Sunday, December 02, 2012

سوتي

داريم فيضبوك همو ميبينيم يك سخنراني هم داره رو يك صفحه بخش ميشه! من: "علي" اينو ببند خيلي حرف ميزنه!! اون: ميبنده .. من تو دلم: خاك تو سرم كنن "علي!!!" اين كه اسمش علي نيست!.. اون: يا بحر يك كاري بود متوجه نشد يا طفلك به روي خودش نياورد!!! من: وا علي كيه اوه اسمه اينكه اينو كذاشته را خوندم عليه... و از موضوع رد شديم
من حوصله ام سررفته بود رفتم بيشش كه فيلم ببينيم بعد برادرش يك درخواست براي يك دانشكاه بايد ميفرستاد هي زنك ميزد باهاش جك كنه من سعي ميكردم به عنوان يك دوست خوب خودمو مشغول كنم و هر وقت با ايما و اشاره ميكفت ايم سو ساري لبخندبزنم بعد از يك ساعت قطع كردن كه اون بره يك جيزايي را درست كنه منم خوشحال كه خوب زمان اين ماجرا ساعت ١٢ تمام ميشه ديكه تا ٢ ساعت ديكه يعني :)) رفتيم يك جيزي بكيريم و بخوريم يكمي دور زديم ساعت ١٢ بركشتيم زنك زده بود باز :)) بابا وقت كذشت سابميت كن بره :)) باز ١ ساعت ديكه به تصحيحات كذشت و من براي خودم يك قسمت از سريال مورد علاقه مو ديدم :)) وسط قسمت بعدي بلاخره اومدش و با هم فيلم ا. ير. ا. ني ديديم :)) بسيار شب مهيجي بود كلا يهني :))

Wednesday, November 28, 2012

عينكي

من مجددا عينكي شدم واسه اين كه بنده از صبح تا شب به مانيتور زل ميزنم موقعيت كاري ايجاب ميكنه خوب ... ولي همچنان از زدن عينك خودداري كرده فقط موقع رانندگي ميزنم :)) بعد ديروز با دوست جان رفتيم شام بعد من دير رسيدم يك باره از سر كار رفتم دم خونه اون برش دارم و نتيجه اين شد كه من راننده شدم با عينك زيبام :)) بعد كه رسيديم و شام و خور ديم اينا سرم به شدت درد ميكرد:(بهم ميكه اين مال اينه كه هي عينك و ميزاري بر ميداري... ميگم خوب نميخوام عادت كنم دوستش ندارم ... ميگه بهت مياد بزنش مثل خانوم مهندس ها ميشي فردا ديدي منجر شدي ها :))) ميگم خوب تو خودت جرا نمي زني؟؟ ميگه چشام ريز ميشه :)) من: خوب منم نميخوام چشمام ريز بشه :(( يعني چشمام ريزه الان؟؟ ميگه نخير چشم هاي شما درشته با اين چيز ها ريز بشو نيست :))) من: واقعا ؟ اون: بعله معلومه:))) خيلي حال داد اين كامپليمنت با اينكه من كه واقعيت و ميدونم :))) ولي من بازم از عينك زدم مياد و حاضر نيستم دوباره عينك بزنم :(

Saturday, November 24, 2012

يك شب خوب

ديشب همه باهم رفتيم سوشي و بعدش يك بار نزديكاي خودمون انقدر همه با ساكي و ابجو خوشحال بوديم كه خدا ميدونه يعني وقتي يايا و كوكي و دوست جديد من اومدن ماها كلا شاد بوديم :)) حالا اين دوستاي منم اين دوست جديد را بار اول بود ميديدن افتاده بودن سوال جواب كردن باهاش و سر به سرش ميزاشتن اونم همش ميخنديد تا اينكه برادر جان هام و كوكي و سارا شروع به حرف باهاش كردن و بعدم رفتيم سيگار و طرف كمي نجات يافت :)) يك مه قشنگي هم ديشب بود و خلاصه شب خيلي خوبي بود.






Saturday, November 17, 2012

روز تعطيل ما

برادرش اومده اينجا واسه ويكند و قرار بود بره امتحان بده ، قرار شد ما هم بريم با هم يك جا صبحانه! اينجايي كه رفتيم خيلي كوزي و با مزه هست و كنار ديواراش كتابخونه هست :-) صبحانه را خورديم و داشتيم فكر ميكرديم بريم قدمي بزنيم ( نم نم بارون هم ميامد ) كه يهو برادره زنگ زد!! سيستم كراش كرده بود و نتونسته امتحان بده :) طفلك از يك شهر ديگه هم اومده!! خلاصه ما هم جور و پلاس و جم كرديم و اون رفت دنبال برادره منم رفتم خريد :))


Tuesday, November 13, 2012

تفاوت

وقتي هميشه بوي فرندهات ازت بزرگتر بودن و حالا كسي كه باهاته هم سنته ميفهمي كه دليل
داره كه ميگن اختلاف سني لازم كه نه واجبه !!!!ا

Thursday, August 09, 2012

شکستم




یعنی واقعا یک لحظه بود انگار همه چی یهو شد هزارتا چیز باهم اتفاق افتاد همه باهم بهم هجوم اوردن و من بودم و اشکام که همینجوری میومدن و هیچی جلوش و نمیگرفت! هر کار هم میکردم بند نمیومد! کلافه بودم خوشبختانه وقت ناهار بود فقط فرار کردم انقدر به سرعت خودمو به ماشینم رسوندم و از پارکینگ درومدم که خودم هم نفهمیدم ... فقط تو این هیر و بیر دعا میکردم کسی منو با این حال و روز نبینه .... همیشه همین جوریه انقدر همه چیز رو هم انباشته میشه انباشته میشه که من یهو سر یک مساله کوچیک که انقدر ها مهم نیست بهم میریزم! میدونی تو اون لحظه فکر کردم من هیچکسو ندارم بعد از یکم با خودم فکر میکردم نه من خیلیم کس دارم والی الان خودم خودم و آروم کنم بهتره ....چونکه هر کی مشغول کار خودشه وسط روزه چیزیم نشده که .... تازه اگه من الان که دارم اینجوری هق هق گریه میکنم به یکی زنگ بزنم بهش بگم چی شده؟ بگم دلم از جاهای دیگه پر بود و با این حرف مسخره که یکی بهم گفت و بار اولشم نبود طاقتم تموم شد؟ یا بگم نه تقصیره فلانی دیروز بود که اون حرف و زد و من و قضاوت کرد و من هیچی نگفتم یا بازم نه بگم تقصیر اون یکی فلانی بود که جمعه پیش با اون احوال پرسی کذایی حالمو دگرگون کرد و من خودم و به کوچه علی چپ زدم ولی هنوزم که هنوزه با خودم و اون طرفه در کلنجارم! یعنی یک جوری جفتمون تو کلنجاریم! انگار احوال پرسیه یک تلنگر بود به جفتمون ... یا اصلا نه بگم واسه فشار کاریه که رومه یا نه به خاطره خریت های خودم به خاطره خل بازی خودم به خاطر دل خوشی های الکی خودم که یهو نابودشون کردم ... کاشکی آدم ها وقتی میخاستن یک حرفی بزنن حتا کوچکترین حرفی یکم فکر میکردن ... کاشکی عکس العمل های طرف مقابل و درک میکردن دوباره و دوباره یک حرفی و تکرار نمیکردن... کاشکی یکم عقل تو سر بعضی آدم ها بود... کاشکی زبونشون انقدر گزنده نبود ... کاشکی کاشکی.... کاشکی زندگی راحت تر از این حرف ها بود... کاشکی هر کی سرش تو زندگی خودش بود..... من خوبم الان فقط چشام هنوز میسوزه که اونم به درک تا فردا خوبه خوب میشه ... ا

Tuesday, August 07, 2012

سر کار خیلی شلوغ هستیم من بیشتر وقتا تا دیر وقت و بیشتر شنبه ها کار میکنم و بیشتر یکشنبه ها با دوستام یا مامان اینا یک کاری میکنیم هفته پیش رفتیم سن دیگو سفاری پارک یک هفته رفتیم یونیورسال استودیو بقیشم به پیک نیک و دریا و بولینگ اینجور کارا گذشته.. تابستون خوبیه ... هوا دو سه روزه بالای ۹۰ هست و کباب میشی از ساختمون که در میای! امروز که من واقعا نفسم گرفت از ساختمون خودمون رفتم ساختمون بقلی! دلم یک مسافرت طولانی میخواد یک خواب راحت بدون دیدن کابوس کاری فردا!!! مدت ها بود دیگه خواب کار هایی که میکنم نمیدم ولی این پروژه انقدر طولانی و زیاد شده که همه فکر و ذکرم شده انگار! تو خواب هم دارم غلط ها رو درست میکنم و کشفیات میکنم و مدلم و درست میکنم خلاصه درگیرم! حالا رییسمون هم تو این هیر و بیر داره میره!! اونم قوز بالا قوزه! البته هم میره هم نمیره!!! مثلا قرار بود از هفته پیش بره تو گروه جدیدش ولی هنوزم که هنوز هر ۲ دقیقه یک بار جلسه میزاره و استتوس میخواد! کلا الان مدتی همه رو اعصاب روان هم هستیم مخصوصا روسا و رهبران گروها !ا

خیلی حرفا دارم بزنم ولی نوشتنم نمیاد فکر کنم به زودی در اینجا تخته بشه! نمیتونم هر چی میخوام بنویسم!البته تنها مشتری اینجا خودمم که گاهی وقتا نوشتن حالم و بهتر کنه! خلاصه اگه کسی اینا رو میخونه و چند وقت دیگه دید اینجا نبود شده زیاد تعجب نکنه :) اینجام مثل بقیه بلاگ ها



*** برای خودم : خدایا اگه کار درستی نیست اصلا نظر که پیش بیاد و بگیم پیش امد! خودت ترتیبش و بده.. ولی اگه به صلاح هست خودت راست و رسش کن ...................ا

Tuesday, June 19, 2012

حیف

دیروز روز خیلی بدی بود یکی از پسرا سر کار ما با موتورش تصادف کرده و کشته شده! همه مون یک جوری تو شک هستیم ! قیافش یک لحظه از جلو چشمم نمیره خیلی پسر خوبی بود! از وقتی دیگه تو یک تیم نبودیم هر وقت منو میدید هاگ میکرد یعنی کلا مدلش این جوری بود با همه همین جوری نایس بود! هنوزم باورم نمیشه هر کی و تو محوطه یا طبقه میبینم که یکم از نظر هیکلی مثلش هست تو دلم میگم دیدی الکی بود داشت بازشوخی میکرد! دیروز که انقدر تو بهت بودم که به یکی دیگه از پسرا که اونم موتور میرونه گاهی وقتا گفتم کمرون تو رو خدا دیگه موتور سواری نکن! اونم راست یا دروغ گفت نگران نباش گذاشتمش برای فروش! یعنی در حال هزار از هر چی موتور و موتور سوار من نفرت دارم! خیلی حیفش بود.... خیلی  

Thursday, June 14, 2012

این روز های من

سلام سلام
هم اکنون وقت ناهار هست و من یک سالاد دبش زدم و گفتم اینجا رو یک آپدیت بکنم... این مدت اتفاق خیلی خاصی نیفتاده جز همین دور همی های همیشگی و کار و کار و کار و بدون درس! خدایی آدم وقتی درس نداره خیلی وقت آزاد داره من که مدتی هست تا ۷ اینا کار میکنم بعد میرم جیم تا ۸ اینا بعد خونه که میام خوشحال که کاری ندارم بکنم! یک تلویزیونی ببینم و یک کم ولو بشم هی چشام بره رو هم تا آخر سر برم بخوابم! این هفته البته نه تا هفت کار کردم ، نه جیم رفتم هنوزز!! کازینم با مامان باباش اومده بودن با اونا مجبور شدم وقت بگذرونم!!!ا
سر کار هم از دوشنبه میریم ساختمون جدید فعلا بار و بندیلمون رو بستیم و فردا میان باکس هامون رو میبرند ویکند هم کامپیوتر هامون رو میبرند.. الان ما طبقه ۶ هستیم و این ساختمون جدیده که میریم طبقه ۲ میریم یک جوری انگار رو زمین هستیم اونجا! دید نداره!!! جمعه هفته پیش با نانی و الفی و دوستان رفتیم ناهار انقدر خوش گذشت و خندیدم رئیس مون هم نبود رفته بود نورت یعنی هیچکدوم از روسا نبودن!!! خیلیییی خوش گذشت بهمون الفی و دوستان تازه درینک هم گرفتن ( ما اصولا نباید در ساعت کاری درینک بخوریم) من و نانی نخوردیم.. من از یک دو نفر که نمیشناختم ترسیدم که اونام نخوردن راستش گفتم حالا درد سر نشه ولی دیگه به اصرار الفی یکی دو تا قلوپ از مال اون خوردم!!! بعد دیگه انقدر هممون شلوغ بازی کردیم و الکی خندیدیم و خل بازی دراوردیم که اگه میشد واقعا بر نمیگشتیم! یعنی اون آدم های اونجا عمرا فکر کردن ما مهندسین مملکتیم !!!  فردا هم میخوایم با دوستان ایر..ا...نی بریم ناهار! تولده رئیس سابقمون هست! خلاصه ما کلا جمعه ها خیلی به شدت کار میکنیم اصولا!
بعضی وقت ها یک چیز هایی به شدت میره رو اعصابم و من از مود خوبم در میاره! انقدر سعی میکنم این اتفاق نیوفته و کلا مدل شاد شنگولی باشم! کلا مدت هاست تصمیم گرفتم با هر آدمی مثل خودش رفتار کنم همون اندازه اهمیت بدم که اون میده! ولی خوب بازم فکر میکنم خوب چرا طرف به فکر من نیست چرا منو در نظر نگرفت هزار تا چرا که انقدر کلافم میکنه خدا میدونه! مژی هزاران بار بهم گفته آدم ها قابل عوض شدن نیستن اگه خودشون نخوان اخلاق شون رو عوض کنند ! تو این آدم و به عنوان دوستت اینجوری قبول کن اگه آزارت میده رابطه رو کم کن تو ام به همون اندازه واسش وقت بزار که توقع نداشته باشی ! منم خیلی وقته همین کارو میکنم و وقتی ازم یک کاری میخوان و میگم نه عذاب وجدان هم نمیگیرم! دیگه خودمو به آب و آتیش نمیزنم که یک کاری برای کسی که دوستمه بکنم اگه ببینم اونم خیلی ترجیحات دیگه قبل من برای کارهای خودش داره همیشه! نمیدونم حرفایی که میزنم الان اصلا معنی میده و اگه یک سال دیگه اینو بخونم خودم میفهمم چی گفتم اینجا و راجع به کی یا نه !!!ا
علی و خیلی وقتیه ندیدم ( ۵ ماهه) ... جز چند تا اس ام اس کوچیک حال و احوال پرسی و اینا خبری از هم نداریم .... انگار هیچکدوم هم انگیزه ای واسه دیدن هم نداریم... ولی من دلم واسه حرف زدن باهاش خیلی تنگه.... با خودم که میتونم رو راست باشم... دلم براش خیلی تنگ شده برای بودن باهاش بیشتر این چند وقته هر جا که رفتیم با اینکه میدونستم جاهایی نیست که اون باشه ولی ناخدا گاه موقع ورود چشام دنبالشه ....ا
من دیگه برگردم سر کارم روز خوبی داشته باشین

Thursday, May 31, 2012

امروز پنج شنبه بود و به سلامتی دیگه داریم به ویکند نزدیک میشیم! این هفته با این که کوتاه بود چونکه دوشنبه هم تعطیل بودیم ولی نمیدونم چرا انقدر دیر گذشت!ا
کازین خانوم ما که نیامد ویکند ولی خوش گذشت همش در حال این ور اون ور رفتن و بخور بخواب کلا خوب بود!ا 
شنبه صبح هم با یایا و دوست پسرش رفتیم کلاس یو..گا که خوب بود! حالا جالبیش این بود که اینا طبق معمول همیشه دیر رسیدن من بار اولم بود میرفتم اینجا نمیدونستم کجاست بهم هم نگفتن گفته بودن پیدا نمیکنی! همینجوری واسه خودم عین بیچاره ها کنار خیابون نشسته بودم تا بیان! بعد که اومدند دیدیم اینا که به خیال خودشون فقط ۲۵ دقیقه دیر رسیدن (فقط) یک ساعت هست کلاس شروع شده! یعنی کلا این دو تا از خانواده ما هم شاهکار ترن! دیگه طرف راهمون نداد! بعد یکی اونجا بود گفتش برین اون یکی استودیو ساعت ۱ شروع میشه بعد حالا یایا ناله و نق من اینو میخواستم خلاصه با کلی نق و نق رفتیم تا اون یکی... حالا گیرم داده که پیاده نریم ۴ تا بلاک رو من که گفتم من ماشین تکون نمیدم شما اگه میخواین جا به جا کنین! روز شنبه اون محله جا پارک کجا بود! دوست پسرشم گفت راهی نیست پیاده بریم بابا! خلاصه با کلی بد اخلاقی  رسیدیم! بهش میگم فکر کنم اولین بار که این کلاس و داری به موقع با ۵ دقیقه تاخیر میرسی فکر کنم اگه میتونست منو میکشت که ساکت شم!! دوست پسرشم میگفت قهوه نخورده حالش خرابه ! گفت حالا موقع برگشتن که نای راه رفتن ندارین بهتون میگم! خلاصه رفتیم و خیلیم خوب بود پیاده برگشتیم و نمردیم!ا
یک شبش هم رفتیم یک پارتی ایرانی... اونم ای بدک نبود دوست پسر یایا نیومد دوستامونم نیومدن خودمون دو تا هم نمیخواستیم بریم ولی رفتیم! کلی قر دادیم همشم آهنگ های قدیمی میزاشت شب خوبی بود! دوشنبه هم همش به خواب گذشت و تمیز کاری و آماده شدن واسه سه شنبه...ا
چند تا دانشجو استخدام کردن به عنوان کار آموز دو تاشون با من کار میکنن! یکیشون یک پسرست که تا دو هفته پیش بهم سلام هم نمیکرد و جواب نمیداد!! کلا همش تو مونیتورش بود الان ۲ هفته هست مدرسه اش تعطیل شده فکر کنم خوب شده رفیق جون جونی شدیم! به قول آلفی (همکار عزیزم چشمک) یک چیزی حتما خورده تو سرش! خلاصه خیلی باهم بادی شدیم دیگه کلا الان ... دیگه میاد همه چیز و واسم تعریف میکنه کشفیاتشو به من میگه کلی سوال میکنه! خیلی با مزست کلا! اون یکی دیگه یک دختر هندی که همیشه منو حرص میده! اولا که نمیدونم چی به خودش میزنه ولی یک بوی خاصی میده موهاشم بی نهایت بلنده و پر و وای همش مو هست این بشر لاغر مردنی! یعنی یک روز که موهاشو میبافه ها من خوشحال میشم! بعد حالا ایناش به درک اصلا گوش نمیداد اون اوایل من چی میگم ! این اول استخدام شد ... هر چی من توضیح میدادم ۲ ثانیه بعد بدو بدو سر میز من بود نگین این چی میشد یا مسج میزد کمک! صد بار بهش گفتم وقتی یک چیزی غلطی پیدا میکنی بنویس چیه ! شکلشو میزاری پارتش و نمیزاری من از کجا بفهمم چیه خودم همه را باید از اول چک کنم!!  جواب سوال هایی که میپرسی بنویس یادت نره! پسورد ها رو یاد داشت کن دو هزار تا پسورد داریم ما هر ۳ ماه یک بار هم باید عوض کنیم یادت میره! یعنی فکر کن لاگین میخواد بکنه ۱۰ بار پسورد میزنه یکیش در بیاد!  یعنی دلم میخواد موهامو بکنم از دستش! ( البته موها اونو بکنم با صرفه تره) این پسرم میزارتش سر کار! بهش میخنده!! دختره خودشم میخنده من که اینجا لوله میشم بعضی وقتا! بهش میگم استیو با من این کار ها رو نکنیا!!! میخنده میگه نه این خدایی خیلی زود سر کار میره! چند هفته پیش دختره تایم کارت را امضا نکرده بود حالا دو شنبه بعد از  دو روز تعطیلی یادش افتاده بعدپسره میگه بهش خیلی جدی اگه اینو تا ساعت ۱۲ فکس نکنی هر چی کار کردی اون دو هفته به فنا میره! اونم میگه واقعا ؟؟ وای فرم و بده اینا!!!  بعد حالا من دارم بر و بر اینو نگاه میکنم که یعنی باور کرد؟ ترکیدم از خنده که انقدر هول کرد!!! بعد این پسرم ریلکس میگه من ندارم برو از رییس بگیر! بعد اینم عین چی دوید  که بره فرم پیدا کنه!!! من که داشتم میترکیدم دیگه از خنده گفتم برو بگیرش بابا گناه داره آخه!!! زهره ترک شد فرم کجا بود!!! نشسته میخنده پسره خل میگه وای باورش شد دیدی؟؟ الان میره پیش مایک( رئیسشون) !!!! بدبخت ... ماجرا دارم با اینا من 
یک چیزی دیگه هم میخواستم بنویسم ولی دیگه حسش نیست باید برم جیم .... راستی گفتم که در ۴ ماه گذشته من ۱۵ پوند کم شدم ؟؟ :)) نگفتم؟ خوب حالا میگم! ا روز خوبی داشته باشین! ا