Wednesday, May 12, 2010

گروه جدید

امروز رئیس گوگولی ما رو برد به رییس این گروهی که قراره یک مدت براشون کار کنیم معرفی کنه تا من را معرفی کرد بهم گفت های نگین . "سلام چطوری" ( به فارسی) من شوکه شده بودم این چطوری فارسی گفت؟!!! بقیه هم که خوب اون سلام چطوری شو نفهمیده بودن احتمالا! خیلی آدم با مزه ای بود!! خلاصه مثل اینکه قرار شده ما سر جای اینایی که رفتن اعتصاب بشینیم! رییس گوگولی گفت اگه وقتی اومدن دیدن که اینا برگشتن یک راست برین پیش گری!!! ( همین رئیس جدیده!!) خلاصه یک آقاهه که کارهای ما رو هم فاینال چک میکرد (وقتی تو گروه قبلی بودم ) بهمون میگفت که چی کار باید بکنیم! من این آقاهه "داگ " رو خیلی دوست دارم! کلا از این شخصیت های ریلکس و نرمال هست که کمتر دور و بر ما پیدا میشه!!! خلاصه از فردا من باز قرض داده میشم به این گروه جدیده تا اینا از اعتصاب بیان! معلوم نیست چقدر طول میکشه ! گری بعد از ظهر اومد دید من و داگ مشغول حرف زدنیم پسرا رفته بودن نوشیدنی بگیرن! به داگ میگه پسرا رو فراری دادی فقط نگین و تونستی نگاه داری؟ بعدش ازم پرسید که از کجای ایرانی؟ گفتم تهران! گفت خانوم من مال شیرازه منم گفتم اووه مامان و بابای منم مال شیرازند بعد دیگه حرف اینکه ما چه کشور تاریخی و گل بلبلی داریم و گفت کاشکی اوضاع بهتر بود که میشد بره ببینه! گفتم آره اونجا با توریست ها خیلی خوب رفتار میکنن!!!! گفت آره خانومم هم میگه همیشه ... از این ور اون ور هم هی بهمون کباب میدن ها؟ گفتم آره ولی تنها خرید نرو ها! سر ما را هم که از اینجا میریم اگه بفهمن کلاه میزارن چه برسه به تو!!!! خلاصه کلی خندیدیم!

آقای عین امروزبرام تکست کرده که نگین من معذرت میخوام من عصبانی بودم اون جوری گفتم ای ام سوووو ساری! منم بهش جواب دادم که از دستت خیلی ناراحتم... اونم زد که میدونم منو بخش من خیلی ... و ... هستم... نباید اون جوری میگفتم... نمیدونم چرا باز گریم گرفته بود... اصلا اصلا راستش حوصله معذرت خواهی شو هم نداشتم البته انتظارشو خوب داشتم تا تکستم کرد به مژی گفتم که چی کار کنم! گفت خودت فکر کن ببین باز میخوای ببینیش؟ میخوای ادامه بدی جواب بده! گفتم نه واقعا ولی آخر جوابشو دادم و گفتم من دلم میخواست ببینمت من دلم برات تنگ شده بود ولی دیدی آخرش چی شد؟ حالا هم این مدل معذرت خواهیت هست! داری تکست میکنی! دلم نمیخواد اصلا نه ببینمش نه باهاش حرف بزنم!ا
دیروز هم که تراپی داشتم تمام جلسه درباره چیزهای دیگه حرف زدم آخرش روانشناسه گفت خوب
آقای عین چطوره؟ گفتم اینجوری شده.. اینو گفت اونو گفت و این جوری شد! بنده خدا اونم شوکه کردم همینجوری نگام میکرد من از قیافش هم خندم گرفته بود و هم گریم!! بعد بهم میگه نیم ساعت اول یک کلمه از این موضوع حرف نزدی چرا؟ میگم نمیخوام اصلا دربارش حرف بزنم میگه عصبانی هستی ؟ میگم نه اینجوری باید میشد..بهتر. بعد گفت با اون چیزایی که ازش میگفتی منم انتظار نداشتم این کارو کنه حتمن عصبانی بوده از جای دیگه .... میگم خوب عصبانی بوده باشه به من چه! چرا به من پرید؟ میگم بهش اصلا انگار واسم مرد .... نمیدونم واقعا چش بود اون روز ولی اصلا احساس خوبی بهش ندارم بهر حال... دو هفته دیگه دوباره میرم پیشش بازم حرف داشتم حتمن باید برم قبل ابنکه تلمبار شه! خلاصه اینم از ایشون! حالا ببینم چه میکنه!!ا!ا
بهتره کم کم برام بخوابم! فردا باید زود برام!ا شب همگی خوش!ا

Tuesday, May 11, 2010

بسیار قاطی پاتی

دست و دلم به نوشتن نمیره داره میزنه به سرم که اینم مثل اون یکی بلاگم که خصوصی شد خصوصی کنم اگرچه کس زیادی هم دیگه اینجا رو نمیخونه که !!! شاید نصف همون دوستان سابق هم نه!!!!ا
امتحان هفته پیش را خیلی بد ندادم! نمیدونم ولی اصلا... هیچکدوم نمیدونیم چه جوری میخواد نمره ها رو بده! هندیم هم که هست دیگه نور الا نور! واقعن آدمی جهان سومی انگار باید همیشه جهان سومی بمونه ! اون روزی که این امتحان و داشتیم انقدر این بشر ما رو چک کرد هی مثل چی بینابین ما ها راه رفت تا مطمئن شه چیز اضافی نداشته باشیم! انگار اینجا هنده بابا بی خیال اینجا کسی تقلب نمیکنه اونم این درس که سوال و خودت بفهمی هنر کردی تقلب پیشکشت!!!!! البته خوب درسته که نصفه کلاس هندین و از جاهای دیگه ولی آخه کسی اصلا تو این امتحان حتی وقت تقلب هم داره؟ اونم امتحان اوپن بوک اوپن نوت اوپن همه چی!!! خلاصه آدمی بس لج آور بود
پروجکتی که روش کار میکردیم سر کار هم تموم شده و ما باز لشکر بیکار شدیم! چند دقیقه پیش رییس گوگولی اومد بهم گفت که آیا من دوست دارم برم تو گروه چک و ریلیس؟ گفتم من اوکی هستم اگه تو بخوای! گفت تجربه جدیدی هست برات و کار کاملا جدید میخوای؟ گفتم آره! گفتش باشه خبرشو فردا اینا میدم... به دو سه تا دیگه از پسرا هم گفت!... آخه این گروه همشون جز یونیون بودن و الان تو اعتصاب هستن و دست همه رو گذاشتن تو حنا! الانم همه پروجکت ها تقریبا تموم شده و رفت واسه چک حالا اینا به خاطر بیمه شون رفتن تو اعتصاب! خلاصه نمیدونم دیگه اینم از وضع کمپانی ما!ا
در پی بگو مگو الکی چند دقیقه ای که با آقای عین صورت گرفت همین چند روز پیش، ایشون حسابی از چشم من افتادن .... هر چند جمعه شب بعد از بگو مگو خیلی ناراحت شدم و کلی هم گریه کردم و بعد از اینکه آروم شدم باز شدیدن بغض و گریه کردم... چونکه از خودم لجم گرفته بود که چرا من دارم گریه میکنم! ولی خوب الان خیلی خوبم و اصلا هم به هیچ جام نیست!!!! یک جوری یادش میوفتم ها... بعد فکر میکنم خوب آخرش که ما باید به هم میزدیم همون تو صلح و صفا نباشه بهتره! مژی و نانی که هر دو بر این عقیده اند که هر دو هفته خیلی سختی داشتین و خوب تو این کارو کردی اون یک چیزی گفته میگذره.... ولی وقتی فکر میکنم میبینم نه چونکه انتظار این رفتار و حرف و ازش نداشتم بد جوری از چشمم افتاده ... خیلی زیاد یعنی... یعنی اینکه من از جمعه تا حالا نه اصلا فکر کردم نه یادش افتادم! خیلی واسه خودم هم عجیبه این قضیه ولی خوب... یایا هم هنوز نمیدونه یعنی اصلا در شرایطی نیست که بشه بشینیم و درد و دل کنیم که درد اون خیلی بیشتر از این درد مسخره منه! باباش هنوز رو دستگاه هستن و حالشون میگن که تغیری نکرده همه خیلی نگران هستن و من هم اصلا بلد نیستم چی بگم بعضی وقتا فکر میکنم حرف هایی که میزنم هیچ مرهمی نیست آخه آدم چی بگه میدونی؟ نمیتونم حتی یک آن خودمو جاش بزارم یعنی به نظرم خودش خیلی محکم هست و شایدم داره بروز نمیده نمیدونم همش میگه دلم نمیخواد بابا انقدر درد بکشه...ا
روز مادر هم راستی به همه مادر ها مبارک باشه ما هم مادرمون رو بردیم به صرف یک ناهار رومانتیک و بعدشم رفتیم یک جایی خوشگل که نزدیکمونه یک معبد خیلی خوشگله که وسطش یک دریاچه هست با دو تا قو خوشگل و یک سری مرغابی اردک ... من اولین بار با یایا و دوست پسرش رفته بودم و یک بارم با آقای عین که خیلی خوشش اومد و میخواست بازم بریم ... مامانم اینا هم خیلی خوششون امده بود بس که پر از گل های خوشگله و آروم و لذت بخشه ... اگه جاهای آرامش بخش دوست دارین و نزدیک های لوس آنجلس هستین حتما به رفتنش می ارزه....ا
خیلی پست قر قاطی شد مثل همیشه .... ا

این تیکش خصوصی هاست و مال خودمه! ممکنه دلم بگیره دلم تنگ شه واسه همه اون خوشی با هم بودن اون همه مهربونی اون همه ذوق و شوق و شیطنت و دریا و بیرون رفتن و تهچین گرفتن و لب ساحل رفتن ساندیچ های اون ساندویچی و دریا و بدو بدو تا پارکینگ برای نگرفتن جریمه !! حتی تعمیرگاه رفتن های با هم ... اون همه فیلم که باهم دیدیم و کتاب نگاه کردن و خوندن با هم اون همه حرف و آن همه دلداری و درد دل تو موقیعت های مختلف اون همه محکم بغل شدن ها لذت بردن از وجود هم و بعضی وقتا گفتنش و بعضی وقتا پنهان کردنش چونکه میدونستیم دائمی نیست ولی چقدر همه چیز خوب و لذت بخش بود و خستگی در بیار . شاید حیف بود ولی به هر حال.....ا

Sunday, April 25, 2010

روز های خاکستری.....ا
این هفته من همه ویکند سر کار بودم الان کاملا بی جونم یعنی رمق ندارم!!! ۲ ماه هست که یک آخر هفته درست حسابی نداشتم! چونکه همش شنبه ها سر کار بودم و این هفته که یکشنبه هم رفتم سر کار! شکر خدا این پروژه فردا روز نهایی اش هست و باید سابمیت شه میره دنبال کارش!ا

دو هفته گذشته هم خیلی سخت گذشت همش به دلداری دادن مامان و گفتن بهش که بابا بزرگ جاش الان بهتره و زنگ زدن به ایران و صحبت کردن با خاله ها و مامان بزرگم اونجا و پیامدش هم گفتن اینکه یادته بابا جون اینو میگفت اونو میگفت و این جوری میکرد و اونجوری میکرد و هق هق و گریه و دلداری همدیگه ... یکشنبه پیش هم مامان و داییم همه رو دعوت کرده بودن رستوران جو.ا.ن و گندشون بزنند پرسنل اونجا که با اینکه بهشون گفته بودن حدود ۶۰ نفریم اصلا جای مناسبی نداده بودن و آخر کار تقریبا همه تو دل و روده هم نشسته بودیم! بعدشم این گارسون هاش زل میزدن همچین به آدم !!! آدم واقعا خندش میگرفت تا به حا ل شاید مراسم یادبود نادیده بودن! یکیشون که با مزه ۳بار واسه من چایی گفت بیارن !!! هر بار به دلیل سلام و احوال پرسی با فک و فامیل من سر جام نبودم که آخرش که اومد غذا ها رو بزاره رو میز ما گفت شما آخر چایی گرفتین؟ منم گفتم نه والا !ا
خلاصه آخرش من چای مو با کشک بادمجون و کباب و قیمه خوردم !!! بعدشم داییم و عمو های مامانم درباره بابا بزرگ حرف زدن داییم که حرف میزد انقدر چیزایی که میگفت واسمون قابل لمس و انگار همین دیروز اتفاق افتاده بود که همه ساکت بودن فقط ما ها با هر کلمه اش اشک مون سرازیر میشد ! یادشون گرامی و روحشون شد

همه دوستام و آقای عین خیلی هوامو داشتن این مدت ... مخصوصا آقای عین که من اصلا ازش از این انتظارت نداشتم ! دو روز اول نمیخواستم ببینمش چونکه نمیخواستم گریه کنم جلوش ! ولی هی باهام حرف میزد و وقتی دیدمش بعد از اینکه احساس کردم حالم یکمی بهتره وقتی بغلم کرد انگار که احساس کرده بودم الان لازم نیست خودمو کنترل کنم یکمی گریه کردم اونم هیچی نگفت مثل همیشه فقط بغلم کرده بود و میگفت ایتس اوکی درست میشه !! من با اینکه خیلی از اون مدلی اشکم دم مشکمه ها هستم ولی چونکه تازه دیده بودمشون و میدونستم چه موقعیتی دارن انگار قبول ماجرا با همه سختیش برام آسون بود ولی بازم... خلاصه که زندگی جریان داره و به نظرم آدم باید این چیزا رو یک جوری تحمل کنه و خودش و قانع کنه


بابا یایا هم حالشون خوب نیست براشون دعا کنین خیلی همه نگرانیم دکتر هاشون که جمعه یک سکته ناقص به هممون دادن و گفتن که خودتون رو آماده کنید! یایا مدام گریه میکرد ولی هی هم میگفت هنوز اتفاقی نیوفتاده و هی بهم میگفتیم انرژی مثبت بفرستیم هنوز هیچی نشده... ولی یک ترس وحشاتناکیه وقتی بهت اونجوری بگن ... خدایا لازم نیست بزرگیت و اینجوری نشون بدی! یکمی هم با ما آدم ها راه بیا .... انقدر اون شب به یایا دلداری دادم و هممون سعی کردیم که افکار بد و دور کنیم و براشون دعا کنیم که وقتی از هم جدا شدیم تو راه برگشت واقعا انگار من منفجر شدم! به یاد آوردن غم نبودن بابا بزرگ و دیدن بابا یایا اونجوری به دستگاه انقدر حالمو بد کرده بود و انقدر اونجا خودم و کنترل کرده بودم که واقعا ترکیدم وبلند بلند گریه کردم و خودمو خالی کردم... وقتی رسیدم خونه از شدت سوزش چشام فقط غش کردم! براشون خیلی دعا کنین.....ا
امیدوارم این روز های مزخرف زودتر بگذره

دیشب با آقای عین مشغول مطالعه بودیم تا ساعت دولزده شب ... من داشتم وب کست کلاسمو میدیم اونم داشت کتاب میخوند!!! مثل آدم های متمدن!!!! خیلی خسته شده بودم بهش میگم خسته شدم دیگه بریم! میگه باشه بریم چشم هاتم دیگه ریز شده !!ا!!
دیروز بعد از اینکه از کار برگشتم رفتم پیش آقای عین ناهار خوردیم و بعد نشستیم فیلم ایتالیا ایتالیا رو نگاه کردیم! بعد کلمه نادرس جلف و نادرس نمیدونم چیچی ( نمیتونم بگمش!!!!) این افتاده بود تو دهنمون! بعد هی تکرار میکردیم! هی اون به من میگفت هی من به اون!!!! تازه به من میگه تو غلط میگی!!!!! اینجوری بگو!
داشتیم برمیگشتیم خونه میگه خوب بیا پیش من میگم نه من صبح باید برم کار! انقدرم خستمه بالش خودمو میخوام!!!! تازه باید زود پاشم تو ام بیدار میشی... تازه روزایی که میرم کار که پا نمیشی املت درست کنی من بیام چی کار؟؟؟! گفتش برو اصلا لازم نیست بیای!!! چه خدافظی دراماتیکی بود تو پارکینگ کافه شاپ!!! ا


دلم میخواد این دو هفته بگذره بابا یایا بهتر بشن این خطر فعلی رفع شه و خیالمون راحت بشه... منم این مدرسه لعنتیم تموم بشه یک دلی از عزا در بیارم... مژی از الان داره برای شروع تعطیلات تابستونم برنامه ریزی میکنه!!!!! ببینیم حالا اینجا ها که مد نظره میریم یا نه! ا
از همتون ممنون واسه همه دلداری هایی که بهم دادین امیدوارم هیچوفت روی غم و نبینین... خواهشا برای بابا یایا دعا کنین
هفته خوبی داشته باشین

Thursday, April 15, 2010

دلم گرفته بابا بزرگم از بینمون رفت... بازم ما از همه دوریم ... بازم باید از دور به هم دلداری بدیم ... بازم باید این حس بد وجدان درد بیاد و بره که دور بودیم و هیچ کاری نتونستیم براش بکنیم... بابا بزرگ مگه نمیگفتی که یک بلیت برام بگیرین برم امریکا پیش و.حید؟ مگه نگفتی دلم واسه ا.فسا.نه تنگ شده... مگه نگفتی میخوای واسه دایی کت شلوار شکلاتی سوخته بگیری .... پس چی شد؟
خودت که راحت شدی ولی پس ما چی؟ حالا ما موندیم و همه خاطرات خوبی که ازت مونده
دلمون واست تنگ میشه بابا بزرگ روحت شاد

Tuesday, April 06, 2010

روز همبرگر!ا

من بیچاره جدیدا شنبه ها باید واسه این پروژه جدید برم سره کار... از سر کار که برگشتم وحشتناک دلم هوس همبرگر کرده بود... زنگ زدم آقای عین بهش گفتم غذا خوردی؟ گفتش آره! ته چین که گفتم پختم اون روز اونو خوردم! من: یعنی نمیای الان با من؟ اون: نه! دارم چند تا رنگ قاطی میکنم که موهام و رنگ میکنم! من: و!!!!!!!!!! چرا؟ اون: خوب واسه تنوع!! اگه بد بشه هم همشو از ته میزنم! من: نهههه! اون : خوبه عین خلاف ها میشم همه ازم حساب میبرن ! من: اوکی پس من میرم خونه زنگ بزن بعدا! اون: وکی! .... منم رفتم واسه خودم یک همبر گر از این اند اوت گرفتم و نوش جان کردم اومدم خونه!
تو خونه: مامان خانم لم دادن رو مبل دارن اینترنت بازی میکنن! رفتم آب بخورم ... مامانم: ناهار خوردی؟ من آره! شما چی خوردن؟ چرا چیزی رو گاز نیست؟ مامانم : من و بابات رفتیم پیاده روی... برگشتنیم دیگه موقع ناهار بود همبرگر خوردیم! من: اوه نوش جان... من بودم دیروز درباره کلسترول و اینا داشتم حرف میزدم نه؟! مامانم همچنان به اینترنت بازی ادامه میده!ا
ساعت ۸ شبه من قرار بوده با یایا بریم تولد یکی از دوستان که هیچ کدوم حالشو نداریم! داریم تکست بازی میکنیم با هم ... یایا: بیا اینجا ما قراره برگر درست کنیم! من: من ظهر برگر خوردم! حالا یکمی دیگه ولو باشم ... میام بهتون یه سر میرنم! یایا : اوکی
ساعت :۳۰: ۹ شبه! آقای عین زنگ زده میگه: نگین من هوس برگر کینگ کردم! من تو دلم ای بابا! چرا امروز همه تو کار همبرگرن؟ میگم: من ظهر این اند اوت خوردم! اون: خوب حالا بیا با هم میریم تو نخور!! من: اوکی... حالا شاید منم یک شیک بگیرم! من: اههه موهات چی شد؟ اون: از ته زدمشون! من: واقعن ؟ آقای عین آره ! من: بد شد؟ اون: زدم دیگه... آماده شو پس من تا نیم ساعت دیگه راه میوفتم ! من: اوکی!
تا سوار ماشین شدم کلاهشو با ترس و لرز برداشتم! دیووونه چرا انقدر دروغ میگی تو؟؟؟! اون: میخواستم اذیتت کنم ! اون:بگو .... من:نمیگم .... بگو! نمیگم!... حالا تا برگردیم میگی!!!! عمرا نمیگم!!!ا
ا**موهاش خوب شده بود تو ذوق نمیزد!ا
ا** روز جالبی بود همه اطرافیان من اون روز همبرگر خوردن! ا

Monday, March 22, 2010

سال نو مبارک!
من زیاد تو حس سال جدید نیستم نمیدونم چرا.. خیلی سعی کردم حال و هوامو عوض کنم دو سه روز قبل از عید کلی واسه خودم خریدهای جینگلی مستون کردم حتی بر خلاف هر سال خودم سفره عید و چیدم و خلاصه سعی کردم که اونجوری که باید باشه بشم ولی نمیدونم به قول اینجا یی ها انگار یک چیزی کم بود! چی نمیدونم! به هر حال امیدوارم سال خیلی خیلی خوبه واسه هممون باشه و هر کی به هر آرزویی که داره برسه...ا
روز عید خونه عمو جان مهمون بودیم یک سری از فامیل ها از شهر های مختلف هم خودشون را رسونده بودن خلاصه مهمونی خوبی بود و ما کازین ها بعد از مدت ها دیدار تازه کردیم و خوش گذشت... به باباهامون که خیلی بهشون خوش گذشت بسکه هپی استایل مسائل مملکتی و حل کردن مادر ها هم مشغول مسائل خودشون بودن!!اونایی هم که بچه کوچیک داشتن همش دنبال اونا بودن که تو استخر نیفتن... بیچاره ها !! بچه ها هم که انگار زمین دو پیدا کردن وروجک ها عین فشفشه از این ور به ون ور از اون ور به این ور! اخر شب عمو اومده میگه نگین جان تو که میتونی رانندگی کنی!!! به شوخی گفتم عمو جان مگه قرار نیست ما بمونیم اینجا امشب؟؟ تازه ما با بچه ها میخوایم بریم قلیونی!!! اونم بنده خدا گفت بمونین خوب !!! بعدشم کی میگه این لوازم لهو و لعب بده؟ من با یک سری از کازین هام که عمری با هم حرفی نداریم کلی صله ارحام (( به قوله دوستم )) به جا اوردیم و خندیدیم و رقصیدیم عکس گرفتیم !!!
یکشنبه هم از اون روزهای لیزی بود و تقریبا همش به تلفن بازی و خواب گذشت!
دلم میخواد تو سال جدید کلی اتفاقی خوب بیوفته هم واسه خودم هم واسه همه دوستام...دلم میخواد هممون به هر چی که تو دلمون هست برسیم... دلم میخواد دوستای خوبی که دارم همیشه دور و برم بمونند و بتونم هر کاری از دستم براشون بر بیاد بکنم... دلم میخواد بیشتر محبت کنم بیشترقدر کسانی که دارم را بدونم بیشتر مواظب خانوادم باشم ... بیشتر به مامان و بابام محبت کنم بیشتر با برادرم وقت بگذرونم..سعی کنم بهتر بفهممش قبل اینکه باهم بحثمون باشه که البته خیلی کم اتفاق میوفته .... دلم میخواد فکر های منفی که میاد و میره از مغزم دور بریزم یک جا تو گورشون کنم و تحت هیچ شرایطی بهشون دیگه فکر نکنم! سعی کنم ببخشمش با اینکه هنوزم برم سخته بخشیدنش... سعی کنم براش آرزوی خوشبختی کنم که برام سختر از حتی بخشیدنشه و هنوز متاسفانه نمیتونم با اینکه واقعا اونم بی تقصیر بوده! ایشالا سال خیلی خوبی واسه هممون باشه سالی سرشار از موفقت و شادی و سلامتی و خوشبختی و پول زیاد .... عید همتون مجددا مبارک!

پینوشت ها
در راستای مهمونی:
هر وقت دختر عمو مامانم و میبینم وحشتناک یاد خالم میوفتم! طرز حرف زدنش راه رفتنش مدلش کلا... دلم واسه خاله کوچیکم بی نهایت تنگ میشه هر بارم میام خونه بدون استثنا به مامان اینا میگم وای مرجان چقدر مثل خاله هست!!! مخصوصا که یک دختر و یک پسر هم دقیقا هم سن و سال بچه های خالم داره.. حالا جالبی قضیه این بود که پسر عمه مامانم هم اومده بود از ایران با زن و بچش ... این پسر عمه هم از کشته مرده های پرو پا قرص خالم بودش که خالم همیشه واسه من تعریف میکرد که میومده به بابا بزرگم التماس میکرده !!!! ولی خالم راضی نمیشده... از بس که مامان پسره ... هست! ..زنشم خیلی خانومه ..ولی از بس مامان پسره یعنی عمه مامانم اینا ... هست اینا همیشه از خانواده طرد بودن بیچاره ها..فقط همیشه عید ها که ما خونه مامان بزرگم اینا بودیم میومدن دیدن بابا بزرگم همچنان! حالا انگار مدتی مادر و پسر آشتی کردن و اینا آمدن امریکا واسه تعطیلی عید و خانواده ظاهرا حق داره با اینا رفت و آمد کنه!!! !!.این پسر عمه هه چونکه همسن داییم بودش و همیشه با دائیم با هم میپلکیدن من و بد جوری یاد دائیم مینداخت و از اون طرفم هی تو دلم خالم و فحش میدادم اگه زنش بودی الان اینجا اومده بودی پیش ما!!!! فک کن!!! یعنی اگه این زن و شوهر از افکار درونی من با خبر میشدن در حالیکه من لبخند میزدم و با خانومه حرف میزدن یا با آقاهه صحبت میکردم چه قدر ابرو ریزی بود!!!!!

Saturday, March 20, 2010


سال نو همگی مبارک باشه... واسه همتون بهترین آرزوها را در سال جدید دارم... امیدوارم این سال جدید سال صلح, دوستی, صمیمیت, همدلی, برکت و شادمانی واسه همه شما دوستان گلم باشه....ا

Sunday, March 14, 2010

فکر کنم امتحانم زیاد خوب نشد نمیدونم یعنی اصلا چه کردم... انقدر خسته بودم که وقتی تموم شد اصلا بهش حتی فکر نمیخواستم بکنم... بعدشم دیدم همه انگار گند زدن! بعدشم یک سوالایی رو انگار اطلاعات کم داده بود یعنی فکر میکردم شاید من بلد نیستم .. ولی بعد امتحان دیدم همه همینو میگن ! خود استاد هم که نبودش... رفته بود کنفرانس و تی ای سره جلسه بود گفتش هر فرضیاتی در نظر میگیرین بنویسین! خلاصه بلاخره تموم شد و بنده الان در اسپرینگ برک هستم!!!
بعد امتحان با آقای عین حرف زدم گفتش بیا اینجا... منم خسته.. هی لوس کردم خودمو که من خستمه.. ولی آخرش رفتم پیشش!!! طبق معمول فیلم دیدیم ولی من با تمام خستگیم تا آخرش بیدار بودم و نخوابیدم! که باعث تعجب بود!ا
خدا وکیلی یک فیلمی هم بود که بیشتر شبیه داکیومنتوری بود! آخراش به نتیجه نمیرسید منم خسته شده بودم دیگه به آقای عین میگفتم علاف این فیلم شدیم ها! ولی بدم نبود!! بعدشم از اون اصرار که بمون همینجا منم دیدم اصلا نا ندارم رانندگی کنم همونجا موندم! صبح با هزارو یک بدبختی پا شدم ولی خوشحال از اینکه بلاخره جمعه هست و میدترمی هم در کار نیست! البته ده بار شب از خواب پریدم همش خواب میدیم از امتحان جا موندم!!(زمان بندی خوابه یکمی غلط بود!!!)ا
جمعه بعد کار رفتم خونه و خوابم برد آقای عین هم کار میکرد و منتظر بود که من بیدار شم بریم یک کاری کنیم! ( البته به اصرار من!!!) رفتیم باز شهرزاد ته چین گرفتیم و رفتیم لب آب خوردیم! یک حالی داد! بعدشم رفتیم کمی خیابون گردی کردیم! رفتیم سان. ست یکمی بالا پایین کردیم و بعدشم رفتیم رودئو درایو و متر کردیم! برگشتیم خونه و بازم فیلم دیدیم!!!! این فیلما رو من نمیدونم این از کجا پیدا میکنه... اولش که میخواست فیلم ساینس فیکشن بزاره من هم گفتم قربونت من این کاره نیستم بذار با همین فیلمی معمولی سر کنیم... این یکی فیلم که دیدیم بدک نبود ولی همچین قشنگم نبود! صبح هم من بیچاره باز باید میرفتم سره کار! روز شنبه!!!ا
یک برنامه که باید لود میشد هنوز نشده بود و همه داشتن کارهای تموم نشده رو میکردن همه هم یک جورایی بودن از اینکه الکی پاشدن اومدن ولی خوب چاره نیست دیگه همینه که هست! بعد کار من رفتم دو تا ساندویچ گرفتم از ساندویچیمون(!!!) و رفتم پیش آقای عین! دیگه کولاک کردیم این هفته خیلی زیادی شد دیگه !!! حالا میدونم این باز قات میزنه انقدر ما وقت با هم گذروندیم! بهشم گفتم! رفتیم باز دریا خیلی سرد بود به ماشین پناه بردیم و غروب و نگاه کردیم و خیلی باحال بود
راستی چه الکی الکی امسال هم داره تموم میشه من اصلا حس حال سال جدید ندارم... عمو مامان یک مهمونی گنده گرفته همه رو دعوت کرده همه دارن از جاهای مختلف میان! خلاصه کازین مازین ها رو بعد کلی وقت باز میبینیم!
کاشکی فردا تعطیل بود من احساس میکنم که اصلا این ویکند استراحت نکردم! امروز یاسی از تگزاس اومد رفتم دنبالش میدونی بعد چند وقت ما همو دیدیم؟ واقعا باور نکردنیه! این چه زندگی به خدا ما واسه خودمون درست کردیم! انقدر خوب بود انقدر درد و دل کردیم انقدر حرف زدیم دل من که خنک شد به خدا ... دلم واسه حرف زدن باهاش لک زده بود
این هفته خوبه چهارشنبه سوری بعدشم عید ... مدرسه و همورک و این مزخرفاتم تعطیل! ایشالا به همتون خوش بگذره... هنوز زوده بگم ولی پیشاپیش سال نو مبارک

Sunday, March 07, 2010

چونکه من تصمیم کبری گرفتم که زود زود اینجا رو آپ کنم واسه همین گفتم الان اینجا بنویسم و برام دنبال کارم! این هفته فکر کنم تا تموم بشه من سر بالا بشم آخه میدترم دارم پنجشنبه و هنوز حتی شروع نکردم! و یک استرس عجیبی دارم که بیا و ببین! کار هم که زیاد و نمیشه دودر کرد... من کی درس بخونم... دیروز هم حتی رفتم سر کار با کمال بی میلی و مجبوری ای و تا ۲ اونجا بودم! چونکه شبش هم مهمون داشتیم دیگه منم قید درس خوندن دیروز و زده بودم و بعد کار هم رفتم پیش آقای عین! سبزی پلو با ماهی پخته بود!!! به به چه پسر هنرمندی!!!! واقعا خوشمزه پخته بود یا شایدم من خیلی گشنم بود ( بدجنس بازی!!!) نمیدونم خلاصه خیلی چسبید! بعد غذا تصمیم گرفتیم که فیلم ببینیم! من گفتم بیا فیلم ایرانی ببینیم ...همینجوری داشتیم تو نت.فلیکس نگاه میکردیم ببینیم چه فیلم های ایرانی داره! (من نمیدونستم نت.فلیکس فیلم ایرانی هم داره!ایول!) که آقای عین گفت یین فیلم و دیدی؟ لا-کپشت -ها- پرو-از میک-نند!؟ منم گفتم نه شنیدم خوبه... همینو بذار ببینیم ... خلاصه مشغول دیدنش شدیم! فیلم که باید زیر نویس و میخوندی چونکه من نمیدونم چه زبونی بود کردی بود ترکی بود یا چی بود... بعد زیر نویس هاشم خیلی سریع میرفت! ایناش که هیچی... ولی یک فیلم ناراحت کننده واقعی و دردناکی بود! که من بیشتر فیلم در حال کنترل خودم مبنی بر گریه نکردن بودن و آقای عینم جدی داشت فیلم و دنبال میکرد و بر خلاف همیشه یک کلمه حرف نزد... فقط هر از گاهی یک نگاه به من میکرد ببینه در چه وضعیتیم!! ولی دیگه نیم ساعت آخر فیلم من از کنترل خارج شدم همین جوری گریه کردم و آقای عین دستمال میداد و منو ناز و نوازش میکرد و دلداری میداد که گریه نکن!!!! البته عوض اینکه دلداری بده میگفت اگه فیلم آمریکایی بود دعوات میکردم باز داری گریه میکنی ولی این خیلی واقعی هست آخه!ا من واقعا دیگه دست خودم نبود خیلی اعصاب آدم خرد میشد و دلش کباب میشد
خلاصه آقای عین که از فیلم خوشش اومد! منم همین طور... ولی خیلی تاثیر گذار بود... دیروز همش صحنه های فیلمه تو مغزم میومد و میرفت! فیلم جدیدی نیست ولی اگه خیلی تحت تاثیر قرار میگیری به نظر من نبینین!! بعد از فیلم هم همش داشتیم میگفتیم که صد-ا-م و خیلی الکی الکی کشتن! باید زجر کشش میکردن بد میکشتنش! خدا لعنتش کنه!ا
دیگه من ۶ اینا اومدم خونه و و دایی جان اینا اومدن اینجا و کلی حرف و صحبت کردیم و فیلم های سفر ایران منو دیدیم و مرور خاطرات کردیم!ا
من دیگه بهتره برم سر کتابام! خدا بهم رحم کنه این هفته منو از دعاهای خوب خودتون غافل نکنین!!!وضاعم خیلی خرابه!
ا

Monday, March 01, 2010

از صبح که بنده اینجام ( سر کار) دارم سعی میکنم که تمرکز کنم دو کلوم درس بخونم نمیشه! ماشالا این سه کله پوکم ول کن معامله نیستن سرویس کردن من رو... من بیچارم که فارسی میفهمم مجبورم این هدفون رو بزارم که نشنوم این مزخرفاتی که میگن ! خوب مجبورمیشم آهنگ گوش بدم نمیتونم همزمان مطلب هم بفهمم !!! سه بار یک صفحه رو خوندم نمی فهمم :(((ا
جمه هپی اور انقدر خوب بود جایی بس رومانتیک رفتیم... ما سه تا انقدر رومانتیک رومانتیک کردیم دیگه واسه هر چیزی که اگه واقعا رومانتیک باشه جریان یک "واقعا" قبل رومانتیک باید بگیم! نانی هم اومدش و من و مژی کلی ذوق کردیم و خوشحال که داره برمیگرده! کلی جوک گفتیم و خندیم و مسخره بازی و خودمونو به مست و ملنگی زدیم! و خیلی خوش گذشت بعدشم رفتیم یک فیلمی که جمعه درومده بود که جونمون بالا اومد که تموم شد! ملت سینما الکی همش میخندیدن!!! من و نانی و مژی هی ساعت نگاه میکردیم که تموم بشه! همش فحش میدادن!!!! !! نانی وسط فیلم از شوشوش پرسیده خوبه فیلمه؟ اونم گفته بود آره بد نیست! بعد برگشته به ما میگه ممد میگه خوبه فیلمه! من الان میخوام همه موهای کلمو بکنم این میگه خوبه!! کلی خندیدیم! خلاصه شب خوبی بود

شنبه هم برادر جان از نیویورک اومدش و رفتیم اوردمش خونه و کلی حرف و صحبت این برنامه ها ناهار که خوردیم من رفتم یک سر پیش آقای عین براش لوبیا پلو بردم که مامانم درست کرده بود:)) با ترشی... نمیدونم چی ترشی و خورد که یهو انگار خیلی سوخت!!!! حالا ترشی اصلا هم انقدر تند نیست ها! هی گفت چی بود توش؟ هر چی من میگم بابا این زیاد تند نیست! مامانم خودش نمیتونه خیلی تند بخوره ولی اینو میخوره! خلاصه فکر کنم شاید مثلا فلفل درسته اش را خورده بود!!!! بعدشم باهم یک فیلم دیدیم که دست کمی از فیلم جمعه نداشت!!! آخرش به این نتیجه رسیدیم بهش فکر نکنم چونکه واقعا بی معنی بود!!! بعدشم امدم خونه با مامان اینا رفتیم مال من یک ساعت دیدم در بدو ورود خوشم اومد و سه سوته خریدمش ! تا حالا به این سرعت ساعت نخریدده بودم خدایی! بدش برادر جان هوس برگر "این. اند. اوت "کرده بود رفتیم براش گرفتیم ندارند خوب تو شهر به اون گندگی!!!
یکشنبه هم ناهار رفتیم شهر.ز.ا.د و بعدشم یک خورده گشت و گذار شبش هم که اختتامیه الیمپیک و دیدیم! خدایش این کانادایی ها خودشونم باورشون نشد که هاکی را بردن ها! داشتن میباختن بندگان خدا! خیلی خدایی ضایع بود اگه میباختن!

آیا من برم جیم یا برم خونه به درسام برسم! مساله این است!
خدایا رحم کن مشق های این هفته هم به خیر بگذره!