Thursday, March 24, 2011

سال نو مبارک!

سال نو مبارک!
امیدوارم که سال ۱۳۹۰ سال خیلی خیلی خوبی باشه واسه همه شما دوستای عزیزم!
من عاشق سفره هفت سین چیدنم یک حس خوبی به آدم میده احساس میکنی با تک تک چیزایی که رو میز میزاری یک نشونه میزاری که سال جدیدت وبهتر از پارسال داشته باشی ایشالا که سالی پر از سلامتی صلح و صفا و صمیمیت و خوبی و خوشی باشه و قدر همو بدونیم و به هم کمک کنیم هوای همو داشته باشیم و امیدوارم به همه چیزایی که دوست دارین برسین
مامی جان یکشنبه داره میره پیش مامی جانش که دستشو بگیره بیاره... هر چی بگم چقدر هممون هیجان زده و خوشحالیم کم گفتم ... امیدوارم این سه هفته زودتر بگذره و باهم بیان
هزارتا چیز میخواستم بنویسم ها! الان یادم نمیاد! اینجام که به مبارکی فیلتر و کسی نمیبینه ... ! پس فعلا تا همین جا باشه بقیش واسه بعد!
دوستتون دارم و سال نو مبارک!

Thursday, March 10, 2011

تکنو.لو.ژ.ی

قربون این تکنولوژی بشم من آخه ... من یک دوست دارم که قبلا ها که ایران دانشگاه میرفتم خیلی دوستش داشتم یعنی کورکورانه و یک طرفه ! اون یک رشته دیگه بود تو کلاس های عمومی با هم بودیم!!! کلا از دوستاشم بدم میومد! آخه خودش آقا بود به نظرم اونا خیلی بچه بازی داشتن همیشه! اینم وصل اینا بود همیشه!! حالا اگه ببینه من اینو نوشتم تیکه بزرگم گوشمه! !! بعدش که من سال دوم اومدم امریکا و ازش بی خبر بودم اونم موند و بعد از کلی تو ارکات دیدمش اون وقت درسش تموم شده بود و داشت اقدام میکرد بره استرالیا که الان اونجاست ... دیگه از وقتی رفتیم خارجه رو مون به هم باز شد و هر از گاهی به هم زنگ میزنیم و هی سر به سر هم میزاریم کلا از این دوست خوباست نمیدونم واقعا از کی شرو ع شد فکر میکنم بعد از بر ک آپ با سهیل بود که زنگ زد و در جریان ماجرا بود و منم که دپرس بودم و اونم کلا همیشه از این شر هاست که میخندونتت و شاد میشی! ... هر بارم میگه پا شو بیا اینجا خیلی خوشگله و من میگم نه اول تو بیا من ۱۰ سال هست ندیدمت ! ! بعد میگه بیا اینجا کلی از بچه های فنی اینجان! راست میگه نصفه بچه های گروه ما الان اونجان واقعن! اگه به امریکا و کانادا نیامده باشن! خلاصه آخرش معمولا به نتیجه نمیرسیم کی بیاد کجا!!ا!ا

حالا دیشب من داشتم واسه خودم کاری میکردم بعد دیدم برام مسج زده که بچه جون کجایی بیا رو اسکاییپ! حالا منم سالی ماهی یک بار هم اسکایپ استفاده نمیکنم ها بهش میگم نمیدونم پسوردم چیه.. همینجا حرف بزن.... بعد باز گیر داده بیا رو اسکایپ حالا... من پا شدم و لپ تاپ باز کردم و صد بار پسورد زدم و که ببینم کدومشه! خلاصه آن شدم! اسکایپ که میدونین دیگه ویدیو کال هست زنگ زد خوب منم جواب دادم دیدم تو خیابونه! منم عین این ندید بدید ها! وا کامی کجایی تو؟؟؟ اینجا کجاست! میگه دارم از سر کار میام خونه! بعد میگه مگه تو آیفون نداری؟ میگم که نه! من آیفون دوست ندارم! همه دارن دیگه! بعد میگه ببین اگه آیفون داشتی الان مثل من قدم میزدی ویدئو کال میکردیم... خداییش من کف کرده بودم!!! بعد دیگه رسید خونه و اطراف خونه رو نشونم داد ( البته قبلا هم دیده بودمش) با گوگل ارت ولی این، لایو بود دیگه!! بهش گفتم که کامی یک کانگورو پیدا کن من ببینم !!! بعد میگه کانگورو همین جوری نمیتونم پیدا کنم بعد کلش و کرده نزدیکه یک درختی میگه بذار ببینم کوالا چیزی هست اینجا؟؟!!! وای یعنی مرددم دیگه از خنده از دستش!! پیدا نکرد!!!! دیگه رفتیم تو خونه و دوستش اونجا بود و گیر داده اینو نمیشناسی؟ برق ۷۷ بوده ها !!! میگم نه! حالا زوم کرده رو یارو بیچاره!!! بعد دیگه رفتیم آشپزخونه رو هم نشونم داده و واسه خودش تست گذاشت! کلا من حس میکردم که من الان اونجام!!! بعدشم رفتیم تو اتاقش!!!! بعد دیگه تلفن و انداخته رو تخت رو به سقف هاهاها!!! با رعایت شیو نات لباساشو عوض کرد و خلاصه برگشتیم تو آشپزخونه !! تست ها آماده شده بود!! منم عینهو این ندید بدید ها ! گفتم بذار ببینم تلفن منم شاید ویدئو کنه که همینجوری که حرف میزدیم اینستالش کردم ولی گندش بزنن نداشت ویدیو شو! آبرو ما رو برد این اندروید خلاصه ... بعد دیگه خدافظی کردیم من داشتم میرفتم بخوابم باز تکستش کردم بهش یک چیزی بگم دوباره زنگ زد! یکم دیگه حرف زدیم از این ور اون ور ! بازم بحث تو بیا نه تو بیا! دیگه من گفتم من دارم غش میکنم قطع کردیم ...ا
خلاصه که خدا پدر مادر تکنولوؤی و حفظ کنه که کلی ما را مشعوف کرد دیشب!!!ا

Sunday, March 06, 2011

اندر احوالات ما

باز من یک پراجکت دارم سه هفته دیگه باید تحویل بدم خودم و به هر دری میزنم که عقبش بندازم!ا

دیروز گفتم برام پستخونه این چیزایی که دو هفته هست پشته ماشینمه را پست کنم! بعدش رفتم نونوایی دم خونمون!! سنگک گرفتم! بعد اومدم خونه ناهار خوردم بعد گفتم یک روز تعطیل دارم! حالا امروز که نرفتم سر کار یک خواب ظهرگاهی بکنم!! خوابم نبرد!! بسکه صبح دیر پا شده بودم!! کتاب خوندم عوضش بعد چشام گرم شد و خوابم برد ! وقتی بیدار شدم یک چند ساعتی (بگیر شما ۴ ساعت) یکمی کار کردم! ساعت 9 - ۱۰ بود دیدم بابا تنها داره تی وی میبینه نشستم باهاش فیلم قتل کندی و دیدم!!! برنامه بعدی هم نقشه قتل هیتلر بود اونو دیگه بیخیال شدم برگشتم تو اتاقم یکمی دیگه جزوه هامو مرور کردم! بعد ساعت ۱۲ انقدر پلکام سنگین شده بود غش کردم! گفتم عیبی نداره زود میخوابم صبح زود پاشم!! صبح پاشدم واسه خودم صبحانه درست کردم بعد این کتاب که جدیدا خریدمش یک چند تا فصلشو خوندم! بعد خوابم برد! من نمیدونم چرا هر وقت کتاب میخونم مساوی خوابیدنه! البته میدونما پتو رو میکشم تا خرخره بالا! خودمم میچپونم تو پتو ...یک چیز گرم و نرمی میشه که فقط جون میده واسه خواب ! حالام هم که پاشدم منتظرم برنامه دیروز و باز اجرا کنم!!! خلاصه خدایا یکمی همت بده!ا

این بابا من گیر داده به یک کبابی که من بدم میاد ازش! دیروز بهش گفتم بابا این سنگکی کبابم داره... باز انگار دوباره رفت از این مغازه هه کباب بگیره! این بابا مامان من به یک جا که عادت میکنن ها دیگه ول نمیکنن من نمیدونم چرا من اگه خودم بودم حتمن میخواستم این جا جدید و امتحان کنم! حالا میگه من نمیدونم این چه جوریه میدونم عمرا نمیره بپرسه !!! اگه بره واقعن باید به عنوان مایل استون واسش بزارم!ا

انقدر دلم میخواد این کنسرت دا.ر.یو.ش و ا.صلا.نی و برم! اون روز به مژی میگفتم که فکر نکنم هیچکی حاضر باشه با من بیاد بریم اینجا... اونم با کمال ناباوری گفت من میام باهات! البته گفت مامانش همون حدودا داره میره ایران اگه اون روز نباشه میاد کلی ذوق کردم!ا

اون روز بعد از مدت ها رفته بودم تراپی خیلی چیزا شده که نه اینجا نوشتم نه به کسی اصولا گفتم یعنی یک جورائی انباشته شده! بهش میگفتم من اصلا دوستای مجرد دیگه ندارم همشون یا شوهر دارن یا دوست پسر دارن! البته همشونم کلی مدت از رابطه هاشون میگذاره و اونجوری نیست که مثلا همش با شوهرشون یا دوست پسرشون باشن! ولی خوب من یک دوست مجرد ندارم که بتونم باهاش برم این ور اون ور یا باهاش برم مسافرت اینم گاهی خیلی اذیتم میکنه... که باز این شروع کرد که باید تو این سمینار ها که از طرف مدرسه یا کارت میزارن بری یا جاهایی که کاری داوطلبی میکنن بری که با ۴ تا آدم آشنا بشی ... تو این سه سالی که من میرم اینجا این مساله رو این شاید به من پونصد بار گفته و من تو خودم نمیبینم که مثلا تنهایی پاشم برم یک جایی داوطلب کنم !! اون روزم مژی هم منو کلی دعوا کرده که تو اصلا تو سوشیال ایونت ها شرکت نمیکنی من اگه تا بهت نگم یک جا بریم نمیای و اینا... بهش میگم بابا جان برام سخته تو خودم نمیبینم! اونم کلی گیر داده مگه واسه من آسونه؟؟ یک جا که میخوام تنها برم کلی دست و دلم میلزره ولی آدم باید این جور جاها بره نت ورک کنه آدم جدید ببینه... خلاصه یکی از گل های من تو سال جدید شاید همینه که حتما برم حداقل تو این سمینار هایی که دانشگاه میزاره یا این آیس برک ها و هدفم این باشه که با ملت صحبت کنم و دوست پیدا کنم! به مژی میگفتم من همین دوستایی که دورو برام مثلا دارم واسه این کار زیاد و بی حوصلگیم دارم از دست میدم! ولی اون معتقده من به اندازه کافی نت ورک نمیکنم که البته باهاش موافقم

وضیت کار هم هنوز مثل قبله ولی راستش کلا یک کمی بهتر شده از نظر خودم! با همشون یک مدل هایی دوست شدم و زیاد حرص نمیخورم البته میخورم ها مثلا همین چند روز پیش که یک کاری که کلی وقت روش گذاشته بودم و کلی اضافه مونده بودم و به صد نفر نشون داده بودم و اونا هم تائیدش کرده بودن باز تا سابمیت شد روز بعد به یک علت تخیلی رد شد و گفتن فلان چیزش غلطه! یعنی من و کارد میزدی خونم در نمیومد که اریک گفت من نگین و تا به حال انقدر عصبانی ندیده بودم! و اون آقاهه که پروجکت در اصل مال اون بود گفت صدا نگینم درآوردین! به اریک گفتم بهشون بگو من این و درست نمیکنم تا همه مدارک دیگه تائید بشه و دیگه تغیر نکنه بعد من اینو درست میکنم! کمرن هم حرفامو تائید کرد و تو جلسه مطرح کردن و رئیسه اونی که باز قضیه رو رد کرده بود یک ایمیل تخیلی زد که دفعه اول که چک میکنین دقیق چک کنین که از این مشکلات ایجاد نشه! بماند که این بار ششم بود که این رد میشد! یعنی تو پنج بار قبل نفهمیده بودن!!!! خلاصه اون روز خیلی لجم گرفته بود.... ولی در کل اوضاع بهتره ساعت کار زیاده و سر کله زدن و ناز کشیدن هم زیاده !!! ولی میگذاره ! این آقاهه مسوول کیفی فکر کنم به فارسی میشه که همیشه آخر کار مدارک و مهر میزنه یک پسره هندی که خیلی باهم رفیق شدیم جدیدا! اولا انقدر ناز میکرد که حالا من اینو نگاه کنم مهر میکنم! حالا منم از این ور جون مادرت بیا اینا را مهر کن یا بده هر کی باید امضا کنه امضا کنه این الان اصلا این ناز ها رو نمی طلبه ها میان خرت و میگیرن ! خلاصه همش میگفت برو ۱ ساعت دیگه برو ۲ ساعت دیگه! بعد میومدم میدیدم هنوز رو میزشه تکون نخورده! بعد دیگه دید نه من میگم ۱ ساعت دیگه ۱ ساعته و سی ثانیه نشده اومدم باز مثل بقیه یادم نمیره ! دیگه حالا جدیدا سریع کارامو راه میندازه! اون روز گفت بهم برو یک ساعت دیگه آمادست منم گفتم باشه یکمی دیر شد تا اومدم دیدم آماده کرده گذشته تو جایی که آماده ها رو میزارن برداشتم داشتم چک میکردم دیدم بدو بدو اومده میگه ۱۵ دقیقه دیر کردیا... ولی من آماده کرده بودم! گفتم مرسی میدونستم تو دقیقی!!!فکر کنم از اون روز خیلی رفیق شدیم ما! قبلا ها که میرفتم دنبالش مثلا مشغول یک کاری بود یا با یکی حرف میزد اصولا محل نمیزاشت تا من صداش میکردم میگفت بله با من کار داری؟ منم یک لبخند میزدم میگفتم نه پس با عمت کار دارم! حالا تا منو میبینه یک لبخند سر تا سری میزنه میگه دیگه چی شده؟ تا کی باید آماده بشه ! منم معمولا میگم خودت فکر میکنی تا کی میتونی بدی مگه دیگه خیلی اضطراری باشه که مثلان بگم میدونی که این موضوع خیلی هات هست الان, هر چه سری تر بهتر خودش مثلا میگه نیم ساعت دیگه بیا! خلاصه مثل قبلنا دیگه نیست که عزا میگرفتم که باید برم تو کارخونه با یکی حرف بزنم الان طلق طولوق میرم پایین و با نتیجه بر میگردم بالا!

برم دیگه بشینم دنبال کارام! آدم وقتی دیر دیر مینویسه همین میشه دیگه! بعضی وقتا یک چیزایی پیش میاد میگم حتما باید اینو بنویسم! حالا الان عمرا یادم نمیاد
همگی هفته خوبی رو شروع کنین



پ. ن ای وای من حرفامو پس گرفتم کی گفته بابا من دوست نداره جا جدید امتحان کنه! خیلیم دوست داره!!! بعدشم من فهمیدم این ژن قر زدن و کار انجام دادنم به کی رفته!!!ا
پ. ن کبابش خیلی خوش مزه بود به قول معروف هایلی ریکامندد !ا

پ.ن عاشق بابام هستم الان میگه داشتم سوار ماشین میشدم دو تا خانوم اسپانیش اومدن گفتن بهم این چه نونیه ؟ ( سنگک گرفته بوده) گفتم سنگک! بعد گفتن چنگک؟ بعد میگه گفتم نه سنگک! میخواین امتحان کنین؟!! بعد اونام که تعارف اینا حالیشون نیست میگن بله میگه یکمی دادم بهشون بعد میگن خوبه با چیز و واین!!! بابام میگه منم گفتم نه این واسه صبحانه هست با چیز و کیوکامبر ( پنیر و خیار) !!!!!! وای من و شاهین یعنی ترکیدم الان از خنده! آخه بابا من هرروز صبح به غیر از یک روز در هفته که املت درست میکنه صبحانه پنیر و خیار میخوره!!!!ا

Saturday, February 26, 2011

test!

It's fun to update from your phone when you are bored :))

Published with Blogger-droid v1.6.7

Thursday, February 24, 2011

i miss writings

i don't get a chance to write here, I actually don't want to turn on my laptop at home after 10 hours staring at my laptop at work! my work schedule is killing me, this long working hours and the traffic on the side makes it worse! but anyway i guess i shouldn't complain in this situation that many people don't have a stable job or many are out of school and still looking and cant find anything!

last week my cousin was here, and i hung with her a little bit, every weekend i just prefer to stay home and do nothing! so it was a good change

i am so behind from my school works and project, my first paper which considers as my midterm is due at march 21st! ( shab eyd) and i need to start early! but i am so confused about this class that i don't know how to start!

i feel like everything is either late or complicated for me!

why am i writing in English? because its my lunch time and i don't have farsi font on my work laptop!!! and i am waiting for some guys to carry on my arguments with them!!! you know sometimes its hard to work with bunch of guys and being the only girl in the room! you might need to double proof yourself! it frustrates me sometimes but i think there are low minded people every where! and thanks for the ones always take my words and do whatever i tell them to do !!!

anyway i better go back to work! lunch time is over

Saturday, February 05, 2011

روز های خیلی تخیلی!ا

نمیدونم این چه حسی افتاده به جونم کلافم احساس سر در گمی دارم همش خستمه حوصله هیچ کاری ندارم! همش تو مود نق نقی عین این بچه نونور ها، مثلا امروز با آقای عین بیرون بودم کلی از اولش با مود خوب و کلی خندیدم و خندوندمش و سر به سرش گذاشتم بعدش رفتیم ارکید غذا خوردیم بعد با این حرفش که من باید ۲ ساعت دیگه برم جایی من یهو انقدر بد اخلاق شدم و بعدم منو گذاشت رفت دستشوئی و وقتی برگشت دوست دختر یکی دوستاشو دید و مشغول حرف شد من همین جوری تک و تنها بیرون نشسته بودم و چونکه فقط یک ژاکت نازک تنم بود و کاپشنم تو ماشین بود داشتم واقعا میلرزیدم اینم وایستاده تو به حرف زدن یعنی واقعا میتونستم با دستام خفش کنم اومدم زنگ بزنم که علی من رفتم! حالا چه جوریش نمیدونم!! چونکه ماشین نداشتم!!! که دیدم بالا سرمه فکر کنم از نگاهم فهمید که چقدر الان من عصبانی ام گفت بریم بریم فوریم توضیح داد که دوست دختر فلانی بود داشت میگفت پسره رفته نمیدونم کجا! بعد منو که دارم میلرزم گرفته به خودش میگه چرا میلرزی تو که اندازه من تنته! دیگه بماند به بقیه بحث های الکی بعدش! که ۱۰ دقیقه نشد و ۲ دقیقه بود و اینا... حالا کم کم منو یک ربع گذااشته رفته ها... بعدش در حالیکه هنوز من بعد اخلاق بودم و همچنان نمیشد منو با صد من عسل خورد رفتیم دم دریا غروب آفتاب ببینیم! به به چه رومانتیک! بعدشم اون حرفا و که نگم بهتره چونکه یک مشت حرف تکراری هست که فکر کنم واسه خالی نبودن عریضه همیشه گفته میشه بعدشم منو رسونده خونه و قرار شده من شب که با یایا اینا میریم اون جاهه نزدیک خونش بهش زنگ بزنم که بیاد! الان من انقدر خسته و کوفتم (نمیدونم واسه چی واقعا) که خدا خدا میکنم یایا زنگ نزنه یا وقتی میگم نمیام گیر سه پیچ نده ... ( گیر نداد من نرفتم!!! )ا

دو هفته پیش انقدر هفته بدی داشتم! از یک طرفم خندم میگیره که همه چیزای این مدلی یهو سر آدم میاد! ا


دوشنبه دیر رسیدم سر کار بعد فکر کن روز قبلش اسنو بوردینگ بودم بدنم کوفته نشستم رو صندلیم هنوز لپ تاپم و از تو این کوله پشتی لعنتی که منو از کت و کول انداخته در نیاورده بودم که یکی از بنداش فکر کنم گیر کرد به صندلی و من کله پا شدم رو زمین یعنی با باسن سقوط آزاد کردم وای حالا همه دارن میخندن خودمم از شدت خنده نمیتونم تکون بخورم!!! حالا همه مردن از خنده این پسره که کنارم میشینه که کبود شد دیگه... بعد اینجا که ما میشینیم جلو دفتر رئیس کل هست بعد فکر کن یک آقا خیلی خیلی متشخص با کراوات این برنامه ها اومده از دفتر یارو بیرون به من که بلاخره خودم و کشوندم بالا نشستم سر جام میگه اوکی هستی؟؟!! یعنی من روم نشد تو چشم یارو نگاه کنم فقط گفتم یس تنک یو! باز یک بار دیگه همین آقاهه اومده موقع ناهار بهم گفت خوبی؟؟!!!! یعنی من اون روز خدا رو صد هزار مرتبه شکر کردم که دامن پام نبود وگرنه چه فیض برده بودن ملت!

سه شنبه وقت دندون پزشکی داشتم! گفتم یکمی زودتر برم بدم ابرو هام را هم درست کنم خلاصه خیلی خجسته موقع ناهار رسما فرار کردم! به کَمرِن همکارم گفتم که من رفتیم گفت بدو برو تا اریک نیومده! خلاصه تو پارکینگ مال بودم یک جا رو بسته بودن عقب عقب میومدم که برگردم همش حواسم به این بود که این ماشینا که دارن میان از رو به رو بهم نزن! که یهو یک صدا مهیبی اومد!!! بنده با وجود این همه رعایات زوایا و اینکه ماشینا بهم نزن و با وجود بک آپ کمرا دنگی زدم به یک ماشینی! از این گنده ها ساترن ها... براش نت گذاشتم که باهام تماس بگیره که هنوز که هنوز تکلیف ما رو روشن نکرده و زنگ نزده! واقعان نمیدونم چرا... ماشینش هم کاملا اسکرچ شد! ماشین منم که درب و داغون شد!! خلاصه من گفتم زیاد اعصابم و خرد نکنم و پیش میاد دیگه برم به کارام برسم شب در موردش فکر میکنم!! حالا یارو هم زنگ بزنه ببینم چی میشه!!! رفتم خلاصه کار هامو کردم بعدشم رفتیم دندون پزشکی کلی هم اونجا پیاده شدم طبق معمول! و به علی هم گفتم دست گل آب دادم! حالا نگفتم اول تو پارکینگ زدم به یکی ! از بس که من ۲۴ ساعت تو فریوی هستم فکر کرد که تو اونجا تصادف کردم!!! ا

چهارشنبه یک کاری کردم که واسم درس عبرت شد! که آقا جون آدم وقتی با یکی نمیتونه ارتباط بر قرار کنه خوب نمیتونه دیگه اون آدم هر کاری کنه واسش اذیت کننده هاست! حالا این آدمی که من میگم به نظر من کلا آدم نرمالی نبود ولی خوب شایدم من مشکل دارم چه میدونه آدم! ! میگم دیگه درس عبرت شد کلی القاب مختلف هم نهایتا بار ما شد!ا

جمعه عصری داشتم کم کم جمع و جور میکردم که بیام خونه! که یهو اریک رئیس پروجکت اومد گفت نگین یک چیزی شده میتونی بمونی؟ گفتم باشه! گفتش این هواپیما فردا قراره ریلیس شه یک داکیومنت و یک حساب کتابی غلط شده میتونی بمونی گفتم باشه،،، آقا یعنی ما رسما تا ساعت ۸:۳۰ شب الاف بودم که بهمون دیتا ها رو بفرستن ما دوباره داکیومنت کنیم بعدم ببینیم این ۶ تا داکیومنت مورد قبول واقع میشه یا نه ! بماند که حالا از یک ساعتی که میگذاره همه دیگه به زمین و زمان فحش میدن و از همه مسخره تر این آدمایی هستن که لج آدم و در میارن میگن یعنی کار بهتر نداری بکنی جمعه شب موندی اینجا!( با دهان کجی بخونین) یعنی اینا که اینو میگفتن! این کمرن همکارم فوش اف وردی و پسر فلان بود که زیر لبی به اینا میداد یک بار به شوخی گفتم هوی کمرن من اینجام ها! مراعات کن پسرم اقلا من نشنوم!!! میگه خوب تو ام بگو! ! میگم منم میگم ولی تو نمیشنوی !! خلاصه من دیگه ساعت ۸:۳۰ بود دیگه من واقعا گیو آپ کردم به کمرن گفتم من میرم دیگه اگه مورد قبول واقع نشود بهم زنگ بزن! بعد حالا تلفنم هم به رحمت یزدی رفته بهم زنگ زد امتحانی میگه نگین تلفنت که خاموشه! گفتم اصلا خودتو ناراحت نکن تا یک ربع دیگه که تو ماشین باشم چارج میشه خلاصه فکر کنم مقبول واقع شد و زنگی نزدن اون شب!

شنبه هم باز سر کار بودم و شبش با بچه ها یکمی چرخیدیم

تمام هفته ای که گذشت هم من تو کار مکانیکی واسه تعمیر ماشینم و اینا بودم! یارو هم که بهش زدم زنگ نزد آخر.... بعد یعنی من جریان این تصادف کردنم رو فکر کنم حدودا ۱۰ باری تعریف کرده باشم! این همکارام هم نمیکنن همه با هم گوش بدن آدم نخواهد هی تکرار کنه!ا

من هنوز حرف واسه زدن دارم ولی دیگه حالشو ندارم!!! کلان من ننویسم بهتره ! یا واسه خودم بنویسم قر بزنم

امیدوارم تا پست بعدی من یک آدم با روحیه باشم! هفته خوبی داشته باشین!ا

Sunday, January 30, 2011

....نشدنی....

کاشکی میشد یک ماه نه یک ماه زیاده دو هفته راحت و آسوده بدون هیج فکری هر کاری عشقم میکشه بکنم و هر کاری عشقم میکشه نکنم هر کی و میخوام ببینم ببینم و هر کی و میخوام نبینم نبینم!ا ... محاله محاله همین! ا
خسته ام از همه چی ولی نمیدونم هم دقیقا از چی.....ا

Sunday, January 09, 2011

ماجرا تو.لدم.ا

از وقتی ما رو تبعید کردن به این جا جدیدمون که در واقع سوپلایر کمپانی ما هست خیلی همه چیز قر و قاطی و پیچیده شده چونکه اینا کارشون خیلی خیلی عقب هست و نزدیک دلیوری شون هست همه عصبی هستن و گیر و یهو میبینی دارن باهم بلند بلند حرف میزن و دعوا میکنن! و این واسه ما که اصولا محیط کارمون خیلی آروم هست و کسی به کسی کار نداره و سرش تو کار خودش هست خیلی تشنج ایجاد میکنه... چونکه مثلا عادت نداری یکی بیاد سرت داد بزنه چرا این اشتباه شده چرا این چک نشده یا کی اینو انجام داده ... اونجا همه میگن که کار تیمی هست و خوب ممکن هم هست اشتباه بشه... به اضافه اینکه ما همه مجبور شدیم تمام تعطیلات هم کار کنیم بدون هیچ استراحتی... خلاصه میخوام بگم که اوضاع خیلی قاراش میش بود و من حسابی حسابی داون بودم و اصلان حس و حوصله کسی و چیزی نداشتم به اضافه یک سری چیزایی که کنارش اتفاق افتاد که نشد اینجا بنویسم و همه اینا حسابی جمع شده بود و یک جورایی دپرس شده بودم !ا
سه شنبه سر کار که مژی بهم گفت تولدت چی کار کنیم گفتم اصلا هیچ کاری نکنیم اونم خیلی ریلکس گفت باشه ولی این کلاب که من اون بار گفتم خیلی باحاله بریم همه اونجا شام و بعدشم که میشه کلاب... از اون اصرار و منم همش میگفتن میشه هم شما بیان لوس.. انجلس بریم یک جا شام یا اصلا بیباین خونمون... یعنی همش فکر میکردم خوب برای دوستام که اینجان سختشون شاید باشه یک ساعت رانندگی کنن اون ور شهر بعدم خوب بعضی هاشون هم دانشجو هستن و هنوز کار ثابت ندارن فکر میکردم اونجا شاید یک کمی گرون باشه... ... خلاصه چهار شنبه بهم گفت باز نگین خوب چی کار کنیم اینجا هپی آور هم شنبه ها داره... میتونیم زودتر بریم! بعد لینک محل و هم واسم فرستاد و گفت حالا به یایا اینام بگو اگه سختشون بود یکشنبه هم همه میایم اون طرف شما حالا بهش بگو:)) منم دیگه با وجود هپی آور اینا یک کمی نرم تر شدم گفتم باشه امشب بهشون میگم... با خودم فکر کردم که یایا اینا که هنوز به من چیزی نگفتن حالا این طفلکی انقدر داره واسه تولد من ذوق در میکنه خوب همین کار که این میگه میکنیم هر کی خواست بیاد فوقش دو بار برگزار میشه... بعد مژی بهم گفت میخوای به این دو تا ( شادی و فراز ) هم که تو اعصابت رفتن این چند روز نگیم اصلا؟ منم از خدا خواسته گفتم آره واقعا از دستشون خسته شدم دیگه نمیخوام حالا بعدا با این شادی میرم یک لانچ چیزی... فراز هم که دلم نمیخواد اصلا ریختش و هیچوقت ببینم! خلاصه قرار شد به یاسی بگم! شب به یاسی زنگ زدم گفتم اینجوری گفتم چی فکر میکنی میان؟ گفت معلومه تولد توئه هر جا تو بخوای! گفتم اینجا هپی آور هم داره باحال باید باشه... البته بگم قبلش که به یایا زنگ بزنم به شاهین ( برادرم گفتم مژی اینجوری میگه چی فکر میکنی گفت خوب یعنی بریم اونجا؟؟ گفتم میدونم دوره ولی خوب تو که گفتی جایی پیدا میکنی که چیزی نگفتی حالا اینم خیلی طفلکی داره سعی میکنه منو سر حال بیاره! گفتش باشه اتفاقا یکی از دوستام هم گفته شاید این ویکند اون طرف ها دی جی کنه ... گفت یک رستوران کلابه انگار!!! گفتم نکنه همینه اونم گفت نمیدونم! شاید حالا اسمشو ببین چییه... آره خلاصه با یایا که حرف میزدم گفتم اتفاقا شاهینم میگه یکی از دوستاش هم یک جا قراره دی جی کنه اون شب... اونم خیلی جدی گفت اوه ایرانی؟؟ گفتم نه بابا شاهین کدوم دوستش ایرانیه ! خلاصه یایا گفت که باشه لینکش و واسم بده یک چک اوتش کنم! بعدشم قرار شد یک شب بریم یک کافی باهم بزنیم
خلاصه دیگه برنامه تقریبا قطعی شد که ما شنبه شب بریم هپی آور و شام و بعدشم که رستوران تبدیل میشه به کلاب... جمعه شب یایا زنگ زد نگین بریم بیرون؟ گفتم باشه بریم رفتیم باهم این بار جدیده که من تازه کشف کردم خیلی با کلاس هست نشستیم و غذا گرفتیم و دو تا مارتینی خوردیم و کلی حرف و صحبت و یایا گفت نگین ما فردا دیر تر میایم آخه مدیر ( دوست پسرش ) کار میکنه گفتم اووه یعنی کی میاین؟ گفت چی بگم؟؟ این باز بدون هماهنگی با من به یکی قول داده جاش بره ... منم گفتم باشه خوب نمیشه تو با ما بیای دیر نیای؟ گفت میترسم اون وقت تنبل بازی در بیاره نیادش! بعد اون وقت دعوامون میشه! گفتم باشه پس سعی کنین زود بیان! گفتم پس فکر کنم به شام دیگه شما نرسید نه؟؟ گفتش فکر نمیکنم ولی قول میدم تا ۹:۳۰ برسیم قول! منم دیگه گیر ندادم! راستش اینکه این همه راه بیان هم یک جورایی عذاب وجدان داشتم همین جوری! بعدشم با یایا رفتیم یک بار دیگه که خیلی مارگاریتا های معروفی داره من البته چونکه کلم گرم شده بود مارگاریتا نگرفتم و یک چیزی مثل مارگاریتا با ودکا گرفتم... هر از گاهی هم واسطش یک نقی میزدم نمیشه مدیر زود بیاد؟ یایا به دوست پسرش زنگ زد من بهش میگم ازش بپرس کی آف میشه و میتونین بیان؟ اونم میگفتش میگه تا ۸:۳۰ در میاد دیگه ... کلی هم اون شب واسه کار و این برنامه ها بهش غر زدم
دیروز صبح که بیدار شدم از شب قبلش کمی هنگ اور شده بودم! اصلا نا نداشتم پاشم! زنگ زدم مژی گفتم که یایا اینا دیر میرسن میخواین همون هشت و نیم اینا واسه شام بریم... گفت باشه میخواین شما هشت بیاین خونه ما به ما نزدیکه با هم میریم زودتر که میز بگیریم به نانی اینام میگیم هشت و نیم بیان که معطل نشند اونا منم گفتم فکر خوبیه! بعدم زنگ زدم و وقت گرفتم واسه موهام گفتم حالا تولده همه من این همه به خودم ور میرم واسه تولد خودمم یکمی جینگلی مستون شم! قرار شد سه برم اونجا! رفتم و موهامو برام سشوار کشیدن... دیدم هنوز وقت دارم رفتم ویکتوریا جون کلی چیزای جینگلی مستون خریدم و خودم و خجالت دادم و بعدشم رفتم ناین وست یک کفش دیدم در بدو ورود خواستمش! به اضافه یک چکمه ! چکمه رو بیخیال شدم شکر خدا ولی کفشا رو گرفتم انقدرم دوستشون دارم! اومدم خونه دیدم هنوز زود بود واسه آماده شدن! یکمی تی وی دیدم و شاهین و بیدار کردم ۶ بود... دیگه گفتم آماده شو هشت باید در خونه مژگان اینا باشیم بعد آقا بهم میگه من برم موهامو کوتاه کنم دیر میشه؟ گفتم بله از صبح خواب بودی ملت که معطل ما نیستن! اونم گفت باشه خواهری نمیرم بابا!!! خلاصه بگم یک ساعت بهش وقت دادم کلی لفتش داد تا آماده شد و بلاخره خدا خواست و ما ۷:۱۵ درومدیم از خونه!ا
تقریبا نصفه راه و رفته بودیم مژی زنگ زد نگین کجایی ما آماده بشیم ؟ کفش اینامونو بپوشیم که رسیدن معطل نشین ؟ منم گفتم ما نصفه راهیم تا ۲۰ دقیقه دیگه میرسیم اونام گفت باشه! تو راهم من همش داشتم از این شادی و فراز که این مدت رو روان من بودن به اضافه یک سوژه دیگه میگفتم که شاهین بهم گفت آقای عین و نگفتی بیاد اونجا؟ گفتم نه نیستش اگه بودم معمولا نمیادش ... گفت کسی هست من نشناسم ؟ گفتم فقط نانی شوهرشو ندیدی کس دیگه نیست! خلاصه رسیده بودیم خونه مژی اینا زنگ زدم بهش که بگم ما اینجاییم جواب نداد چونکه بعضی وقتا خونشون نمیگیره تکست کردم ما اینجا هستیم بیان! تکست کرده که علی معطلی داره بیاین تو ... حالا من هر چی منتظرم در و باز کنان چراغی روشن بشه یکی بیاد بیرون.... هیچی باز دوباره زنگ زدم مژگان کجایی در و چرا باز نمیکنی میگه بیاین تو... میگم در بسته هست چه جوری بیام تو؟ بعد علی اومده بیرون میگم وا تو که آماده هستی مژی چی میگه؟؟ بریم دیگه:)) الان نانی اینا میرسن اونجا ها! میگه بیا تو مژگان حاضر نیست! دیگه تا رفتم تو چراغا رو روشن کردن سوپرااااایز! همشون اونجا بودن و من شک شده بودم نمیدونستم چه خبره یاسی و مدیر نانی و شوهرش و همه بودن خلاصه تازه کوکی و سارام قرار بوده باشن که آخرین لحظه نتونسته بودن بیان!! خلاصه منم مثل این شک شده ها هی همشون و بغل میکردم و قربون صدقشون میرفتم! به مدیر میگم یعنی من میخواستم دیشب بکشمت انقدر خودمو کنترل کردم ها ! یایا میگفت آره خیلی ریلکس بر خورد کرد نگین ... فقط هر چند وقت میپرسید نمیشه حالا زودتر آف شه؟؟ ندا هم میگفت دیدی بهت گفتم سختم نیست بیام کلاب؟؟ خلاصه بعد هی با مزه ها میگفتن واقعا نفهمیدی؟؟؟ واقعا سورپریز شدی؟: ) خلاصه خیلی کیف داد به شاهین میگم اون دوست دی جیت هم یعنی الکی بود؟! میگه آره میخواستیم راضیت کنیم بیای ارواین... خلاصه
مژی هم دیگه سنگ تموم گذشته بود انقدر انواع اقسام میوه و دسر و شام و کیک و بادکنک و آهنگ درخواستی و اینا که هر کی هر چی اراده میکرد فوری واسش فراهم میشد... خلاصه کلی رقصیدیم و کلی خوردیم و نوشیدیم و تولد ۳۱ سالگی من مبارک شد! بعدشم برام گفتن که ۱۰ روزه که اینا همشون با هم در تماسن و همش دارن نقشه میکشن که چی کار کنن! که مژی تلفن یایا رو از رو فلایر های گالریش پیدا کرده و از اون شماره شاهین و گرفته ! میگفت اول فلایر رو پیدا نمیکردم به نانی میگفتم یا باید بیام تو فیس بوک یا اینکه تو یایا و شاهین و مسج کنی! ممد شوهر نانی کلی عکسای خوشگل آزمون گرفت... علی شوهر مژی کلی درینک های خوشمزه بهمون داد و خلاصه یکی از بهترین تولد های عمرم بود ... جای سارا و کوکی هم خیلی خالی بود به کوکی میگفتم جات خالی بود ولی از یک طرفم بد نبود نبودی هی گیر بدی سنت رفت بالا سی! پیر شدی !!!خلاضه خیلی شب خوبی بود و همشون خیلی زحمت کشیده بودن و خیلی ازشون ممنونم !!ا
خلاصه این بود ماجرای تولد سورپریزی من:))ا

تولدم! ا

امشب یکی از شب های هیجان انگیز زندگیم بود! دوست هام دست به یکی کرده بودن و منو واسه تولدم سورپریز کرده بودن! و من تا نیم ساعت گیج و منگ بودم که چی شد؟ اینا چه جوری با هم به این باحالی دست به یکی کردن و من و سر کار گذاشتن!ا
خیلی همشونو دوست دارم خیلی زیاد ، جای چند نفر خیلی خالی بود مامانم اینا ، داداش گلم ، دوست جونم که ایران هست و اونی که کانادا هست و اونی که جورجیا هست! سونیا اگه نرفته بودی کانادا تو رو هم به هر بساطی بود پیدا کرده بودن:)) ا
به قول معروف

I am so blessed to have each one of you....

دلم میخواست الان تا این حس و دارم اینجا بنویسم که چقدر از داشتن این دوستام خوشحالم وچقدر همشون برام عزیزن چقدر دوستشون دارم و قدرشون و میدونم .....فردا کل ماجرا رو مینویسم.... احساس میکنم چقدر خوشبختم از داشتن این دوستای خوبم .....ا

لطفآ بچه هایی که فیس بوک هستین اشاره به این موضوع نکنین چونکه من به دلایلی بعضی ها رو دلم نمیخواست ببینم و خوب دعوت نشده بودن!!! ا

happy early birthday to me :))

Sunday, December 26, 2010

کریسمس مبارک


سلام سلام! من الان بیخوابی زده به سرم نمیدونم چرا! الان از خونه یایا اینا اومدیم دختر کدبانومون سوپ جو پخته بود منم عاشق سوپ جو کلی وقت بود خودشم هوس کرده بود و دیگه امروز ترتیبش و داد و با باقی مانده مستر ترکی دیروزشون خوردیم! بعدشم کلی بازی کردیم! انقدر خوش گذشت و خندیدیم که دل درد شدیم هممون!!! اول از این بازی ها کردیم که یکی یک کلمه میگه بعد ادامه میده نفر بعدی وای یک چیز هچل هفتی شده بود کلی خنده دار شده بود!!! بعدشم مافیا بازی کردیم ولی عده مون کم بود! و مامان یایا همش خودشو لو میداد خیلی خندیدیم از دستشون! خوشم میاد که حتا یک نفرم فکر نمیکنه من مافیا باشم!!!! بسکه معمولا مظلوم نمام!!!! (طبق گفته دیگران) و بقیه رو هم متقاعد میکنم که دارین اشتباه میکنین!!! ولی طفلی یایا همیشه جز متهم ها میشه!! این بازی هر چی عده بیشتر باشه بهتره ولی ما ۷ نفر بیشتر نبودیم من و برادرام و یایا و خواهرش و دوست پسر و مامانش!!! و بیشتر به اینکه لو ندین همو! چشماتو باز نکن و اینا گذشت! ولی کیف داد و شب خوبی بود یک بارون سیل آسا هم باز داره میاد خدا به خیر کنه البته قراره تا فردا بند بیاد! یعنی انقدر الان که برمیگشتیم آب جمع شده بود کنار ماشین که من میترسیدم در و باز کنم آب بیاد تو ماشین فکر کن! گند بزنن خیابون و کوچه های اینجا رو!ا

دیشب هم که شب کریسمس بود دایی جان اینا مهمون ما بودن! انقدر این دختر دایی فنقلی من گوگولیه.. من فداش بشم.. براش با کلی تاخیر تولد گرفتیم چونکه تولدش نبودن مسافرت بودن و بعدشم نشده بود ببینیمشون! خیلی کیف داره کادو که میدی خیلی مقبول واقع بشه! من براش یک ست دستکش کلاه شال گردن از هلو کیتی گرفته بودم و یک کیف کوچولوشو انقدر دوستشون دشت و انقدر باهاشون حال کرده بود که آدم کیف میکرد.. من اصلا نمیدونستم انقدر به این علاقه داره! شانسکی واسش گرفته بودم و وقتی باز کرد کادو شو یعنی چشاش برق میزد من فداش بشم! خواهر بزرگه هم که کلی خانوم و جگر شده هی بهش میگفت دانا الان چی باید بگی؟! بعد اونم صداشو نازک میکرد میگفت تنک یو ... یعنی میخواستی درسته قورتش بدی ! دیگه کلی عکس گرفتیم و کلی جفتشون دلبری کردن و دم به دقیقه هم فنقلی میرفت سایت سانتا را نگاه میکرد که ببینه الان کجاست! هر دو دقیقه یک بار میومد میگفت خوب سانتا فلان جاست بعد میره فلان جا ... خلاصه به قول مامانش الان تو مرحله ای هست که زمزمه های اینکه سانتا واقعی نیست را شنیده ولی هنوز خودشو به اون راه میزنه و صرف نمیکنه باور کنه! قربونش برم خواهر بزرگه هم که داره یک لیدی تمام عیار میشه و آدم حض میکنه انقدر هوا این فنقلی و که یک لحظه آروم و قرار نداره و یک ریز حرف میزنه را همیشه داره

برادر جون ما هم یک هفته میشه از نیو یورک آمده و خونه رو مزین کرده! مامان بابام کلی خوشحالن یعنی هممون خوشحالیم .. شبی که میومد به مامان اینا نگفته بودیم انقدر هم هفته پیش هوا بد و بارونی بود که پروازش با کلی تاخیر انجام شد یعنی به جا ساعت ۸ ساعت ۱۲ شب رسید من و شاهین فقط خدا خدا میکردیم که میرسیم خونه مامان اینا خواب نباشن! اومدیم خونه مامانم داشت آماده میشود بخواابه بابام داشت اخبار میدید.... یهو این که اومد تو بابام عین این بهت زده ها گفت تو واسه چی آمدی؟ تو اینجا چی کار میکنی!!! بعد مامان مو صدا زد و خلاصه کلی جفتشون سورپریز شدن! حالا اون شب مامانم شعله زرد پخته بود داده من برای دائیم اینا ببرم! بعد شاهین حال نداشت باهام بیاد بیرون... بارون تندی هم میومد مامانم گیر داد که منم میام تنها نری... هی من میگم مامی جان نمیخوااد بیای من یک دقیقه زودی میرم میام هی میگه نه منم میام بعد دیگه آخرش گفتم اصلا من میخواام بعدش برام پیش یایا تو نمیشه بیای ! گفت باشه خوب از اول بگو! من همش میترسیدم یهو افشین برسه و زنگ بزنه بگه رسیدم من چه جوری مامی جان و دودر میکردم خونه دائیم! خلاصه بماند که کلی قر زد... وقتی هم که بر میگشتم از خونه دائیم بهم گفتن غذا بگیرمیای خونه! منم غذا گرفتم و یک ساندویچم اضافی واسه افشین ! بعد گفتم حالا چی بگم این دو تام جفتشون گیر! بعد تا غذا رو آوردم تو گفتم خدا کنه اشتباه نکرده باشه این داشت اشتباهی به من نوشابه هم میداد که واقعنم داشت میاد!! بعد که ساندویچ رو گذاشتن رو میز مامانم گفت ای وای یک ساندویچ هم اضافه داده گفتم عیب نداره مامی جان خودتو ناراحت نکن! اشتباه کرده دیگه! خلاصه افشین و که آوردیم خونه میگه خوب واسه من فیلم بازی میکنین ها ! ساندویچ اشتباهی و این داستان ها !!! خلاصه کلی عذابشون دادیم!ا
هفته پیش هم شنبه تولد مژی بود رفتیم یک رستوران ایرانی تو ارواین که موسیقی اینا هم داره با نانی و شوهر جانش و مامان مژی کلی قر دادیم و کیک و کادو بازی کردیم یک بارون خفنی هم میومد یعنی من کور شدم تا رسیدم به آنجا از بس حواسم به جاده بود که نرم تو باقالیا یک جا هم کمی گم شدم که خانوم جی پی اس کمک کردن و راهو پیدا کردن برامون! کلا شب خوبی بود کلی قر دادیم و عکس گرفتیم و خوش گذشت!
من یک هفته میشه میرم این کار جدیده که مال سوپلایر کمپانی هست،،، و هفته دیگه هم با اینکه تعطیلیم ولی باید اضافه کاری بریم! اینجا بدیش اینه که میز و دفتر دستک خودمون رو نداریم و مثل دوران دانشجوئی که میرفتی کتابخونه همه دور میز نشسته بودن و یک لپتاپ جلوشون بود کار میکردن اینجوری! همه خیلی نزدیک به همیم و جلو در ورودی هم میز گذاشتن ما هم عینهو بدبختا نشستم! بعد با اینکه طبقه دوم هم هستیم ولی در پایین که هر از گاهی باز میشه یک سوزی میادش که نگو! یعنی من بیشتر وقتا با کاپشن نشستم! حالا زیادم دلتون برامون نسوزه! دیگه چاره ای نیست فکر کنم! کنارش هم کارخونه شون هست که یکی دوبار طولش رو گز کردیم و جم و جور و کوچیک هست ... پنجشنبه هم ناهار این روسا جدید بردن بهمون ناهار آخر سال دادن! یکیشون یک آقای فرانسوی که معمولا خیلی جدی و همش دار حال درست کردن چارت هاست (اریک) اون یکی کارش خیلی درسته فکر کنم آرمنی هست !(سمی) این دو تا مال کمپانی خودمون این یکی کمپانی هم یک آقا آمریکایی کوتاه هست که همیشه یک لبخندی داره و یا پا تلفنه یا ملت داران بهش نق میزنن! (کلیف) خلاصه اریک و سامی ما رو پنجشنبه بردن ناهار و مهمونمون کردن حالا دوشنبه بریم ببینیم دنیا دست که

چقدر طولانی شد تازه یک چیزایی هم میخواستم بنویسم دیگه حالا بعد!
خدایا یک کاری کن فردا( یعنی در واقع امروز ) اونی که من میخوام بشه بشه لطفا منو نا امید نکن!
اخی آقای عین الان تکستم کرد وقتی دورمیشه خیلی با نمک میشه
شب خوش همگی