Friday, April 22, 2011

مامانم و مامان بزرگم سه شنبه آمدن و ما کلی خوشحالم فقط جا بابا بزرگ وحشتناک خالیه ،،، روز اولی یک جوری بود مخصوصا وقتی فیلمای ایران و میدیدی و یک جا عکس بابا بزرگ بود یک جا حرفشون بود .. یک بغضی تو گلوم بود که نمیشکست ... فرداش داشتم میرفتم جایی تو ماشین بودم و همش این مغزم این ور اون ور بود و انگار خاطراتشون از جلو چشم هام رد میشود ... دیگه این بغض لعنتی ترکید و من یکمی آروم شدم... ولی هنوز اصلآ نتونستم با مامان بزرگم حرف شون را بزنم و چیزی بگم .... واقعا چه قدر همه چی یهو عوض میشه و زندگی آدم تغییر میکنه

دوشنبه رفتیم نینی نانی خانوم و دیدیم انقدر قمبولی و با مزه بود که خدا میدونه ازش چند تا عکس گرفتم هر وقت نگاش میکنم آرامشی که تو عکسش هست یک حس خوبی بهم میده نینی نازمون

سر کار هام مثل همیشه هست قرار بود آخر آپریل برگردیم سایت خودمون که انگارمنتفی شده و شده آخر جون ... من نمیدونم ترم تابستون چه خاک خوشگلی به سرم بریزم!

و من باز پروجکت دارم و سه هفته دیگه باید تحویل بدم هم استرس گرفتم هم گه گیجه!

ویکند خیلی خوبی داشته باشین و هفته خوبو شروع کنین

Monday, April 18, 2011

آشتی

من و آقای عین مدت زیادی بود ( ۲ ماه) همو ندیده بودیم بر اساس دل خوری های همیشگی که دیگه عادی شده و قدیمی و یک جورایی هم یعنی قهر بودیم ... جمعه شب بود که جفتمون بر خلاف همیشه آنلاین بودیم! مسج زد که خوبی؟ چطوری؟ عیدت مبارک از این حرفا..البته چیزی که جلو اسمم هم نوشته شده بود موثر بود خوب ... انقدر این لپتاپ قطع و وصل شد که باز طبق معمول مجبور شد به من بگه برو اینجا برو اونجا اینو کلیک کن اونو کلیک کن که درست بشه ... بهش به شوخی گفتم اولش که خوب بیا درستش کن... بعد که درست شد گفتم اه حیف درست شد نمیای دیگه... که گفت میخوای بیام؟ گفتم نه به خاطر من اگه خودت دوست داری بیا... گفت میام عید دیدنی کنیم... خلاصه اومد و رفتیم کنار دریا. خیلی حرف زدیم باهم که نفهمیدیم چه جوری ساعت دو نصفه شب شد! البته ۱۱:۳۰ گذشته بود تازه اومد دنبالم ...خیلی خوشم میاد که همیشه من اگه یک تغیر کوچولو هم کنم این میفهمه بر عکس بیشتر مردها! این بار خیلی با مزه بود بهم گفت چقدر موهات بلند شده نرم ترهم شده انگار!! بعد بهش میگم علی تواصلا فهمیدی من موهام هایلایت شده؟ میگه بله ... منم با دلخوری میگم خوب پس چرا هیچی نگفتی؟ میگه آدم که همه چیو نمیگه! بعدشم همون حرف ها همیشگی و بی نتیجه، وقتی گفت میاد خیلی به خودم فشار آوردم که بهش بگم نه نیا ولی نتونستم دلم یک جوری واسش تنگ شده بود دلم آرامشی و میخواست که وقتی بغلم میکنه .. دلم واسه نازم و کشیدن هاش و قربون صدقه هاش (که البته به روش خودشه )تنگ شده بود.. دلم واسه ادا من درآوردناش تنگ شده بود.. دلم واسه اینکه بگه باز ناخوناتو رفتی نقاشی کردی تنگ شده بود.. دلم خوب براش خیلی تنگ شده بود دیگه .. ولی بازم فکر کنم رفت تا دو سه ماه دیگه! یا اینکه اگه باز یک جا همو اتفاقی ببینیم... البته اگه خونه نخره نره اون سر دنیا.. دیگه اون وقت عمرا سالی یک بارم ما همو نمیبینیم! اون شب میگه اگه تو دوست پسر داشته باشی منو ببینی چی کار میکنی؟ سلام میکنی یا راهتو میکشی میری؟ گفتم سلام میکنم گفت خوبه! بعد اگه اون آقاهه ناراحت شه چی؟ میگم خوب مگه خود اون آقاهه من اولین آدمیم که دیده؟ میگه خوب آره راست میگی ... بعد میگم ولی اگه تو با یکی باشی من جلو نمیام اون وقته که راهمو میکشم میرم!ا بعد هم کلی نصیحتم میکنه که باید یکی و پیدا کنی از این حرف ها

بگذریم نینی نانی جونمون جمعه به دنیا اومد من هنوز ندیدمش ولی فردا میرم میبینمشون گوگولی مگولی ..خیلی عکسش جیگملیه

شنبه هم تولد دوست دختر سابق کوکی بود یایا هم باهام نیومد.. من هم با کلی کلنجار با خودم با برادر جان با هم رفتیم آخه یکی دیگه از دوستای دیگم هم میومد دیگه گفتم بریم! خیلی خوش گذشت بهمون بعد از چند وقت همه دور هم جمع بودیم و حال داد

مامی جان و مامی بزرگ جانمون سه شنبه میانشون و ما هممون خیلی هیجان داریم... اگه من درس و مدرسه نداشتم هم از این بیشتر هیجان داشتم نمیزارن که!ا

من برم بخوابم دیگه... همین .. هفته خوبی داشته باشین

Sunday, April 10, 2011

آرزو های کوچک

الان آرزوی من اینه که جلو تی وی لم داده بودم تو بغل یکی که عاشقمه و منم عاشقشم

آرزوی دیگم اینه که دو ساعت دیگه میرفتیم با همون که عشقمه مثلا یک قدمی میزدیم یک کافی گرمی میخوریم میومدیم خونه

ای خدا من تا کی باید از این آرزو ها داشته باشم و بگم کاشکی!!! ا یک نظری هم به ما بنداز دیگه!!!ا

------
استرس دارم خیلی زیاد واسه کارم و دانشگاه... کلافه هستم خیلی... به غیر از اون همه چی خوبه و حرف نداره ------

اوه دلم مامانم و هم میخواد 2 هفته هست رفته ایران .... چقدر دلم واسش تنگه!ا

Thursday, March 24, 2011

سال نو مبارک!

سال نو مبارک!
امیدوارم که سال ۱۳۹۰ سال خیلی خیلی خوبی باشه واسه همه شما دوستای عزیزم!
من عاشق سفره هفت سین چیدنم یک حس خوبی به آدم میده احساس میکنی با تک تک چیزایی که رو میز میزاری یک نشونه میزاری که سال جدیدت وبهتر از پارسال داشته باشی ایشالا که سالی پر از سلامتی صلح و صفا و صمیمیت و خوبی و خوشی باشه و قدر همو بدونیم و به هم کمک کنیم هوای همو داشته باشیم و امیدوارم به همه چیزایی که دوست دارین برسین
مامی جان یکشنبه داره میره پیش مامی جانش که دستشو بگیره بیاره... هر چی بگم چقدر هممون هیجان زده و خوشحالیم کم گفتم ... امیدوارم این سه هفته زودتر بگذره و باهم بیان
هزارتا چیز میخواستم بنویسم ها! الان یادم نمیاد! اینجام که به مبارکی فیلتر و کسی نمیبینه ... ! پس فعلا تا همین جا باشه بقیش واسه بعد!
دوستتون دارم و سال نو مبارک!

Thursday, March 10, 2011

تکنو.لو.ژ.ی

قربون این تکنولوژی بشم من آخه ... من یک دوست دارم که قبلا ها که ایران دانشگاه میرفتم خیلی دوستش داشتم یعنی کورکورانه و یک طرفه ! اون یک رشته دیگه بود تو کلاس های عمومی با هم بودیم!!! کلا از دوستاشم بدم میومد! آخه خودش آقا بود به نظرم اونا خیلی بچه بازی داشتن همیشه! اینم وصل اینا بود همیشه!! حالا اگه ببینه من اینو نوشتم تیکه بزرگم گوشمه! !! بعدش که من سال دوم اومدم امریکا و ازش بی خبر بودم اونم موند و بعد از کلی تو ارکات دیدمش اون وقت درسش تموم شده بود و داشت اقدام میکرد بره استرالیا که الان اونجاست ... دیگه از وقتی رفتیم خارجه رو مون به هم باز شد و هر از گاهی به هم زنگ میزنیم و هی سر به سر هم میزاریم کلا از این دوست خوباست نمیدونم واقعا از کی شرو ع شد فکر میکنم بعد از بر ک آپ با سهیل بود که زنگ زد و در جریان ماجرا بود و منم که دپرس بودم و اونم کلا همیشه از این شر هاست که میخندونتت و شاد میشی! ... هر بارم میگه پا شو بیا اینجا خیلی خوشگله و من میگم نه اول تو بیا من ۱۰ سال هست ندیدمت ! ! بعد میگه بیا اینجا کلی از بچه های فنی اینجان! راست میگه نصفه بچه های گروه ما الان اونجان واقعن! اگه به امریکا و کانادا نیامده باشن! خلاصه آخرش معمولا به نتیجه نمیرسیم کی بیاد کجا!!ا!ا

حالا دیشب من داشتم واسه خودم کاری میکردم بعد دیدم برام مسج زده که بچه جون کجایی بیا رو اسکاییپ! حالا منم سالی ماهی یک بار هم اسکایپ استفاده نمیکنم ها بهش میگم نمیدونم پسوردم چیه.. همینجا حرف بزن.... بعد باز گیر داده بیا رو اسکایپ حالا... من پا شدم و لپ تاپ باز کردم و صد بار پسورد زدم و که ببینم کدومشه! خلاصه آن شدم! اسکایپ که میدونین دیگه ویدیو کال هست زنگ زد خوب منم جواب دادم دیدم تو خیابونه! منم عین این ندید بدید ها! وا کامی کجایی تو؟؟؟ اینجا کجاست! میگه دارم از سر کار میام خونه! بعد میگه مگه تو آیفون نداری؟ میگم که نه! من آیفون دوست ندارم! همه دارن دیگه! بعد میگه ببین اگه آیفون داشتی الان مثل من قدم میزدی ویدئو کال میکردیم... خداییش من کف کرده بودم!!! بعد دیگه رسید خونه و اطراف خونه رو نشونم داد ( البته قبلا هم دیده بودمش) با گوگل ارت ولی این، لایو بود دیگه!! بهش گفتم که کامی یک کانگورو پیدا کن من ببینم !!! بعد میگه کانگورو همین جوری نمیتونم پیدا کنم بعد کلش و کرده نزدیکه یک درختی میگه بذار ببینم کوالا چیزی هست اینجا؟؟!!! وای یعنی مرددم دیگه از خنده از دستش!! پیدا نکرد!!!! دیگه رفتیم تو خونه و دوستش اونجا بود و گیر داده اینو نمیشناسی؟ برق ۷۷ بوده ها !!! میگم نه! حالا زوم کرده رو یارو بیچاره!!! بعد دیگه رفتیم آشپزخونه رو هم نشونم داده و واسه خودش تست گذاشت! کلا من حس میکردم که من الان اونجام!!! بعدشم رفتیم تو اتاقش!!!! بعد دیگه تلفن و انداخته رو تخت رو به سقف هاهاها!!! با رعایت شیو نات لباساشو عوض کرد و خلاصه برگشتیم تو آشپزخونه !! تست ها آماده شده بود!! منم عینهو این ندید بدید ها ! گفتم بذار ببینم تلفن منم شاید ویدئو کنه که همینجوری که حرف میزدیم اینستالش کردم ولی گندش بزنن نداشت ویدیو شو! آبرو ما رو برد این اندروید خلاصه ... بعد دیگه خدافظی کردیم من داشتم میرفتم بخوابم باز تکستش کردم بهش یک چیزی بگم دوباره زنگ زد! یکم دیگه حرف زدیم از این ور اون ور ! بازم بحث تو بیا نه تو بیا! دیگه من گفتم من دارم غش میکنم قطع کردیم ...ا
خلاصه که خدا پدر مادر تکنولوؤی و حفظ کنه که کلی ما را مشعوف کرد دیشب!!!ا

Sunday, March 06, 2011

اندر احوالات ما

باز من یک پراجکت دارم سه هفته دیگه باید تحویل بدم خودم و به هر دری میزنم که عقبش بندازم!ا

دیروز گفتم برام پستخونه این چیزایی که دو هفته هست پشته ماشینمه را پست کنم! بعدش رفتم نونوایی دم خونمون!! سنگک گرفتم! بعد اومدم خونه ناهار خوردم بعد گفتم یک روز تعطیل دارم! حالا امروز که نرفتم سر کار یک خواب ظهرگاهی بکنم!! خوابم نبرد!! بسکه صبح دیر پا شده بودم!! کتاب خوندم عوضش بعد چشام گرم شد و خوابم برد ! وقتی بیدار شدم یک چند ساعتی (بگیر شما ۴ ساعت) یکمی کار کردم! ساعت 9 - ۱۰ بود دیدم بابا تنها داره تی وی میبینه نشستم باهاش فیلم قتل کندی و دیدم!!! برنامه بعدی هم نقشه قتل هیتلر بود اونو دیگه بیخیال شدم برگشتم تو اتاقم یکمی دیگه جزوه هامو مرور کردم! بعد ساعت ۱۲ انقدر پلکام سنگین شده بود غش کردم! گفتم عیبی نداره زود میخوابم صبح زود پاشم!! صبح پاشدم واسه خودم صبحانه درست کردم بعد این کتاب که جدیدا خریدمش یک چند تا فصلشو خوندم! بعد خوابم برد! من نمیدونم چرا هر وقت کتاب میخونم مساوی خوابیدنه! البته میدونما پتو رو میکشم تا خرخره بالا! خودمم میچپونم تو پتو ...یک چیز گرم و نرمی میشه که فقط جون میده واسه خواب ! حالام هم که پاشدم منتظرم برنامه دیروز و باز اجرا کنم!!! خلاصه خدایا یکمی همت بده!ا

این بابا من گیر داده به یک کبابی که من بدم میاد ازش! دیروز بهش گفتم بابا این سنگکی کبابم داره... باز انگار دوباره رفت از این مغازه هه کباب بگیره! این بابا مامان من به یک جا که عادت میکنن ها دیگه ول نمیکنن من نمیدونم چرا من اگه خودم بودم حتمن میخواستم این جا جدید و امتحان کنم! حالا میگه من نمیدونم این چه جوریه میدونم عمرا نمیره بپرسه !!! اگه بره واقعن باید به عنوان مایل استون واسش بزارم!ا

انقدر دلم میخواد این کنسرت دا.ر.یو.ش و ا.صلا.نی و برم! اون روز به مژی میگفتم که فکر نکنم هیچکی حاضر باشه با من بیاد بریم اینجا... اونم با کمال ناباوری گفت من میام باهات! البته گفت مامانش همون حدودا داره میره ایران اگه اون روز نباشه میاد کلی ذوق کردم!ا

اون روز بعد از مدت ها رفته بودم تراپی خیلی چیزا شده که نه اینجا نوشتم نه به کسی اصولا گفتم یعنی یک جورائی انباشته شده! بهش میگفتم من اصلا دوستای مجرد دیگه ندارم همشون یا شوهر دارن یا دوست پسر دارن! البته همشونم کلی مدت از رابطه هاشون میگذاره و اونجوری نیست که مثلا همش با شوهرشون یا دوست پسرشون باشن! ولی خوب من یک دوست مجرد ندارم که بتونم باهاش برم این ور اون ور یا باهاش برم مسافرت اینم گاهی خیلی اذیتم میکنه... که باز این شروع کرد که باید تو این سمینار ها که از طرف مدرسه یا کارت میزارن بری یا جاهایی که کاری داوطلبی میکنن بری که با ۴ تا آدم آشنا بشی ... تو این سه سالی که من میرم اینجا این مساله رو این شاید به من پونصد بار گفته و من تو خودم نمیبینم که مثلا تنهایی پاشم برم یک جایی داوطلب کنم !! اون روزم مژی هم منو کلی دعوا کرده که تو اصلا تو سوشیال ایونت ها شرکت نمیکنی من اگه تا بهت نگم یک جا بریم نمیای و اینا... بهش میگم بابا جان برام سخته تو خودم نمیبینم! اونم کلی گیر داده مگه واسه من آسونه؟؟ یک جا که میخوام تنها برم کلی دست و دلم میلزره ولی آدم باید این جور جاها بره نت ورک کنه آدم جدید ببینه... خلاصه یکی از گل های من تو سال جدید شاید همینه که حتما برم حداقل تو این سمینار هایی که دانشگاه میزاره یا این آیس برک ها و هدفم این باشه که با ملت صحبت کنم و دوست پیدا کنم! به مژی میگفتم من همین دوستایی که دورو برام مثلا دارم واسه این کار زیاد و بی حوصلگیم دارم از دست میدم! ولی اون معتقده من به اندازه کافی نت ورک نمیکنم که البته باهاش موافقم

وضیت کار هم هنوز مثل قبله ولی راستش کلا یک کمی بهتر شده از نظر خودم! با همشون یک مدل هایی دوست شدم و زیاد حرص نمیخورم البته میخورم ها مثلا همین چند روز پیش که یک کاری که کلی وقت روش گذاشته بودم و کلی اضافه مونده بودم و به صد نفر نشون داده بودم و اونا هم تائیدش کرده بودن باز تا سابمیت شد روز بعد به یک علت تخیلی رد شد و گفتن فلان چیزش غلطه! یعنی من و کارد میزدی خونم در نمیومد که اریک گفت من نگین و تا به حال انقدر عصبانی ندیده بودم! و اون آقاهه که پروجکت در اصل مال اون بود گفت صدا نگینم درآوردین! به اریک گفتم بهشون بگو من این و درست نمیکنم تا همه مدارک دیگه تائید بشه و دیگه تغیر نکنه بعد من اینو درست میکنم! کمرن هم حرفامو تائید کرد و تو جلسه مطرح کردن و رئیسه اونی که باز قضیه رو رد کرده بود یک ایمیل تخیلی زد که دفعه اول که چک میکنین دقیق چک کنین که از این مشکلات ایجاد نشه! بماند که این بار ششم بود که این رد میشد! یعنی تو پنج بار قبل نفهمیده بودن!!!! خلاصه اون روز خیلی لجم گرفته بود.... ولی در کل اوضاع بهتره ساعت کار زیاده و سر کله زدن و ناز کشیدن هم زیاده !!! ولی میگذاره ! این آقاهه مسوول کیفی فکر کنم به فارسی میشه که همیشه آخر کار مدارک و مهر میزنه یک پسره هندی که خیلی باهم رفیق شدیم جدیدا! اولا انقدر ناز میکرد که حالا من اینو نگاه کنم مهر میکنم! حالا منم از این ور جون مادرت بیا اینا را مهر کن یا بده هر کی باید امضا کنه امضا کنه این الان اصلا این ناز ها رو نمی طلبه ها میان خرت و میگیرن ! خلاصه همش میگفت برو ۱ ساعت دیگه برو ۲ ساعت دیگه! بعد میومدم میدیدم هنوز رو میزشه تکون نخورده! بعد دیگه دید نه من میگم ۱ ساعت دیگه ۱ ساعته و سی ثانیه نشده اومدم باز مثل بقیه یادم نمیره ! دیگه حالا جدیدا سریع کارامو راه میندازه! اون روز گفت بهم برو یک ساعت دیگه آمادست منم گفتم باشه یکمی دیر شد تا اومدم دیدم آماده کرده گذشته تو جایی که آماده ها رو میزارن برداشتم داشتم چک میکردم دیدم بدو بدو اومده میگه ۱۵ دقیقه دیر کردیا... ولی من آماده کرده بودم! گفتم مرسی میدونستم تو دقیقی!!!فکر کنم از اون روز خیلی رفیق شدیم ما! قبلا ها که میرفتم دنبالش مثلا مشغول یک کاری بود یا با یکی حرف میزد اصولا محل نمیزاشت تا من صداش میکردم میگفت بله با من کار داری؟ منم یک لبخند میزدم میگفتم نه پس با عمت کار دارم! حالا تا منو میبینه یک لبخند سر تا سری میزنه میگه دیگه چی شده؟ تا کی باید آماده بشه ! منم معمولا میگم خودت فکر میکنی تا کی میتونی بدی مگه دیگه خیلی اضطراری باشه که مثلان بگم میدونی که این موضوع خیلی هات هست الان, هر چه سری تر بهتر خودش مثلا میگه نیم ساعت دیگه بیا! خلاصه مثل قبلنا دیگه نیست که عزا میگرفتم که باید برم تو کارخونه با یکی حرف بزنم الان طلق طولوق میرم پایین و با نتیجه بر میگردم بالا!

برم دیگه بشینم دنبال کارام! آدم وقتی دیر دیر مینویسه همین میشه دیگه! بعضی وقتا یک چیزایی پیش میاد میگم حتما باید اینو بنویسم! حالا الان عمرا یادم نمیاد
همگی هفته خوبی رو شروع کنین



پ. ن ای وای من حرفامو پس گرفتم کی گفته بابا من دوست نداره جا جدید امتحان کنه! خیلیم دوست داره!!! بعدشم من فهمیدم این ژن قر زدن و کار انجام دادنم به کی رفته!!!ا
پ. ن کبابش خیلی خوش مزه بود به قول معروف هایلی ریکامندد !ا

پ.ن عاشق بابام هستم الان میگه داشتم سوار ماشین میشدم دو تا خانوم اسپانیش اومدن گفتن بهم این چه نونیه ؟ ( سنگک گرفته بوده) گفتم سنگک! بعد گفتن چنگک؟ بعد میگه گفتم نه سنگک! میخواین امتحان کنین؟!! بعد اونام که تعارف اینا حالیشون نیست میگن بله میگه یکمی دادم بهشون بعد میگن خوبه با چیز و واین!!! بابام میگه منم گفتم نه این واسه صبحانه هست با چیز و کیوکامبر ( پنیر و خیار) !!!!!! وای من و شاهین یعنی ترکیدم الان از خنده! آخه بابا من هرروز صبح به غیر از یک روز در هفته که املت درست میکنه صبحانه پنیر و خیار میخوره!!!!ا

Saturday, February 26, 2011

test!

It's fun to update from your phone when you are bored :))

Published with Blogger-droid v1.6.7

Thursday, February 24, 2011

i miss writings

i don't get a chance to write here, I actually don't want to turn on my laptop at home after 10 hours staring at my laptop at work! my work schedule is killing me, this long working hours and the traffic on the side makes it worse! but anyway i guess i shouldn't complain in this situation that many people don't have a stable job or many are out of school and still looking and cant find anything!

last week my cousin was here, and i hung with her a little bit, every weekend i just prefer to stay home and do nothing! so it was a good change

i am so behind from my school works and project, my first paper which considers as my midterm is due at march 21st! ( shab eyd) and i need to start early! but i am so confused about this class that i don't know how to start!

i feel like everything is either late or complicated for me!

why am i writing in English? because its my lunch time and i don't have farsi font on my work laptop!!! and i am waiting for some guys to carry on my arguments with them!!! you know sometimes its hard to work with bunch of guys and being the only girl in the room! you might need to double proof yourself! it frustrates me sometimes but i think there are low minded people every where! and thanks for the ones always take my words and do whatever i tell them to do !!!

anyway i better go back to work! lunch time is over

Saturday, February 05, 2011

روز های خیلی تخیلی!ا

نمیدونم این چه حسی افتاده به جونم کلافم احساس سر در گمی دارم همش خستمه حوصله هیچ کاری ندارم! همش تو مود نق نقی عین این بچه نونور ها، مثلا امروز با آقای عین بیرون بودم کلی از اولش با مود خوب و کلی خندیدم و خندوندمش و سر به سرش گذاشتم بعدش رفتیم ارکید غذا خوردیم بعد با این حرفش که من باید ۲ ساعت دیگه برم جایی من یهو انقدر بد اخلاق شدم و بعدم منو گذاشت رفت دستشوئی و وقتی برگشت دوست دختر یکی دوستاشو دید و مشغول حرف شد من همین جوری تک و تنها بیرون نشسته بودم و چونکه فقط یک ژاکت نازک تنم بود و کاپشنم تو ماشین بود داشتم واقعا میلرزیدم اینم وایستاده تو به حرف زدن یعنی واقعا میتونستم با دستام خفش کنم اومدم زنگ بزنم که علی من رفتم! حالا چه جوریش نمیدونم!! چونکه ماشین نداشتم!!! که دیدم بالا سرمه فکر کنم از نگاهم فهمید که چقدر الان من عصبانی ام گفت بریم بریم فوریم توضیح داد که دوست دختر فلانی بود داشت میگفت پسره رفته نمیدونم کجا! بعد منو که دارم میلرزم گرفته به خودش میگه چرا میلرزی تو که اندازه من تنته! دیگه بماند به بقیه بحث های الکی بعدش! که ۱۰ دقیقه نشد و ۲ دقیقه بود و اینا... حالا کم کم منو یک ربع گذااشته رفته ها... بعدش در حالیکه هنوز من بعد اخلاق بودم و همچنان نمیشد منو با صد من عسل خورد رفتیم دم دریا غروب آفتاب ببینیم! به به چه رومانتیک! بعدشم اون حرفا و که نگم بهتره چونکه یک مشت حرف تکراری هست که فکر کنم واسه خالی نبودن عریضه همیشه گفته میشه بعدشم منو رسونده خونه و قرار شده من شب که با یایا اینا میریم اون جاهه نزدیک خونش بهش زنگ بزنم که بیاد! الان من انقدر خسته و کوفتم (نمیدونم واسه چی واقعا) که خدا خدا میکنم یایا زنگ نزنه یا وقتی میگم نمیام گیر سه پیچ نده ... ( گیر نداد من نرفتم!!! )ا

دو هفته پیش انقدر هفته بدی داشتم! از یک طرفم خندم میگیره که همه چیزای این مدلی یهو سر آدم میاد! ا


دوشنبه دیر رسیدم سر کار بعد فکر کن روز قبلش اسنو بوردینگ بودم بدنم کوفته نشستم رو صندلیم هنوز لپ تاپم و از تو این کوله پشتی لعنتی که منو از کت و کول انداخته در نیاورده بودم که یکی از بنداش فکر کنم گیر کرد به صندلی و من کله پا شدم رو زمین یعنی با باسن سقوط آزاد کردم وای حالا همه دارن میخندن خودمم از شدت خنده نمیتونم تکون بخورم!!! حالا همه مردن از خنده این پسره که کنارم میشینه که کبود شد دیگه... بعد اینجا که ما میشینیم جلو دفتر رئیس کل هست بعد فکر کن یک آقا خیلی خیلی متشخص با کراوات این برنامه ها اومده از دفتر یارو بیرون به من که بلاخره خودم و کشوندم بالا نشستم سر جام میگه اوکی هستی؟؟!! یعنی من روم نشد تو چشم یارو نگاه کنم فقط گفتم یس تنک یو! باز یک بار دیگه همین آقاهه اومده موقع ناهار بهم گفت خوبی؟؟!!!! یعنی من اون روز خدا رو صد هزار مرتبه شکر کردم که دامن پام نبود وگرنه چه فیض برده بودن ملت!

سه شنبه وقت دندون پزشکی داشتم! گفتم یکمی زودتر برم بدم ابرو هام را هم درست کنم خلاصه خیلی خجسته موقع ناهار رسما فرار کردم! به کَمرِن همکارم گفتم که من رفتیم گفت بدو برو تا اریک نیومده! خلاصه تو پارکینگ مال بودم یک جا رو بسته بودن عقب عقب میومدم که برگردم همش حواسم به این بود که این ماشینا که دارن میان از رو به رو بهم نزن! که یهو یک صدا مهیبی اومد!!! بنده با وجود این همه رعایات زوایا و اینکه ماشینا بهم نزن و با وجود بک آپ کمرا دنگی زدم به یک ماشینی! از این گنده ها ساترن ها... براش نت گذاشتم که باهام تماس بگیره که هنوز که هنوز تکلیف ما رو روشن نکرده و زنگ نزده! واقعان نمیدونم چرا... ماشینش هم کاملا اسکرچ شد! ماشین منم که درب و داغون شد!! خلاصه من گفتم زیاد اعصابم و خرد نکنم و پیش میاد دیگه برم به کارام برسم شب در موردش فکر میکنم!! حالا یارو هم زنگ بزنه ببینم چی میشه!!! رفتم خلاصه کار هامو کردم بعدشم رفتیم دندون پزشکی کلی هم اونجا پیاده شدم طبق معمول! و به علی هم گفتم دست گل آب دادم! حالا نگفتم اول تو پارکینگ زدم به یکی ! از بس که من ۲۴ ساعت تو فریوی هستم فکر کرد که تو اونجا تصادف کردم!!! ا

چهارشنبه یک کاری کردم که واسم درس عبرت شد! که آقا جون آدم وقتی با یکی نمیتونه ارتباط بر قرار کنه خوب نمیتونه دیگه اون آدم هر کاری کنه واسش اذیت کننده هاست! حالا این آدمی که من میگم به نظر من کلا آدم نرمالی نبود ولی خوب شایدم من مشکل دارم چه میدونه آدم! ! میگم دیگه درس عبرت شد کلی القاب مختلف هم نهایتا بار ما شد!ا

جمعه عصری داشتم کم کم جمع و جور میکردم که بیام خونه! که یهو اریک رئیس پروجکت اومد گفت نگین یک چیزی شده میتونی بمونی؟ گفتم باشه! گفتش این هواپیما فردا قراره ریلیس شه یک داکیومنت و یک حساب کتابی غلط شده میتونی بمونی گفتم باشه،،، آقا یعنی ما رسما تا ساعت ۸:۳۰ شب الاف بودم که بهمون دیتا ها رو بفرستن ما دوباره داکیومنت کنیم بعدم ببینیم این ۶ تا داکیومنت مورد قبول واقع میشه یا نه ! بماند که حالا از یک ساعتی که میگذاره همه دیگه به زمین و زمان فحش میدن و از همه مسخره تر این آدمایی هستن که لج آدم و در میارن میگن یعنی کار بهتر نداری بکنی جمعه شب موندی اینجا!( با دهان کجی بخونین) یعنی اینا که اینو میگفتن! این کمرن همکارم فوش اف وردی و پسر فلان بود که زیر لبی به اینا میداد یک بار به شوخی گفتم هوی کمرن من اینجام ها! مراعات کن پسرم اقلا من نشنوم!!! میگه خوب تو ام بگو! ! میگم منم میگم ولی تو نمیشنوی !! خلاصه من دیگه ساعت ۸:۳۰ بود دیگه من واقعا گیو آپ کردم به کمرن گفتم من میرم دیگه اگه مورد قبول واقع نشود بهم زنگ بزن! بعد حالا تلفنم هم به رحمت یزدی رفته بهم زنگ زد امتحانی میگه نگین تلفنت که خاموشه! گفتم اصلا خودتو ناراحت نکن تا یک ربع دیگه که تو ماشین باشم چارج میشه خلاصه فکر کنم مقبول واقع شد و زنگی نزدن اون شب!

شنبه هم باز سر کار بودم و شبش با بچه ها یکمی چرخیدیم

تمام هفته ای که گذشت هم من تو کار مکانیکی واسه تعمیر ماشینم و اینا بودم! یارو هم که بهش زدم زنگ نزد آخر.... بعد یعنی من جریان این تصادف کردنم رو فکر کنم حدودا ۱۰ باری تعریف کرده باشم! این همکارام هم نمیکنن همه با هم گوش بدن آدم نخواهد هی تکرار کنه!ا

من هنوز حرف واسه زدن دارم ولی دیگه حالشو ندارم!!! کلان من ننویسم بهتره ! یا واسه خودم بنویسم قر بزنم

امیدوارم تا پست بعدی من یک آدم با روحیه باشم! هفته خوبی داشته باشین!ا

Sunday, January 30, 2011

....نشدنی....

کاشکی میشد یک ماه نه یک ماه زیاده دو هفته راحت و آسوده بدون هیج فکری هر کاری عشقم میکشه بکنم و هر کاری عشقم میکشه نکنم هر کی و میخوام ببینم ببینم و هر کی و میخوام نبینم نبینم!ا ... محاله محاله همین! ا
خسته ام از همه چی ولی نمیدونم هم دقیقا از چی.....ا