Sunday, January 06, 2013

جمعه بعد از کار رفتم ناخون هام و درست کنم و یکم ریلکس کنم که دیدم کلی میس کل دارم و کلی تکست که چرا تلفنم را جواب نمیدم! واقعا هر چی کم محلی کنی بیشتر دنبالت میدوند این پسر ها! تکستش کردم که آمدم ناخون هامو درست کنم دوباره یک ساعت بعد زنگ زده این بار منتظر بودم خشک بشم برداشتم میگم چی شده چه خبره! میگه به خاطر تو پیتزا درست کردم بیا اینجا! من: به خاطره من؟ مگه من گفتم پیتزا میخوام؟ اون: نه میخواستم با برادرم پیتزا بخوریم یکیم واسه تو گذاشتم! من: رضا من بیرونم تازه بعد هم قراره یایا رو شب ببینم! اون: خب نرو خونه بیا اینجا! من: مثل اینکه حرفای پریشب خیلی نا مفهوم بوده ها؟ قرار بود ما همو نبینیم! اون: نه قرار بود همو کمتر ببینیم! من: خوب چه فرقی داره؟ اون: خوب فرقش اینه که عوض اینکه هر شب ببینیم هفته ٢-٣ شب همو میبینیم! من: عزیزم من دوستای صمیمیم رو هم هفته دو سه شب نمیبینینم! .......... خلاصه این مکالمه همینجوری پیش رفت و من احتمالا رو روان اون و اون رو روان من! تا بلاخره من گفتم شاید بیام! اونم گفت هر کاری میخوای بکن اصلا! بعد رسیدم خونه دیدم مامانم شام درست کرده! منم تکست کردم که مامانم غذا پخته من نمیام! جوابی نداد گفتم خوب احتمالا ناراحت شد! ول میکنه.... قضیه به اینجا خاتمه پیدا نکرد! شنبه صبح تکستم زده جامپر داری؟ یعنی این همه آدم تو این شهر هستند فقط من جامپر دارم؟! منم گفتم نه ندارم! بعد دو سه بار زنگ زد که من پشت خط بودم و بازم جواب ندادم! شب باز تکستم کرد من فقط پرسیدم ماشینت درست شد؟ گفتش نه! گفتم زنگ بزن تریپل ای. نداری؟ میگه نه! یک کاریش میکنم نگران نباش!!دیگه چیزی نگفتم ! دلم واسش میسوزه فکر کنم اصلا فکرشم نمیکرد که من انقدر با جدیت نخوام دیگه ببینمش! ولی همش تقصیر خودش و مشکلات حل نشده از رابطه قبلیشه که کاری هم واسش نمیکنه متاسفانه! اصلا میدونی اینطوری واسه خودشم خوبه... شاید یک حرکتی تو زندگیش کنه! خوب من که بازیچه دستش نیستم ... حالا جالبه میگه که تو حتما با یکی آشنا شدی! وگرنه هیچی فرقی نکرده! منم گفتم حالا یا آشنا شدم یا میشم فرقی تو قضیه تو نداره من این مشکلات تو را دوست ندارم و تو کاری هم واسش نمیکنی ...یک چیز جدید هم به دراما های تو اضافه کنم هم خودم! خلاصه... دلم میخواد فقط دست از سرم برداره همین! ا


Thursday, January 03, 2013

میگه چرا سرد شدی؟
میگم الکی که سرد نشدم به خاطره اون اتفاق که قبل رفتنم افتاد حس کردم تو هنوز درگیری منم حوصله این جوری دراما ها رو ندارم از اولشم گفتم من دنبال رابطه جدیم نگفتم؟
میگه چرا گفتی
میگم خوب همین دیگه قضیه اینه... اگه دلم به این خوش بود که برای این مساله کاری داری میکنی انقدر زود دلسرد نمیشدم ولی تو هیچ کاری نمیکنی...ا
هیچی نمیگه! چی بگه حرف حق جواب نداره!ا 
.... گفتم بهتره کمتر همو ببینیم من دوست ندارم به هم اتچ بشیم بعد گیر کنیم
گفتش یعنی واقعن اینجوری میخوای؟
گفتم اینجوری نمیخوام راه دیگی نزاشتی برام ... تنها همین راه کار میکنه ...ا
بد از کلی میگه ولی من دوست دارم
 میگم منم دوست دارم ولی کافی نیست در واقع مشکل همینه! ا

فقط خوشحالم که حرفامون رو در رو نبود
نمیدونم چرا وقتی جدی میخوام یک چیزی و به کسی بگم انگلیسی بلغور میکنم!! ا
 ***

Wednesday, January 02, 2013

سال ٢٠١٣ مبارک باشه  ایشالا سال خیلی خوبی واسه همه مون باشه
داشتم الان در حین کار فکر میکردم من چقدر دوستام با هم متفاوتن! وبعضی هاشون حتا فکر نمیکنن این دوستی که دارن یعنی من چه کار هایی ممکنه بکنه!! از این فکرم خندم گرفت!!ا فقط یکی دو نفر هستن که میدونن که دقیقن در فکر و ذهن من چی میگذره اونم شاید نه همشو تا حدودی... بگذریم ....ا
رزولوشن سال جدید من اینه که روزی یک ساعت به خودم اختصاص بدم ورزش کنم یا برم قدم بزنم... ا
ه گفته بودم که مدت هاست از علی خبر نداشتم! خوب همیشه وقتی میره دانمارک محبت اش گل میکنه! هرروز واسم مسج میزاره مخصوصا الان ها که یک روز کریسمس یک روز سال نو یک روز تولد منه یک روز تولده اونه حالا اگه اینجا بود عمرا همو تحویل میگرفتیم البته بد جنسی نکنم باید بگم ازبعد تصادف ام خیلی به فکرم بوده و کمکم کرد! ولی اصولا با این کاراش هم یهو هم گند میزنه به همه چی ! نمیدونم هم کی بر میگرده! ا
این دوست جدیدمون هم خیلی تو خالی میزنه! کلا من ازش دل کندم فایده نداره! ولی من نمیدونم چرا هر چی آدم بی توجه تر میشه بیشتر مورد توجه قرار میگیره! جالبه واقعن دقیقن از قبل مسافرتم به وگاس بود که یک اتفاقی افتاد که انگار همه چیز برای من زیر سوال رفت و کلا این آدم  برای من نقشش تموم شد!  یعنی من حتا یک لحظه هم تو وگاس به فکر این نبودم به قول خودش یک تعارف هم نزدم که حالا دوست پسر فلانی میاد تو ام میخوای بیا! برای چی باید میگفتم؟ من که داشت بهم خوش میگذاشت! حتا بعضی وقتا تکست هاشم که چه میکنی اینا رو سپی جواب میداد!! حالا که برگشتم انگار نه انگار اون اتفاقات افتاده از من گلایه هم میکنه که چرا رفتی اونجا به فکر من نبودی؟ چرا زنگ نزدی ؟ چرا جواب ندادی ؟ چرا چرا چرا ... چرا سردی؟ چرا جواب تلفن دیر میدی ! خوب این
آدم اگه یک خرده عاقل داشت میفهمید که یک اتفاقی افتاد که من اینجوری شدم وگرنه منی که هرروز با این آدم بودم و اون مشکلات به هیچ جام نبود و میگفتم حلش میکنه مگه مرض دارم ! ولی خنگه دیگه!!منم اصلا حس توضیح دادن و شنیدن جوابات ندارم ...کلا آدم نباید رو افراد زیاد حساب کنه!!! ا
این روزها کلا دلم به چیز هایی خوشه که بی فایده هستن واقعن! ولی بودنشون یک جوری یک حس خوبیه! کلا یک مدلی گیجم و گمم!!! ا !!
     دلم میخواست اولین پست سال ٢٠١٣ با انرژی تر باشه! والی خوب عیبی نداره! اینجوری این انرژی های بد تخلیه شدن! ایشالا تا آخر سال خیلی خیلی خوب باشه ه! شب سال نو مامان اینا رو بردم یک پارتی ایرانی که اندی میخوند انقدر شاد و با حال بود و بهمون خوش گذشت خیلی خوشحالم که باهاشون بودم و خوشحالشون کردم!  و بهمون خوش گذشت! سال ٢٠١٣ سال خیلی خیلی خوبی میشه میدونم

Sunday, December 02, 2012

سوتي

داريم فيضبوك همو ميبينيم يك سخنراني هم داره رو يك صفحه بخش ميشه! من: "علي" اينو ببند خيلي حرف ميزنه!! اون: ميبنده .. من تو دلم: خاك تو سرم كنن "علي!!!" اين كه اسمش علي نيست!.. اون: يا بحر يك كاري بود متوجه نشد يا طفلك به روي خودش نياورد!!! من: وا علي كيه اوه اسمه اينكه اينو كذاشته را خوندم عليه... و از موضوع رد شديم
من حوصله ام سررفته بود رفتم بيشش كه فيلم ببينيم بعد برادرش يك درخواست براي يك دانشكاه بايد ميفرستاد هي زنك ميزد باهاش جك كنه من سعي ميكردم به عنوان يك دوست خوب خودمو مشغول كنم و هر وقت با ايما و اشاره ميكفت ايم سو ساري لبخندبزنم بعد از يك ساعت قطع كردن كه اون بره يك جيزايي را درست كنه منم خوشحال كه خوب زمان اين ماجرا ساعت ١٢ تمام ميشه ديكه تا ٢ ساعت ديكه يعني :)) رفتيم يك جيزي بكيريم و بخوريم يكمي دور زديم ساعت ١٢ بركشتيم زنك زده بود باز :)) بابا وقت كذشت سابميت كن بره :)) باز ١ ساعت ديكه به تصحيحات كذشت و من براي خودم يك قسمت از سريال مورد علاقه مو ديدم :)) وسط قسمت بعدي بلاخره اومدش و با هم فيلم ا. ير. ا. ني ديديم :)) بسيار شب مهيجي بود كلا يهني :))

Wednesday, November 28, 2012

عينكي

من مجددا عينكي شدم واسه اين كه بنده از صبح تا شب به مانيتور زل ميزنم موقعيت كاري ايجاب ميكنه خوب ... ولي همچنان از زدن عينك خودداري كرده فقط موقع رانندگي ميزنم :)) بعد ديروز با دوست جان رفتيم شام بعد من دير رسيدم يك باره از سر كار رفتم دم خونه اون برش دارم و نتيجه اين شد كه من راننده شدم با عينك زيبام :)) بعد كه رسيديم و شام و خور ديم اينا سرم به شدت درد ميكرد:(بهم ميكه اين مال اينه كه هي عينك و ميزاري بر ميداري... ميگم خوب نميخوام عادت كنم دوستش ندارم ... ميگه بهت مياد بزنش مثل خانوم مهندس ها ميشي فردا ديدي منجر شدي ها :))) ميگم خوب تو خودت جرا نمي زني؟؟ ميگه چشام ريز ميشه :)) من: خوب منم نميخوام چشمام ريز بشه :(( يعني چشمام ريزه الان؟؟ ميگه نخير چشم هاي شما درشته با اين چيز ها ريز بشو نيست :))) من: واقعا ؟ اون: بعله معلومه:))) خيلي حال داد اين كامپليمنت با اينكه من كه واقعيت و ميدونم :))) ولي من بازم از عينك زدم مياد و حاضر نيستم دوباره عينك بزنم :(

Saturday, November 24, 2012

يك شب خوب

ديشب همه باهم رفتيم سوشي و بعدش يك بار نزديكاي خودمون انقدر همه با ساكي و ابجو خوشحال بوديم كه خدا ميدونه يعني وقتي يايا و كوكي و دوست جديد من اومدن ماها كلا شاد بوديم :)) حالا اين دوستاي منم اين دوست جديد را بار اول بود ميديدن افتاده بودن سوال جواب كردن باهاش و سر به سرش ميزاشتن اونم همش ميخنديد تا اينكه برادر جان هام و كوكي و سارا شروع به حرف باهاش كردن و بعدم رفتيم سيگار و طرف كمي نجات يافت :)) يك مه قشنگي هم ديشب بود و خلاصه شب خيلي خوبي بود.






Saturday, November 17, 2012

روز تعطيل ما

برادرش اومده اينجا واسه ويكند و قرار بود بره امتحان بده ، قرار شد ما هم بريم با هم يك جا صبحانه! اينجايي كه رفتيم خيلي كوزي و با مزه هست و كنار ديواراش كتابخونه هست :-) صبحانه را خورديم و داشتيم فكر ميكرديم بريم قدمي بزنيم ( نم نم بارون هم ميامد ) كه يهو برادره زنگ زد!! سيستم كراش كرده بود و نتونسته امتحان بده :) طفلك از يك شهر ديگه هم اومده!! خلاصه ما هم جور و پلاس و جم كرديم و اون رفت دنبال برادره منم رفتم خريد :))


Tuesday, November 13, 2012

تفاوت

وقتي هميشه بوي فرندهات ازت بزرگتر بودن و حالا كسي كه باهاته هم سنته ميفهمي كه دليل
داره كه ميگن اختلاف سني لازم كه نه واجبه !!!!ا

Thursday, August 09, 2012

شکستم




یعنی واقعا یک لحظه بود انگار همه چی یهو شد هزارتا چیز باهم اتفاق افتاد همه باهم بهم هجوم اوردن و من بودم و اشکام که همینجوری میومدن و هیچی جلوش و نمیگرفت! هر کار هم میکردم بند نمیومد! کلافه بودم خوشبختانه وقت ناهار بود فقط فرار کردم انقدر به سرعت خودمو به ماشینم رسوندم و از پارکینگ درومدم که خودم هم نفهمیدم ... فقط تو این هیر و بیر دعا میکردم کسی منو با این حال و روز نبینه .... همیشه همین جوریه انقدر همه چیز رو هم انباشته میشه انباشته میشه که من یهو سر یک مساله کوچیک که انقدر ها مهم نیست بهم میریزم! میدونی تو اون لحظه فکر کردم من هیچکسو ندارم بعد از یکم با خودم فکر میکردم نه من خیلیم کس دارم والی الان خودم خودم و آروم کنم بهتره ....چونکه هر کی مشغول کار خودشه وسط روزه چیزیم نشده که .... تازه اگه من الان که دارم اینجوری هق هق گریه میکنم به یکی زنگ بزنم بهش بگم چی شده؟ بگم دلم از جاهای دیگه پر بود و با این حرف مسخره که یکی بهم گفت و بار اولشم نبود طاقتم تموم شد؟ یا بگم نه تقصیره فلانی دیروز بود که اون حرف و زد و من و قضاوت کرد و من هیچی نگفتم یا بازم نه بگم تقصیر اون یکی فلانی بود که جمعه پیش با اون احوال پرسی کذایی حالمو دگرگون کرد و من خودم و به کوچه علی چپ زدم ولی هنوزم که هنوزه با خودم و اون طرفه در کلنجارم! یعنی یک جوری جفتمون تو کلنجاریم! انگار احوال پرسیه یک تلنگر بود به جفتمون ... یا اصلا نه بگم واسه فشار کاریه که رومه یا نه به خاطره خریت های خودم به خاطره خل بازی خودم به خاطر دل خوشی های الکی خودم که یهو نابودشون کردم ... کاشکی آدم ها وقتی میخاستن یک حرفی بزنن حتا کوچکترین حرفی یکم فکر میکردن ... کاشکی عکس العمل های طرف مقابل و درک میکردن دوباره و دوباره یک حرفی و تکرار نمیکردن... کاشکی یکم عقل تو سر بعضی آدم ها بود... کاشکی زبونشون انقدر گزنده نبود ... کاشکی کاشکی.... کاشکی زندگی راحت تر از این حرف ها بود... کاشکی هر کی سرش تو زندگی خودش بود..... من خوبم الان فقط چشام هنوز میسوزه که اونم به درک تا فردا خوبه خوب میشه ... ا

Tuesday, August 07, 2012

سر کار خیلی شلوغ هستیم من بیشتر وقتا تا دیر وقت و بیشتر شنبه ها کار میکنم و بیشتر یکشنبه ها با دوستام یا مامان اینا یک کاری میکنیم هفته پیش رفتیم سن دیگو سفاری پارک یک هفته رفتیم یونیورسال استودیو بقیشم به پیک نیک و دریا و بولینگ اینجور کارا گذشته.. تابستون خوبیه ... هوا دو سه روزه بالای ۹۰ هست و کباب میشی از ساختمون که در میای! امروز که من واقعا نفسم گرفت از ساختمون خودمون رفتم ساختمون بقلی! دلم یک مسافرت طولانی میخواد یک خواب راحت بدون دیدن کابوس کاری فردا!!! مدت ها بود دیگه خواب کار هایی که میکنم نمیدم ولی این پروژه انقدر طولانی و زیاد شده که همه فکر و ذکرم شده انگار! تو خواب هم دارم غلط ها رو درست میکنم و کشفیات میکنم و مدلم و درست میکنم خلاصه درگیرم! حالا رییسمون هم تو این هیر و بیر داره میره!! اونم قوز بالا قوزه! البته هم میره هم نمیره!!! مثلا قرار بود از هفته پیش بره تو گروه جدیدش ولی هنوزم که هنوز هر ۲ دقیقه یک بار جلسه میزاره و استتوس میخواد! کلا الان مدتی همه رو اعصاب روان هم هستیم مخصوصا روسا و رهبران گروها !ا

خیلی حرفا دارم بزنم ولی نوشتنم نمیاد فکر کنم به زودی در اینجا تخته بشه! نمیتونم هر چی میخوام بنویسم!البته تنها مشتری اینجا خودمم که گاهی وقتا نوشتن حالم و بهتر کنه! خلاصه اگه کسی اینا رو میخونه و چند وقت دیگه دید اینجا نبود شده زیاد تعجب نکنه :) اینجام مثل بقیه بلاگ ها



*** برای خودم : خدایا اگه کار درستی نیست اصلا نظر که پیش بیاد و بگیم پیش امد! خودت ترتیبش و بده.. ولی اگه به صلاح هست خودت راست و رسش کن ...................ا