Thursday, May 09, 2013

بعضي وقتا يك موضوعي انقدر واست شوك اور و غير قابل تصوره كه بااينكه حتي بهش فكر هم نميكني ولي باياداوري و تصورش اون حس تنفر شديد و نفرت به اون ادم ( كه تقريبا از بين رفته بود) بازم سراغت مياد كه دلت ميخواد بالا بياري روش............... ادم دعا كنه واسه كسي نفرت انكيز نباشه.....

Wednesday, March 20, 2013

سال نو

به شروع سال جديد جيزي نمونده... اميدوارم كه سال نو سال خيلي خيلي خوبي براي همه ايراني ها باشه... سالي سرشار از سلامتي و بركت و موفقيت و خبراي خوب.. سال نو مبارك

Tuesday, January 08, 2013

ب.ب.عي

يك دوستي داشتم سر كار خوشم ميومد حالا با هم يكم بيشتر ميبريم بعد دو تامون به اسمايلي ببعي علاقمنديم مثلا به جا سلام خوبي با ايكون ببعي شروع به حرف ميكنيم
بعد امروز صبح برام تكست كرده بع بع بع !!!! الارم جديده بيدار شو!!! يعني من تركيدم از خنده سر صبحي!! بعد تكست كردم ببعي نميخواد بلند شه! ولم كن!! بعد بهم تكست كرده شيرازي تنبل بلند شو تو شيراز ايرلاين كه كار نميكني!!!! بعد يعني خوب من شاد شنكول شدم و برخواستم!!!

Sunday, January 06, 2013

جمعه بعد از کار رفتم ناخون هام و درست کنم و یکم ریلکس کنم که دیدم کلی میس کل دارم و کلی تکست که چرا تلفنم را جواب نمیدم! واقعا هر چی کم محلی کنی بیشتر دنبالت میدوند این پسر ها! تکستش کردم که آمدم ناخون هامو درست کنم دوباره یک ساعت بعد زنگ زده این بار منتظر بودم خشک بشم برداشتم میگم چی شده چه خبره! میگه به خاطر تو پیتزا درست کردم بیا اینجا! من: به خاطره من؟ مگه من گفتم پیتزا میخوام؟ اون: نه میخواستم با برادرم پیتزا بخوریم یکیم واسه تو گذاشتم! من: رضا من بیرونم تازه بعد هم قراره یایا رو شب ببینم! اون: خب نرو خونه بیا اینجا! من: مثل اینکه حرفای پریشب خیلی نا مفهوم بوده ها؟ قرار بود ما همو نبینیم! اون: نه قرار بود همو کمتر ببینیم! من: خوب چه فرقی داره؟ اون: خوب فرقش اینه که عوض اینکه هر شب ببینیم هفته ٢-٣ شب همو میبینیم! من: عزیزم من دوستای صمیمیم رو هم هفته دو سه شب نمیبینینم! .......... خلاصه این مکالمه همینجوری پیش رفت و من احتمالا رو روان اون و اون رو روان من! تا بلاخره من گفتم شاید بیام! اونم گفت هر کاری میخوای بکن اصلا! بعد رسیدم خونه دیدم مامانم شام درست کرده! منم تکست کردم که مامانم غذا پخته من نمیام! جوابی نداد گفتم خوب احتمالا ناراحت شد! ول میکنه.... قضیه به اینجا خاتمه پیدا نکرد! شنبه صبح تکستم زده جامپر داری؟ یعنی این همه آدم تو این شهر هستند فقط من جامپر دارم؟! منم گفتم نه ندارم! بعد دو سه بار زنگ زد که من پشت خط بودم و بازم جواب ندادم! شب باز تکستم کرد من فقط پرسیدم ماشینت درست شد؟ گفتش نه! گفتم زنگ بزن تریپل ای. نداری؟ میگه نه! یک کاریش میکنم نگران نباش!!دیگه چیزی نگفتم ! دلم واسش میسوزه فکر کنم اصلا فکرشم نمیکرد که من انقدر با جدیت نخوام دیگه ببینمش! ولی همش تقصیر خودش و مشکلات حل نشده از رابطه قبلیشه که کاری هم واسش نمیکنه متاسفانه! اصلا میدونی اینطوری واسه خودشم خوبه... شاید یک حرکتی تو زندگیش کنه! خوب من که بازیچه دستش نیستم ... حالا جالبه میگه که تو حتما با یکی آشنا شدی! وگرنه هیچی فرقی نکرده! منم گفتم حالا یا آشنا شدم یا میشم فرقی تو قضیه تو نداره من این مشکلات تو را دوست ندارم و تو کاری هم واسش نمیکنی ...یک چیز جدید هم به دراما های تو اضافه کنم هم خودم! خلاصه... دلم میخواد فقط دست از سرم برداره همین! ا


Thursday, January 03, 2013

میگه چرا سرد شدی؟
میگم الکی که سرد نشدم به خاطره اون اتفاق که قبل رفتنم افتاد حس کردم تو هنوز درگیری منم حوصله این جوری دراما ها رو ندارم از اولشم گفتم من دنبال رابطه جدیم نگفتم؟
میگه چرا گفتی
میگم خوب همین دیگه قضیه اینه... اگه دلم به این خوش بود که برای این مساله کاری داری میکنی انقدر زود دلسرد نمیشدم ولی تو هیچ کاری نمیکنی...ا
هیچی نمیگه! چی بگه حرف حق جواب نداره!ا 
.... گفتم بهتره کمتر همو ببینیم من دوست ندارم به هم اتچ بشیم بعد گیر کنیم
گفتش یعنی واقعن اینجوری میخوای؟
گفتم اینجوری نمیخوام راه دیگی نزاشتی برام ... تنها همین راه کار میکنه ...ا
بد از کلی میگه ولی من دوست دارم
 میگم منم دوست دارم ولی کافی نیست در واقع مشکل همینه! ا

فقط خوشحالم که حرفامون رو در رو نبود
نمیدونم چرا وقتی جدی میخوام یک چیزی و به کسی بگم انگلیسی بلغور میکنم!! ا
 ***

Wednesday, January 02, 2013

سال ٢٠١٣ مبارک باشه  ایشالا سال خیلی خوبی واسه همه مون باشه
داشتم الان در حین کار فکر میکردم من چقدر دوستام با هم متفاوتن! وبعضی هاشون حتا فکر نمیکنن این دوستی که دارن یعنی من چه کار هایی ممکنه بکنه!! از این فکرم خندم گرفت!!ا فقط یکی دو نفر هستن که میدونن که دقیقن در فکر و ذهن من چی میگذره اونم شاید نه همشو تا حدودی... بگذریم ....ا
رزولوشن سال جدید من اینه که روزی یک ساعت به خودم اختصاص بدم ورزش کنم یا برم قدم بزنم... ا
ه گفته بودم که مدت هاست از علی خبر نداشتم! خوب همیشه وقتی میره دانمارک محبت اش گل میکنه! هرروز واسم مسج میزاره مخصوصا الان ها که یک روز کریسمس یک روز سال نو یک روز تولد منه یک روز تولده اونه حالا اگه اینجا بود عمرا همو تحویل میگرفتیم البته بد جنسی نکنم باید بگم ازبعد تصادف ام خیلی به فکرم بوده و کمکم کرد! ولی اصولا با این کاراش هم یهو هم گند میزنه به همه چی ! نمیدونم هم کی بر میگرده! ا
این دوست جدیدمون هم خیلی تو خالی میزنه! کلا من ازش دل کندم فایده نداره! ولی من نمیدونم چرا هر چی آدم بی توجه تر میشه بیشتر مورد توجه قرار میگیره! جالبه واقعن دقیقن از قبل مسافرتم به وگاس بود که یک اتفاقی افتاد که انگار همه چیز برای من زیر سوال رفت و کلا این آدم  برای من نقشش تموم شد!  یعنی من حتا یک لحظه هم تو وگاس به فکر این نبودم به قول خودش یک تعارف هم نزدم که حالا دوست پسر فلانی میاد تو ام میخوای بیا! برای چی باید میگفتم؟ من که داشت بهم خوش میگذاشت! حتا بعضی وقتا تکست هاشم که چه میکنی اینا رو سپی جواب میداد!! حالا که برگشتم انگار نه انگار اون اتفاقات افتاده از من گلایه هم میکنه که چرا رفتی اونجا به فکر من نبودی؟ چرا زنگ نزدی ؟ چرا جواب ندادی ؟ چرا چرا چرا ... چرا سردی؟ چرا جواب تلفن دیر میدی ! خوب این
آدم اگه یک خرده عاقل داشت میفهمید که یک اتفاقی افتاد که من اینجوری شدم وگرنه منی که هرروز با این آدم بودم و اون مشکلات به هیچ جام نبود و میگفتم حلش میکنه مگه مرض دارم ! ولی خنگه دیگه!!منم اصلا حس توضیح دادن و شنیدن جوابات ندارم ...کلا آدم نباید رو افراد زیاد حساب کنه!!! ا
این روزها کلا دلم به چیز هایی خوشه که بی فایده هستن واقعن! ولی بودنشون یک جوری یک حس خوبیه! کلا یک مدلی گیجم و گمم!!! ا !!
     دلم میخواست اولین پست سال ٢٠١٣ با انرژی تر باشه! والی خوب عیبی نداره! اینجوری این انرژی های بد تخلیه شدن! ایشالا تا آخر سال خیلی خیلی خوب باشه ه! شب سال نو مامان اینا رو بردم یک پارتی ایرانی که اندی میخوند انقدر شاد و با حال بود و بهمون خوش گذشت خیلی خوشحالم که باهاشون بودم و خوشحالشون کردم!  و بهمون خوش گذشت! سال ٢٠١٣ سال خیلی خیلی خوبی میشه میدونم

Sunday, December 02, 2012

سوتي

داريم فيضبوك همو ميبينيم يك سخنراني هم داره رو يك صفحه بخش ميشه! من: "علي" اينو ببند خيلي حرف ميزنه!! اون: ميبنده .. من تو دلم: خاك تو سرم كنن "علي!!!" اين كه اسمش علي نيست!.. اون: يا بحر يك كاري بود متوجه نشد يا طفلك به روي خودش نياورد!!! من: وا علي كيه اوه اسمه اينكه اينو كذاشته را خوندم عليه... و از موضوع رد شديم
من حوصله ام سررفته بود رفتم بيشش كه فيلم ببينيم بعد برادرش يك درخواست براي يك دانشكاه بايد ميفرستاد هي زنك ميزد باهاش جك كنه من سعي ميكردم به عنوان يك دوست خوب خودمو مشغول كنم و هر وقت با ايما و اشاره ميكفت ايم سو ساري لبخندبزنم بعد از يك ساعت قطع كردن كه اون بره يك جيزايي را درست كنه منم خوشحال كه خوب زمان اين ماجرا ساعت ١٢ تمام ميشه ديكه تا ٢ ساعت ديكه يعني :)) رفتيم يك جيزي بكيريم و بخوريم يكمي دور زديم ساعت ١٢ بركشتيم زنك زده بود باز :)) بابا وقت كذشت سابميت كن بره :)) باز ١ ساعت ديكه به تصحيحات كذشت و من براي خودم يك قسمت از سريال مورد علاقه مو ديدم :)) وسط قسمت بعدي بلاخره اومدش و با هم فيلم ا. ير. ا. ني ديديم :)) بسيار شب مهيجي بود كلا يهني :))

Wednesday, November 28, 2012

عينكي

من مجددا عينكي شدم واسه اين كه بنده از صبح تا شب به مانيتور زل ميزنم موقعيت كاري ايجاب ميكنه خوب ... ولي همچنان از زدن عينك خودداري كرده فقط موقع رانندگي ميزنم :)) بعد ديروز با دوست جان رفتيم شام بعد من دير رسيدم يك باره از سر كار رفتم دم خونه اون برش دارم و نتيجه اين شد كه من راننده شدم با عينك زيبام :)) بعد كه رسيديم و شام و خور ديم اينا سرم به شدت درد ميكرد:(بهم ميكه اين مال اينه كه هي عينك و ميزاري بر ميداري... ميگم خوب نميخوام عادت كنم دوستش ندارم ... ميگه بهت مياد بزنش مثل خانوم مهندس ها ميشي فردا ديدي منجر شدي ها :))) ميگم خوب تو خودت جرا نمي زني؟؟ ميگه چشام ريز ميشه :)) من: خوب منم نميخوام چشمام ريز بشه :(( يعني چشمام ريزه الان؟؟ ميگه نخير چشم هاي شما درشته با اين چيز ها ريز بشو نيست :))) من: واقعا ؟ اون: بعله معلومه:))) خيلي حال داد اين كامپليمنت با اينكه من كه واقعيت و ميدونم :))) ولي من بازم از عينك زدم مياد و حاضر نيستم دوباره عينك بزنم :(

Saturday, November 24, 2012

يك شب خوب

ديشب همه باهم رفتيم سوشي و بعدش يك بار نزديكاي خودمون انقدر همه با ساكي و ابجو خوشحال بوديم كه خدا ميدونه يعني وقتي يايا و كوكي و دوست جديد من اومدن ماها كلا شاد بوديم :)) حالا اين دوستاي منم اين دوست جديد را بار اول بود ميديدن افتاده بودن سوال جواب كردن باهاش و سر به سرش ميزاشتن اونم همش ميخنديد تا اينكه برادر جان هام و كوكي و سارا شروع به حرف باهاش كردن و بعدم رفتيم سيگار و طرف كمي نجات يافت :)) يك مه قشنگي هم ديشب بود و خلاصه شب خيلي خوبي بود.






Saturday, November 17, 2012

روز تعطيل ما

برادرش اومده اينجا واسه ويكند و قرار بود بره امتحان بده ، قرار شد ما هم بريم با هم يك جا صبحانه! اينجايي كه رفتيم خيلي كوزي و با مزه هست و كنار ديواراش كتابخونه هست :-) صبحانه را خورديم و داشتيم فكر ميكرديم بريم قدمي بزنيم ( نم نم بارون هم ميامد ) كه يهو برادره زنگ زد!! سيستم كراش كرده بود و نتونسته امتحان بده :) طفلك از يك شهر ديگه هم اومده!! خلاصه ما هم جور و پلاس و جم كرديم و اون رفت دنبال برادره منم رفتم خريد :))


Tuesday, November 13, 2012

تفاوت

وقتي هميشه بوي فرندهات ازت بزرگتر بودن و حالا كسي كه باهاته هم سنته ميفهمي كه دليل
داره كه ميگن اختلاف سني لازم كه نه واجبه !!!!ا

Thursday, August 09, 2012

شکستم




یعنی واقعا یک لحظه بود انگار همه چی یهو شد هزارتا چیز باهم اتفاق افتاد همه باهم بهم هجوم اوردن و من بودم و اشکام که همینجوری میومدن و هیچی جلوش و نمیگرفت! هر کار هم میکردم بند نمیومد! کلافه بودم خوشبختانه وقت ناهار بود فقط فرار کردم انقدر به سرعت خودمو به ماشینم رسوندم و از پارکینگ درومدم که خودم هم نفهمیدم ... فقط تو این هیر و بیر دعا میکردم کسی منو با این حال و روز نبینه .... همیشه همین جوریه انقدر همه چیز رو هم انباشته میشه انباشته میشه که من یهو سر یک مساله کوچیک که انقدر ها مهم نیست بهم میریزم! میدونی تو اون لحظه فکر کردم من هیچکسو ندارم بعد از یکم با خودم فکر میکردم نه من خیلیم کس دارم والی الان خودم خودم و آروم کنم بهتره ....چونکه هر کی مشغول کار خودشه وسط روزه چیزیم نشده که .... تازه اگه من الان که دارم اینجوری هق هق گریه میکنم به یکی زنگ بزنم بهش بگم چی شده؟ بگم دلم از جاهای دیگه پر بود و با این حرف مسخره که یکی بهم گفت و بار اولشم نبود طاقتم تموم شد؟ یا بگم نه تقصیره فلانی دیروز بود که اون حرف و زد و من و قضاوت کرد و من هیچی نگفتم یا بازم نه بگم تقصیر اون یکی فلانی بود که جمعه پیش با اون احوال پرسی کذایی حالمو دگرگون کرد و من خودم و به کوچه علی چپ زدم ولی هنوزم که هنوزه با خودم و اون طرفه در کلنجارم! یعنی یک جوری جفتمون تو کلنجاریم! انگار احوال پرسیه یک تلنگر بود به جفتمون ... یا اصلا نه بگم واسه فشار کاریه که رومه یا نه به خاطره خریت های خودم به خاطره خل بازی خودم به خاطر دل خوشی های الکی خودم که یهو نابودشون کردم ... کاشکی آدم ها وقتی میخاستن یک حرفی بزنن حتا کوچکترین حرفی یکم فکر میکردن ... کاشکی عکس العمل های طرف مقابل و درک میکردن دوباره و دوباره یک حرفی و تکرار نمیکردن... کاشکی یکم عقل تو سر بعضی آدم ها بود... کاشکی زبونشون انقدر گزنده نبود ... کاشکی کاشکی.... کاشکی زندگی راحت تر از این حرف ها بود... کاشکی هر کی سرش تو زندگی خودش بود..... من خوبم الان فقط چشام هنوز میسوزه که اونم به درک تا فردا خوبه خوب میشه ... ا

Tuesday, August 07, 2012

سر کار خیلی شلوغ هستیم من بیشتر وقتا تا دیر وقت و بیشتر شنبه ها کار میکنم و بیشتر یکشنبه ها با دوستام یا مامان اینا یک کاری میکنیم هفته پیش رفتیم سن دیگو سفاری پارک یک هفته رفتیم یونیورسال استودیو بقیشم به پیک نیک و دریا و بولینگ اینجور کارا گذشته.. تابستون خوبیه ... هوا دو سه روزه بالای ۹۰ هست و کباب میشی از ساختمون که در میای! امروز که من واقعا نفسم گرفت از ساختمون خودمون رفتم ساختمون بقلی! دلم یک مسافرت طولانی میخواد یک خواب راحت بدون دیدن کابوس کاری فردا!!! مدت ها بود دیگه خواب کار هایی که میکنم نمیدم ولی این پروژه انقدر طولانی و زیاد شده که همه فکر و ذکرم شده انگار! تو خواب هم دارم غلط ها رو درست میکنم و کشفیات میکنم و مدلم و درست میکنم خلاصه درگیرم! حالا رییسمون هم تو این هیر و بیر داره میره!! اونم قوز بالا قوزه! البته هم میره هم نمیره!!! مثلا قرار بود از هفته پیش بره تو گروه جدیدش ولی هنوزم که هنوز هر ۲ دقیقه یک بار جلسه میزاره و استتوس میخواد! کلا الان مدتی همه رو اعصاب روان هم هستیم مخصوصا روسا و رهبران گروها !ا

خیلی حرفا دارم بزنم ولی نوشتنم نمیاد فکر کنم به زودی در اینجا تخته بشه! نمیتونم هر چی میخوام بنویسم!البته تنها مشتری اینجا خودمم که گاهی وقتا نوشتن حالم و بهتر کنه! خلاصه اگه کسی اینا رو میخونه و چند وقت دیگه دید اینجا نبود شده زیاد تعجب نکنه :) اینجام مثل بقیه بلاگ ها



*** برای خودم : خدایا اگه کار درستی نیست اصلا نظر که پیش بیاد و بگیم پیش امد! خودت ترتیبش و بده.. ولی اگه به صلاح هست خودت راست و رسش کن ...................ا

Tuesday, June 19, 2012

حیف

دیروز روز خیلی بدی بود یکی از پسرا سر کار ما با موتورش تصادف کرده و کشته شده! همه مون یک جوری تو شک هستیم ! قیافش یک لحظه از جلو چشمم نمیره خیلی پسر خوبی بود! از وقتی دیگه تو یک تیم نبودیم هر وقت منو میدید هاگ میکرد یعنی کلا مدلش این جوری بود با همه همین جوری نایس بود! هنوزم باورم نمیشه هر کی و تو محوطه یا طبقه میبینم که یکم از نظر هیکلی مثلش هست تو دلم میگم دیدی الکی بود داشت بازشوخی میکرد! دیروز که انقدر تو بهت بودم که به یکی دیگه از پسرا که اونم موتور میرونه گاهی وقتا گفتم کمرون تو رو خدا دیگه موتور سواری نکن! اونم راست یا دروغ گفت نگران نباش گذاشتمش برای فروش! یعنی در حال هزار از هر چی موتور و موتور سوار من نفرت دارم! خیلی حیفش بود.... خیلی  

Thursday, June 14, 2012

این روز های من

سلام سلام
هم اکنون وقت ناهار هست و من یک سالاد دبش زدم و گفتم اینجا رو یک آپدیت بکنم... این مدت اتفاق خیلی خاصی نیفتاده جز همین دور همی های همیشگی و کار و کار و کار و بدون درس! خدایی آدم وقتی درس نداره خیلی وقت آزاد داره من که مدتی هست تا ۷ اینا کار میکنم بعد میرم جیم تا ۸ اینا بعد خونه که میام خوشحال که کاری ندارم بکنم! یک تلویزیونی ببینم و یک کم ولو بشم هی چشام بره رو هم تا آخر سر برم بخوابم! این هفته البته نه تا هفت کار کردم ، نه جیم رفتم هنوزز!! کازینم با مامان باباش اومده بودن با اونا مجبور شدم وقت بگذرونم!!!ا
سر کار هم از دوشنبه میریم ساختمون جدید فعلا بار و بندیلمون رو بستیم و فردا میان باکس هامون رو میبرند ویکند هم کامپیوتر هامون رو میبرند.. الان ما طبقه ۶ هستیم و این ساختمون جدیده که میریم طبقه ۲ میریم یک جوری انگار رو زمین هستیم اونجا! دید نداره!!! جمعه هفته پیش با نانی و الفی و دوستان رفتیم ناهار انقدر خوش گذشت و خندیدم رئیس مون هم نبود رفته بود نورت یعنی هیچکدوم از روسا نبودن!!! خیلیییی خوش گذشت بهمون الفی و دوستان تازه درینک هم گرفتن ( ما اصولا نباید در ساعت کاری درینک بخوریم) من و نانی نخوردیم.. من از یک دو نفر که نمیشناختم ترسیدم که اونام نخوردن راستش گفتم حالا درد سر نشه ولی دیگه به اصرار الفی یکی دو تا قلوپ از مال اون خوردم!!! بعد دیگه انقدر هممون شلوغ بازی کردیم و الکی خندیدیم و خل بازی دراوردیم که اگه میشد واقعا بر نمیگشتیم! یعنی اون آدم های اونجا عمرا فکر کردن ما مهندسین مملکتیم !!!  فردا هم میخوایم با دوستان ایر..ا...نی بریم ناهار! تولده رئیس سابقمون هست! خلاصه ما کلا جمعه ها خیلی به شدت کار میکنیم اصولا!
بعضی وقت ها یک چیز هایی به شدت میره رو اعصابم و من از مود خوبم در میاره! انقدر سعی میکنم این اتفاق نیوفته و کلا مدل شاد شنگولی باشم! کلا مدت هاست تصمیم گرفتم با هر آدمی مثل خودش رفتار کنم همون اندازه اهمیت بدم که اون میده! ولی خوب بازم فکر میکنم خوب چرا طرف به فکر من نیست چرا منو در نظر نگرفت هزار تا چرا که انقدر کلافم میکنه خدا میدونه! مژی هزاران بار بهم گفته آدم ها قابل عوض شدن نیستن اگه خودشون نخوان اخلاق شون رو عوض کنند ! تو این آدم و به عنوان دوستت اینجوری قبول کن اگه آزارت میده رابطه رو کم کن تو ام به همون اندازه واسش وقت بزار که توقع نداشته باشی ! منم خیلی وقته همین کارو میکنم و وقتی ازم یک کاری میخوان و میگم نه عذاب وجدان هم نمیگیرم! دیگه خودمو به آب و آتیش نمیزنم که یک کاری برای کسی که دوستمه بکنم اگه ببینم اونم خیلی ترجیحات دیگه قبل من برای کارهای خودش داره همیشه! نمیدونم حرفایی که میزنم الان اصلا معنی میده و اگه یک سال دیگه اینو بخونم خودم میفهمم چی گفتم اینجا و راجع به کی یا نه !!!ا
علی و خیلی وقتیه ندیدم ( ۵ ماهه) ... جز چند تا اس ام اس کوچیک حال و احوال پرسی و اینا خبری از هم نداریم .... انگار هیچکدوم هم انگیزه ای واسه دیدن هم نداریم... ولی من دلم واسه حرف زدن باهاش خیلی تنگه.... با خودم که میتونم رو راست باشم... دلم براش خیلی تنگ شده برای بودن باهاش بیشتر این چند وقته هر جا که رفتیم با اینکه میدونستم جاهایی نیست که اون باشه ولی ناخدا گاه موقع ورود چشام دنبالشه ....ا
من دیگه برگردم سر کارم روز خوبی داشته باشین

Thursday, May 31, 2012

امروز پنج شنبه بود و به سلامتی دیگه داریم به ویکند نزدیک میشیم! این هفته با این که کوتاه بود چونکه دوشنبه هم تعطیل بودیم ولی نمیدونم چرا انقدر دیر گذشت!ا
کازین خانوم ما که نیامد ویکند ولی خوش گذشت همش در حال این ور اون ور رفتن و بخور بخواب کلا خوب بود!ا 
شنبه صبح هم با یایا و دوست پسرش رفتیم کلاس یو..گا که خوب بود! حالا جالبیش این بود که اینا طبق معمول همیشه دیر رسیدن من بار اولم بود میرفتم اینجا نمیدونستم کجاست بهم هم نگفتن گفته بودن پیدا نمیکنی! همینجوری واسه خودم عین بیچاره ها کنار خیابون نشسته بودم تا بیان! بعد که اومدند دیدیم اینا که به خیال خودشون فقط ۲۵ دقیقه دیر رسیدن (فقط) یک ساعت هست کلاس شروع شده! یعنی کلا این دو تا از خانواده ما هم شاهکار ترن! دیگه طرف راهمون نداد! بعد یکی اونجا بود گفتش برین اون یکی استودیو ساعت ۱ شروع میشه بعد حالا یایا ناله و نق من اینو میخواستم خلاصه با کلی نق و نق رفتیم تا اون یکی... حالا گیرم داده که پیاده نریم ۴ تا بلاک رو من که گفتم من ماشین تکون نمیدم شما اگه میخواین جا به جا کنین! روز شنبه اون محله جا پارک کجا بود! دوست پسرشم گفت راهی نیست پیاده بریم بابا! خلاصه با کلی بد اخلاقی  رسیدیم! بهش میگم فکر کنم اولین بار که این کلاس و داری به موقع با ۵ دقیقه تاخیر میرسی فکر کنم اگه میتونست منو میکشت که ساکت شم!! دوست پسرشم میگفت قهوه نخورده حالش خرابه ! گفت حالا موقع برگشتن که نای راه رفتن ندارین بهتون میگم! خلاصه رفتیم و خیلیم خوب بود پیاده برگشتیم و نمردیم!ا
یک شبش هم رفتیم یک پارتی ایرانی... اونم ای بدک نبود دوست پسر یایا نیومد دوستامونم نیومدن خودمون دو تا هم نمیخواستیم بریم ولی رفتیم! کلی قر دادیم همشم آهنگ های قدیمی میزاشت شب خوبی بود! دوشنبه هم همش به خواب گذشت و تمیز کاری و آماده شدن واسه سه شنبه...ا
چند تا دانشجو استخدام کردن به عنوان کار آموز دو تاشون با من کار میکنن! یکیشون یک پسرست که تا دو هفته پیش بهم سلام هم نمیکرد و جواب نمیداد!! کلا همش تو مونیتورش بود الان ۲ هفته هست مدرسه اش تعطیل شده فکر کنم خوب شده رفیق جون جونی شدیم! به قول آلفی (همکار عزیزم چشمک) یک چیزی حتما خورده تو سرش! خلاصه خیلی باهم بادی شدیم دیگه کلا الان ... دیگه میاد همه چیز و واسم تعریف میکنه کشفیاتشو به من میگه کلی سوال میکنه! خیلی با مزست کلا! اون یکی دیگه یک دختر هندی که همیشه منو حرص میده! اولا که نمیدونم چی به خودش میزنه ولی یک بوی خاصی میده موهاشم بی نهایت بلنده و پر و وای همش مو هست این بشر لاغر مردنی! یعنی یک روز که موهاشو میبافه ها من خوشحال میشم! بعد حالا ایناش به درک اصلا گوش نمیداد اون اوایل من چی میگم ! این اول استخدام شد ... هر چی من توضیح میدادم ۲ ثانیه بعد بدو بدو سر میز من بود نگین این چی میشد یا مسج میزد کمک! صد بار بهش گفتم وقتی یک چیزی غلطی پیدا میکنی بنویس چیه ! شکلشو میزاری پارتش و نمیزاری من از کجا بفهمم چیه خودم همه را باید از اول چک کنم!!  جواب سوال هایی که میپرسی بنویس یادت نره! پسورد ها رو یاد داشت کن دو هزار تا پسورد داریم ما هر ۳ ماه یک بار هم باید عوض کنیم یادت میره! یعنی فکر کن لاگین میخواد بکنه ۱۰ بار پسورد میزنه یکیش در بیاد!  یعنی دلم میخواد موهامو بکنم از دستش! ( البته موها اونو بکنم با صرفه تره) این پسرم میزارتش سر کار! بهش میخنده!! دختره خودشم میخنده من که اینجا لوله میشم بعضی وقتا! بهش میگم استیو با من این کار ها رو نکنیا!!! میخنده میگه نه این خدایی خیلی زود سر کار میره! چند هفته پیش دختره تایم کارت را امضا نکرده بود حالا دو شنبه بعد از  دو روز تعطیلی یادش افتاده بعدپسره میگه بهش خیلی جدی اگه اینو تا ساعت ۱۲ فکس نکنی هر چی کار کردی اون دو هفته به فنا میره! اونم میگه واقعا ؟؟ وای فرم و بده اینا!!!  بعد حالا من دارم بر و بر اینو نگاه میکنم که یعنی باور کرد؟ ترکیدم از خنده که انقدر هول کرد!!! بعد این پسرم ریلکس میگه من ندارم برو از رییس بگیر! بعد اینم عین چی دوید  که بره فرم پیدا کنه!!! من که داشتم میترکیدم دیگه از خنده گفتم برو بگیرش بابا گناه داره آخه!!! زهره ترک شد فرم کجا بود!!! نشسته میخنده پسره خل میگه وای باورش شد دیدی؟؟ الان میره پیش مایک( رئیسشون) !!!! بدبخت ... ماجرا دارم با اینا من 
یک چیزی دیگه هم میخواستم بنویسم ولی دیگه حسش نیست باید برم جیم .... راستی گفتم که در ۴ ماه گذشته من ۱۵ پوند کم شدم ؟؟ :)) نگفتم؟ خوب حالا میگم! ا روز خوبی داشته باشین! ا 

Thursday, May 24, 2012

اینم از این

اصلآ حس کار ندارم از صبح تو یک جلسه بودیم من اصلآ رشته افکارم به هم ریخته نمیتونم برگردم رو مدلی که کار میکردم! گفتم اینجا رو آپدیت کنم!!
مژی و علی رفتن مسافرت و من با نبودن مژی واقعا حس تنهایی بهم میده! یعنی مژی تنها آدمیه که خوب من ۲۴/۷ باهاش در ارتباطم و میدونه چه کار میکنم و میدونم چه کار میکنه! وقتی نیست انگار من یک چیزی کم دارم! البته مدام بهم ایمیل میزنیم و گاهی رو اسکایپ و رو مسنجر حرف زدیم این هفته ولی خدا زودتر دوشنبه رو برسونه که برگرده!
یک کازین دارم وگاس زندگی میکنه نمیدونم نوشتم یا نه اکتبر پارسال رفت ایران با یک پسری که دوستش معرفی کرده بود و یک مدت باهاش تلفنی در تماس بود نامزد کرد! در عرض سه هفته! حالا آدم چه جوری یک آدم و با سه هفته دیدن میشناسه و برچسب میزنه که میتونه بهش اعتماد کنه و اینا بماند.. من که خوب هیچوقت این کارو نکردم و نمیکنم به قول معروف آدم به اینایی که هرروز میبینه نمیتونه درست اعتماد کنه چه برسه اون سر دنیا! حالا بماند که خوب دیگه همه گفتن قسمت بوده و تحقیق کردن و گفتن اگه از خانواده فلان باشن خوبه ( که البته نبودن!!! فقط تشابه فامیلی بوده!!! حالا نکه دلیل خوب بودن باشه!) ... بماند که من از اولش خیلی با قضیه برخورد خوبی نداشتم نه من نه برادرام... آدم بره سه هفته بعد بیاد تو بوق و کرنا بگه آهای من نامزد کردم بجمبین دیگه چرا بیکار نشستین شمام نامزد کنین انگار مثلا مدالی گرفته جایی رو فتح کرده!  بعدم از اون ور بشینه هی بغض کنه از حرفای بقیه که میگن این فقط به خاطره گرین کارت میخوادت و بعد از یک چند وقتم پوستش کلفت شه و بگه به درک اون که منو دوست داره منم دوستش دارم و گور بابا حرف مردم! مامان اینا خودش که هیچی مامان منم این کار براش خیلی یک کار نرمال میومد! همش میگفتش که خوب دلش میخواسته با ایرانی ازدواج کنه و ال و بل انگار تو شهر اونا ایرانی مثلا وجود نداره حالا منم خیلی داستان ها از این کازینم میدونم که خوب اینا نمیدونن مثل اینکه این هیچوقت یک ریلیشن شیپ راه نزدیک نداشته یکی تگزاس بود یکی لوس آنجلس بود فقط یکی بود شهر خودشون بود به ۶ ماه هم فکر نکنم کشید! ... بماند که مامانشم یک بار برگشت به مامانم گفت که ایشالا یکی هم واسه نگین زودتر پیدا بشه تا دیر نشده!!!! حالا انگار دیرو زود شدنش فرقی به حال اونا داره و بماند که مامان من کلی غصه خورد که چرا من با هیچکس نیستم و بعدشم که باز ناخداگاه حرف سهیل و پیش اورد که همه چی و سخت گرفتن و مگه آدم میخواد چه کار کنه چقدر همه چیز و پیچیده میکنن اینا و این دوستی های بلند مدت همین هست دیگه آدم دل زده میشه و هزار تا چیز دیگه (مامان من که از یک دهم مشکلات من و اون نمیدونست و خوب ماجرا علی و هم نمیدونه!!!)  که همش خوب از رو دل سوزی و آرزو و این چیزا بود و باز یک پرونده بسته شده رو از زیر خاک کشیدن بیرون و این حرف ها! بابام هم با عصبانیت بگه به اینا چه ربطی داره ! شاید نگین نخواد اصلا شوهر کنه بی جا کردن همچین حرفی زدن!!! البته من اون مکالمه های رد و بدل شده رو مثلا نشنیدم!! چونکه داشتن یواش باهم حرف میزدن ولی تف به خونه های کوچیک که دیگه پریواسی اینا وجود نداره!!! خلاصه همه اینا رو گفتم که بگم این نامزدی به هم خورد متاسفانه یا خوشبختانه! قبل اینکه کازین ما بدبخت یا خوشبخت بشه!  و تعجبش واسه من و برادرام و حتا بابام هم نیست ولی مامانم خیلی طفلکی ناراحتش شد! هر چی هم میگی مادر من الان با تحقیق و اسم و رسم خانودگی و اینا نمیشه به کسی اعتماد کرد اونا خوبه ولی آخه تو چه طوری میتونی به یکی اون سر دنیا اعتماد کنی! اونم اونجا که جووناش فقط دنبال یک راهن که از اونجا فرار کنن!! ! باز میگه نمیدونم والا ! کلا مادر من رو یک عقاید خاص خودش همیشه عجیب پا فشاری میکنه کوتاهم نمیاد ! بابا رو میشه با حرف و صحبت یکمی نرم کرد مامان کلا مرغش یک پا داره اگه هم بگه درست درست ولی آخرش یک "اما" یا "بات" گنده داره که حرف خودش را مجددا بگه! خلاصه ما موندیم و کازینی دل شکسته که شاید واسه تعطیلات طولانی این آخر هفته بیادش! گناه داره ها ولی خود کرده رو تدبیر نیست! خداییش ولی دلم خیلی به حالش سوخته و براش ناراحتم ! ولی آدم به نظر من هر چقدرم تو هپروت باشه و رویائی واسه این تصمیم های مهم زندگیش بهتره از هپروت در بیاد و یکم منطقی فکر کنه ! همون وقت که میرفت حتا من بهش گفتم عزیزم بهش وقت بده نری الان با یک حلقه برگردیا! ببین خوشت اومد واسه عیدم برو یک مدت طولانی تر ببین خوبه چطوره! گوش نکرد و وقتی برگشت گفت همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد و خودش خانوادش خیلی اصرار داشتن و همه کارا و انجام دادن و کمکم کردن (که واسه من اصلآ قابل هضم نبود اگه من بودم مشکوکم میشدم که و چه عجله دارن !!) ولی با همه اون عجله کاری ها پسره اون جمله معروف و گفته که "من نمیتونم خوشبختت کنم و مطمئن نیستم به خودم که از پسش بر بیام"و  به همین سادگی پرونده این دوستی و نامزدی ۵-۶ ماهه بسته شد.

Tuesday, May 15, 2012


سلام سلام
من هم اکنون یک نگین فارغ تحصیل هستم! که دیگه کار و زندگی نداره!!! خیلی خوبیه.. اصلآ پیشنهاد نمیکنم برین دانشگاه و باز درس بخونین!! چیه بابا! از زندگی لذت ببرین !! شوخی کردم اگه شرایطش و دارین حتما این کارو بکنین بلاخره کاری هست که پشیمونی توش نیست .. آخرش البته نه شب های مقدس امتحان!ا 
من که سه شنبه امتحان آخرم و دادم و همون موقع هم نمره فاینال مون و گفت ولی هنوز نمره کل کلاس تو سیستم نیومده! جمعه هم جشن فارغ تحصیلی بود که مثل همه فارغ تحصیلی ها دیگه صف بستیم و اسم هامون خوندن و دست زدن و برادران عزیزم و دایی جان و بابا جوون کلی عکس اینا گرفتن و خلاصه خوب بود!!! از ماجرا ها ی جالبش یک جا من و سمی همون دوست دانشگاهم که اونم فارغ شد وایستاده بودیم بعد ۵ نفر داشتن ازمون عکس میگرفتن!!! بابا، دایی، شاهین، بابای سمی،  شوهرش!! وای یک صحنه خنده داری بود ها! من استاد راهنمای لیسانس مو دیدم انقدر بغلش کردم و بغلم کرد هی رد میشد باز میومد هاگ میکرد منو اونم انگار هیجان زده شده بود بد تر از من !! هی میگفت خیلی خوشحالم باز اینجایی بعدشم گفت تو مگه پارسال نبود اومدی پیش من میخواستی تازه درخواست کنی !! گفتم نه بابا ۲ سال و نیم گذشته از اون وقت!! منم که خیلی ذوق کردم دیدمش آخی... دیگه اینکه ازمون خوب عکس گرفتن بعد عکس هامونم قاطی پاتی شده هر بار این لینک و باز میکنی یک عکسیه جا عکس خودت !!! دیشب من شانسکی عکس های خودمو دیدم!!! دیروز عکس همکارم بود امروز یک پسر هندی بودم! منم یک ایمیل عصبانی زدم که اینهمه پرسیدن چی پوشیدی موهات چقدره چه رنگه چی آویزون کردی کفشت چی بوده اون وقت این عکسه منه؟!! همکارم زنگ زد بهشون حالا اون عکسهای منو داشت! خلاصه الان درست شده!ا
شبش مامان و بابام همه رو دعوت کرده بودن یک رستوران ایرانی که آهنگ و رقص عربی اینا داره همه زحمت کشیدن و اومدن جز یایا و دوست پسرش... یایا یک شو داشت روز بعد و اونم که خیلی دقیقه نود هست! من به این چیزاش عادت کردم دیگه بهشم زنگ نزدم دوباره ببینم منتظرش بشیم میاد یا نه دیگه آدرس و زمان و میدونست اگه میخواست میومد ... ولی خوب برای همه خیلی جای سوال بود که این کجاست! چرا نیومد اینا بگذریم! اون شب به همه فکر کنم خیلی خوش گذشت هم رقصه عربیش باحال بود هم خواننده هاش خوب بودن و میشد برقصی خلاصه یکم تخلیه انرژی کردیم ولی ۱۱ تعطیل شدن دیگه ما جوان ها رفتیم یک باری رو اسکله نزدیک اونجا و مامان اینا و دائیم اینا رفتن خونه... اون بار هم خیلی باحال بود من با علی بار بغلیشو دو سه بار رفته بودم ولی این و نه ... این اسکله همه بار هاش پله میخوره میره بالا و وقتی میشینی آب زیره پاته خیلی باحاله ....دیگه تا ۲ اینا اونجا بودیم و برگشتیم! خیلی شب خوبی بود
من جمعه تعطیلی گرفتم ولی پنجشنبه همکارام کلی تحویلم گرفتن و برام کیک و بالون و اینا گرفته بودن و سورپریز کردنم ، خیلی شرمنده و خوشحالم کردن!! الانم منشی عکساشو زده به دیوار یک عکسای ۳ در ۴ هم هست!!! خلاصه گذشت دیگه تموم شد حالا هر کی میبینتم میگه کی دکترا رو شروع میکنی!!! منم میگم هیچوقت!!!!ا
اینم ماجرای تموم شدن درس من از شر غر غر هام هم راحت شدن همه !ا 
روز خوبی داشته باشین!ا
   

Thursday, May 03, 2012

کلد پلی سلام سلام من یک نگین با انرژی هستم که سه شنبه فاینال دارم و هنوز هیچی نخوندم!!! الانم نشستم اینجا (سر کار) این پسره همکارم هم تو ساختمون اون وری یا داریم چت میکنیم یا مسخره بازی در میاریم !!! اون فردا فینال داره!! چقدر این پسرا ریلکس هستن به خدا !!! این همکارم خیلی با مزست دیروز رفتم پیشش بعد میگم کی امتحانته؟ میگه نگین فکر میکردم امروزه!!! بعد صبح پاشدم بخونم یکم میخواستم نیام سر کار! دیدم جمعه هست پا شدم اومدم اینجا!!! وای بهش میگم خدایی اصلا نگاه کردی برنامه کلاستو!!! چند جلسه کلاسو رفتی اصلا!؟ آخر خندست! ولی بیچاره انقدر این ریسمون کار ریخته رو سرش حقم داره یکمی! بعد کلا از این آدمایی که دوست داره کار خودشو بکنه بعد رییس کرده اینو مسول یک گروهی که تقریبا الان ۲۴-۲۵ تا هستن من کاملا میدونم چقدر سختشه! دیروزم بهم گفت که تو که میدونی من از آدم زیاد بدم میاد! میخوای تو بیا جانشین من شو!! گفتم نه عزیزم با این آدم عتیقه ها که تو تیم شمان اصلا اصرار نکن!!!! بگذریم!ا دیشب ما رفتیم کنسرت جای همه خالی! من و برادران گرامی و سارا گلی... کنسرت کلد پلی بود یعنی من انقدر جیغ زدم و باهاش خوندم هنوز گلوم میسوزه خیلی دوست دارم این بند را من....یعنی یکی از بهترین شب های زندگیم بود !!! انقدرم یاد علی افتاده بودم آخه نه که من مرده این گروهم اون اولا هر وقت میخواستیم چیزی نگاه کنیم اگه فیلم به درد بخوری نداشتیم میشستیم کنسرت اینا رو نگاه میکردیم! وای احساس میکنم از اون موقع صد سال گذشته ! ولی انقدر ترافیک و شلوغ بود که ما ۶ عصر راه افتادیم از خونه ما که شیاد ۲۰ مایل هم از هالیوود نیست و ساعت ۹ بود که سر جاهامون نشستیم و همون وقت شروع کردن ! همه آهنگای مورد علاقه منم خوندن و خیلی حال کردن خلاصه هنوز تو مود هایپر دیشبم !!! خلاصه جا همه خالی! این هفته یک کلاس آموزشی هستیم سر کار که خیلی الکی کشش میده دیگه امروز میتونست تمومش کنه! بعد فکر کن همه کلاس جنتلمن هستن و من تنها دختر کلاسم! بعد آقاهه وقتی میخواد کلاسو ساکت کنه میگه "نگین اند جنتلمن ساکت!!! بعد چونکه من تنها دخترم اولم میاد سوال های من و جواب میده همیشه!! من تو کف بعضی آدم هام که اومدن این کلاسه خوب ریس هاشون فرستادنشون ولی خوب یکیشون یک آقاهه هست که ۴۰ سال کار میکنه دیگه باید باز نشست شه!!!! البته به قول مژی یک خط تو صورتش نیست من بهش میگم سیاهه بابا خطم حتما داره یکی دیگه هم یک آقاهه پیریه مثلا بالا ۶۰ و امروزم یک چند تا دیگه آدم های سن بالا اضافه شدن و من خیلی از همینجا بهشون آفرین میگم! ز گهواره تا گور به اینا میگن!!! ولی خدایی اینا کار بهتری نمیتونن کنن آیا که باز نشسته نمیشن!؟ا من برم خونه دیگه درس که نخوندم! گشنم هم که هست! دیگه اینجا موندن جایز نیست روز خوبی داشته باشین! ا -- دوست جون من هیچ نظری از تو اینجا نگرفتم مطمئن باش که کد رو بزنی هنگام نظر گذاری وگرنه نمیاد ! ا

سلام سلام من یک نگین با انرژی هستم که سه شنبه فاینال دارم و هنوز هیچی نخوندم!!! الانم نشستم اینجا (سر کار) این پسره همکارم هم تو ساختمون اون وری یا داریم چت میکنیم یا مسخره بازی در میاریم !!! اون فردا فینال داره!! چقدر این پسرا ریلکس هستن به خدا !!! این همکارم خیلی با مزست دیروز رفتم پیشش بعد میگم کی امتحانته؟ میگه نگین فکر میکردم امروزه!!! بعد صبح پاشدم بخونم یکم میخواستم نیام سر کار! دیدم جمعه هست پا شدم اومدم اینجا!!! وای بهش میگم خدایی اصلا نگاه کردی برنامه کلاستو!!! چند جلسه کلاسو رفتی اصلا!؟ آخر خندست! ولی بیچاره انقدر این ریسمون کار ریخته رو سرش حقم داره یکمی! بعد کلا از این آدمایی که دوست داره کار خودشو بکنه بعد رییس کرده اینو مسول یک گروهی که تقریبا الان ۲۴-۲۵ تا هستن من کاملا میدونم چقدر سختشه! دیروزم بهم گفت که تو که میدونی من از آدم زیاد بدم میاد! میخوای تو بیا جانشین من شو!! گفتم نه عزیزم با این آدم عتیقه ها که تو تیم شمان اصلا اصرار نکن!!!! بگذریم!ا 
دیشب ما رفتیم کنسرت جای همه خالی! من و برادران گرامی و سارا گلی... کنسرت کلد پلی بود یعنی من انقدر جیغ زدم و باهاش خوندم هنوز گلوم میسوزه خیلی دوست دارم این بند را من....یعنی یکی از بهترین شب های زندگیم بود !!! انقدرم یاد علی افتاده بودم آخه نه که من مرده این گروهم اون اولا هر وقت میخواستیم چیزی نگاه کنیم اگه فیلم به درد بخوری نداشتیم میشستیم کنسرت اینا رو نگاه میکردیم! وای احساس میکنم از اون موقع صد سال گذشته ! ولی انقدر ترافیک و شلوغ بود که ما ۶ عصر راه افتادیم از خونه ما که شیاد ۲۰ مایل هم از هالیوود نیست و ساعت ۹ بود که سر جاهامون نشستیم و همون وقت شروع کردن ! همه آهنگای مورد علاقه منم خوندن و خیلی حال کردن خلاصه هنوز تو مود هایپر دیشبم !!! خلاصه جا همه خالی

این هفته یک کلاس آموزشی هستیم سر کار که خیلی الکی کشش میده دیگه امروز میتونست تمومش کنه! بعد فکر کن همه کلاس جنتلمن هستن و من تنها دختر کلاسم! بعد آقاهه وقتی میخواد کلاسو ساکت کنه میگه "نگین اند جنتلمن ساکت!!! بعد چونکه من تنها دخترم اولم میاد سوال های من و جواب میده همیشه!! من تو کف بعضی آدم هام که اومدن این کلاسه خوب ریس هاشون فرستادنشون ولی خوب یکیشون یک آقاهه هست که ۴۰ سال کار میکنه دیگه باید باز نشست شه!!!! البته به قول مژی یک خط تو صورتش نیست من بهش میگم سیاهه بابا خطم حتما داره یکی دیگه هم یک آقاهه پیریه مثلا بالا ۶۰ و امروزم یک چند تا دیگه آدم های سن بالا اضافه شدن و من خیلی از همینجا بهشون آفرین میگم! ز گهواره تا گور به اینا میگن!!! ولی خدایی اینا کار بهتری نمیتونن کنن آیا که باز نشسته نمیشن!؟ا من برم خونه دیگه درس که نخوندم! گشنم هم که هست! دیگه اینجا موندن جایز نیست روز خوبی داشته باشین! ا 


-- دوست جون من هیچ نظری از تو اینجا نگرفتم مطمئن باش که کد رو بزنی هنگام نظر گذاری وگرنه نمیاد ! ا

Wednesday, April 18, 2012

سلام

چقدر وقت هست که ننوشتم! عید هر کی اینجا رو میخونه مبارک باشه...منم خوبم و مشغول درس و کار و زندگی... کارم خیلی زیاد شده یک جوری خیلی زیاد و تکراری که خسته میشه آدم به خاطر مداوم انجام دادنش! گروهم باز عوض شده و الان با یک دختره کار میکنم که فعلا با هم خوبیم! انقدر نانی میگفت این دختره فلان بیسار که من دیگه از همون اول باهاش از در دوستی و کلان هندونه زیر بغل گذاشتن در اومدم که فعلا روابط خوبی داریم و از من هم پیش ریسم ظاهرا همش تعریف میکنه! هم خودش میگه هم به نانی میگه که خیلی با کار من حال میکنه!!!ا کلا خوبه.. ظاهرا از این شنبه هم باید اضافه کاری بیایم ! دانشگاه هم که ترم آخر هست و کلاس آخر اصلا حسش یک جورایی نیست دیگه!!!! به قول یک پسره (که سر کار باهم خیلی دوست شدیم و سر به سر هم میذاریم ( بهش میگم آلفی ) :دی و قراره به زودی برم تو پروجکت اون و تو دانشگاهمه!!! چقدر توضیح شد!!!) میگه حالا انقدر بیخیالش نشو که گند بزنی!!! بهش گفتم فکر کن این کرس آسونیه نسبتا! تقصیر خودته دیگه انقدر گفتی آسونه آسونه من اصلا دل به کار نمیدم :)) مثلا من الان باید بشینم مشقام و کنم وقت ناهار نشستم دارم بلاگ آپ میکنم!!! سه هفته دیگه تقریبا این دانشگاه تموم میشه و بنده به کل فارغ میشم !!

سال جدید و خوب شروع کردم تا الان ۲ تا کنسرت رفتم!!! ۲ تا دیگه را هم بلیط دارم منتظرم که وقتش بشه ... یکیم هنوز تصمیم نگرفتم برم یا نه!!! کلا شهرمون با انواع اقسام کنسرت ها ترکونده!!! ۲-۳ تا مهمونی عید رفتم ... رفتم مسافرت.. تولد رفتم و بازم قراره این هفته بریم! خلاصه تا الانش که خوب بوده خدا رو شکر!ا

علی هم اصلا ازش خبری نیست جز یک تکستی که بهم عید نوروز و تبریک گفتیم واسه هم سال خوب آرزو کردیم.. کلا نابود شده ! ۲-۳ روزه دلم خیلی هواشو میکنه که بریم باهم دریا و حرف بزنیم ..فعلا با خودم در مبارزه به سر میبرم! حالا تا فردا چی بشه خدا داند!!! ۲ -۳ بار تا مرز تکست فرستادن هم براش رفتم ولی خودمو منصرف کردم..... اینم میگذاره دیگه

من دیگه برگردم سر کار ...روز خوبی داشته باشین