالا منم خیلی داستان ها از این کازینم میدونم که خوب اینا نمیدونن مثل اینکه این هیچوقت یک ریلیشن شیپ راه نزدیک نداشته یکی تگزاس بود یکی لوس آنجلس بود فقط یکی بود شهر خودشون بود به ۶ ماه هم فکر نکنم کشید! ... بماند که مامانشم یک بار برگشت به مامانم گفت که ایشالا یکی هم واسه نگین زودتر پیدا بشه تا دیر نشده!!!! حالا انگار دیرو زود شدنش فرقی به حال اونا داره و بماند که مامان من کلی غصه خورد که چرا من با هیچکس نیستم و بعدشم که باز ناخداگاه حرف سهیل و پیش اورد که همه چی و سخت گرفتن و مگه آدم میخواد چه کار کنه چقدر همه چیز و پیچیده میکنن اینا و این دوستی های بلند مدت همین هست دیگه آدم دل زده میشه و هزار تا چیز دیگه (مامان من که از یک دهم مشکلات من و اون نمیدونست و خوب ماجرا علی و هم نمیدونه!!!) که همش خوب از رو دل سوزی و آرزو و این چیزا بود و باز یک پرونده بسته شده رو از زیر خاک کشیدن بیرون و این حرف ها! بابام هم با عصبانیت بگه به اینا چه ربطی داره ! شاید نگین نخواد اصلا شوهر کنه بی جا کردن همچین حرفی زدن!!! البته من اون مکالمه های رد و بدل شده رو مثلا نشنیدم!! چونکه داشتن یواش باهم حرف میزدن ولی تف به خونه های کوچیک که دیگه پریواسی اینا وجود نداره!!! خلاصه همه اینا رو گفتم که بگم این نامزدی به هم خورد متاسفانه یا خوشبختانه! قبل اینکه کازین ما بدبخت یا خوشبخت بشه! و تعجبش واسه من و برادرام و حتا بابام هم نیست ولی مامانم خیلی طفلکی ناراحتش شد! هر چی هم میگی مادر من الان با تحقیق و اسم و رسم خانودگی و اینا نمیشه به کسی اعتماد کرد اونا خوبه ولی آخه تو چه طوری میتونی به یکی اون سر دنیا اعتماد کنی! اونم اونجا که جووناش فقط دنبال یک راهن که از اونجا فرار کنن!! ! باز میگه نمیدونم والا ! کلا مادر من رو یک عقاید خاص خودش همیشه عجیب پا فشاری میکنه کوتاهم نمیاد ! بابا رو میشه با حرف و صحبت یکمی نرم کرد مامان کلا مرغش یک پا داره اگه هم بگه درست درست ولی آخرش یک "اما" یا "بات" گنده داره که حرف خودش را مجددا بگه! خلاصه ما موندیم و کازینی دل شکسته که شاید واسه تعطیلات طولانی این آخر هفته بیادش! گناه داره ها ولی خود کرده رو تدبیر نیست! خداییش ولی دلم خیلی به حالش سوخته و براش ناراحتم ! ولی آدم به نظر من هر چقدرم تو هپروت باشه و رویائی واسه این تصمیم های مهم زندگیش بهتره از هپروت در بیاد و یکم منطقی فکر کنه ! همون وقت که میرفت حتا من بهش گفتم عزیزم بهش وقت بده نری الان با یک حلقه برگردیا! ببین خوشت اومد واسه عیدم برو یک مدت طولانی تر ببین خوبه چطوره! گوش نکرد و وقتی برگشت گفت همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد و خودش خانوادش خیلی اصرار داشتن و همه کارا و انجام دادن و کمکم کردن (که واسه من اصلآ قابل هضم نبود اگه من بودم مشکوکم میشدم که و چه عجله دارن !!) ولی با همه اون عجله کاری ها پسره اون جمله معروف و گفته که "من نمیتونم خوشبختت کنم و مطمئن نیستم به خودم که از پسش بر بیام"و به همین سادگی پرونده این دوستی و نامزدی ۵-۶ ماهه بسته شد.
Posted by Nene at 5:16 PM 0 comments